X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اولین بوسه (۷)

شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 01:39 ب.ظ

سلاممممم

خوب هستین؟ منم خوووبم. کمی سرما خوردم. اشکال نداره. بالاخره در زندگی تنوع لازمه!


گوگل ریدرم درست شد! هوراااااااااا!!! مرسی ماتیلدا! خوچم میاد که end سوادم! کشتم خودمو ولی نتونستم درستش کنم. خلاصه این که همسایه ها یاری کنین، تا من وبلاگ داری کنم!!


اینم قسمت بعدی! هرچی فحش و تخم مرغ گندیده دارین نثار الهام بانو بکنین! من دیشب نصف شب خواب خواب بودم. نمی دونم چی تایپ کردم!


اَه اَه... دوباره خوابم برد! اول بگویم که خاله فرح لحاف و بالشم را دید و فقط لبخند زد. اینقدر کلافه بودم که اگر حرفی می زد، حتماً صدایم در می آمد. خدا را شکر به خیر گذشت.

بعد هم دیگر هیچ... روی کاناپه خوابیده بودم و تلویزیون برای خودش زر می‌زد و من خاطرات می نوشتم. هر بار هم که خاله می‌آمد دفترم را زیر لحاف پنهان می کردم. بالاخره هم حوصله ام سر رفت و دست از نوشتن برداشتم. دفترم را باز زیر لحاف گذاشتم و به تلویزیون چشم دوختم، تا اینکه باز خوابم برد.

نزدیک ظهر با بو سه ی محکم ناجوانمردانه ای از خواب پریدم! سعید خندید و من وحشتزده به لحافم چنگ انداختم.

_: سلام خانم خانما! نمی خوای بیدار شی؟

نشستم و لحاف را تا زیر چانه ام بالا کشیدم. به زحمت گفتم: سلام.

_: چیه؟ لولو دیدی؟ فکر می‌کردم خیلی جذابم!

با صدایی لرزان گفتم: تو که با این دقت می خونی، نخوندی که چقدر بدم میاد که با شوک بیدار شم؟

کنارم نشست. دست دور شانه هایم حلقه کرد و گفت: تو نوشته بودی از صدای شماطه یا صداهای مشابه بدت میاد. چیزی در مورد ما چ ننوشته بودی!

رو گرداندم. با بغض گفتم: دیگه دفترمو نخون. باشه؟

کمی شانه ام را فشار داد و گفت: نه دیگه آشتی!

خودم را گلوله کردم و چانه ام را به زانویم فشردم. همان‌طور که به روبرو چشم دوخته بودم، گفتم: قهر نیستم، ولی نمی خوام دفترمو بخونی.

_: پس باید باهام حرف بزنی. همه چی رو بهم بگی.

_: من حرفی ندارم که بزنم.

_: باشه حرف نزن، منم می‌کشم کنار. نمی خوام اذیتت کنم. فقط این کاناپه خیلی سفته. لحاف و بالشتو ببر اون اتاق. من اینجا می خوابم.

بلند شد و رفت. ناباورانه نگاهش کردم. فکر کردم شوخی می کند. الان برمی‌گردد و با صدایی شاد می گوید: ناهار چی بخوریم هانیه؟!

اما نه... کت و کلاسور و جورابهایش را کنار گذاشت. دست و رویی صفا داد. یک دی وی دی توی دستگاه پخش گذاشت. روی مبل تک نفره نشست. پاهایش را روی میز رویهم انداخت و دو کنترل را به دست گرفت.

فیلمی که تماشا می‌کرد، اکشن ترسناکی بود که از همان صحنه اول قدرت حرکت را از من گرفت. با ترس و لرز چشم به صفحه ی بزرگ تلویزیون دوختم. از گوشه ی چشم نگاهی به سعید انداختم. با خونسردی تماشا می کرد.

با صدایی لرزان گفتم: من می ترسم.

بدون اینکه چشم از تلویزیون برگیرد، گفت: مجبور نیستی نگاه کنی.

_: چرا اذیتم می کنی؟

فیلم را نگه داشت و با دلخوری رو به من کرد: چه اذیتی؟ حرف نزن، دفترمو نخون، به من دست نزن، فیلمم نباید ببینم؟

با بغض گفتم: چار دیواری اختیاری. ببخشید مزاحم شدم.

