X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (4)

چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 06:23 ب.ظ

سلااااااااممممممم

خوبین؟ منم لابد خوبم! گیجم! الان یهویی مسافر تهران شدم. فردا عصر تا اواسط هفته ی آینده. دلم برای دایی و دختر عمه ها یه ذره شده. خدایا شکرت.

اینم احتمالا آخرین پست پیش از سفر. ولی شاید فردا هم آپ کردم. 


پ.ن قالبم خیلی عالی شد. مگه نه؟ خییییییییلی ممنونم سحر جون :****************



فقط چهارده ساعت؟! انگار یک سال از دیشب همین موقع که داشتم می نوشتم گذشته است. الان صبح سه شنبه و اینجا اتاق سعید است.

دیشب نزدیک نیمه شب بود که با مامان و بابا خداحافظی کردم. از شدت تب گیج بودم. فقط دلم می‌خواست دراز بکشم. تنها چیزی که درک کردم این بود که گفتند با این حالم فرودگاه نروم. خاله فرح و عمودکتر مامان بابا را به فرودگاه رساندند و من با سعید به خانه‌شان آمدم. قبل از رفتن یادم آمد دفترم را بردارم. آن را زیر پالتویم جاسازی کردم و رفتم. وقتی سوار ماشین شدم، خوابم برد و تا صبح به این دنیا نبودم. گاهی به هوش می آمدم و خاله فرح را می‌دیدم که با پارچه ی خیس سر و صورتم را خنک می‌کند و یا پاشویه ام می دهد، بعد دوباره خواب می رفتم. آفتاب تازه زده بود که بیدار شدم. سرم گیج می رفت، ولی تبم کمی پایین آمده بود. اول نمی‌فهمیدم کجا هستم.

هنوز لباسی که سر شب پوشیده بودم که مثلاً به فرودگاه بروم تنم بود؛ پیراهن مردانه ی سفید با جلیقه ی بافتنی زرشکی و یکی از شلوار جینهای تازه ام. فقط جلیقه ام را در آورده بودند که تا زده روی پاتختی بود.

مدتی که دور و بر را نگاه کردم تازه یادم آمد کجا هستم. اتاق خواب سعید را هیچ وقت ندیده بودم. روی تخت یک نفره بزرگی خوابیده بودم. نشستم. سردم شد. جلیقه ام را برداشتم و پوشیدم. به زحمت از جایم بلند شدم. پاهایم می‌لرزیدند و تحمل وزنم را نداشتند. خودم را به دیوار رساندم. آرام آرام از اتاق بیرون رفتم. سعید توی هال نشسته بود و مطالعه می کرد. با دیدنم کتاب را روی میز گذاشت و عینک دوربینش را از روی میز برداشت و به سرعت به چشم زد. به طرفم دوید و گفت: سلام. کمکی می خوای؟

توی دلم گفتم: از تو؟ نه. هرگز!

اما در جوابش خیلی مؤدبانه گفتم: سلام. نه متشکرم.

مکثی کرد و سر جایش برگشت. من هم با خجالت در دستشویی را باز کردم. اه لعنتی! کاش خانه ی خودمان بودم.

وقتی بیرون آمدم، باز روبرویم بود. توی آشپزخانه. کتری را گذاشته بود جوش بیاید. از توی یخچال یک بطری شیر برداشت. یک لیوان هم دستش بود. با خوشرویی پرسید: شیر سرد می‌خوری یا گرم؟ کیکم داریم. از کیکای روز عقدکنون از تو فریزر مامان کش رفتم!

خودش به شوخی اش خندید. اما من خصمانه نگاهش کردم. لب برچید. دوباره به طرف یخچال برگشت. یک قوطی شیر کاکائو برداشت. همان‌طور که سرش توی یخچال بود، آن را بالا گرفت و گفت: شیرکاکائو هم هست.

از پشت کابینت شیرکاکائو را از توی دستش برداشتم. یک ظرف کیک به علاوه نان و پنیر و گردو، روی کابینت چید. خنده ی کوتاهی کرد و گفت: اگه مامان بفهمه بهت شیرکاکائو دادم، منو می زنه. میگه کاکائو برای تب خوب نیست. گرمه!

