X
تبلیغات
رایتل

روزهای آلبالویی (۱۰)

دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 04:56 ب.ظ

سلاممم

خوبین؟ منم خوبم. کمی با لپ تاپ دعوام شده حرصم گرفته! گوگل کرومم دلش آپدیت می خواد احتمالاً، صفحه ی مدیریتمو باز نمی کنه. فایر فاکسم که هرچی قسمش بدم که فونتمو بکنه دوازده باز آخر بار ده سیو می کنه میره. شما یه لطفی بکنین کنترل + بزنین زوم شه ، چشم و چارتون در نیاد.

این قصه هم به سر رسید و کلاغی نبود که به خونه اش برسه یا نرسه. ببخشین که به خاطر مشغله ی فکری و جسمی در طول این قصه حس نوشتن نداشتم و اونی که باید در نیومد.

تعطیلات بهتون خوش بگذره. ما که برنامه ی سفری نداریم. ولی به هر حال عیده و همه مشغول دید و بازدید. انشااله دو سه هفته دیگه قصه ی بعدی رو شروع می کنم.


ستایش آخر هفته ی بدی را گذراند. مادربزرگش مریض شد و پنج شنبه شب او را به بیمارستان بردند و در سی سی یو بستری کردند. روز جمعه با نگرانی گذشت. روز شنبه هم به اصرار مادرش به مدرسه رفت. اصلاً دلش نمی خواست برود. اما مامان و سمیرا قانعش کردند که با نرفتنش کمکی نمی کند. معلم فیزیک کلاس فوق العاده گذاشته بود که تا سه بعدازظهر طول کشید. از مدرسه مستقیم به بیمارستان رفت. ساعت پنج وقت ملاقات تمام شد و به زور بیرونش کردند. فقط مامان ماند. سمیرا با دوستش کار داشت رفت. بابا هم ستایش را به خانه رساند و خودش دنبال کارش رفت.

ستایش عصبانی بود. نگران بود. داد می زد و حرص می خورد. لباس عوض کرد. دست و صورتش را شست. اما فایده نداشت. اشکش بند نمی آمد. ساعت پنج و نیم بود که با صدای زنگ در از جا پرید. نگاهی به اطرافش انداخت. هوا تاریک شده بود و او نفهمیده بود. نگاهی ساعت انداخت. منتظر کسی نبود. حوصله ی هیچ کس را نداشت. ولی وقتی دو سه بار دیگر هم زنگ به صدا درآمد، از جا برخاست تا مزاحم را رد کند برود.

با صدایی گرفته جواب داد: کیه؟

_: هاتفم. باز کن.

دستش روی دکمه ی آیفون لغزید. گوشی را سر جایش گذاشت و با نگاهی گنگ به روبرو خیره شد. هاتف؟ قرار بود ساعت شش بیاید. تازه یادش آمد. ولی هنوز که پنج و نیم بود!

در اتاق به سرعت باز و به دنبال آن چراغ راهرو روشن شد. ستایش هنوز کنار آیفون به دیوار تکیه داده بود. هاتف سلامی کرد، وارد شد و چراغ هال را روشن کرد. ستایش با صدای خسته ای گفت: سلام... زود اومدی.

هاتف نگاهی نگران و عصبانی به او انداخت. جلو آمد. دستش را بالای سر ستایش به دیوار تکیه داد و گفت: نه اتفاقاً دیر اومدم. این چه قیافه ایه دختر؟

ستایش گیج و گنگ نگاهش کرد. بالاخره آرام گفت: حالم خوبه.

از زیر دستش بیرون آمد و روی مبل نشست. هاتف بالای سرش ایستاد و گفت: مشخصه که خوبی! هادی می گفت عصری خیلی بی قراری می کردی.

ستایش سر به زیر انداخته بود. خسته و بی حال بود. پرسید: چرا باهام دعوا می کنی؟

هاتف نشست. به طرفش خم شد و با عصبانیت گفت: از این که یه آدم زنده رو بکشن و تو قبر بذارن و براش عزاداری کنن، متنفرم. مادربزرگت هنوز زنده اس و قرار هم نیست بمیره.

_: ولی اون مریضه هاتف. عزیز منه! نباید گریه کنم؟

_: نه! برای چی گریه کنی؟ به جای گریه کردن بشین فکر کن که چکار کنی که زودتر روحیه و امید به زندگی بهش برگرده. برو خونه شو برای برگشتنش آماده کن. همه جا رو تمیز کن. ملافه های تختشو عوض کن. یه دسته گل رو میزش بذار. چه می دونم!

با دلخوری رو گرداند.

_: فقط این نیست. امروز با دبیر فیزیک دعوام شد.

_: خب که چی؟ باید بشینی زار بزنی؟

_: اعصابمو خورد کرده.