رفتم توی تراس و روی تاب نشستم. هوا خیلی سرد بود. عطسه ای زدم، ولی محال بود توی اتاق برگردم. دو سه دقیقه به اندازه ی دو سه سال گذشت. داشتم یخ می زدم. در کشویی تراس را باز کرد. با صدای ملایم ولی قاطعی گفت: پاشو بیا تو.

رو گرداندم و گفتم: مزاحمتون نمیشم.

_: اگه اونجا بمونی بیشتر مزاحم میشی. دوباره سرما می خوری، اون وقت خر بیار باقالی بار کن.

از جا برخاستم. از کنارش رد شدم و گفتم: وسایلمو جمع می‌کنم میرم خونه ی داییم.

از پشت سرم گفت: تو هیچ جا نمیری.

بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم: میرم. اینجوری نه من اذیت میشم نه شما.

_: اینجوری هم من اذیت میشم هم شما! لوس نشو هانیه!

توی اتاق خواب چمدانم را باز کردم. خاله فرح لباسهایم را آویزان کرده بود.یکی یکی چوب لباسیها را در می آوردم و لباس را توی چمدان پرت می کردم. یاد صحنه‌های قهر کردن زنهای توی فیلمها افتادم. همیشه از این صحنه‌ها بدم می آمد. و حالا دقیقاً داشتم همان کار را می کرد. صورتم از اشک خیس بود. تازه دو تا لباس را انداخته بودم، که سعید سومی را از دستم گرفت و دوباره آویزانش کرد.

با گریه گفتم: لباسامو نمی خوام، خودم میرم.

خواستم از زیر دستش رد شوم، که دست دور کمرم انداخت. از پشت بغلم زد و گفت: معلوم هست چیکار می کنی؟

_: کاری که همون دیروز باید می کردم. بذار برم. من جفت تو نیستم. چرا نمی فهمی؟

به شدت دست و پا می زدم، اما ذره‌ای از فشار دستش کم نمیشد. بدون اینکه خم به آبرو بیاورد، گفت: آروم بگیر هانیه. بهت گفتم یه ماه تحمل کن. یا تو راضی میشی یا من. تازه یه ماهم نیست. همش بیست و شیش روزه، که یه روزشم گذشت.

با عصبانیت پرسیدم: چی رو می خوای ثابت کنی؟ که زورت خیلی زیاده؟

دستش را با تردید رها کرد. بعد از چند لحظه گفت: تنها چیزی که دلم می خواد بهت ثابت کنم، ا ینه که دوستت دارم.

بعد سر به زیر انداخت و از اتاق بیرون رفت.

هیچ وقت توی عمرم این‌قدر شرمنده نشده بودم!

بعد از چند دقیقه بلاتکلیفی، بالاخره شانه بالا انداختم و زمزمه کردم: خب من دوستت ندارم، مگه زوره؟

ضربه‌ای به در اتاق نشیمن خورد. سایه بود. صدایش را شنیدم که به سعید گفت ناهار حاضر است، ضمناً عمه سمیه هم آنجاست.

عمه سمیه بزرگترین عمه ی سعید بود. شوهرش را سالها پیش از دست داده بود و بچه‌ای هم نداشت. تنها زندگی می کرد. بسیار سختگیر و وسواسی بود.

با بی حوصلگی لب برچیدم. در اتاق را از تو قفل کردم که لباسم را عوض کردم. سعید از پشت در گفت: چکار می کنی؟ چرا درو قفل می کنی؟!

داد زدم: می خوام لباسمو عوض کنم! با اینا که نمیشه بیام جلوی عمه ات!

خاله فرح همین که مرا دید، گفت: هانیه جون اگه حالت خوب نیست، همون جا استراحت کن، برات غذا میارم.

عمه سمیه هم برگشت و از بالای عینکش نگاهم کرد. سلام کردم. سلامی کرد و گفت: خب بیا همین جا بخور، بعد برو بخواب.

سری تکان دادم و فکر کردم: من که داشتم همین کارو می کردم.

تنها جای خالی بین عمه سمیه و سعید بود. نشستم. خاله فرح پرسید: عزیزم چی برات بکشم؟

عمه سمیه گفت: فرح جون بشین. بچه که نیست، هرچی خواست خودش می کشه.

