X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روزهای آلبالوئی (4)

پنج‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 03:54 ب.ظ

سلاممممم

خوبین؟ منم خوبم خدا رو شکر. نت دارممممممممم. هوراااااااااااا. وسط هوار تا کار گفتم راه نداره ساعت سه تا چهار نت گردی می کنم 

شام هم بنا به اکثریت آراء مرغ می پزم، البته به تنبلانه ترین روش یعنی ته چینش می کنم اونم دم پخت! خیلیم خوشمزه میشه انشااله. سالاد خیار گوجه، اگه حسش بود سوپ، اگه خیلی حسش بود سوفله بادمجون نسخه ی ندا جون :)

یه رو کش دیگه دوخته شد. فرصت کردم عکسم می ذارم فیض ببرین :دی 

ایمیلا رو در اولین فرصت می زنم. فقط اگه زحمتی نیست یادآوری کنین و بگین چی می خواین. اگه نه ایمیل گروهی 20 تا قصه می فرستم! نامه ها هم انشااله جواب میدم. الان فقط بیست دقیقه فرصت دارم. 

یه بازی هم ندا جون دعوت کرده. معرفی اعضای خانواده.

آقای همسر پسر عمه ام 39 ساله  لیسانس الکترونیک کت شلواری جدی کم حرف مهربون

خودم شناسنامه و بدنم 29 ساله ولی هیچ وقت از چهارده سال اون ورتر نرفتم  چادر تیره ی گل ریز می پوشم، مشکی نه. مارک لباس آخرین چیزیه که بهش اهمیت میدم. راحتی و زیبایی از همه چی برام مهتره. تنوع طلبم به شدت. همیشه برای ایده آلهام می جنگم. اگه موجود نباشه درستش می کنم.

دخترم ده سالشه. کلاس چهارمه. بچه اولی و اجباراً مستقله. درسش خوبه. نقاشی خیلی دوست داره.

پسر بزرگه هفت سالشه. کلاس اوله. مثل مامانش عاشق تغییر و تنوعه. دو دقه بیکار بشه حوصله اش سر میره.

پسر کوچیکه نینی دردونه سه سال و نیمشه. نسبتاً ملایمه. البته گاهی هم خیلی شیطون میشه. مثلاً از صبح تا حالا 5 بار رفته آب بازی و لباساشو خیس کرده!



خانواده ی هاتف به گرمی از آنها استقبال کردند؛ اما این استقبال گرم هم یخ ستایش را باز نکرد. او هنوز هم بی قرار و ناراحت بود و دلش می خواست هرچه زودتر به خانه برگردد.

مدتی کنار سمیرا نشست. هایده و هادی پذیرایی می کردند و بزرگترها گرم صحبت بودند. بالاخره هایده سرش خلوت شد. جلو آمد. دست ستایش را گرفت و گفت: بیا بریم اتاقمو ببین.

به دنبال هایده از هال گذشت و به اتاقش رسید. همین که در باز شد، روبروی در چشمش به قاب عکسی افتاد که توی کتابخانه بود. یک عکس پرتره ی سیزده در هیجده که با وجود آن که صاحبش را ندیده بود، یقین داشت که می داند از آن کیست.

هایده او را به دنبال خودش توی اتاق کشید و گفت: بیا دیگه چرا ماتت برد؟

ستایش بدون آن که چشم از عکس بردارد، وسط اتاق ایستاد. هایده نگاهی به عکس انداخت و پرسید: تا حالا عکسشو ندیده بودی؟

ستایش سری به نفی تکان داد. هایده عکس را برداشت و به طرف او گرفت. اما ستایش نتوانست به آن دست بزند. هاتف زشت نبود. اما زمخت و کلفت و خشن بود! نگاه تیره اش خشمگین بود.

ستایش بدجوری تکان خورده بود. هرکار می کرد که حداقل احساسش را آن طور آشکار بروز ندهد، نمی شد. بدون آن که حرفی بزند، صورتش همه چیز را می گفت. هایده عکس را سر جایش گذاشت و با لحن شوخ و شاد معمولش گفت: خودش از عکسش خیلی بهتره، مگه نه؟

ستایش زیر لب گفت: آره.

_: چرا نمی شینی؟

ستایش طوری روی تخت نشست که چشمش به عکس نیفتد. هایده هم موضوع را عوض کرد و مشغول حرف زدن شد.

تا وقت شام توی اتاق بودند. بعد از شام دوباره پیش بقیه نشستند. ستایش غرق فکر بود. دلش نمی خواست ظاهر هاتف تاثیری روی رابطه ی بی دغدغه شان بگذارد. اما فکر نمی کرد بتواند به آسانی فراموش کند. هرکار می کرد این عکس با تصورش از هاتف جور نمیشد.

