X
تبلیغات
نماشا
رایتل

روزهای آلبالویی (۵)

دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 03:36 ب.ظ

سلاممم

ببخشید دیر شد...


سمیرا و هادی یه توافق رسیدند و چند روز بعد مراسم خواستگاری و بله برون با حضور بزرگترهای فامیل برگزار شد.

ستایش با وجود آن که خودش نخواسته بود رابطه را بهم بزند، اما هرکار می کرد ته دلش صاف نمیشد. کم کم ارتباط را کم کرد تا این که به صفر رسید. هرچند سخت و دلتنگ کننده بود، اما اتفاق افتاد. نوشته های ستایش رنگ و بوی شادش را از دست داد و توی نت هم شد همان دختر کم حرف و کمرویی که در دنیای واقعی اطرافیانش می شناختند.

در طول تابستان سرگرم مهمانی های آشنایی دو خانواده و خرید جهیزیه ی سمیرا بودند. هرچه پیشتر می رفت، پدر و مادر بیشتر از این انتخاب اظهار رضایت می کردند. هادی خوش اخلاق و مهربان بود. خانواده ها هم توافق داشتند.

توی یکی از این مهمانی ها پسرخاله ی هاتف، ستایش را دید و پسندید. روز بعد هم مادرش زنگ زد و با مادر ستایش صحبت کرد. ستایش سیاوش را دیده بود. خیلی خوش تیپ و قدبلند و خوش قیافه بود. اما... ستایش نمی دانست اشکالش چیست. شاید زیاد جذاب نبود. ولی بعد از تحقیقات جایی برای ایراد گرفتن نماند، جز این که سیاوش دیپلمه بود. بعد از دیپلم رفته بود تو کار تجارت و حالا سرمایه ای بهم زده بود. البته وضع پدرش هم خوب بود، هم او بود که سرمایه ی اولیه را در اختیارش گذاشته بود؛ ولی حالا سیاوش از تمام فامیل درآمدش بیشتر بود. رفتارش بسیار مبادی آداب و فاخر بود. و بالاخره ستایش قبول کرد.

درست بعد از اعلام موافقت ایمیلی از هاتف دریافت کرد:

سلام آلبالو

درسته از من خوشت نمیاد، ولی اینقدرم به من اعتماد نداشتی که قبل از اعلام تصمیم نهاییت، برادرانه منو در جریان بذاری و یه سوالی از من بکنی؟ توقع نداشتم با من درد دل کنی، یا دوستانه بهم خبر بدی. ولی سیاوش پسر خاله ی منه و همسن و سالم. دوازده سال باهم همکلاسی بودیم. فکر می کنی هیچ کس به اندازه ی من اونو می شناسه؟ چه اشکالی داشت اگر فقط تو یه جمله از من می پرسیدی، سیاوش چه جور آدمیه؟

بیشتر فکر کن ستایش. بیشتر بشناسش و عجله نکن.

 

ستایش مدتی به صفحه ی مانیتور چشم دوخت و بالاخره با حرص نوشت: علیک سلام آقای همه چی دون!

چی شده؟ فکر می کردی برای همیشه منو داری؟ بعد از اون همه حرفا من باید تا آخر عمر ماتم بگیرم؟ حالا یادت اومده حسودی کنی؟ اونم به پسر خاله ای که هم از تو خوش تیپ تره هم پولدارتر و هم بسیار مبادی آدابه؟ دیر اومدی آغاجان. خدا روزیتو جای دیگه بده.

 

به محض ارسال شدن پیامش صفحه را بست و کامپیوتر را خاموش کرد. از جا برخاست و با آرامش حاضر شد. از آرایشگاه وقت داشت. می خواست برای روز خواستگاری موهایش را های لایت کند. وقتی کارش تمام شد، خوشحال و راضی به آینه چشم دوخت. موبایلش زنگ زد. شماره ناشناس بود. با تردید جواب داد: بله؟

صدای خوش آهنگ سیاوش توی گوشی پیچید: سلام ستایش خانوم.

آهی کشید و با لبخند گفت: سلام.

