X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روزهای آلبالویی (2)

دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 02:04 ب.ظ

سلام سلام سلاممممم

اوممم بالاخره اومدم!! اینترنت نداریم. بعد از کلی تلاش امروز بالاخره یک عدد کارت خریداری نموده و موفق شدم به دنیای مجازی راه یابم!! پسر همسایه مشغول تعویض اشتراک اینترنتمونه و معلوم نیست کی اشتراک جدیدمون نصب بشه :(( سه نقطه زوووود باش پلیززززز

خب خوبین خوشین سلامتین انشااله؟ منم خوبم خدا رو شکر. همچنان مشغول دوختن رومبلی ها هستم. نسبتاً خوب پیش میره خدا رو شکر. دستم راه افتاده.

این قسمت رو داشته باشین، انشااله زود میام. دیگه کارت دارمممم :) 

میرم کامنتاتونو جواب بدم 



به صفحه ی مدیریت وبلاگش برگشت. مدتی به صفحه ی سفید و ابزارهای مختلف بالای صفحه چشم دوخت. اما ذهنش خالی خالی بود. هیچ مطلبی برای نوشتن به فکرش نمی رسید. امتحانات؟ مطلب جالبی نبود! دیدنیهای یونان؟ دلش نمی خواست برای این پسرک پررو تبلیغ کند! انگشتهایش روی کلیدها لغزید. در آخر با بی حوصلگی نوشت:

"می تونی فعل امتحان دادن رو صرف کنی؟ آی باریکلا همون! امتحان می دهم امتحان می دهی امتحان می دهد امتحان می دهیم هممون. هنوز یه هفته مونده و من از همین تریبون اعلام می کنم که کم آوردم. خسته ام. خیلی...

صبر کن امتحانا تموم شه، اول یه خواب اساسی می کنم و بالاخره بعد از ده دوازده ساعت که چشمامو باز کردم، میشینم پشت پی سی و تا خود شب نت گردی می کنم! حالا می بینی!

بی ربط نوشت: من یه دماغ یونانی دارم. فروشی نیست. هویجوری گفتم که گفته باشم! "

 

دکمه ی انتشار را زد و متفکرانه به مانیتور چشم دوخت. حتی به خودش هم حاضر نبود اعتراف کند که چرا جمله ی آخر را اضافه کرده است!

کمی وبگردی کرد. اما همه مشغول امتحان دادن بودند و وبلاگستان خلوت بود. کامپیوتر را خاموش کرد و به سراغ مسائل خسته کننده ی فیزیک رفت.

نتیجه ی یکی دو ساعت سر و کله زدن، حل نشدن سه چهار تا مسئله ی سخت بود. اعصابش خورد شد. توی خانه کسی نبود کمکش کند. مامان که هیچ، سمیرا هم ادبیات خوانده بود. از معلم مدرسه هم خوشش نمی آمد. دبیر فیزیک با آن دماغ کوفته ای آبله رو و اخلاق تندش موجود منفوری بود. هرچند می گفتند معلم خوبیست! ولی ستایش این را قبول نداشت.

مشتی روی کتابش زد. حل نمی شد که نمی شد. با عصبانیت غرید: اگه شانس کچل منه همینا تو امتحان میاد!!

دستی به صورتش کشید. فایده نداشت. اعصابش بدجوری بهم ریخته بود. از جا برخاست و با خود گفت: برم ببینم گلی خانم که منتظر آپ گهربارم بود، کامنت گذاشته یا نه؟!

هنوز هم حاضر نبود اعتراف کند که واقعاً منتظر کامنت کیست! هاتف اولین پسری نبود که برایش کامنت می گذاشت، حتی اولین کسی هم نبود که با نظرش لبخند به لبش آورده بود، اما فرق می کرد. ولی ستایش نمی خواست به این تفاوت فکر کند.

اینترنت کند بود. صفحه ی مدیریت به سختی باز شد. ستایش با حرص فکر کرد: این همه زحمت بکش و بازش کن، تازه هیچی نظر نداشته باشی. حال میده ها!

ولی یک نظر بود. احتمالاً گلی. ستایش روی نظرات کلیک کرد و رفت تا یک لیوان آب بخورد. وقتی برگشت و اسم هاتف را دید، ناگهان آرام گرفت. تمام اعصاب خوردیها و حرص و جوشها به فراموشی سپرده شدند.

"دماغ یونانی تان را بگردم!

تو درسا اگه بتونم کمکت کنم خوشحال میشم."

ستایش لبخندی زد. بلافاصله روی آدرسش کلیک کرد. پست جدیدش را با علاقه خواند و نظر داد. بعد کتابش را آورد و مشغول تایپ کردن مسائل فیزیک شد. و در انتها نوشت: تعارف اومد نیومد داره!