نگاهش نمی کردم. داشتم با نی قوطی کشتی می گرفتم. پرسید: اجازه میدی؟

آرام آن را گرفت. به دستهایش خیره شدم. اول نتوانست. عینکش را برداشت تا جای نی را پیدا کند. داشتم فکر می‌کردم چشمش چقدر نمره می خورد؟ ولی نپرسیدم.

بالاخره درست شد. قوطی را به طرفم گرفت. ظرف کیک را هم کمی به طرفم سُر داد و پرسید: با کیک؟

_: نه ممنون.

کمی نوشیدم. بعد به طرف نشیمن رفتم و روی مبل نشستم. سعید هم آمد. صبحانه را روی میز جلویم چید. چای دم کرد و برگشت. بشقابی به طرفم گرفت و پرسید: چی برات بذارم؟

سری به نفی تکان دادم. ناگهان چشمم به دفتر خاطراتم افتاد و ماتم برد. با لحنی عذرخواهانه گفت: معذرت می خوام. خوندمش. می دونم. کار بدی کردم. اما حداقل الان می دونم که مشکل تو چیه. کاش قبل از عقد بهم گفته بودی. ولی الانم دیر نشده. این یه ماه رو تحمل کن. یا من راضیت می‌کنم که بمونی، یا تو منو راضی می‌کنی که جدا شیم. بهت قول میدم اذیتت نکنم. سعی می‌کنم حتی اگه به جدایی هم برسه، بهت خوش گذشته باشه. می دونی خیلی فکر کردم. دیشب از مامان خواستم پیشت بمونه، که هر بار بیدار میشی منو نبینی، که حالت بدتر نشه. امروزم هروقت که بتونی میریم خونتون و تمام چیزایی که دلت می خواد با خودت میاری. باقیشم دیگه باید خودت بگی. یا اجازه بدی هر وقت نوشتی دفترتو بخونم.

گیج شده بودم. باید عصبانی می شدم. دفتر خاطراتم را بی اجازه خوانده بود. نمی خواستم سعید آن را ببیند، چه برسد که بخواند، آن هم وقتی که این‌قدر از او بد گفته بودم! ولی حالا چرا خنده ام گرفته بود؟ شاید از اینکه بالاخره یک نفر دردم را فهمیده بود، خوشحال بودم. حتی اگر آن یک نفر سعید بود!

سعید که لبخندم را دید، اعتماد به نفسش را باز یافت و دوباره گفت: خیلیم بد نشد، نه؟

سری به نفی تکان دادم. با خوشحالی پرسید: خب چی می خوری؟ تو صبحانه دوست داری!

لحظه‌ای نگاهش کرد. بعدبا خجالت سر به زیر انداختم. کاش کمی رعایت کرده بودم! یادم نمی‌آمد دقیقاً چی نوشته ام.

یک پاکت نصفه ی چیپس کنار میز پیدا کرد. آن را توی یک بشقاب خالی کرد و پرسید: چیپس می خوری؟

بد نبود. دست بردم و یکی برداشتم. بشقاب را جلویم گذاشت. برخاست و رفت تا چای بیاورد. احساس عذاب وجدان کردم. با خودم گفتم اگر برعکس بود، الان چه حسی داشتم؟ با یک دنیا امید و شور و شوق زندگی تازه را شروع کنی و به صراحت بخوانی که دوستت ندارد! ولی هرچه کردم نتوانستم خودم را به جای او بگذارم. من یک ذره هم به این وصلت راضی نبودم. سعید معمولی ترین پسری بود که دیده بودم. هیچ جذابیتی برایم نداشت.

سینی چای را روی میز گذاشت. با کمی تردید گفت: اگه نمی خوای اینجا بمونم، تنهات می ذارم. میتونی هروقت خواستی بری خونتون که وسایلتو بیاری از تلفن اتاق به موبایلم زنگ بزنی.

_: نه نه خواهش می کنم.

_: تعارف که نداریم، یا حداقل من ندارم. اگه اینجوری صبحانه از گلوت پایین نمیره میرم بیرون.

