X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اولین بوسه (2)

دوشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 12:27 ب.ظ
سلااااام
سلامت و خوش باشید انشااله. منم بحمدااله خوبم.
این گوگل کروم باز لج کرده. دیروز که کلا بلاگ سکای رو باز نمی کرد. امروزم کپی قصه رو قبول نمی کنه  اپرا و فایرفاکسم فونت نوشته رو ریز می کنن. دیگه نمی دونم چکار کنم. خودتون کنترل مثبت بزنین چشماتون درد نگیره انشااله...

هیییی! چه روزی بود امروز! صبح نازی یکی از دوستانم آمد و گفت برادرش نادر از من خوشش آمده و می‌خواهد با من دوست شود. اول جوابی ندادم. البته تردیدم هیچ ربطی به سعید و نامزدیم نداشت. من حلقه ندارم. از سعید هم خوشم نمی آید. توی مدرسه هم کسی نمی‌داند نامزد دارم. ولی خب جواب مامان را چه می دادم؟
دو ثانیه فکر کردن کافی بود که سیل نیش و کنایه ها به طرفم سرازیر شود.
آره می ترسی! - بچه مثبت پاستوریزه! - اوه اوه ولش کنین. هانیه و این حرفا؟! - تو اصلاً لیاقت نداری. حیف نادر با این تیپ و قیافه! - اوا مامانم اینا! - نینی کوچولو! - و و و و...
این شد که برای اولین و آخرین بار در زندگیم رضایت دادم. گفتم: نه بابا چه ترسی؟ بهش بگو هستم.
صدای جیغ و دست و هورایشان به آسمان رفت! ای دوستان ناباب!
ظهر موقع برگشتن نادر دنبال نازی آمد. من هم عقب ماشین نشستم تا مثلاً آشنا بشویم. تمام تنم مثل بید می لرزید، اما خودم را سفت و جدی گرفته بودم که بچه‌ها نفهمند و دوباره برایم دست بگیرند. گردنم را شق و رق گرفتم و گذاشتم از حسودی بترکند! خب نادر واقعاً خوش تیپ است، اگر غیر از این بود محال بود کوتاه بیایم.
توی راه یک مقدار از خودش گفت. بیست ساله، دانشجوی اقتصاد و کمی هم از علایقش حرف زد. در آخر گفت شماره ام را از نازی گرفته است. برایم یک missed call انداخت و گفت شماره اش را سیو کنم که من نکردم. مامان معمولاً موبایلم را چک نمی کرد، ولی احتیاط شرط عقل است.
تا سر خیابانمان مرا رساند. آنجا تشکر کردم و پیاده شدم. وقتی وارد خانه شدم، هنوز ضربانم بالا بود و آرام و قرار نداشتم. توی دستشویی دو سه مشت آب خنک به صورتم زدم و چند نفس عمیق کشیدم که مامان متوجه ی تغییر حالتم نشود. ولی سر ناهار هرکار می‌کردم غذا از گلویم پایین نمی رفت. بالاخره هم بلند شدم و گفتم می‌روم حمام.
تازه از حمام بیرون آمده بودم که موبایلم زنگ زد. با خودم گفتم حتماً یکی از بچه هاست. بدون عجله مشغول پیچیدن حوله دور موهایم بودم. مامان گوشیم را از روی میز برداشت و با سوءظن گفت: شماره ناشناسه!
دستش رفت طرف دکمه ی سبز که شستم خبردار شد که شماره ی ناشناس کی می‌تواند باشد!!! خشکم زد. 
مامان پرسید: بله؟ و چند لحظه بعد گفت: خودم هستم بفرمایید.
قلبم دیوانه وار میزد و احتمالاً رنگم مثل لبو سرخ شده بود. من بد سرخ می شوم. هیچ وقت نمی‌توانم احساساتم را مخفی کنم.
مامان چند لحظه گوش داد و بعد فریادش به آسمان رفت! رکیک ترین فحشهایی که به عمرم از زبانش نشنیده بودم را نثار نادر کرد و گفت اگر یک بار دیگر زنگ بزند، حسابش با کرام الکاتبین است!
بالاخره قطع کرد. با قیافه ی ترسناکی پرسید: این کی بود؟  
با ترس و لرز گفتم: من چه میدونم؟
_: اسمتو از کجا می دونست؟
_: چی بگم؟ شاید یکی از بچه‌ها بهش شماره داده.
_: یعنی کار تو نبوده؟
_: نه مامان نه... قسم می‌خورم من به کسی شماره ندادم.
گریه ام گرفت. مامان با حرص گفت: اگه الان نامزدیت رسمی بود، این اتفاق نمی افتاد. زود باش... موهاتو خشک کن باید بریم تکلیفتو معلوم کنم.
با ترس و لرز گفتم: چه تکلیفی مامان جون؟ مگه ما باید بریم خواستگاری؟
_: خواستگاری که مال خیلی وقت پیشه. باید رسمیش کنیم. زود باش آماده شو.
هزار بار مردم و زنده شدم. بالاخره آماده شدم و با مامان به خانه ی خاله فرح رفتیم. پدرهای دو خانواده هم برای جلسه ی اضطراری احضار شدند.
