X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روزهای آلبالویی (1)

پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 11:44 ق.ظ

سلاممم

خوب باشین انشااله. منم خوبم خدا رو شکر. 

عید نزدیکه و منم مثل دیگر کوزت های هموطن! مشغولم. از دو سه هفته پیش با سرعت لاک پشتی دارم روکش مبل می دوزم! اما دستم درد می کرد و فقط ده روز طول کشید تا الگوها آماده و یک روکش دوخته شد. تازه فقط زیرش. بالشاش مونده. الانم یکی و نصفی دیگه دوختم. زیادم خوب نشدن. ولی دیگه حوصله ی حرص خوردن ندارم. همین که هست!

خلاصه... حالا دستم بهتره خدا رو شکر و می خوام هرچه زودتر این روکشا رو تموم کنم و برم دنبال خونه تکونی. نتیجه این که زیاد وقت نت گردی و قصه نویسی ندارم. همین جا از همه ی دوستان عذرخواهی می کنم.


روزهای آلبالویی

 

همه چیز از یک وبلاگ روزانه نویسی ساده شروع شد، با یک کامنت ساده تر "وبلاگ زیبایی داری"

ساعت دوازده شب بود؛ یک شب گرم خرداد ماه. ستایش بعد از کلی درس خواندن، با خستگی کامپیوتر را روشن کرد تا نگاهی به نظراتش بیندازد و شاید برای خالی شدن ذهنش از معادلات چند مجهولی، کمی وبگردی کند.

با دیدن تنها کامنتش، خسته و دلخور دستی به موهایش کشید. کامنت نداشتن خیلی بهتر از این نظرات تبلیغاتی بود! قبل از پاک کردن نظرش، روی آدرسش کلیک کرد. در چند لحظه ای که مشغول پاک کردن نظر و انتظار برای باز شدن وبلاگ نظر دهنده بود، با خود فکر کرد: چه اسمی! هاتف! لابد یه پسرک پونزده شونزده ساله ی احساساتیه که چند روزیه وبلاگ درست کرده و دنبال بازدیدکننده می گرده. از اون وبلاگای سیاه قلب قلبی بارونی، که علاوه بر بارون نشونگر موسشم دنباله داره و عکس زمینه هم همراه موس حرکت می کنه. چند خط شعر آبدوغ خیاری هم با رنگ قرمز کل مطالب وبلاگشو تشکیل میده!

وقتی وبلاگی با زمینه ی سفید و نوشته های سیاه جلویش باز شد، ابرویی بالا برد. اسم وبلاگ "خاطراتم و دیدنیهای یونان" بود و به نظر نمی آمد چندان احساساتی باشد. برعکس مطالب جدی، به همراه عکسهای دیدنی از یونان داشت. همینطور یک آرشیو دو سه ساله و به طور متوسط روزی صد بازدید کننده.

ستایش با بدبینی نگاهی به پروفایل نویسنده انداخت. یک دانشجوی 26 ساله که یونان درس می خواند.

ستایش شانه ای بالا انداخت و فکر کرد: خب... هر وبلاگ نویسی از بازدیدکننده ی بیشتر خوشش میاد. ولی خیلی احمقانه است که فکر کنم حتی یه خط از وبلاگ منو خونده! یه وبلاگ شاد و شنگول دخترانه، چه جذابیتی می تونه برای یه دانشجوی بیست و شیش ساله داشته باشه؟

ولی گذشته از برداشتهای منفی اش، وبلاگ پر مطلب و جالبی بود. هاتف با قلمی که ته مایه ی طنز داشت، از همه چیز نوشته بود. از آداب و رسوم مردم، قوانین دانشگاه، روزانه های خودش و عکسهای مختلف از آثار باستانی و سواحل زیبا و عمارتهای دیدنی.

ستایش نفهمید چطور شد که تمام آرشیو را زیر و رو کرد. وقتی به خود آمد ساعت از دو صبح گذشته بود. محکم به پیشانی اش کوبید و گفت: دیوونه فردا صبح می خوای چه جوری امتحان بدی؟؟؟ از دیدنیهای یونان؟؟؟ پوه ه ه ...

