X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (۹)

سه‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:43 ب.ظ
سلاامممم
خوب هستین؟ منم خوبم :)

اینم از این قسمت. از قول هرکدومتون یکی یه سیلی خوابوندم تو گوش هانیه، بلکه آدم شه!! 
اینجا تموم کردن این قسمت هم نهایت نامردیه، ولی من هرگز ادعای مرد بودن نکردم :دی
امیدوارم خوشتون بیاد :*)

عصر نوشتنم که تمام شد، یک دفعه لرز کردم. انگار تازه متوجه شدم که هوا چقدر سرد است! اینقدر سردم بود که نمی‌توانستم تکان بخورم.

همان موقع سعید در را باز کرد و گفت: یخ می‌زنی بیا تو!

با چانه ای لرزان گفتم: نمی تونم تکون بخورم. سردمه.

سعید عصبانی شد. در کشویی را تا ته باز کرد و جلو آمد. زیر بغلم را گرفت و در حالی که به زور بلندم می کرد، گفت: تو تا یه بلایی سر خودت نیاری، راحت نمیشی؟ ببین یه باره خودتو از این بالا بنداز پایین دیگه حل میشه!!!

به زور تا اولین مبل رسیدم. دو تا لحاف رویم انداخت و سشوار را هم روشن کرد و دستم داد. یک لیوان چای داغ به خوردم داد. پنج دقیقه بعد، گرم گرم بودم.

سعید با خستگی روبرویم نشست و گفت: من واقعاً ارزش خودکشی ندارم.

_: من قصد خودکشی نداشتم، فقط داشتم خاطرات می نوشتم!

_: به جای این همه خاطرات نوشتن، یه نگاهی به درسات بنداز! تو نمی خوای بری مدرسه؟

سر به زیر انداختم. حقیقت داشت. ولی خیلی بهم برخورده بود! چرا با من دعوا می کرد؟ البته ادامه نداد. بلند شد و شلوغی های دور و بر را مرتب کرد. بعد دوباره پشت میزتحریرش نشست. عینکش را کناری گذاشت. دستش را ستون صورتش کرد و زیر نور چراغ مطالعه مشغول خواندن شد.

از جا بلند شدم. با ناراحتی نگاهش کردم. دلم نمی‌خواست این‌طور آزارش بدهم. او واقعاً تقصیری نداشت. گوشه ی اتاق خواب زیر پنجره نشستم و با استفاده از آخرین نور روز مشغول خواندن شدم. درس خواندن یادم رفته بود! همه چیز برایم غریب بود و اصلاً حوصله نداشتم. کتاب‌ها را یکی یکی باز می کردم، دو صفحه می‌خواندم و دوباره می بستم. هی همه را زیر و رو کردم. دست آخر زانوهایم را بالا آوردم. کتاب تاریخ را روی پایم گذاشتم و مثل کتاب قصه البته بدون علاقه و توجه مشغول خواندن شدم. چشمم به کتاب بود و مثلاً مطالعه می کردم. اما افکارم خیلی دورتر از اینجا سیر می کردند.

با روشن شدن چراغ اتاق به خودم آمدم. هوا تاریک شده بود و من نفهمیده بودم. سر بلند کردم. سعید با لحنی سرزنش آمیز گفت: ما اینجا چراغم داریم ها!

بعد دوباره بیرون رفت. با دلخوری کتاب را کناری انداختم و به در باز اتاق خیره شدم. زمزمه کردم: دعوام نکن!

کتاب ریاضی را برداشتم. اه چقدر سخت بود! من که همیشه عاشق ریاضی بودم، الان هیچی نمی فهمیدم. روی زمین دمر خوابیدم و مشغول خواندن و نوشتن و حل کردن شدم. کم کم مغزم راه میفتاد. تازه گرم شده بودم که سعید دوباره سری زد و گفت: پاشو بیا پشت میز بشین. اینجوری چشم و دستتو از بین می بری.

اعصابم خورد شده بود. بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم: گیر دادیا!!! گفتی درس بخون گفتم چشم، چراغ روشن باشه، گفتم چشم. حالا هم تا که گرم شدم و دارم می‌فهمم چی به چیه، میگی جمع کنم بیام اونور؟ نمی خوام.

_: هرجور دلت می خواد.