لبخندی زد و دوباره مشغول گشتن توی آرشیو هاتف شد. هرجا را دوست داشت، دوباره خواند و نظر داد. بعد از نیم ساعت به مدیریت وبلاگش برگشت. دو تا از مسئله ها طی دو نظر حل شده بودند. بعد از چند دقیقه ریفرش کرد. مسائل سوم و چهارم هم رسیدند. به علاوه توضیحاتی که دبیر فیزیک طی چهارماه نتوانسته بود برای ستایش مفهوم کند.

ستایش با ذوق و شوق خواند و جیغ و ویغ کنان توی نظرات هاتف تشکر کرد. هاتف زیر نظرش نوشت: قابلی نداره. ولی اگه ایمیل می دادی خیلی ساده تر بود.

ستایش با دلخوری نوشت: زود پسرخاله میشی!

هاتف با زیر نظرش جواب داد: نه این که تو خیلی غریبی کردی و چایی نخورده مسئله فیزیک پرسیدی. از اون گذشته، من که نمی خواستم قربونت برم! می خواستم کمکت کنم. همین.

ستایش با عصبانیت نوشت: اینو پاکش کننننننننننن! دیگه ازت نمی پرسم.

هاتف نظر قبلی را پاک کرد و در جواب آخری نوشت: باشه عصبانی نشو. خوشت میاد اینجا رو بکنی مسنجر؟ بکن. من که حرفی ندارم. گفتم اونجوری آسونتره. حالا اگه اینجوری راحتی باش. می خوای مسئله ی فیزیک بپرسی؟ بپرس. تو هم مثل خواهرم. بابا منم آدمم. خوشم میاد یه نفر این گوشه ی غربت ازم بپرسه بنده ی خدا خرت به چند!

ستایش که کمی آرام گرفته بود، با ناراحتی نوشت: تو که اینقدر غربت غربت می کنی، چرا رفتی اونجا؟ چرا برنمی گردی؟

_: اومدم اینجا تا خودمو بسنجم. ببینم چند مرده حلاجم؟ چقدر تنهایی از پس خودم و مشکلاتم برمیام؟ یونان برام یه سرزمین افسانه ای بود. سرزمین اسطوره ها و دانشمندان. اومدم دو سه سالی اینجا زندگی کنم، درس بخونم، ببینم، یاد بگیرم و وقتی کوله بارمو پر کردم برگردم. حالا اگه از غربت می نالم عجیب نیست. دو سال و نیمه اینجام. دلم برای وطنم، شهرم، خونه و خونوادم یه ذره شده. ولی ترجیح میدم بکوب بخونم و وقتی تموم شد برگردم. وسطش بیام هوایی میشم  :D"

_: چقدر دیگه مونده؟

_: چیه نیومده دلت برام تنگ شد؟ آخی ناااازی :D هنوز یه شیش ماهی مونده... بچه برو بشین سر درست! نشسته منو سین جیم می کنه!!! سوال فیزیک داری بپرس. من و یونان رو بذار بعد از امتحانا. ما فرار نمی کنیم. قول میدم!

ستایش خندید. کتابش را برداشت و مشغول خواندن و پرسیدن شد.

امتحان فیزیک را عالی داد. بعد نوبت به هندسه و جبر و بقیه ی درسها رسید. یک هفته مثل برق و باد گذشت. در طول این مدت ساعتها با هاتف مکاتبه کرده بود. احساس می کرد مثل برادر نداشته اش او را می شناسد و دوست دارد. هاتف آدرس وبلاگ او را به خواهرش هم داد. هایده هم به اندازه ی برادرش مهربان بود و خیلی پرشر و شور تر. او هم امتحان داشت و زیاد وقت سر زدن به نت را نداشت، به اندازه ی ستایش هم به نت گردی علاقمند نبود. همانطور که برادرش می گفت زیاد حوصله نداشت.

دو سه بعد از امتحانها بود. ستایش طبق برنامه ی هرروز و هر ساعتی که پشت کامپیوتر بود، وبلاگ هاتف را باز کرد. امتحانات هاتف تازه شروع شده بود و سخت مشغول بود. در ادامه هم نوشته بود: "دلم می خواد لینکامو گوگل ریدری کنم. اما نه حوصله شو دارم نه وقتشو. به یک عدد پترس فداکار بیکار نیازمندیم! "

ستایش که به شدت احساس دین می کرد، خوشحال از این که موقعیتی که برای جبران پیش آمده بود، نوشت: " نمیشه پترس نباشه، آلبالو باشه مثلاً؟! البته اگه ناراحت نمیشی بهم پسورد بدی."

