نمای وبلاگ روزهای آلبالویی (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

روزهای آلبالویی (8)

چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 04:13 ب.ظ

سلام سلامممممممممم

خوبین؟ من گفتم نمی نویسم؟ آره انگار من بودم. تا خود جزایر قناری رفتم و گوش این دختره ی الوات رو کشیدم و برش گردوندم! آره به من میگن آیلا نه برگ چغندر!


پ.ن مرسی ندا جونم 


ستایش به مدرسه برگشت. ثبت نامش آنقدری هم که فکر می کرد سخت نبود. مدیر که او را به عنوان شاگرد خوب مدرسه می شناخت، دلایلش را پذیرفت و او را سر کلاس فرستاد.

عصر برای هاتف آفلاین گذاشت: ای خدا بگم چه کارت کنه! به اندازه ی دو هفته مشق ننوشته دارم! بدبخت شدم رفت....

کامپیوتر را خاموش کرد و با عصبانیت سراغ مشقهایش رفت. البته ته دلش خیلی خوشحال بود. احساس آزادی می کرد. از این که مجبور نبود با سیاوش ازدواج کند، از این که دوباره شاگرد مدرسه و دختر خانه بود خوشحال بود. نگاهی توی آینه کرد و برای بار هزارم به خود گفت: احمقانه ترین اشتباه زندگیتو مرتکب شدی دختر! اگه هاتف نیومده بود تو الان داشتی می رفتی خونه ی شوهر و پس فردا کتک خورده و سیاه بخت برمی گشتی!

پوزخندی زد و کتابهای درسیش را که همان روز خریده بود، روی زمین پهن کرد. دفترها را هم دور و بر ریخت و مشغول جلد کردن کتابها و تعیین درس دفترها شد. احساس کلاس اولی بودن می کرد! کاغذهای نو را بو می کشید. عکسهای قشنگ جلد دفترها را با لذت تماشا می کرد.

تا به خود بیاید دو سه ساعت گذشته بود و او یک کلمه هم از مشقهایش را ننوشته بود. هین بلندی گفت و زیر لب غرید: ای خدا بگم چکارت کنه شاتوت!

خسته و گرسنه بود. الان که نمی توانست بنویسد! از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. مامان و بابا شام مهمان بودند. سمیرا هم رژیم داشت و شام نمی خورد. ستایش برای خودش شام کشید و کامپیوتر را روشن کرد. هاتف نوشته بود: منم از امروز رسماً استخدام شدم. بعد از چند روز تن پروری و تا لنگ ظهر خوابیدن، از حالا باید پنج و نیم صبح بیدار باشم و قبل از شش بدوم تا به سرویس برسم! تااااا چهار بعدازظهر که دوباره برسم خونه. اینقده حال میده که نمی دونی.

آنلاین نبود. ستایش با دلخوری نوشت: اَه چرا آنلاین نیستی؟ گرفتی خوابیدی؟ تنبل خان!

تو وبلاگستان خبری نبود.به دوستانش سر زد. وبلاگش را آپ کرد و بعد دوباره چک کرد. هاتف هنوز آفلاین بود. دو سه تا شکلک برایش گذاشت. با عصبانیت کامپیوتر را خاموش کرد و سراغ مشقهایش رفت.

تا دیروقت داشت می نوشت. شب در حال نوشتن خوابش برد و صبح گیج و خسته برخاست. به زحمت حاضر شد و به مدرسه رفت. ولی توی مدرسه خوش گذشت. دوستان قدیمی، معلمها، حال و هوای مدرسه... همه و همه احساس دوباره به دست آوردن عزیزی از دست رفته را به او می دادند.

تا دو سه روز سخت مشغول نوشتن و خواندن درسهای عقب افتاده بود. اینقدر که وقت سر خاراندن هم نداشت. چه رسد به روشن کردن کامپیوتر.

آن شب مامان خانواده ی هادی را برای شام دعوت کرده بود. نزدیک یک ماه از اولین و آخرین باری که هاتف را دیده بود می گذشت. خیلی هیجان زده بود. برای این که مامان و سمیرا بویی نبرند، خودش را توی اتاقش حبس کرده بود و طوری مشق می نوشت که انگار جانش به این نوشتن بسته است. سمیرا و مامان هم مشغول تر از آن بودند که نگرانش باشند.

هنوز غروب نشده بود که تمام نوشتنیهایش تمام شد. با کمال ناباوری صفحه هایی را که نوشته بود، دوباره خواند. به حساب دو سه روز گذشته، هنوز سه چهار روز مانده بود که تمام کند. لبخند عریضی روی لبش نشست. از جا برخاست و مچ خسته اش را مالید. از اتاق بیرون آمد. سمیرا داشت ظرف میوه را می چید. با لبخند گفت: خسته نباشی. هنوز خیلی مونده؟

ستایش با لاقیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: نه تموم شد.

_: ظهر که می گفتی هنوز سه چار روز کار داری!

_: نمی دونم. دستم راه افتاده انگار. البته هنوز خوندنیهاش مونده. ولی الان خسته ام. از فردا شروع می کنم. اگه با من کاری ندارین، من برم حموم.