خاله فرح نگاهی به عمه کرد و نشست. سعید بشقابم را برداشت و پرسید: چی می خوری؟

عمه گفت: درسته نوعروسه و احترامش واجب، ولی شماها دیگه خیلی لوسش می کنین. اینجا خونه ی خودشه، مهمون که نیست، بذارین هرکار می خواد بکنه.

عمودکتر با ملایمت گفت: هانیه بعد از یه دوره ی مریضی هنوز ضعیفه.

_: ولی آخه باید رعایت سایه رو هم بکنین. ناراحت میشه. یهویی تمام توجهاتتون رو ازش بریدین.

سعید دوباره زیر لب پرسید: چی می خوری؟

همانطور که به میز خیره شده بودم، زمزمه کردم: هیچی.

عمه از عمودکتر پرسید: بالاخره معلوم شد اون مریضی ناشناخته چی بوده؟

_: والا ما که تشخیصمون به جایی نرسید. احتمالاً عصبی بوده.

_: دلم برای سعید می سوزه، غوره نشده مویز شد.

سعید آهی کشید. کمی برای من چلو خورش کشید و جلویم گذاشت.

عمه گفت: چه آهی می کشه بچه ام! ظلم کردین در حقش فرح جون. دوره ی ازدواج اجباری و ناف بر کردن و این حرفا گذشته! الان دیگه جوونا همسرشونو تو اینترنت و دانشگاه پیدا می کنن. اصلاً مگه بچه‌ام چند سالشه که به این زودی زنش دادین؟

سعید به آرامی گفت: عمه من بیست و دو سالمه و خودم می خواستم. هیچ اجباری نبود.

_: اینو نگی چی بگی؟ معلومه که اینقدر زیر پات نشستن که نمی تونی حرف دیگه ای بزنی! عروسی رو با این عجله نگیری ها! بذار مطمئن بشی بعد.

سعید از سر میز برخاست و در حالی که به سختی خودش را کنترل می‌کرد که لحنش آرام و مؤدب باشد، گفت: چشم. نمی گیرم. اصلاً طلاقش میدم. فقط به خاطر شما!

خاله فرح دست روی دهانش گذاشت و با تعجب و ناراحتی گفت: سعید!

عمودکتر با اخم گفت: مؤدب باش سعید. بشین.

سعید نشست و در حالی که قاشقش را برمی‌داشت با ملایمت گفت: منم فقط عرض ادب کردم و اطاعت.

عمودکتر زمزمه کرد: تمومش کن.

عمه سری تکان داد و گفت: جوونم جوونای قدیم. هی گفتم اینقدر بچه هاتو لوس نکن داداش، بفرما این‌م نتیجه اش!

_: شما خودتونو ناراحت نکنین. از این ترشی میل دارین؟

از گوشه ی چشم نگاهی به سعید انداختم. رنگش کبود شده بود و به زحمت آرامشش را حفظ می کرد. دلم برایش سوخت. دستم را زیر میز روی پایش گذاشتم. ناباورانه مکثی کرد، دستش را آرام پایین آورد و دستم را گرفت. لبخند کم رنگی بر لبش نشست و مشغول خوردن شد.

بعد از غذا عمه سمیه روی مبل لم داد و گفت: عروس خانم حالا یه سینی چایی بیار ببینم تو عروسی شدی، یا تو هم دهنت بوی شیر میده؟

سعید به بهانه ی جمع کردن میز، بشقابها را به آشپزخانه برد و مشغول آماده کردن سینی و استکانها شد. کنارش ایستادم و آرام گفتم: بده خودم می ریزم.

بدون اینکه نگاهم کند، گفت: نه سلیقه شو نمی شناسی. من می ریزم تو ببر. فقط خیلی دقت کن تو سینی نریزه.

_: خب یه کم سرشو خالی کن.

_: اختیار دارین. می خوای برات توضیح بده که چقدر بهتر و عاقلانه تر بود که من با رؤیا ازدواج می کردم؟ بذار نمره ی کاملو بگیری تموم بشه. چایی هم باید پر باشه، هم تو سینی نریزه.