ناگهان صدای پدر هاتف حواسش را پرت کرد. همانطور که سرش پایین بود، گوش داد. داشت می گفت: والا این روزا ذکر خیر دخترخانمای شما مرتب تو خونه ی ما میشه. تعریفی هم هستن ماشالا! خانوم... با شخصیت... خواستم خواهش کنم اگه ممکنه، منت بذارین سر ما و پسرمونو به غلامی قبول کنین...

رنگ از روی ستایش پرید. هاتف!!!

با خود گفت: مگه دستم بهت نرسه! که خبری نیست، ها؟ خواستگاری می کنی؟ غلط می کنی!

اما ادامه ی صحبت پدر هاتف، رشته ی افکار خشمگینش را پاره کرد:  هادی ما ظاهر و باطن همینیه که می بینین. لیسانسه، کارمند، حقوق و مزایای متوسط، طبقه ی بالا خونه هم دو تا واحد ساختیم که یکیش مال هادیه. حالا دیگه تا نظر شما و سمیرا خانم چی باشه...

ستایش آهی از آسودگی کشید. پس موضوع صحبتشان او نبود! ولی بازهم دلخور بود. هاتف حتماً می دانست و به او نگفته بود! نامرد!

غمگین سرش را بلند کرد. پدر و مادرش ظاهراً بدشان نیامده بود. گفتند در مورد این موضوع فکر می کنند. شاید هم درست ندیده بودند که وقتی مهمانشان شده بودند، نمک بخورند و به سادگی نمکدان بشکنند. ولی به چشم ستایش ناراضی به نظر نمی رسیدند.

بالاخره مهمانی به آخر رسید و ستایش اولین کسی بود که خداحافظی کرد و به کنار ماشین گریخت.  بقیه هم کم کم آمدند و به خانه برگشتند. ستایش از راه نرسیده، همانطور که مانتویش را در می آورد، کامپیوتر را روشن کرد. مامان نالید: وای ستایش نصف شبه بگیر بخواب!

_: چشم چشم. یه کاری دارم تموم که شد می خوابم. زیاد طول نمی کشه.

لباس عوض کرد و برگشت. همین که گوگل تاکش باز شد، هاتف نوشت: سلام خواهر عروس!

_: علیک سلام. می کشمت هاتف! چرا به من نگفتی؟

_: باید چی می گفتم؟ هادی که خواهرتو ندیده بود. اگر خوشش نمیومد این اتفاق نمی افتاد.

_: ولی تو می دونستی!

_: معلومه که می دونستم. ولی دلیلی نداشت بهت بگم. برای چی باید ذهنتو مغشوش تر از اونی که بود می کردم؟ بی خیال... شنیدم از عکس منم خوشت نیومده!

ستایش با ناراحتی نوشت: باید خوشم میومد؟

_: هایده می گفت بدجوری جا خوردی :D

_: امان از این خواهر دهن لق تو!! نگفت چند تا لقمه شام خوردم؟

_: دست بردار آلبالو! خودم دلم می خواست عکس العملتو بدونم.

_: که چی بشه مثلاً؟

_: هیچی... همینجوری.

_: فکر کردی خیلی خوشگلی؟!

_: خیلی! می خواستم برم مدل بشم، پول خوب نمی دادن، گفتم ولش کن :D

_: احمقانه اس. من هنوزم خیلی دلخورم. می دونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس. باید بهم می گفتی. مهم نبود خوشش نمیومد. الان فکر می کنم سرم کلاه گذاشتی.

_: ولی من واقعاً نمی خواستم سرت کلاه بذارم. اصلاً دلیلی نمی دیدم که بهت بگم.

_: یعنی یه ذره هم به من اعتماد نداری.

_: مشنگ جان این چه ربطی به اعتماد داره؟ من به تو اعتماد ندارم؟ من نبودم تمام پسوردامو در اختیارت گذاشتم؟

_: تو اینقدر منو بچه می دونستی که می دونستی محاله خلافی بکنم، الانم اینقدر منو آدم حساب نکردی که وقتی داشتم از نگرانی می مردم بهم نگفتی چه خبره.

_: تمومش کن ستایش!

ستایش با عصبانیت کامپیوتر را خاموش کرد و به رختخواب رفت. ولی ساعتها خوابش نمی برد. از یک طرف از این که هاتف بچه حسابش می کرد، دلخور بود و از طرف دیگر از عصبانیتش می ترسید. تا حالا هاتف اینطور عصبانی نشده بود.

تا سه روز طرف کامپیوتر نرفت. هربار از فکر این که چی بگوید و چطور عذرخواهی کند، از روشن کردنش منصرف میشد.

مامان و بابا به شدت مشغول تحقیق بودند. خانواده ی هاتف بین همسایه ها و کسبه ی محل معقول و پذیرفته بودند. ظاهراً مشکلی نبود. قرار شد سمیرا و هادی چند باری باهم صحبت کنند تا در صورت توافق، خانواده ی هادی رسماً به خواستگاری بیایند.