_: نه این که ما خیلی رو کمک تو حساب باز کرده بودیم، حالا سوالم می کنه! نه برو.

ستایش خندید و سر خوش به طرف حمام رفت. حدود یک ساعت حمام کردن و لباس پوشیدنش طول کشید. موهایش را مرتب کرد، آرایش خیلی ملایمی کرد و با صدای زنگ در از جا پرید.

چهره اش را توی آینه می دید که سرخ شده بود. با دو دست یخ کرده اش صورتش را پوشاند. قلبش دیوانه وار می کوبید. به خود نهیب زد: چه خبرته دختر! خواستگاریت که نیومدن!!

نفس عمیقی کشید و با قدمهای سنگین از اتاق بیرون آمد. وقتی رسید، همه وارد شده بودند. با خجالت سلام کرد و با گرمی جواب شنید. هایده با خوشحالی در آغوشش گرفت و توی گوشش زمزمه کرد: نمی دونم با چه رویی تو چشمات نگاه کنم. همش تقصیر من بود.

_: این چه حرفیه هایده جون. تو بهترین لطف رو به من کردی! خوب بود زنش می شدم و بعد کتک خورده و با هزار مصیبت ازش جدا می شدم؟ اون که دست بزن داشت، خوب شد همین الان رو کرد.

هایده سر به زیر انداخت و آرام گفت: آره شایدم اینجوری بهتر شد...

ستایش برای آوردن چای بیرون رفت و چند دقیقه بعد با سینی چای برگشت. نوبت هاتف که رسید، در حالی که با طمانینه توی فنجان قند می ریخت و آن را برمی داشت، زمزمه کرد: خیلی مشغولی... پیدات نیست!

ستایش از بین دندانهایش گفت: تقصیر کیه؟!

هاتف تبسمی کرد و از چای تشکر کرد. ستایش سر به زیر انداخت و سعی کرد لبخند نزند. اما چشمانش می درخشید. هادی که این روزها او را دیده بود، همان طور که چای برمی داشت، با خوشرویی گفت: خدا رو شکر رنگ و روت خیلی بهتره. مدرسه بهت ساخته!

ستایش خندید و گفت: آره به نظرم همینطوره.

کنار هایده نشست و گرم صحبت شدند. البته هنوز هم از این که در حضور هاتف بود، خجالت زده و معذب بود؛ و وقتی که هایده پیشنهاد کرد که به اتاقش بروند، با خوشحالی پذیرفت. باهم وارد اتاقش که این روزها حسابی بهم ریخته بود، شدند. ستایش خندید و گفت: ببخشید اینجوریه. بشین رو تخت و چشماتو ببند تا من یه کم اینجا رو روبراه کنم.

_: بیخیال بابا... بشین می خوایم گپ بزنیم.

_: تو حرف بزن من جمع می کنم.

_: امروز تو مدرسه....

هایده با هیجان و سر و صدا حرف می زد و خیلی منتظر جواب یا تایید هم نبود. ستایش دور و برش را مرتب می کرد و فکرش جای دیگر سیر می کرد. فقط گاهی کمی گوش می داد و اظهار نظری در حد یک کلمه می کرد و دوباره به افکارش اجازه می داد به مهمانخانه برگردند.

سمیرا در اتاق را باز کرد و گفت: هایده جون ببخشید. ستایش میشه یه کم کمک کنی سفره رو بچینیم؟

هایده از جا پرید و با خوشحالی گفت: منم میام کمک.

بعد هم به حرفهای خودش ادامه داد. ستایش سبزی ها را توی بشقاب می کشید و ماست ظرف می کرد و نانها را سر سفره می گذاشت. هایده هم پا به پای او می رفت و می آمد و کمک می کرد و حرف میزد. هاتف کنار میز آمد و از پارچ آب که ستایش همان موقع سر میز گذاشته بود، برای خودش آب ریخت. ستایش می خواست بگریزد، که هاتف زمزمه کرد: چرا از من فرار می کنی؟

ستایش پشتی نزدیکترین صندلی را محکم فشرد. با صدایی لرزان زمزمه کرد: من فرار نمی کنم.

_: چرا می لرزی؟

ستایش به دنبال راه فرار نگاهی به در انداخت. صندلی را رها کرد و در حالی که برمی گشت، که برود، به تندی گفت: سردمه.

هاتف متفکرانه به لیوانش چشم دوخت و کمی دیگر برای خودش آب ریخت.

سر شام بحث مدرسه رفتن ستایش و مشکلاتش با درسهای ریاضی و فیزیک پیش آمده بود. هادی خندید و گفت: منم همیشه با ریاضی و فیزیک مشکل داشتم. برعکس هاتف که همیشه درسش خوب بود.

پدر ستایش گفت: حتماً درس آقای دکتر خوب بوده!

هاتف متعجب خندید. ابرویی بالا برد و گفت: حالا نه این قدرا!

مادر ستایش گفت: میشه بعد از شام یه کمی با ستایش کار کنین؟ این چند روز داره خودشو می کشه! هرچی می خونه نمی رسه.

