نمای وبلاگ روزهای آلبالویی (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

روزهای آلبالویی (3)

چهارشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 01:29 ق.ظ

سلااااام

خوبین؟ خوابین یا بیدار؟ ساعت یک و بیست دقیقه اس و به دو دلیل بیدار موندم! اول این که این روزا اینقدر کار دارم که صبح و ظهر و شب وقت قصه نوشتن ندارم و دلیل دومیش این که اینترنت کارتی شب نیم بهاست و جوش نمی زنم الان یهو تموم شه  حالا فردا پس فردا انشااله وصل میشه. مرسی از زحمتات پسر همسایه.

یک کاناپه تموم شد! هوراااااا. دو تا مبل تکم تا فردا عصر باید تموم کنم. پس فردا شب مهمون داریم. دو تا مبل دیگه می مونه که میذارمشون بیرون فعلاً! 

پ. ن 1 پیشنهاد شام آسون خوشمزه بدین لطفاً!

پ.ن 2 اگه گذرتون احیاناً به خونه ی ما افتاد خیییییلی از روکشا تعریف کنین خوشال شم :دی فقط سعی کنین قیافتون خیلی دروغ گو نزنه! می تونین سوت بزنین 



وقتی برگشتند، ستایش پشت کامپیوتر نشست و با قیافه ای خطاکار گوگل تاکش را باز کرد. احساس می کرد وارد مرحله ی جدیدی از رابطه اش شده است. هرچند هنوز هم مطمئن نبود. آدرس جیمیلش هم به اسم آلبالو بود. اسم هاتف را به آدرسهایش اضافه کرد و با دیدن چراغ روشنش، نوشت: سلام

بلافاصله جواب آمد: علیک سلام! خودتی آلبالو؟!!

_: آره. خوبی؟ فکر کردم مشغول درس خوندنی.

_: خوبم. درسم می خونم. دارم چند تا مطلب رو دانلود می کنم که بخونم. الانم اومدم ایمیلامو چک کنم و ببینم تو چند تا از نامه هامو باز کردی بعد از اون همه تهدید!    :D

_: نخوندم. ولی به هر حال بی احتیاطی بود.

_: هییییییی الان یه اس ام اس برام رسید. خانم بی احتیاط رفتی مغازه ی مامان؟؟؟!!! نه فکر نکردی هایده درسته قورتت بده؟ هاهاها! جوک سال بود ها! جدی چطور همچو بی احتیاطی ای کردی؟!

_: مسخره می کنی؟ حالا من یه ذره هم بخوام آروم بگیرم، با این مسخره بازیات پشیمونم می کنی.

_: خیلی خب، خیلی خب، نمی خندم. ولی بگو چی شد رفتی؟ آخ کاش اونجا بودم.

_: اگه تو بودی که محال بود برم!

_: آخ اینقدر منو تحویل نگیر پررو میشم. ضمناً اگه فکر کردی منم مثل هایده واست غش و ضعف می کنم کور خوندی!

_: دست شما درد نکنه.

_: خواهش می کنم! دست تو هم درد نکنه. وسط خستگی درس، فان جالبی بود! هم آدرست هم رفتنت. نگفتی چی شد رفتی؟

_: سمیرا می خواست لوازم آرایش بخره، من گفتم بریم اونجا.

_: بهش گفتی می خوای هایده رو ببینی؟

_: نه. وقتی فهمید خیلی تعجب کرد. به نظرش مسخره بود. اصلاً اهل این بازیا نیست.

_: یاد بگیر. یه کم سنگین باش.

_: جااان؟ به تو چه؟

_: به من خیلی چه!

ستایش با حرص صفحه را بست و به عکس بک گراند چشم دوخت. یکی از سواحل یونان بود که از وبلاگ هاتف کپی کرده بود.

با حرص عکس را عوض کرد و یک عکس خانوادگی را گذاشت. اما انگار همه ی افراد توی عکس با نگاهی سرزنش آمیز او را می پاییدند. باز هم عکس را عوض کرد و یک بک گراند ساده ی ویندوزی گذاشت. دوباره گوگل تاکش را باز کرد. هاتف رفته بود. ولی یک پیغام گذاشته بود:

معذرت می خوام آلبالویی

قصد ناراحت کردنتو نداشتم.

اصلاً آلبالو همین جوری خوبه. خوشمزه و مهربون

مرسی که آدرس ایمیلتو بهم دادی ستایش خانم!

ستایش که داشت با عذرخواهی اش آرام می گرفت. با دیدن اسمش دوباره بُراق شد. بعد از چند لحظه فکر کردن نوشت: اون خواهر دهن لقت دیگه راجع به من چی بهت گفته؟ خوشم نمیاد به اسم خودم صدام کنی. من تو نت آلبالوئم. همین.

مشغول وبگردی شد. نیم ساعتی بعد هاتف جواب داد: هایده فقط نوشته تو رو دیده. خیلی از اونچه فکر می کرده خوشگلتری و اسمتم اینه. ولی به نظر من آلبالو بیشتر بهت میاد!

_: به چشم مهربونیای هایده شاید، ولی به چشم منتقد تو حتماً خیلی زشتم. خیالی نی. خوشحالم که آلبالو برات راحتتره.