هاتف جواب داد: "پسوردش مهم نیست آلبالویی. ولی سی چهل تا لینکه. تو هم با اون نت کم سرعت سختته. نمی خوام تعارف کنی. اصلاً مهم نیست. نشدم نشد."

_: نه بابا!!! خودم دلم می خواد. امتحانام تموم شده، بیکارم به شدت!!!

هاتف پسورد جیمیل و وبلاگش را توی کامنتهای ستایش نوشت و تاکید کرد که مجبور نیست این کار را بکند.

ستایش نگاهی به پسورد وبلاگ انداخت و با خود فکر کرد: دیگه چرا رمز وبلاگشو داده؟؟ خب کدشو می دادم می ذاشت تو قالبش دیگه! این که زحمتی نداشت.

شانه ای بالا انداخت و جیمیلش را باز کرد. فکر کرد یک اکانت جدید برای استفاده از گوگل ریدر باز کرده باشد. اما وقتی با تمام نامه ها و آی گوگل هاتف روبرو شد، با ناراحتی عقب کشید.

نظرات وبلاگش را باز کرد و نوشت: تو دیوونه شدی؟ دو هفته نیست منو می شناسی، اونم مجازی. اون وقت زار و زندگیتو برام رو کردی؟ حتی یه بچه هم می فهمه اینا خصوصیه! فکر نکردی نامه هاتو باز کنم؟ از عکسات استفاده کنم؟ تو وبلاگت مزخرف بنویسم؟ فکر کردم یه اکانت جدا برای این کار باز کردی! ببین. اینا رو درست می کنم. بعدش سریع پسورداتو عوض کن.

هاتف با چند سمایلی خنده برایش نوشت: اوه هو هو! چه گرد و خاکی به پا کرده! می تونستم می تونستم! حالا یه دونه از نامه ها رو باز کردی؟ وبلاگمو به روز کردی؟ آی دور دستت اگه به روزش کنی که خوب میشه. این روزا فرصت ندارم، بیخودی واسه خودش خاک می خوره! تو نامه هام چیزی که به دردت بخوره پیدا نمیشه، ولی اگه وجدانت اجازه داد بازشون کن. من طرفمو شناختم. اینقدرا گاگول نیستم که به هرکی جواب سلاممو داد پسورد بدم. نترس. ضمناً حوصله ی رمز عوض کردن ندارم. این روزا اینقدر درس برای حفظ کردن دارم که تحمل یه رمز جدید ندارم.

ستایش به ناامیدی به جواب هاتف چشم دوخت. مسخره! اصلاً از این اعتماد خوشش نیامده بود. خودش هنوز آدرس ایمیلش را به او نداده بود. احتیاط می کرد. فقط ترس نبود. دلش نمی خواست اینقدر سریع پیش برود. و حالا هاتف طوری رفتار می کرد که انگار واقعاً خواهرش بود، شاید هم نزدیکتر!

ستایش سرش را به شدت تکان داد و آخرین فکرش را بیرون راند. بعد مشغول آماده کردن لینکها شد. بعد هم کد را توی قالب وبلاگش جا داد. همه چیز را برای آخرین بار امتحان کرد و بالاخره همه ی پنجره ها را بست.

این بحث و مذاکرات دو سه روزی طول کشید و بالاخره ستایش کارش را تمام کرد و سراغ وبلاگ خودش برگشت. چند نفری از دوستانش نگران نبودنش شده بودند. هایده برایش یک نظر خصوصی گذاشته و نوشته بود:

" سلام آلبالو جونم.

کجایی دختر؟ پیدات نیست. می دونی چند وقته دارم فکر می کنم آیا تو چه شکلی هستی! خیلی دلم می خواد ببینمت. اما شاید تو به اندازه ی من کنجکاو نباشی L به هر حال آدرس مغازه ی مامانمو برات می نویسم. مامانم مغازه ی لوازم آرایشی داره و منم از وقتی امتحانام تموم شده، اومدم کمکش. اگه دوست داشتی بیا ببینمت. خیلی خوشحال میشم.

بووووووووووووس"

ستایش با نگرانی فکر کرد: یعنی چه؟ آیا این یه دامه؟ صفحه ی حوادث روزنامه ها پره از دخترایی که گول دوستای اینترنتی رو خوردن و رفتن سر قرار و هزار بلا سرشون اومده! یعنی این مغازه کجاست؟ منظورش چیه؟

نگاهی به وبگذرش انداخت. هاتف واقعاً از یونان بود. تا اینجا هم هیچی از او نخواسته بود. برعکس هرچه داشت برای او رو کرده بود. خب همین هم عجیب بود. ستایش کلی با خودش کلنجار رفت. آدرس مغازه خیلی سرراست و ساده بود. به راحتی حفظش کرد. بعد نظر را پاک کرد و متفکرانه به اتاقش برگشت. احساس دل آشوبه می کرد.