دلم برایش سوخت. طوری حرف میزد که انگار می‌خواهد یک شئی ناخوشایند را از جلوی چشم من دور کند. نگاهش کردم. نه زشت بود، نه عذاب آور. فقط خاطره ها بودند که آزاردهنده بودند. سری به نفی تکان دادم و گفتم: نه تعارف نمی کنم. بمونین.

نشست. لیوان چایش را برداشت و در حالی که آرام آن را هم میزد، بدون اینکه به من نگاه کند، پرسید: میشه بهم بگی از چی من اینقدر بدت میاد؟

جوابی ندادم. حدس زد: مثلاً دماغ عقابیم یا دستای بزرگم؟

نگاهی به دستهایش انداخت. با صدایی که به زحمت بالا می‌آمد، گفتم: نه نه... ظاهرتون اصلاً مهم نیست.

مهم بود، ولی نه به اندازه ی بقیه ی موارد.

_: خب پس مشکل چیه؟ چه رفتاری دارم که اذیتت می کنه؟

_: الان هیچی... هرچی هست مربوط به گذشته است.

_: مثلاً ؟

داشتم از خجالت می مردم. ولی بالاخره گفتم: مثلاً وقتی بچه بودم تو لباسم سوسک انداختین.

خنده‌اش را فرو خورد. گفت: من معذرت می خوام. بچه ی خیلی شرّی بودم. الان حاضرم هرجور که بخواین جبران کنم.

_: چه‌جوری می خواین اون وحشت و کابوسها رو جبران کنین؟

رو گرداند و گفت: نمی دونم. شاید همین که شرّمو کم کنم بزرگترین لطف باشه.

سر به زیر انداختم. سکوت تلخ و غم انگیزی حاکم شد. بعد از چند دقیقه سعید که انگار دنبال دست آویزی برای شکستن این سکوت می گشت، گفت: فکر نمی‌کنم فقط این ناراحتی باعث کینه ی دوازده سیزده ساله شده باشه. خوشحال میشم اگه بقیه ی دلخوریهاتم بگی.

چند لحظه فکر کردم. بالاخره با تردید و خجالت گفتم: یه بارم وقتی کلاس اول بودم، تو مدرسه به خاطر حرف زدن با بغل دستیم جریمه شدم. همه دو صفحه مشق داشتن، من مجبور شدم چهار صفحه بنویسم. شام اینجا بودیم. وقتی چهار صفحه تموم شد، شما اومدین و مشقامو پاره کردین. مجبور شدم با اشک و آه دوباره بنویسم. ولی روز بعدش به خاطر دفتر پاره ام، باز جریمه شدم.

_: این یکی رو یادم میاد. البته الان متاسفم. ولی دلیلش این بود که بهت قول داده بودم که تلافی می کنم.

با تعجب پرسیدم: مگه من چیکار کرده بودم؟ من که داشتم واسه خودم مشق می نوشتم. کاری به کسی نداشتم!

_: اون موقع که نه... ولی وقتی سه سالت بود، یه بار که من داشتم مشق می نوشتم، اومدی بالا سرم و به زور می‌خواستی مدادمو بگیری که دفترمو خط خطی کنی. قبلاً هم این کارو خیلی کرده بودی و هربار مامان کلی قربون صدقه ات میشد و نمی ذاشت که جلوتو بگیرم. مشقای زیادی رو به خاطر این موضوع دوباره نوشتم. ولی اون شب رو دفترم وایسادی، پاره شد و بعدم دیگه... هیچی...

سعید خندید. پرسیدم: چی هیچی؟ مگه اتفاق دیگه ای هم افتاد؟

سعید دوباره خندید و گفت: با اجازتون... بعله... نتیجه ی اون جنگ و دعوا و گیس و گیس کشی، خیس شدن دفتر و فرش و حتی شلوار من بود!

_: چی؟؟؟؟؟؟

سعید غش غش خندید و گفت: خب سه سالت بود. اونم بعد از شامی که همراش تقریباً یه بطر نوشابه ی رقیق شده خورده بودی!

دلخور شده بودم. خجالت کشیدم. ولی دست آخر هرکار کردم نتوانستم از خندیدن خودداری کنم.