_: اصلاً برام مهم نیست.

_: نه هیچی برات مهم نیست. از کی دلخور بودی که اومدی سر من خالی می کنی؟

هاتف تکیه داد. نفس عمیقی کشید و آرام گفت: من نیومدم باهات دعوا کنم.

_: حالا که داری می کنی!

_: فقط می خواستم یه شوک بهت بدم یه کمی از تو خودت بیای بیرون.

_: متاسفم. موفق نشدی. حوصله ی درس خوندن ندارم. دیگه مزاحمت نمیشم. می خوام ترک تحصیل کنم.

_: مگه مردم مسخره ی تو ان یه روز شروع می کنی، یه روز ول می کنی؟

_: از دبیر فیزیکمون متنفرم. نمی تونم یه سال دیگه هم تحملش کنم. از درس ریاضی هم بدم میاد. تو هم هیچ حقی نداری که مجبورم کنی بخونم.

_: من مجبورت نکردم بری مدرسه، بهت گفتم بیکار نباش. تو افسرده بودی. بیکار بودن برات سمّه. تا کی می خوای بشینی فکر کنی که سیاوش می تونست چه بلاهایی سرت بیاره، یا من چقدر ازت بدم میاد؟

_: راستی چقدر از من بدت میاد؟ اگه مثل سیاوش دست بزن داشتی، الان دلت می خواست یه کتک سیر بهم بزنی.

هاتف رو گرداند و غرید: دیوونه!

از جا برخاست. دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و پرسید: اگر من ازت بدم میومد، الان اینجا بودم؟

_: نه. ولی از چی می ترسی؟ چرا اذیتم می کنی؟

هاتف با درماندگی نگاهش کرد. دوباره رو گرداند و گفت: من نمی خوام اذیتت کنم.

به طرف در رفت.

_: نرو هاتف. امشب باید بهم بگی. همه چی رو...

_: من به مامانت قول دادم. مجبورم نکن که بزنم زیر قولم.

این را گفت و از در بیرون رفت. ستایش به دنبالش دوید.

_: وایسا. به مامانم زنگ می زنم. تو باید بهم بگی.

هاتف سری تکان داد و ایستاد.

ستایش به مادرش زنگ زد. مامان با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، جواب داد: ستایش؟

_: سلام مامان.

_: سلام عزیزم. چه خبر؟

_: مامان بزرگ چطوره؟

_: همونطوری که بود.

_: مامان... هاتف چه قولی بهت داده؟ چی رو دارین از من قایم می کنین؟

_: هاتف اونجاست؟

_: آره.

_: بذار برای بعد عزیزم. امشب درستو بخون.

_: نه. من می خوام امشب بدونم. از این موش و گربه بازی خسته شدم.

_: موش و گربه بازی؟ هاتف بهت چی گفته؟

_: هاتف بهم هیچی نمیگه!!!  میگه به مامانت قول دادم.

مامان آهی کشید و گفت: انگار جلوی سرنوشت رو نمیشه گرفت. بگو بهت بگه!

_: یه دنیا ممنونم مامان جون!

قطع کرد و پیروزمندانه به هاتف نگاه کرد.

هاتف خندید و گفت: حاضر شو بریم بیرون. تو که نمی خوای درس بخونی.

ستایش ظرف دو دقیقه حاضر شد و به دنبال هاتف بیرون رفت. هاتف گفت: متاسفم که باید پیاده بیای. ماشین ندارم.

ستایش آهی کشید و گفت: می دونی... سیاوش یه بار ازم پرسید چه ماشینی دوست دارم؛ می خواست برای تولد هیجده سالگیم برام بخره.

_: خب؟

_: من اگه علاقه ای داشتم، موقعیتشو داشتم. سیاوش همه چی داشت غیر از اونی من می خواستم.

_: و من دارم؟

_: تو فقط همونو داری، و من به همون دلخوشم.

بعد با سرخوشی اضافه کرد: تازه پیاده روی دوست دارم.

_: خوبه. منم دوست دارم.

_: خب؟ من منتظرم!

_: باشه. میگم. از کجا شروع کنم؟

_: از اول اولش! ببینم نکنه تو وبلاگ منو اتفاقی پیدا نکردی!!!

