X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روزهای آلبالویی (7)

یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 02:24 ب.ظ

سلاممممم

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین انشااله؟

منم خدا رو شکر خوبم. مشغول تکانیدن خانه می باشم D:  الان که پستم تموم شه باید برم پرده ها رو از تو ماشین لباسشویی بیارم بیرون و آویزون کنم. نه یعنی توقع داری اتوشونم بکنم؟ پرده های اتاق بچه ها؟!!! نه دیگه زورم نمی رسه. خیس آویزون می کنم خودش صاف میشه دیگه! تنبلم گربه ی سر کوچه اس!


پ.ن الهام بانو خونه تکونی که نمی کنه. گمونم از حالا رفته جزایر قناری، تعطیلات نوروزی! خوش به حالش! امیدوارم حداقل چند تا قصه ی توپ سوغاتی بیاره!!


بدون آن که خداحافظی درستی از جمع بکند به دنبال سیاوش که شتابان بیرون رفته بود، رفت. سیاوش توی حیاط پرسید: با هاتف چی می گفتین؟

_: هیچی.

_: داشت مغزتو بر علیه من شستشو می داد، نه؟

_: نه اون هیچی بر علیه تو نگفت.

_: تو میگی و منم باور می کنم. اون حسود عوضی....

_: حسود عوضی تویی نه اون! از وقتی که از راه رسیده یکسره داری ازش بد میگی. آخه اون چه هیزم تری بهت فروخته؟

_: چی گفتی تو؟!

دست سیاوش بالا رفت و سیلی محکمی بر صورت ستایش نواخت. ستایش دوان دوان توی اتاق برگشت. مجلس بهم ریخت. هرکسی چیزی می گفت. سیاوش با لحنی حق به جانب می گفت: حق خیانتکار بدتر از اینه! تا چشمش به هاتف افتاد، زبونش دراز شد.

هرکسی چیزی می گفت. هیچ کس حرف سیاوش را باور نمی کرد. همه از سابقه ی حسادت او خبر داشتند. هرکس هم نمی دانست تا حالا شنیده بود.

نامزدی بهم خورد. همه حق را به ستایش می دادند. اما ستایش ته دلش خودش را محکوم می کرد. هزار بار به خودش گفت: هاتف گفته بود!

دوباره به وبلاگ نویسی پناه برد. تو دنیای حقیقی تا مدتها داشت به همه توضیح می داد که چه اتفاقی افتاده و چرا بهم خورده است. اما در دنیای مجازی هیچ نگفت. وبلاگش را عوض کرد. آدرس را به دوستان صمیمی اش داد. برای هاتف هم در یک کامنت خصوصی نوشت:

"سلام

یه وقتی از وبلاگم خوشت اومده بود. شاید هنوزم دوست داشته باشی. شایدم نه. ولی من به دلگرمی های برادرانه ات احتیاج دارم تا بلند شم و آلبالوی قدیمی رو احیا کنم."

هنوز نیم ساعت نشده بود که هاتف برایش نوشت:

"به سلام آلبالوخانم قدیمی!

سرحال و سلامت و قبراق می بینمت! خونه ی جدید مبارک  (گل)

امضا: شاتوت خان. داداش بزرگه ی بداخلاق :D "

ستایش لبخندی از سر آسودگی زد. هاتف هنوز آماده بود تا دلداریش بدهد. به روش خودش با لحن مهربان و منطقی اش. بدون آن که پا از گلیمش درازتر کند یا گله و شکایتی از گذشته داشته باشد. مهربان و با گذشت و منطقی.

ستایش گوگل تاکش را باز کرد. آنلاین بود. نوشت: منو می بخشی؟

_: آلبالوها بخشیده نمی شوند!

_: فکر کردم بخشیدی که اومدی.

_: از این فکرا نکن. سلامت کو بچه؟ بهت یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی؟

_: سلام J

_: علیک سلام به روی آلبالوییت!

_: حالت خوبه؟

_: نه به خوبی شما!