بعد از سه روز، ستایش بالاخره طاقت از کف داد و ساعتی که می دانست هاتف بیکار و احتمالاً آنلاین است، کامپیوتر را روشن کرد. هاتف نبود. هیچ پیغامی هم نگذاشته بود. ستایش با بغض به چراغ خاموشش نگاه کرد. بالاخره نوشت: سلام

معذرت می خوام شاتوت. من فقط می خوام بدونم کجای این رابطه هستم؟ قهر کردی رفتی؟ این سه ماه هیچ؟!

 

جوابی نبود. وبلاگش را باز کرد. کامنت داشت، ولی نه از کسی که می خواست. با دلخوری مشغول جواب دادن شد. با آنلاین شدن هاتف، گل از گلش شکفت. به گوگل تاکش برگشت.

_: سلام آلبالویی! خوبی؟

_: خوبم. جوابمو ندادی.

_: چی بهت بگم؟ چرا شما دخترا سریع رویا پردازی می کنین و همه چی رو جدی می کنین؟

_: چرا شما پسرا اینقدر به احساسات ما بی توجه هستین؟

_: برای این که احساسات بیخود به خرج میدین! آلبالو من و تو داشتیم باهم حرف می زدیم. نه تعهدی نسبت به هم داریم، نه موضوع عاشقانه ای! چرا اینقدر جدی می گیری؟

_: برای این که نمی خوام اینجوری ادامه بدم.

_: مشخصه! مجبور نیستی.

_: چرا اینقدر بد پیله ای؟

_: بد پیله؟! من فقط گفتم نمی خوام وارد یه عاشقانه ی بی معنی بشم! ما باهم حرف می زنیم شوخی می کنیم و کلی هم خوش می گذره. ولی گذشته از اینها تو هفده سالته و من بیست و شیش سال. من دارم دکترا مو میگیرم و کلی مشغولیت فکری دارم که هیچ ربطی به دنیای لطیف و دخترونه ی تو نداره. حرف زدن با تو برام مثل یه نسیم خنک وسط تابستونه. ولی واقع بین باش. قیافه ی منو که دیدی. من همونم. شاید تو دنیای واقعی صد درجه بدتر. چرا یه تفریح خوشایند رو آلوده ی این فکرهای اعصاب خورد کن می کنی؟ چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟ اگه می خوای اینقدر جدی بگیری همین الان تمومش کن. من و تو هیچ آینده ی مشترکی نداریم.

_: من به آینده ی مشترک فکر نمی کنم. پوه! خودمم نمی دونم چی می خوام.

_: می دونم. برای همین سه روز سراغتو نگرفتم تا تکلیفتو با خودت مشخص کنی. ولی مثل این که کافی نبوده!

_: چرا بوده. بی خیال... کم کم خوب میشم. چه خبر؟

_: هیچ... امتحان دارم. درس می خونم. اعصاب ندارم. با هم اتاقیم دعوام شده قهر کرده رفته بیرون.

_: پس فقط مشکلت من نبودم. حق با کی بود؟

_: تو مشکل نیستی. نمی دونم. یکی من میگم یکی اون میگه. حوصله ی یکی بدو ندارم. اون طرفا چه خبر؟ به نتیجه ای رسیدن یا نه؟

_: امشب رفتن باهم بیرون شام بخورن و حرف بزنن. نمی دونم. راستشو بگو. واقعاً این داستان زیر سر تو نبوده؟

_: چرا. ولی به مامان نگو. هادی دنبال یه دختر خونواده دار می گشت. منم خواهرتو بهش معرفی کردم.

_: ندیده؟ از راه دور؟!!!

_: می فهمیدم که اصیل و با شخصیتین. بقیشم با خودش بود که خوشش بیاد یا نیاد.

_: ولی مامانت می گفت از روزی که با سمیرا رفتیم تو مغازش، ازش خوشش اومده.

_: تو هنوز متخصص زبون بازی خونه ی ما رو نمی شناسی! هادی طوری به خورد مامان داده که خودشم باورش شده اینجوری بوده!

_: چرا بهش دروغ گفته؟

_: هادی نمی خواد دروغ بگه! ولی مامانم نمی خواد به هادی حق انتخاب بده. اگه هادی مستقیم پیشنهاد می داد، محال بود قبول کنه.

_: تو هم برای این که از زیر نفوذش خارج بشی رفتی یونان؟ فرار کردی؟

_: نه من فرار نکردم. شاید به اندازه ی هادی زبون باز نباشم، اما کار خودمو می کنم. ولی به هر حال سعی می کنم مامانو ناراحت نکنم.

_: نمی دونم چی بگم. به نظر من که زن مهربونیه.

_: هیچ کس منکر مهربونیش نیست. فقط نمی خواد باور کنه که ما بزرگ شدیم.

_: مثل خیلی از مادرای دیگه.

_: درسته. خیلی درس دارم آلبالویی. باید برم.

_: باشه. خداحافظ.

_: خدا نگهدارت.