نگاه دیگری به وبلاگ انداخت. مرامش اجازه نمی داد، که با این علاقه بخواند و بدون کامنت رد شود. صفحه ی نظرات آخرین پست را باز کرد. اما بدجوری خوابش می آمد و خسته بود. اسم و آدرسش را نوشت. نگاهی به صفحه ی سفید انداخت. یاد آن کامنت اعصاب خورد کن افتاد. نوشت: وبلاگ زیبایی داری!

لبخندی شیطنت بار بر لبش نشست و کامپیوتر را خاموش کرد.

روز بعد به سختی بیدار شد و به مدرسه رفت. ساعت نه و نیم امتحانش تمام شد و به خانه برگشت. یک راست به رختخواب رفت و تا وقت نهار خوابید.

با صدای سمیرا، خواهر بزرگترش، از خواب بیدار شد. سمیرا بیست و یک ساله و دانشجوی مترجمی زبان بود. ستایش هم هفده سال داشت.

بعد از صرف نهار، پشت کامپیوتر نشست. روز بعد امتحان نداشت و دلش می خواست از تعطیلی اش نهایت استفاده را بکند.

طبق معمول اول صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد. با دیدن دو نظر جدید، با خوشحالی لبخند زد. اولی از دوست اینترنتی اش گلی بود که می پرسید کی آپ می کند؟

و دومی... ستایش نگاهی به نظر بلند بالای هاتف انداخت و دستی به موهایش کشید.

"سلام آلبالو خانم

نظر منو پاک کردی چون فکر کردی یکی از آن علافها هستم که دنبال بالابردن آمارم هستم. به این هم بسنده نکردی و وبلاگم را باز کردی و عین جمله ی مرا با اضافه کردن یک علامت تعجب برام گذاشتی. که چی؟ مثلاً انتقام گرفتی؟ حالا دلت خنک شد عزیزم؟ خدا رو شکر.

و اما من... دیشب که اتفاقی به وبلاگت رسیدم، با وجود محدودیت وقتم، تمام آرشیوت رو خوندم. و وقتی به ساعت نگاه کردم اینقدر دیرم شده بود که کوتاهترین جمله ای که احساسم رو بیان کنه، برات نوشتم و رفتم دنبال تحقیقاتی که برای پروژه ام لازم داشتم که تا خود صبح طول کشید. قبل از خوابیدن، سری به وبلاگم زدم و نظرت رو دیدم. الان دارم از خواب میمیرم، ولی باید از اشتباه درت بیارم.

اولین چیزی که نظر منو جلب کرد، این بود که همشهری هستیم. آدرسا خیابونا رستورانها و پارکها برام کلی خاطره ی شیرین زنده کرد. و بعد لحن نوشتنت که بسیار شبیه حرف زدن خواهر کوچیکترمه. خواهرم یک سال از تو کوچیکتره و اگر وبلاگ می نوشت، حتماً به همین شادی و بانمکی می نوشت، ولی اصلاً حوصلشو نداره.

در پایان... خواهش می کنم به من سر نزن! من می دونم که وبلاگ معمولی پسرانه ی من مطلب جالبی برای یک دختربچه، ببخشید نوجوان! نداره. هیچ توقعی ازت ندارم. فقط اجازه بده وبلاگتو بخونم و مرهمی روی دلتنگیام بذارم. اگه ناراحت میشی، بگو نظر ندم. و اگر واقعاً نمی خوای بخونم هم بهم بگو. گرچه خوشایند نیست، ولی مردونه بهت قول میدم دیگه نیام.

آرزو دارم همیشه خوشحال و سالم باشی. "

ستایش بارها و بارها نظرش را خواند و بالاخره در پاسخ نوشت: "از آشناییتون خوشوقتم."

آدرسش را لینک کرد و دوباره سر زد. پست جدیدی اضافه نشده بود. برایش نوشت: "سلام

برخلاف تصورتون از وبلاگتون خیلی خوشم اومد. منم دیشب تمام آرشیوتونو خوندم. ولی اینقدر خوابم میومد که نظر مفصلتری به ذهنم نرسید.

لینکتون هم کردم.

ممنونم."

لبخندی زد. با ظرافت از کنار حدس صحیح هاتف در مورد برداشتش از کامنتش، گذشت.