هاتف از گوشه ی چشم نگاهی به ستایش انداخت و گفت: البته.

پدر ستایش گفت: لطف می کنین. باعث زحمت.

هاتف گفت: نه خواهش می کنم.

مسیر گفتگوها بدون این که ستایش متوجه شود عوض شد. اصلاً نفهمید چی خورد یا چکار کرد. بعد از شام با کمک هایده و هادی و سمیرا، میز را جمع کردند. هاتف کنار بقیه نشسته بود.

ستایش کتابهایش را توی مهمانخانه آورد و روی میز غذاخوری که تقریباً خالی شده بود، گذاشت. با بی قراری به هاتف نگاه کرد. هاتف آخرین جرعه ی چایش را خورد و بدون عجله از جا برخاست. همان طور که کتابها را نگاه می کرد، صندلی را عقب کشید و نشست. ستایش هم نشست و به کتابها چشم دوخت. دستهایش را زیر میز برده بود و عصبی بهم می مالید.

هاتف آرنجش را روی میز گذاشت. کتاب فیزیک را باز کرد و همانطور که جدی و اخم آلود ورق میزد، پرسید: تو چرا آروم نمی گیری؟

ستایش زیر چشمی نگاهش کرد و لرزان گفت: من خوبم.

_: عالی! زبونت فقط تو چت درازه! اینقدر پاهاتو به پایه ها نزن. حالا ببین موفق میشی یه جو آبروی منو جلوی خلق الله بریزی!

ستایش در حالی که از ناراحتی نزدیک بود گریه اش بگیرد، گفت: من؟ من که کاری نکردم.

هاتف با بی حوصلگی کتاب را رها کرد. هنوز هم به او نگاه نمی کرد. قلمی برداشت و در حالی که از روی یک مسئله توی دفترش می نوشت، گفت: قرار نیست کاری بکنی. ولی قیافت یه جوریه که انگار من یه عمر برات ایجاد مزاحمت کردم و الانم می خوام یه بلایی سرت بیارم. از چی می ترسی؟

سر بلند کرد و با اخم نگاهش کرد. ستایش با ترس به مسئله ای که نوشته بود، چشم دوخت. زیر لب گفت: دعوام نکن. می ترسم.

هاتف آه بلندی کشید و شروع به خواندن مسئله و توضیح راه حلش شد. با خودکار آبی نوشته بود و با خودکار قرمز تند تند حل می کرد و توضیح میداد. ناگهان ماژیک هایلاتش را برداشت و درشت نوشت: BE COOL!!!

ستایش خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و خنده اش را فرو خورد. هاتف دست توی موهای فرفری کم پشتش فرو برد و پرسید: اینو فهمیدی؟

ستایش در حالی که هنوز با خندیدن مبارزه می کرد، سری به تایید تکان داد و گفت: بله ممنون.

هاتف با لحنی تمسخرآمیز گفت: خواهش می کنم.

رفت سراغ مسئله ی بعدی. یک ساعتی مشغول بودند، تا این که پدر هاتف پرسید: به کجا رسیدین؟

هاتف نگاهی به کتاب کرد و گفت: امشب که تموم نمیشه.

بعد رو به پدر ستایش کرد و گفت: اگه بخواین، می تونم هفته ای دو سه شب بیام باهاش کار کنم.

_: باعث زحمتتون میشه. اینجوری که خیلی بده...

_: نه زحمتی نیست. بعدازظهرا تا چار سر کارم. بعد از اون مثلاً ساعت شیش می تونم بیام.

پدر ستایش رو به او کرد و گفت: نظر تو چیه باباجون؟

ستایش که داشت گوشه ی دفترش را خط خطی می کرد، سر بلند کرد و گفت: من؟ چی بگم؟

بعد دوباره سر به زیر انداخت و گفت: اگه مزاحم نباشم که خوب میشه.

هاتف رو به پدر ستایش گفت: پس روزای زوج ساعت شیش میام. فکر می کنم یک ساعتم کار کنیم، کافی باشه.

_: خیلی از لطفتون ممنونم.

_: خواهش می کنم.

ستایش زیر لب گفت: خیلی ممنون.

هاتف با صدایی که فقط ستایش شنید، غرید: تشکر نکنی سنگینتری!

ستایش گوشه صفحه نوشت: شاتوووووت!

هاتف خندید. از جا برخاست و همراه با خانواده اش خداحافظی کرد. توی راهرو چند لحظه تنها شدند. ستایش با خستگی گفت: حیف که خوابم میاد. والا آنلاین جوابتو میدادم!

_: بگیر بخواب. حرصم نخور. کلی ایمیل و کامنت جواب نداده داری. من بدبختو بگو نگرانت شده بودم! فکر کردم جدی جدی قهر کردی!

ستایش با تعجب سر بلند کرد و پرسید: یعنی برات مهمه؟

هاتف در حالی که بیرون می رفت، گفت: نه چندان. خداحافظ.

ستایش که دوباره از اوج احساس سقوط کرده بود، بدون جواب، با دلخوری رفتنش را تماشا کرد.