نمای وبلاگ اولین بوسه (۶) + بازی - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (۶) + بازی

پنج‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 11:51 ق.ظ

سلام علیکم

سلامت باشید و خوشحال انشااله


بازی می کنیم.... 

یکی از دوستان که اسمشو ننوشته پیشنهاد کرده که یه بازی راه بندازم، با این عنوان: 15 سال پیش چی فکر می کردین حالا چی شده؟

"جوانترها میتونن این عدد رو کمتر کنن که خاطرشون یاری کنه D: "

حالا من شروع می کنم و هرکی دوست داشت ادامه بده.

15 سال پیش فکر می کردم 15 سال دیگه تو یه خونه ی قدیمی با شوهر و بچه هام زندگی می کنم، که الان هم همینطوره. 

فکر می کردم مادر خیلی صبوری باشم، اونقدرا نیستم.

فکر می کردم خیلی اهل مهمونداری باشم، نه نیستم.

فکر می کردم دائم مشغول بافتن و دوختن باشم، ولی دستم درد می کنه نمی تونم.

فکر می کردم هرگز کلاس نقاشی نمیرم، ولی یه دوره ی کوتاه رفتم. هرچند باز به همون نتیجه رسیدم که از قصه پردازی خیلی بیشتر لذت می برم.

فکر می کردم هیچ وقت نتونم داستان بیشتر از دو سه صفحه بنویسم، ولی نوشتم.

فکر می کردم هیچ وقت اجازه نمیدم چاق بشم، ولی شدم.

فکر می کردم یه روز حتما یه لپ تاپ خواهم داشت، دارم. 



و نینا جینگیلی دعوت کرده به بازی اگر جنس مخالف بودین چکار می کردین.

اگر یک مرد بودم... الان 29 ساله، مجرد و آرشیتکت بودم.

قد 175 سانتیمتر، وزن 70 کیلو بودم.

چشم و ابرو مشکی، با پوستی گندم گون بودم.

تفریحم خلبانی بود. یه هواپیمای کوچیک داشتم که بیرون شهر نزدیک جاده تو یه زمین خالی محصور بیابونی نگهش می داشتم. یه لونه و یه باند هم براش ساخته بودم. شاید این روزا سرگرم نصب آبیاری قطره ای برای سبز کردن اطراف زمینم بودم. 

دوستان معدود ولی صمیمی داشتم. 

با خانواده ام رابطه ی گرم و خوبی داشتم. مخصوصا خواهر بیست و پنج ساله ی متاهلم! خواهرم یه دختر کوچولوی دو سه ساله داشت که عاشقش بودم. یه برادر نوزده ساله هم داشتم که رابطه مون معمولی بود. نه خیلی صمیمی، نه خیلی خشک و رسمی.

کلا اهل درد دل کردن نبودم، نه با خواهرم نه دوستانم.

به ازدواج فکر نمی کردم. همینقدر که مادر و خواهر به فکرش باشن کافیه! به نظرم قسمت هرچه بود به موقع اش سر راهم قرار می گرفت.

گاهی جدول حل می کردم و گاهی شعر می خواندم. 

آهنگهای کلاسیک گوش می کردم.

تیپم اسپرت بود، ولی اهل مد نبودم. شاید چهار پنج سال پیش علاقه ای داشتم، ولی الان ترجیح می دادم سر و وضعم صرفاً تمیز و مرتب باشد. 

توی اتاقم یکی دو تا عکس خانوادگی به دیوارم بود و دو سه تا عکس از ماشین و هواپیماهای مورد علاقه ام.

ماشینم احتمالا یه ماشین معمولی بود. تمام دار و ندارمو داده بودم هواپیما خریده بودم :))

شاید... شاید اهل نوشتن هم بودم. در این صورت جنایی عشقی می نوشتم.


پ.ن هر دوی بازیها رو هرکی دوست داشت ادامه بده. اگه نوشتین منم خبر کنین! گوگل ریدرم هنوز میزون نشده.