_: زنگ زدم خونتون، گفتن آرایشگاه تشریف دارین. می خواستم اگه اجازه بدین قبل از روز خواستگاری چند کلمه ای باهم صحبت کنیم. می تونم الان بیام دنبالتون؟

ستایش نگاهی رضایتمند به آینه انداخت و گفت: بله.

_: آدرس رو مرحمت می کنین؟

ستایش آدرس را از روی کارت خواند و سیاوش گفت: تا ده دقیقه دیگه اونجام.

 

ده دقیقه بعد، ستایش نگاهی به ماشینی که از خیابان توی کوچه پیچید، انداخت. حتی به خواب هم نمی دید که شوهرش اینقدر پولدار باشد.

سیاوش جلوی پایش ترمز کرد. پیاده شد و در را برای ستایش باز کرد. ستایش با شرم خندید و سوار شد.

سیاوش پشت فرمان نشست. قبل از روشن کردن ماشین، نگاهی طولانی به ستایش انداخت و گفت: زیبایی شما ستودنیه!

ستایش حیران از جمله ی سنگین او،  سر به زیر انداخت و تشکر کرد.

_: شنیدم شما خیلی خجالتی هستین.

ستایش تبسمی همراه با تایید و حیرت کرد، ولی جوابی نداد.

_: خب این اصلاً خوب نیست. دلم می خواد با من راحت باشین.

ستایش به زحمت زمزمه کرد: سعی می کنم.

_: خب اینجوری بهتره. سوالی چیزی هست که بخواین بپرسین؟

ستایش بدون این که نگاهش کند، سرش را به نفی تکان داد.

_: خب پس با اجازتون من شروع می کنم. اوممم فکر کنم اول با محل زندگی شروع کنیم. دوست دارین کجا زندگی کنین؟ خب من یه آپارتمان و یه خونه ی ویلایی دارم. خونه تا آخر سال اجاره اس، ولی بعدش میشه برای زندگی آماده اش کنم. آپارتمان هنوز دو سه ماه کار داره تا تموم بشه. و البته هر دو تاشون بهترین نقاط شهرن.

ستایش جویده جویده گفت: نمی دونم. فرقی نمی کنه.

_: فکر می کنم آپارتمان امنیتش بیشتره. ضمناً زودتر حاضر میشه. دلم می خواد قبل از زمستون عروسی بگیرم.

_: من نمی دونم.

_: من نمی دونم که نشد جواب! آپارتمان دوس دارین یا به حیاط علاقه دارین؟ البته این آپارتمان اصلاً کوچیک و خفه نیستا! نزدیک سیصد متر زیر بنا داره.

_: خوبه.

_: عالیه! این از این. برای درستون چه برنامه ای دارین؟

_: مطمئن نیستم.

_: به نظر من این همه زحمت برای چی؟ من قول میدم هرگز احتیاج به کار کردن نداشته باشین. برای چی بخواین ادامه بدین؟

ستایش فکر کرد: می ترسه سطح سوادم بالاتر از خودش بره! باشه. مهم نیست.

آرام گفت: باشه نمی خونم.

_: خوبه! به چه ماشینی علاقه دارین؟

_: نمی دونم. بهش فکر نکردم.

_: در موردش فکر کنین. می خوام برای تولدت هیجده سالگیتون ماشین مورد علاقتون حاضر باشه.

ستایش با تعجب گفت: متشکرم.

_: مجلس عروسی دوس دارین کجا باشه؟

_: تو باغ. هوای آزاد.

_: اوه نه! اون وقت مجبوریم تا تابستون صبر کنیم. من نمی تونم. بهترین سالن شهر رو کرایه می کنیم. فکر می کنم جمعیت حدود پونصد نفر خوب باشه.

ستایش خواست چیزی بگوید، اما ترجیح داد سکوت کند.

وقتی به خانه رسیدند، ستایش گیج و خسته بود. سیاوش مهربان و پرهیجان و جالب بود. خوبیش این بود که خیلی نگران کم حرفی او نبود، خودش به جای هر دو یشان حرف میزد و تصمیم می گرفت و بهترین پیشنهادها را میداد.