_: نه دیگه... اون اتفاقی بود. خیلیم خوشم اومد. از شخصیتت، از پاکی کودکانه ات و بقیه ی چیزایی که برات نوشتم. هیچ منظور دیگه ای هم نداشتم. اصلاً دلم نمی خواست از راه دور یه رابطه ی جدی رو شروع کنم. ممکن بود هیچ کدوم از ما تو دنیای واقعی اونی نباشیم که تصور کرده بودیم. پس هر موضوع جدی تری رو گذاشتم برای بعد از برگشتنم. ولی تو ناراحت شدی و تصمیم گرفتی به سیاوش جواب بدی. وقتی شنیدم ازت خواستگاری کرده، جوش آوردم. می دونستم چرا این کارو کردی و واقعاً چی می خوای. به بابا گفتم سریع ازت خواستگاری کنه. ممکن بود که برگردم و اصلاً ازم خوشت نیاد. ولی مطمئن بودم ضربه ای که من بزنم قابل تحمل تره تا سیاوش! تو هم که نمی خواستی صبر کنی! ولی بابات گفت جواب قطعی رو دادین و همه چی تموم شده.

_: ولی هیچ کس به من هیچی نگفت!

_: به فرض که می گفت! یه چیزی شبیه همونی که وقتی پرسیدم چرا به من نگفتی، جواب می دادی! از من عصبانی بودی. ولی یه درصد احتمال می دادم منو ترجیح بدی و همون یه درصد ارزش امتحان کردنو داشت، که البته نتیجه ای نداد.

_: خب؟

_: شبی که با سیاوش دعواتون شد، بابات پشیمون بود. برگشت و به من گفت کاش تو زودتر پا پیش میذاشتی و این اتفاق نمیفتاد. گفتم به هر حال من هنوزم سر حرفم هستم. گفت الان که نه... نامزدی بهم خورد. یکی دو هفته هم گذشت. با مادرت حرف زده بود که اونم گفته بود، من توبه کار شدم قبل از بیست سالگیش اصلاً نمی خوام حرفشو بزنیم.

_: کاش بهم گفته بودن!

_: نمیشد. از این طرف مامان خودم بود. می گفت اگه اینجوری بشه من چه جوری تو روی خواهرم نگاه کنم؟ حداقل بذار یه سال بگذره. خب... خودمم دلم می خواست بعد از یک سال فکرشو بکنم. آبا از آسیاب بیفته، هادی بره سر خونه زندگیش، همه چی آروم بگیره و با خیال راحت پا پیش بذارم. ولی من آب بخورم سمیرا به مامانت میگه. ظاهراً دیروزم بهش گفته بود من دیگه دارم خیلی تند میرم. مامانتم زنگ زد بهم. درست قبل از این که حال مامان بزرگت بهم بخوره. ازم قول گرفت که بکشم کنار و بذارم تو راحت باشی. منم قول دادم.

_: یعنی سمیرا هم از همه ی این جریانات خبر داشت؟

_: اگه می خوای سر منو بذاری رو سینه ام، بذار. حتی هایده هم می دونه.

ستایش چرخی زد. روبروی او قرار گرفت و با لبخند نگاهش کرد. بالاخره خندید و گفت: حیف که امشب خیلی خوشحالم! والا تکه بزرگت گوشِت بود!

_: نیشتو ببند دختر! خجالت بکش! نازی عشوه ای... حالا فکر می کنم بعداً جواب میدمی... خوبه والا!

_: آ... اوووم... باشه. می دونی من فعلاً که قصد ادامه تحصیل دارم...

_: از شنیدنش خوشحالم.

_: بعداً فکر می کنم بهت جواب میدم.

_: اوکی...

_: میگم چطوره به جای مدرسه برم کلاس فرانسه؟

_: یا یه کاری رو شروع نکن، یا اگه می کنی تمومش کن.

_: ولی من می خوام فرانسه بخونم. خیلی دوست دارم.

_: اونم به چشم. یادت میدم. ولی اول مدرسه تو تموم کن.

_: مگه فرانسه بلدی؟

_: هم اتاقیم یه فرانسوی مسلمون بود. در حد حرف زدن روزمره یادم داده. نوشته بودم که.

_: هان! همون که اصلیتش الجزایری بود؟

_: آره. ببینم این همه جنگیدی که برگردیم سر حرفای همیشگی؟ بدون بحث ازدواجم می تونستیم راجع به درس فرانسه حرف بزنیم.

_: هان خب... من چی بگم الان؟ هرچی بگم می گی جوگیر شدی، مسخره ام می کنی!

_: آخه بالاخره سوالی... شرطی... حرفی...

_: خب... تو شروع کن.

_: ممکنه نامزدیمون طول بکشه. مشکلی نداری؟

_: این یه حرف تازه بود مثلاً؟

_: نه. جهت یادآوری گفتم. بازم جهت یادآوری باید بگم برای این که روابط مامان و خاله ام بهم نخوره، یه مدتی نباید علنیش کنیم.

_: باشه. حالا که خیالم راحته که دوسم داری، عجله ای ندارم.

_: خوشحالم که خیالت راحته. ولی من همچو ادعایی نکردم!

_: شاتووووووووت!

هاتف غش غش خندید.

 

پایان

دوشنبه 23/12/1388