_: حالا تو هم هی منو بکوب! نمیشه ما وارد معقولات نشیم؟ اصلاً تو خوب خوشگل ماه! ولش کن. بذار زندگیمونو بکنیم. تو آلبالو باش به منم بگو شاتوت!

_: باشه شاتوت خان. تمومش می کنیم. من می خوام برم نهار. کاری نداری؟

_: چرا! نهار چی دارین؟

_: فسنجون.

_: اومممممم جای منم بخور.

_: من فقط یه شکم دارم! فعلاً خداحافظ.

_: خدافس!

 

زندگی مجازی و حقیقی بدون تداخل دیگری کنار هم پیش می رفت. معاشرتش با هایده بیشتر شده بود. یکی دو بار او را به خانه دعوت کرد. اما پیش نیامده بود که به خانه ی آنها برود.

خوبی معاشرت با هایده این بود که هایده برای هر چیز کوچکی ذوق می کرد و کلاً ستایش را سر حال می آورد. بر خلاف تصور هاتف، ستایش اصلاً به آن شادی و راحتی نبود. فقط سعی می کرد نوشته هایش شاد باشد. ولی خودش بسیار محتاط، کم رو و کم حرف بود.

یک خوبی دیگر هایده این بود که هیچ وقت به باعث آشناییشان اشاره نمی کرد. اصلاً نه یک کلمه درباره ی هاتف می گفت و نه راجع به نت حرف می زد. برعکس راجع به موضوعات حاضر حتی پشه ی روی دیوار می توانست یک ساعت وراجی کند!

ستایش با هاتف هم کماکان در ارتباط بود. چت و ایمیل و کامنت... متلک دعوا آشتی دلسوزی... عین دو تا خواهر برادر واقعی!

هایده که کلاً ترک نت کرده بود. حتی ایمیل هم برای هاتف نمی فرستاد. فقط تلفنی حرف میزد و گاهی اس ام اسی میزد. میدان را تمام و کمال برای ستایش خالی گذاشته بود.

بعد از چند بار تلاش نافرجام هایده، برای دعوت کردن ستایش به خانه شان، یک روز مادر هایده زنگ زد و کل خانواده را برای شام دعوت کرد. ستایش خیلی تعجب کرد. اما مادرش که با مادر هایده حرف زده بود، (قبلاً هم به مغازه اش رفته و او را دیده بود) می گفت خانواده ی خوبی به نظر می رسند و اشکالی در معاشرت نمی دید.

سر شب ستایش پشت کامپیوتر نشسته بود و با بی صبری انتظار آنلاین شدن هاتف را می کشید. چند تا کامنت و آف برایش گذاشته بود که زود بیا کارت دارم!

_: هی! چه عجب! بالاخره تشریف آوردین!

_: علیک سلام! چه خبره؟ چرا هولی؟

_: سلام. تو از کجا فهمیدی من هولم؟ قیافمو که نمی بینی!

_: یعنی بعد از سه ماه باید قیافتو ببینم که بدونم در چه حالی؟!

_: سه ماه مدت زیادی برای آشنایی نیست.

_: چرا طفره میری؟ چته؟ تو الان باید مهمونی باشی!

_: منتظر باباییم. هنوز نیومده. می خواستم ببینم چرا مامانت همه رو دعوت کرده؟

_: مامانه دیگه! عاشق مهمونی! چرا نداره.

_: مطمئنی؟

_: مثلاً چه دلیلی باید داشته باشه؟

_: چه می دونم. چی بپوشم؟

_: لباس!

_: اه نه بابا! خونوادتون چه جورین؟ اسپرت بپوشم؟ ساده بپوشم یا نه... توقع دارن با لباس شب برم؟

_: ای بابا چقدر شلوغش کردی! مگه قراره بیان خواستگاریت؟!! یه تیشرت شلوار جین بپوش برو دیگه! دیر شد. مامانم از انتظار بدش میاد.

_: ولی بابا هنوز نیومده.

_: تا تو لباس بپوشی تنبل خانم، صبح میشه. پاشو.

_: تنبل خودتی.

_: خیلی خب زرنگ خانم. برو حاضر شو.

_: بابات اینا چه جورین؟

_: شاخ دارن، دم دارن، غریبه ها رو هم گاز می گیرن! زره بپوش برو.

_: شاتووووووت...

_: خودتو لوس نکن.

_: چرا فکر کردی دارم خودمو لوس می کنم؟

_: حرف جدی بخوای بزنی میگی هاتف. ولی می خوای خرم کنی میگی شاتوت! امشبه رو خر خودتی! برو!

_: آخه یه ذره به من اطلاعات بده لعنتی!

_: چیزی نیست که ازش بترسی آخه! مامان و هایده رو که دیدی. بابا و هادی هم دو تا آدم معمولین! تا حالا شام مهمونی نرفتی؟ مامانم چلو خورشت قیمه درست کرده و کبابم از بیرون سفارش داده. اینم اطلاعات! لو ندی ها! کله مو می کنه!

_: خسته نباشی! انگاری من نگران شکم بودم!!! مامانم صداش دراومد. میرم لباس بپوشم. هییییی بابا هم اومد.

_: نه می خوای بشین چه عجله ایه؟!!!

_: شب بخیر.

_: شبت قشنگ. مامان و هایده رو از قول من ببوس.

_: حتماً. ولی بهشون نمیگم ؛)

هاتف چند سمایلی خنده گذاشت و آفلاین شد.