_: شاتووووت! اذیتم نکن اعصاب ندارم.

_: خب منم ندارم. نیم ساعته دارم سعی می کنم یه پشه رو بکشم، موفق نشدم! یعنی آدم دکترا گرفته باشه، ولی یه پشه رو نتونه بکشه! موندم تو این همه قابلیتم!

_: دارم باهات جدی حرف می زنم.

_: مگه من دارم شوخی می کنم؟

_: یه ذره جدی باش. بگو منو بخشیدی. روحم آروم نمی گیره. همش فکر می کنم این مصیبت به خاطر اذیت کردن تو سرم اومد. آهت دامنمو گرفته.

_: یعنی من موندم یه بند انگشت آلبالو این همه جمله ی ثقیل از کجا آورده!!! من که آه نکشیدم. تو که شلوار جین پوشیده بودی! آه کجا بود؟ دامن کجا بود؟ این چرندیات چیه آلبالو؟ چرا فکر کردی به من برخورده؟

_: خیلی بد باهات حرف زدم. مخصوصاً آخرین بار که گفتی باید باهات مشورت می کردم.

_: بچگی کردی. همین! منم بیش از این توقعی نداشتم. مگه یه بچه همیشه خوش اخلاق و مهربونه؟ نه والا گاهیم برمی گرده آدمو گاز می گیره! حتی اگه اسمش آلبالو باشه.

_: خیلی بهم امید میدی که همش میگی خیلی بچه ای! اصلاً مگه آدم بزرگا عصبانی نمیشن؟ تازه من دارم خیلی عاقلانه و بزرگوارانه ازت عذرخواهی می کنم، اون وقت تو هی مسخره می کنی!

_: باشه باشه من تسلیمم. عذرخواهی شما به دیده ی منت پذیرفته میشود بانو!

_: بازم داری مسخره می کنی.

_: بسه آلبالو. ادامه بدی کلامون میره تو هم ها!

_: من که کلاه ندارم!

_: آهان! حالا شدی یه آلبالوی خوشمزه! خب چه خبر؟

_: هیچی... داداشت و آبجیم تو مهمون خونه ان. مامانم آشپزخونه، بابا داره روزنامه می خونه، منم دارم چت می کنم.

_: جدی؟!! با کی چت می کنی؟

_: با نمکدون! هایده چطوره؟ چیکار می کنه؟

_: اونم خوبه. دو سه روز غصه خورد که تقصیر من بوده که گفتم ستایش داشته با تو حرف می زده. کلی باهاش حرف زدم که فرقی نمی کرده تو اینو بگی یا نگی. بالاخره سیاوش یه آتویی پیدا می کرد که همه چی رو بهم بریزه.

_: اوهوم. خیلی تصمیم احمقانه ای گرفتم.

_: فراموشش کن و بچسب به درس و مشقت.

_: این ترم ثبت نام نکردم.

_: تو غلط کردی! فقط دو هفته از مهر گذشته. فردا برو دنبالش.

_: یعنی من مرده ی این همه لطافت تو ام!

_: شوخی ندارم. می خوای تا آخر ترم بشینی تو خونه و الکی فکر و خیال کنی؟

_: بابامم گفت برم ثبت نام، گفتم اعصاب ندارم.

_: تابستون چرا ثبت نام نکردی؟

_: سیاوش گفت احتیاجی نیست که درس بخونی.

_: می ترسید بگن زنش از خودش باسوادتره.

_: هوم. منم همین فکر رو کردم. ولی مهم نبود. علاقه ای به درس خوندن ندارم.

_: علاقه به چکار داری؟ برو دونبالش. هفت روز هفته تو پر کن.

_: نمی دونم. برنامه ای ندارم.

_: در این صورت فردا میری ثبت نام.

_: هوم. شاید اینجوری بهتر باشه.

_: آره. ثبت نام کن، خبرشو به منم بده. مامان داره صدام می زنه. میرم شام.

_: نوش جان. شب بخیر.

_: شب تو هم بخیر.