از ترس تب کرده بودم. ولی مامان عقیده داشت موهایم را درست خشک نکرده‌ام و سرما خورده ام. روی مبل بیحال نشسته بودم. از گرما داشتم هلاک می شدم. خاله فرح با لحن مهربانی که از بچگی مرا به یاد جادوگر توی داستان سفیدبرفی می انداخت، گفت: هانیه جون تو حالت خوب نیست. برو بالا تو اتاق سعید استراحت کن.
عق! همین مانده بود که به اتاق سعید تبعید بشوم. چاره‌ای نبود. همه روی این رأی اتفاق نظر داشتند. سعید هم کنارم ایستاد تا اگر کمکی بخواهم همراهیم کند. از ترس اینکه بازویم را بگیرد، تند برخاستم. سرم گیج رفت. به زحمت تعادلم را حفظ کردم و همراهش از پله ها بالا رفتم. اتاق سعید یک سوئیت کامل، انتهای یک راهروی باریک و جدا از بقیه ی اتاق خوابها بود. هیچ وقت پا توی اتاقش نگذاشته بودم. طبقه ی بالا از پایین گرمتر بود. دلم می‌خواست سر راهم تمام پیچهای رادیاتورها را تا آخر ببندم!
بالاخره به اتاق سعید رسیدیم. در را باز کرد و کنار رفت تا وارد شوم. سمت راستم پنجره ی قدی رو به تراس باز بود و پرده ی حریر سفیدش با نسیم ملایم شبانه تکان می خورد. هوای اتاق بر خلاف بقیه ی خانه بسیار خنک و لذت بخش بود. سعید به طرف راهرویی که یک طرفش سرویس ، طرف دیگرش آشپزخانه ای کوچک و انتهایش اتاق خواب بود، رفت و گفت: ببخشید. چند دقیقه اینجا استراحت کن من اتاقمو مرتب کنم.
پوزخندی زدم. هوای تازه حالم را بهتر کرده بود. از پنجره ی باز بیرون رفتم. آنجا روی تراس تاب بزرگی بود. بچه که بودم این تاب توی حیاط بود. تنهای چیزی در این خانه که من به خاطرش حاضر بودم همراه مامان بیایم. اما الان دو سه سالی میشد که سعید تاب را توی تراس اتاقش گذاشته بود و با وجود آنکه تراس به حیاط هم راه پله داشت، اما من محال بود بالا بیایم. حالا اجباراً اینجا بودم. آرام روی تاب نشستم و چشمانم را بستم. چند دقیقه بعد سعید آمد و با خنده‌ای از سر خجالت گفت: ببخشید طول کشید. می تونی بری دراز بکشی.
آرام گفتم: ممنون. مزاحم نمیشم.
با دستپاچگی گفت: نه چه زحمتی؟ من میرم پایین. شما راحت باشین.
_: همینجا خوبه. متشکرم.
_: ولی اینجا خیلی سرده!
_: من تب دارم. همینجا خوبه.
بالاخره آهی کشید و گفت: هرجور راحتی. چند لحظه مکث کرد. بعد جلو آمد و پرسید: حالشو داری یه کم باهم حرف بزنیم؟
سر به زیر انداختم و گفتم: نه معذرت می خوام. حالم اصلاً خوب نیست.
_: یه مسکّن بیارم برات؟
_: خوردم. ممنون.
_: باشه. اگه کاری داشتی از تلفن اتاق زنگ بزن.
_: چشم. متشکرم.
بالاخره رفت و تنهایم گذاشت. نیم ساعتی گذشت. در اتاق به شدت باز شد و سایه صدایم زد. حال جواب دادن نداشتم. توی اتاق خواب را گشت و برگشت. اتفاقاً متوجه ام شد. به تراس آمد و با هیجان گفت: وای هانیه جون اینجایی؟!! می دونی چی شد؟ قرار شد جمعه نامزدی و عقد کنون باهم باشه!
با حیرت نگاهش کردم. باورم نمیشد. از جا بلند شدم و همان موقع سعید آمد. با ناراحتی پرسیدم: این چی میگه؟
سعید گفت: گفتن عقد کنیم. فقط اسم منو تو شناس‌نامه ی تو نمی نویسن که برای مدرسه‌ات مشکلی پیش نیاد.
زانوهایم لرزید. دیگر نمی‌توانستم بایستم. دوباره روی تاب نشستم و سرم را پایین انداختم. سعید جلو آمد و گفت: دیگه واقعاً سرما می خوری. بیا تو اتاق.
نالیدم: من حالم خوبه.
_: هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟
_: نه لطفاً تنهام بذارین.
سری تکان داد و رفت.
تا وقتی که برای برگشتن صدایم زدند همانجا ماندم. توی راه هم از فرط ناامیدی و عصبانیت هیچی نگفتم. مامان تمام مدّت از کارها و برنامه هایش می گفت. آخر دوشنبه هم به همراه بابا عازم حج هستند. حالا چه عجله‌ای است که همه ی این کارها را قاطی کنند، نمی فهمم! الان نیم ساعتی می‌شود که آمده ایم. دوباره مسکّن خورده ام. گوش و گلویم می سوزد. بعد از یک ساعت توی سرما نشستن، واقعاً سرما خوردم! ************