دیشب تا که دفتر خاطراتم را کنار گذاشتم، همان جا روی کاناپه خوابم برد. صبح با صدای غیژغیژ ملایمی از خواب پریدم. لحافم را روی سرم کشیدم و سعی کردم نشنوم. ناگهان یادم آمد که خانه ی خودمان نیستم. سریع بلند شدم و پایم به میز گیر کرد و با صدای مهیبی زمین خوردم. سعید با ریش تراش در دستش از دستشویی بیرون پرید. از آن طرف هم خاله فرح در اتاق را باز کرد و وحشتزده پرسید: صدای چی بود؟

گیج و حیران نگاهش کردم. سعید از پشت سرم با صدایی لرزان پرسید: حالت خوبه؟

رو به طرفش گرداندم. هنوز منگ بودم. یواش گفتم: آره خوبم. طوریم نشد.

خاله آه بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر.

بعد از اتاق بیرون رفت. سر به زیر انداختم. نگاهم روی بالش و لحاف خودم ثابت ماند. لبخندی خواب آلود بر لبم نشست. کاناپه پشت به در بود. خوشبختانه خاله آن‌ها را ندیده بود. شاید برایش مهم نباشد، ولی دلم نمی‌خواهد ببیند.

سعید با لحنی دلخور گفت: دیشب همین جا خوابت برد. با مشت و لگدم بیدار نشدی که اقلاً شامتو بخوری! لحافتو انداختم روت و رفتم شاممو خوردم.

با لحنی شوخ و متعجب پرسیدم: شما منو تو خواب کتک زدین؟!!!

سعید با تمسخر گفت: اوا مامانم اینا! مواظب باش حرمت شکنی نکنی! به من نگی تو، ناراحت میشم؛ می‌زنم سیاه و کبودت می‌کنم ها!

از لحنش خنده ام گرفت. سر به زیر انداختم و خنده ام را فرو خوردم.

معترضانه گفت: تو دفتر خاطراتت می‌نویسی سعید رفت، سعید اومد، سعید گفت... چطوره که رودررو نه حاضری اسممو ببری، نه بگی تو؟ تا حالا می‌گفتم از من بدت میاد، شما گفتنت یه جور اعتراضه. حالا چی؟ هنوزم ناراحتی؟

زدم به شوخی و گفتم: معلومه که ناراحتم! کی خوشش میاد شوهرش دست بزن داشته باشه؟

رو گرداند. در حالی که به طرف دستشویی برمی گشت، دستش را توی هوا تکانی داد و با حرص گفت: برو بابا.

با ناراحتی سر به زیر انداختم. دوباره صدای غیژغیژ ریش تراش بلند شد. با عصبانیت فکر کردم: از صدای ریش تراش بدم میاد! اول صبحی نمی ذاره آدم بخوابه!!!

نگاهی به شلوار جینم انداختم. فکر کردم: جای مامان خالی ببینه با شلوار جین خوابیدم. چقدر بدش میاد! آیا زشته خاله فرح منو با این شلوار ببینه؟ نه بابا ولش کن! من که حوصله ندارم عوض کنم.

با همان لباس خواب آلود از در بیرون رفتم. دست و رویم را شستم و به طرف راه پله رفتم. سایه که داشت حاضر میشد که به مدرسه برود، با خوشحالی گفت: سلام هانیه جون.

سری تکان دادم و گفتم: سلام.

_: امروزم نمیری مدرسه؟

_: نه هنوز خوب خوب نشدم.

باهم پایین رفتیم. به خاله سلام کردم. خاله با لبخند عریضی گفت: سلام عزیزم. بیا بشین. حالت خوبه؟ مطمئنی که طوریت نشد؟

_: آره خوبم. فقط صداش بلند بود.

_: خدا رو شکر. خدا رو شکر. چایی بریزم برات؟

_: مرسی بریزین.

سرم گیج می رفت. پشت میز نشستم. عمودکتر وارد آشپزخانه شد. زیر لب سلام کردم. صدایم بالا نمی آمد. با خوشرویی گفت: سلام باباجون.

بعد رو به خاله فرح گفت: برای هانیه خانم یه شیر شیرین بیار جون بگیره.

خاله فرح چشم کشداری گفت و شیر و چای را جلویم گذاشت. سعید هم آمد. نگاه خطرناکی به من انداخت. دماغم را توی لیوان شیر فرو بردم و سعی کردم ندیده بگیرم. خاله فرح مشغول صحبت با سعید شد. از ته دل ممنونش شدم که حواس سعید را پرت کرد. عمو دکتر هم مشغول پرسیدن حال و احوالات من شد و دستوراتی برای تقویت بدنم داد. چند دقیقه بعد هم خداحافظی کرد و رفت. سایه هم همینطور.