سعید بین خنده‌اش گفت: ولی اون موقع که من نخندیدم. به حد مرگ عصبانی شده بودم. مامان تبعیض وحشتناکی بین من و تو قائل میشد. هرچند که به نظر تو مثل اون جادوگره بود، ولی مامان واقعاً دوستت داره، شاید بیشتر از من، چون کلاً دختر دوست داره.

دوباره شرمنده شدم. خنده رو لبم ماسید و سر به زیر انداختم. بالاخره گفتم: چی کشیدین از دست من؟

_: بچه گیات شاید... ولی بزرگ که شدیم جبران کردم!

_: چطور؟

_: هیفده هیجده ساله که شدم، تو شدی حربه ی دفاعی! بچه‌ها می رفتن یه کلاس کنکوری که خرجش خیلی بود. بابا هم اصلاً اعتقادی به این خرجا نداره. می‌گفت خودت باید همت داشته باشی، درس بخونی قبول شی. گفتم اگه نذارین برم میرم به هانیه میگم ازش خوشم نمیاد و همه چی رو بهم می زنم. مامان خودشو انداخت وسط که شده طلاهامو بفروشم، می فرستمت این کلاس.

کلاس رو ثبت نام کردم. اون موقعها این سوئیت اتاق خواب مامان بابام بود. گفتم باید این اتاق رو بدین به من، که از بقیه ی خونه جداست و سروصدا نداره که درس بخونم. گفتن یعنی چی اتاق خودت خوبه. گفتم میرم به هانیه میگم...

مامان به دست و پا افتاد و فرداش من تو این اتاق مستقر شده بودم. دانشگاه که قبول شدم، بابا ماشین جدیدشو خرید. می‌خواست پاجروی قدیمی رو بفروشه. اون موقع هم خوب می خریدن. می تونست یه مقدار از پول ماشین جدیدشو بده، باقیشم اگر خواست برای من یه ماشین معمولی بخره. ولی دو تا پامو کردم تو یه کفش که یا پاجرو یا میرم سراغ هانیه!

خنده‌ای کرد و اضافه کرد: من خیلی پسر خوبی بودم!

با تمسخر گفتم: عاشق!

_: ها والا! از عشقت شب و روز نداشتم!

_: و این داستان هنوزم ادامه داره؟

با لحنی مطمئن گفت: نه. همین سه مورد بود.

مکثی کرد و افزود: خب حالا نوبت توئه. دیگه چیکار کردم؟

_: تا سیزده چهارده سالگی خیلی بچه‌ها رو اذیت می کردین. حالا اگه طرف منم نبودم، ولی بازم حرصم می‌گرفت و هربار به خودم قول می‌دادم بزرگ که شدم بزنم زیر همه چی.

_: چه سابقه ی درخشانی دارم! جداً چرا عاشقم نشدی؟! راستی نگفتی که چهارده سالگیم خیلی زشت شده بودم.

با خجالت و ناراحتی گفتم: وای خیلی!

_: پس یادته اون صورت پر از جوشی که محض نمونه یه نقطه ی خالی هم نداشت و دماغی که یه دفعه رشد صعودی ناجوری کرده بود! دست و پای دراز، عجیب دلبری بودم! گرچه... حالام چندان جذاب نیستم.

_: نه... فقط خیلی... معمولی هستین.

بالاخره گفتم! حرفی که همیشه روی دلم مانده بود و فکر نمی‌کردم هیچ وقت بتوانم بر زبان جاری کنم.

_: معمولی یعنی چی؟ قیافه‌ام خیلی تکراریه؟ دلت یه آدم جدید مثل اون جناب نادرخان می خواد و یا باید موهامو سیخ کنم و فشن بپوشم؟

ناراحت شدم. سر به زیر انداختم و گفتم: معذرت می خوام، منظور من این نبود.

خیلی جدی گفت: نه جواب منو بده. منظورت چیه؟

با سرگشتگی نگاهش کردم. دوباره سر به زیر انداختم و گفتم: نمی دونم.