وارد شد. در حالی که سعی می‌کرد روی کتاب‌هایی که دورم پخش و پلا کرده بودم، پا نگذارد، خودش را به کمد رساند. یک جلیقه ی بافتنی و یک جفت جوراب برداشت. لب تخت نشست و مشغول پوشیدن شد. چند لحظه صبر کردم. هیچ توضیحی نداد. بلند شد. جلیقه اش را روی تنش مرتب کرد. موهایش را هم شانه زد. با تعجب پرسیدم: کجا؟

در حالی که از در بیرون می رفت، گفت: از آنجایی که شما تحمل دیدن روی ماه منو ندارین، با دوستام شام میرم بیرون. خداحافظ.

گیج و متحیر رفتنش را تماشا کردم. بالاخره هم دوباره خودم را با ریاضی سرگرم کردم. هرچند به زحمت می‌توانستم حواسم را جمع کنم.

موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. مکثی کردم و بالاخره جواب دادم. پسر جوانی پرسید: هانیه خودتی؟

قطع کردم. اس ام اس زد: دیوونه قطع نکن. کامیارم!

مسخره!! کامیار پسر داییم چکارم داشت؟ با سعید کار داشت؟ دوباره زنگ زد.

با بی حالی جواب دادم: سلام.

_: سلام. هانیه سعید چشه؟

_: من چه می دونم.

_: ببین من قصد دخالت تو رابطه ی شما رو ندارم. ولی سعید اصلاً حالش خوب نیست. چرا اذیتش می کنی؟

_: کی گفته من اذیتش کردم؟

_: یعنی اگه پیش تو خوش می گذشت، امشب پا میشد میومد الواتی؟ هانیه من خر نیستم. اگه دوسش نداری اذیتش نکن. پاشو برو خونه ی عمو.

_: یعنی من فقط منتظر نصیحت شما بودم!

_: سعید دوست منه، مثل برادرمه. نمی تونم ناراحتیشو ببینم. تو رو هم به اندازه ی خواهرم می شناسم. می دونم اگه بخوای اذیت کنی چه گربه وحشی ای میشی!

باید عصبانی میشدم. ولی کامیار چنان برادرانه حرف میزد که احساس کردم می‌توانم روی کمکش حساب کنم. با بغض گفتم: نمی ذاره برم. میگه این یه ماه رو بمون. بعدش اگه خواستی طلاقت میدم.

_: سعید عاشقته.

_: می دونم. ولی من نمی تونم دوسش داشته باشم. اینو به کی بگم؟

_: هانیه تو فقط داری لج می کنی. چون مجبورت کردن، زنش بشی، مقابله می کنی. اینقدر گارد نگیر. باور کن سعید پسر خوبیه.

_: نمی تونم.

_: لعنت به من! باشه. جمع کن وسایلتو. میام دنبالت میری خونه ی عمو.

_: ولی آخه...

_: ولی آخه چی؟ یا امشب آدم میشی یا میری خونه ی عمو.

_: اگه سعید بفهمه خون به پا می کنه.

_: سعید خون به پا نمی کنه. فقط خورد میشه، میشکنه، له میشه. اگه بمونی هم همین اتفاق میفته. زجر کشش نکن.

اشکهایم بی‌وقفه روی صورتم جاری بود. کامیار چون جوابی نشنید، دوباره گفت: زر نزن. به بچه‌ها می سپرم سر سعید رو گرم کنن. تا نیم ساعت دیگه وسایلتو بیار پایین پشت در خونه بچین میام دنبالت.

_: ولی من دلم نمی خواد مثل دزدا فرار کنم.

_: تو می خوای چه غلطی بکنی؟

_: با سعید حرف بزن. راضیش کن.

_: راضی کردنش با من. نیم ساعت دیگه میام دنبالت.

_: قول میدی باهاش حرف بزنی؟

_: تو از کی تا حالا اینقدر وجدان پیدا کردی، که نگران سعید شدی؟ مطمئن باش من بیشتر از تو نگرانشم.

قطع کرد. به جای جمع کردن، شروع به نوشتن کردم. تمام تنم می لرزد. نمی‌دانم چه کنم؟

نیم ساعت است که دارم می نویسم. دوباره زنگ زد: من پشت درم.

با گریه گفتم: من نمی خوام بیام. نمی تونم.

_: یعنی چی نمی تونی؟ من با سعید حرف زدم. راضیش کردم.

_: یعنی دیگه دوسم نداره؟

_: خیلی خری! چون دوستت داره راضی شده. می خواد تو خوشحال باشی.

_: من نمیام.

_: به درک!

قطع کرد. دارم گریه می کنم. صدای باز شدن در تراس می آید. سعید آمد. چی بگویم خدایا؟