خاله فرح مشغول شستن ظرفها شد. من و سعید دو طرف میز تنها ماندیم. سعید کمی به طرفم خم شد و با دلخوری زمزمه کرد: نکنه واقعاً فکر کردی می زنمت که اینجوری فرار کردی!

لیوان را بین دستهایم فشردم. نگاهی به خاله فرح انداختم. توجهی به ما نداشت. شانه ای بالا انداختم و با بی اعتنائی گفتم: من فرار نکردم.

_: تو یخچال که صبحونه بود!

_: من نمی دونم. نگاه نکردم.

_: دیروز بالا بودی که من جلوت اون همه صبحونه چیدم.

_: برای چی سرم منت می ذارین؟

سعید لبهایش را بهم فشرد و رو گرداند. بعد دوباره به طرفم خم شد و پرسید: چه منتی؟ این چه حرفیه؟

شانه ای بالا انداختم و جواب ندادم.

با دلخوری از جا برخاست و بلند گفت: مامان با من کاری ندارین؟ دارم میرم دانشگاه.

خاله فرح با تعجب پرسید: حالا نمیشه یکی دو روز بمونی خونه، عروستو تنها نذاری؟

_: مادر من، من الان دو سه هفته اس که بیشتر کلاسامو شرکت نکردم. اینجوری پیش بره مشروط میشم.

خاله فرح لب برچید و چیزی نگفت. سعید هم خداحافظی سریعی کرد و به سرعت بیرون رفت.

از ناراحتی دستهایم را روی میز و سرم را روی دستهایم گذاشتم. خاله فرح با دستپاچگی پرسید: چیه عزیزم؟ حالت خوب نیست؟

از جا بلند شدم و صادقانه گفتم: یه کم سرم گیج میره. میرم دراز بکشم.

_: آره جونم. برو بخواب. بهت سر می زنم. نگران هیچی نباش.

سری به تأیید خم کردم و از پله ها بالا رفتم. وارد اتاق که شدم، سعید داشت با عجله کلاسورش را مرتب می‌کرد که برود. در اتاق را آرام با پایم بستم. با چهره ای درهم نگاهش کردم. سرش خم بود و نگاهم نکرد. سویشرت قهوه ای، بلوز چهارخانه ی کرم با خطهای سبز و قرمز، و شلوار لی کرم تنش بود. اگر دفترم را نمی خواند، می‌گفتم چقدر جذاب شده بود!! D:

کلاسورش آماده شد. سر بلند کرد. نگاهی به من انداخت. همانطور که در مسیرش از جلویم رد میشد، دستی به بازویم زد و گفت: مواظب خودت باش.

به دیوار تکیه دادم. کف دستهایم را هم به دیوار چسباندم و به پاهای جفت شده‌ام خیره شدم. در را که باز کرد، بدون اینکه سر بلند کنم، با لب و لوچه ی آویزان و لحن طلبکار گفتم: سعید؟

با خنده و تعجب نگاهم کرد و پرسید: بله؟

با بی‌اعتنا ترین لحن و نگاهم گفتم: زیپ کتتو ببند. کلاهشم سرت کن. بیرون سرده.

_: نگران نباش. بادمجون بم آفت نداره.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: من نگران نیستم.

با اخم خودم را روی مبل انداختم و الکی تلویزیون را روشن کردم. از پشت سرم خم شد. گونه ام را بوسید و زیر لب گفت: زود برمی گردم.

دستم را ناباورانه روی گونه ام گذاشتم. وقتی به خود آمدم رفته بود. با حرص تلویزیون را خاموش کرد و نالیدم: من که هم اسمشو صدا زدم، هم گفتم تو، پس چرا رفت؟



حالا هم دارم می نویسم. خاله فرح ده بار سر زده است. هر بار مرا روی کاناپه در حال تلویزیون تماشاکردن دیده است. آخ چرا سعید نمی آیدددددددد؟ دو ساعت گذشت. سه بار اس ام اس زده است. می پرسد: حالت خوبه؟

نخیر خوب نیستم. اصلاً خوب نیستم. ولی غرورم اجازه نمی‌دهد که برایش بنویسم. جوابش را اصلاً ندادم. از این به بعد نمی‌گذارم دفترم را بخواند.