_: ببین می خوام بی تعارف حرف بزنیم. خب اگه لازمه منم میگم. دفعه ی اول که داشتم با مامان میومدم خونتون تا تو رو ببینم، مامان گفت بچه ی خاله حمیده اندازه ی یه عروسکه. تنها عروسکی که تو ذهن من بود، عروسک موطلایی و چشم آبی دختر عموم بود. وقتی یه موجود خمیر مانند قرمز رو دیدم، خیلی خورد تو ذوقم. از اون بدتر که بهم مژده دادن که وقتی بزرگ شد، لباس عروس می پوشه و تو میشی داماد! کم مونده بود سرمو بکوبم به دیوار. ولی خاله حمیده رو خیلی دوست داشتم. به خاطر اون هیچی نگفتم. با خودم گفتم حالا کو تا این کوچولو بزرگ بشه. شیش ماه اولم هیچ پیشرفتی حاصل نشد. اونچه که من میدیدم یه کوچولوی زشت بی موی جیغ جیغو بود که مامان و خاله حمیده رو از من دزدیده بود. داشتم از حسودی میمردم. کم کم قیافه ات قابل تحمل شد، اما از جیغ زدنات هیچی کم نشد. کافی بود یه نوک انگشت بهت بخوره و یک ساعت تمام جیغ بزنی. تمام بچگیم دعا می‌کردم وقتی بزرگ شدی خوشگل و آروم بشی؛ و این مستجاب شده ترین دعاییه که تو عمرم کردم!

با لبخندی مَحبت آمیز نگاهم کرد. از خجالت آب شدم. چند لحظه صبر کرد. بعد گفت: خب من دیگه اعترافی ندارم. زود باش زود باش. هرچی تو چنته داری رو کن!

با شرمندگی پرسیدم: چی بگم؟ مثلاً اینکه بدون ریش و سبیل به نظرم خوشگلترین؟ لابد دوست دارین که اینجوری بهش می رسین.

زیر چشمی نگاهی به ریش و سبیل پروفسوری اش انداختم. اصلاً خوشم نمی آمد. دو سه سال بود همین قیافه بود. دستی به صورتش کشید و گفت: نه همش علاقه نیست. بیشتر بهش عادت کردم. دیگه؟

_: برای چی راضی شدین که با من عروسی کنین؟ به خاطر خاله فرح؟ خواهش می‌کنم راست بگین. من ناراحت نمیشم. بدتر از خودم که نیست. من فقط به خاطر مامان بله گفتم.

_: منم نمی خواستم بهت دروغ بگم. نه به خاطر مامان نبود. فقط و فقط به خاطر شخص شخیص خودم بود، بدون ملاحظه ی وضعیت تو. کور که نبودم، حتی اگه کورم بودم دیگه بعد از شونزده سال می‌فهمیدم که از من خوشت نمیاد. ولی نخواستم باور کنم. تا دم آخر که تب داشتی و می‌گفتی به سعید بگین بره. اون موقع بالاخره رضایت دادم و به مامان گفتم از من خوشش نمیاد. بیاین مجلس رو بهم بزنین. حداقل بذارین چند وقت دیگه. اما مامان گفت الان که داره هذیون میگه، اینجوری نیست، اگه بهت توجه نمی کنه فقط از خجالته. منم مثل کبک سرمو کردم زیر برف و گفتم آره شما درست میگین!

سر به زیر انداختم. دستش را روی گونه ام گذاشت و پرسید: ببینم هنوز تب داری؟

با ناراحتی عقب کشیدم. از جا برخاست و گفت: معذرت می خوام. حواسم نبود.

نگاهی به صبحانه ی دست نخورده انداخت و پرسید: نمی خوری؟

سری به نفی تکان دادم. او هم میز را جمع کرد. از توی آشپزخانه پرسید: حالشو داری بریم خونتون، یا می خوای استراحت کنی؟

به سرعت برخاستم و گفتم: خوبم. میام. ممنون.

_: پس بشین من حاضر شم. چند دقیقه هم اضافه معطلت می کنم، باید یه ایمیل بزنم. اگه می خوای بگیر بخواب.

_: نه می خوام بنویسم. قلم دارین؟

قلم را داد و خودش دنبال کارش رفت. البته الان نیم ساعت است که با لپ تاپ روی پایش کنار من نشسته است و همان‌طور که به کارهای خودش می رسد، حرفهایمان را به من یادآوری می‌کند که مرتب بنویسم. وای دستم شکست. بس!

پی نوشت: ریش و سبیلش را تراشید!