تا چند روز با هاتف سرسنگین بود. هاتف هم اینقدر گرفتار درسهایش بود که توجهی نمی کرد. هایده کمتر به نت سر میزد. اهلش نبود.

ستایش کم کم آرام می گرفت. توی خانه بود و کسی نمی توانست به او آسیب بزند.

آن روز توی اتاقش کتاب می خواند که سمیرا در را باز کرد و گفت: می خوام برم چند قلم لوازم آرایش بخرم. باهام میای؟

از شنیدن اسم لوازم آرایش مو به تن ستایش راست شد. نشست و پرسید: از کجا؟

_: احتمالاً همون جای همیشگی... چطور مگه؟

ستایش آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: یه نفر یه آدرس به من داده. آرایشی طنّاز...

_: آره... تعریفشو خیلی شنیدم. میشه بریم اونجا. اگه میای زود حاضر شو.

سمیرا بدون این که متوجه ی رنگ پریده ی او بشود از اتاق بیرون رفت. ستایش لباس پوشید. با سمیرا می رفت. لزومی هم نداشت که خودش را معرفی کند. آنها که عکسی از او ندیده بودند. سمیرا تمام راه داشت حرف میزد و ستایش آرزو می کرد او همینطور به تعریف خاطره هایش ادامه بدهد و متوجه ی چهره ی گناهکار او نشود.

مغازه را راحت پیدا کردند. سمیرا وارد شد و ستایش به دنبال او رفت. بالای در زنگوله ی ملایمی ورودشان را اطلاع داد. بلافاصله دختر تپل و سفید بامزه ای به استقبالشان آمد. لبهای غنچه اش سرخ بود و مژه های برگشته اش، چشمهای قشنگش را زیباتر نشان میداد. رفتارش شاد و بی پیرایه بود.

_: سلام! خیلی خوش اومدین. بفرمایین خواهش می کنم.

از آن سوی ویترین مادرش هم سلام کرد و خوشامد گفت. او زنی شیک پوش و مهربان به نظر می رسید. سمیرا خوشامدها را جواب گفت و به طرف خانم فروشنده رفت. ستایش گیج و منگ دم در ایستاده بود. دختر دستش را گرفت و گفت: بفرمایین. شما چی می خواین؟

ستایش سرش را تکان داد و گفت: من... من هیچی نمی خوام.

_: برس نمی خوای؟ این برسای جدید ما رو ببین. اینقده خوبن که نمی دونی. اصلاً مو رو نمی کشن. مارکشونم اصله. یا این آینه های تو کیفی رو ببین. جون میدن واسه کادو دادن. خیلی خوشگلن.

زن فروشنده صدا زد: هایده جون... اون کرم پودر رو بده. آره همون...

ستایش نگاهش کرد. پس واقعاً این هایده بود. همان قدر مهربان و پر شر و شور که خیال می کرد. 

هایده کرم پودر را داد و برگشت. نگاهی به ستایش انداخت و پرسید: لوازم آرایش نمی خوای؟

ستایش آخرین تردیدهایش را کنار گذاشت و به آرامی طوری که سمیرا و مادر هایده نشنوند، گفت: من آلبالوئم.

هایده چند لحظه با ناباوری نگاهش کرد. ستایش با خود گفت: خراب کردی دختر. سر کارت گذاشته بودن. نفهمید منظورت چیه. حالا به خودش میگه، دختره رو! خل شده میگه من آلبالوئم!

اما هایده ناگهان جیغ زد: مامااان این آلبالوئه! الهی قربونت برم آلبالو جونم.

به سرعت ویترین را دور زد و او را محکم در آغوش گرفت. مادرش هم جلو آمد و گفت: خوش اومدی آلبالو خانوم. مشتاق دیدار!

سمیرا مات و متحیر نگاه می کرد. او ابداً اهل وبگردی نبود و هیچ اطلاعی هم از اسم مستعار خواهرش نداشت. مادر هایده برایش توضیح داد: والا از وقتی که هایده وبلاگ خواهر شما رو پیدا کرده، دیگه آلبالو از دهنش نمیفته. اینقده خوشش اومده که نگو!

هایده جیغ جیغ کنان گفت: مامان من و آلبالو بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟

بعد رو به سمیرا کرد و به سرعت گفت: اممم شمام تشریف بیارین.

_: برین مامان جون. خوش بگذره.

هایده یک پارچه شور و هیجان بود. تمام مدت حرف می زد و ابراز احساسات می کرد. حتی سمیرا هم عاشقش شده بود و به ستایش برای این دوست جدیدش تبریک می گفت.