_: چرا با رؤیا ازدواج نکردی؟ دختر خوبیه. واقعیتش اینه از من خیلی بهتره!

سینی را دستم داد و گفت: خیلی حرف می زنی! برو.

به زحمت سینی را به اتاق رساندم. ولی همین که جلوی عمه خم شدم، دستم کمی لرزید و چای توی سینی ریخت. عمه نچ نچی کرد و گفت: به خودت مسلط باش. اگه من جلوی مادر شوهرم اینجوری چایی می گرفتم...

نتوانستم تحمل کنم. با ملایم ترین صورتی که در توانم بود، گفتم: خدا رو شکر شما مادر شوهر من نیستین.

سینی را روی میز گذاشتم و به طرف راه پله دویدم. توی اتاق خودم را روی تخت انداختم و سرم را توی بالش فرو بردم.

چند لحظه بعد صدای پای سعید را شنیدم، ولی عکس‌العملی نشان ندادم. لب تخت نشست. موهایم را از روی بالش کنار زد و توی پشتم ریخت. گفت: خیلی ممنونم که عکس‌العمل بدتری نشون ندادی. باید بگم عالی بود. ولی با تمام این حرفا اومدم خواهش کنم که بیای عذرخواهی کنی. حق با توئه، می دونم. هیچ‌کس غیر از عمه منکر این نیست، اما به خاطر بابا بیا پایین. فقط بگو معذرت می خوام و برگرد. عمه بعد از عمری اومده، الانم اینقدر دلخور هست که بره و شیش ماه این طرفا پیداش نشه. ولی بذار دلخوریش تو دلش بمونه، نه اینکه هرجا نشست اینقدر ازت بد بگه که همه ی فامیل به یه چشم دیگه نگات کنن.

با بغض برگشتم و گفتم: یعنی همه ی فامیلتون اینقدر ساده هستن که باورشون میشه؟

_: به یه بار و دوباره نه، ولی عمه اینقدر میگه و بهش شاخ و برگ میده که دیگه این حرف جا میفته. پاشو عزیز من. نبینم اینقدر غصه دار باشی. فقط بگو معذرت می خوام. یه عذرخواهی هیشکی رو کوچیک نکرده. برعکس خیلیم عزیز میشی.

نشستم و پرسیدم: از کجا معلوم باورش نشه که اشتباه از من بوده؟

_: اون که باورش هست! اینجوری حداقل فکر می کنه اینقدر خانوم هستی که حرفشو قبول کردی.

آهی کشیدم و گفتم: همین یه دفعه!

با لبخند تأیید کرد: همین یه دفعه.

زیر بازویم را گرفت و باهم از پله ها پایین رفتیم. عمه ناراحت شده بود. دم در بود و داشت می رفت. جلو رفتم و گفتم: خیلی معذرت می خوام. قصد بی ادبی نداشتم. بچه ام. به بزرگی خودتون ببخشین.

باورم نمیشد اینقدر خوشحال بشود. لبخند بزرگی صورت چروکیده اش را روشن کرد. گونه ام را بوسید و گفت: اشکال نداره، باهم بزرگ میشین. خداحافظ.

عمودکتر بازویم را با مهربانی فشرد. به عمه گفت: حالا که همه چی به خیر و خوشی گذشت، کجا میرین؟

_: نه دیگه برم خونه استراحت کنم. فرح جون از ناهار خوشمزه ات ممنون.

به دیوار تکیه دادم و رفتنش را تماشا کردم. وقتی رفت، عمودکتر جلو آمد؛ در آغو شم گرفت و با خوشحالی گفت: خیلی ازت ممنونم عزیزم!

لبخند شرم آلودی زدم و آرام گفتم: وظیفم بود.

_: نه وظیفه ات نبود. لطف کردی!

پیشانیم را پدرانه بوسید. دلم برای پدرم تنگ شد. آرام بالا رفتم و دوباره توی تخت دراز کشیدم. سعید پایین بود. چند دقیقه بعد قلم برداشتم و شروع به نوشتن کردم. کمی بعد سعید هم آمد. روی تخت کنارم نشست و مشغول یادآوری شد. حالا می‌گوید: بنویس امروز شیش تا سکته ی ناقص از ناراحتی و خوشحالی بهم دادی!