نمای وبلاگ آرد به دل پیغام وی (14) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (14)

سه‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 08:46 ب.ظ

سلامی چو بوی خوش آشنایی

وه که چه بوی خوبیه این بوی آشنایی! چقدر این چند روز خوشحال شدم خدا می دونه. از داشتن این همه دوست خوب که ایییییینقدر به فکرمن و سلامتیم براشون مهمه... هییییی خدایا شکرت. امیدوارم لیاقت این همه مهربونی رو داشته باشم. از دعاها و راهنماییهاتون خیییییلی ممنونم. دستام خیلی بهترن خدا رو شکر. سعی می کنم بعد از این قصه ها رو حتماً سر میز تایپ کنم و کار سنگینم کمتر بکنم. البته تا بتونم... :دی می دونین که نمی تونم بیکار بشینم!

این قصه هم احتمالاً تموم شد. دوسش داشتم. خیلی. دلم نیومد امضا بزنم و بگم قسمت آخر... هرچند الهام بانو کلاً از اون خر مراد کذایی پیاده شده، روی مبل راحتی لمیده، پا رویهم انداخته، یه لیوان بزرگ آبمیوه هم گرفته دستش، خوش و خرم و از خودراضی! به نظر نمیاد هیچ علاقه ای به ادامه ی همکاری برای این قصه داشته باشه. منم عین بچه ای که چوب آب نبات چوبیشو به زور ازش گرفته باشن و انداخته باشن دور، که بابا تموم شد، نیست! همینجور به امید یه لیس دیگه تماشاش می کنم!

خل شدم؟ نه بابا. اینست ماجرای من و الهام بانو!

خوش باشین همیشه 


منوچهر گفت: نگفتی شام چی می خوری؟ اهل فست فودی یا چلو کباب؟ یا دلت می خواد دل و جیگر بزنی به بدن؟

_: اگه فکر نمی کنی خیلی بچه ام... سیب زمینی سرخ کرده.

_: موووووش موشک!

بهاره بدون فکر اعتراض کرد: اِه منووووچ!

_: ای جااااااااان!

بهاره که حسابی از رو رفته بود، با خجالت سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

_: برای چی؟

_: نباید اینجوری می گفتم.

_: خودم گفتم هرجور دلت می خواد بگو. غیر از اینه؟

بهاره جوابی نداد. منوچهر با خوش خلقی پرسید: چی شد؟

_: هیچی.

بعد از چند لحظه سکوت، منوچهر گفت: می دونی واقعاً دلم برای کیهان می سوزه. آدم بعد عمری یه دونه دخترشو پیدا کنه، بعد هنوز بهش عادت نکرده یه نفر به زور ازش بخوادش.

بهاره شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه بتونم راضیش کنم، تا یکی دو ماه دیگه میره سر خونه زندگیش. سرش گرم میشه حساسیتش کم میشه. منم که خیال ندارم تا قبل از لیسانسم عروسی کنم.

_: جدی؟!!! نه بابا!!! ببخشین من اینجا برگ چغندرم؟

_: نه... ولی من هنوز خیلی بچه ام.

_: عاشق بچگیتم!

_: ولی برای یه بچه مسئولیت یه خونه آسون نیست.

_: مسئولیت خونه با خودم، تو فقط مهمون دلم باش.

_: میشه بسه؟ من نه ظرفیتشو دارم، نه باورم میشه... بذار کم کم باهاش کنار بیام.

_: باشه. هر جور میلته. اینجا رو ببین. سیب زمینی سرخ کرده ی خوشمزه ای داره. فقط جای پارک نداره. سمت راست تو اولین فرعی یکی دیگه هست به این خوبی نیست. می خوای تو سرما قدم بزنی، یا به یه درجه پایینتر راضی میشی؟

_: قدم می زنم.

ماشین را پارک کرد و قدم زنان به طرف رستوران راه افتادند. بهاره نگاهی به تفاوت قدشان انداخت. در حالی که از سرما می لرزید، گفت: مُرده ی این همه تناسبمونم! قد، هیکل، سن و سال، اخلاق!

_: ولی من قدتو دوست دارم. سنتم همینطور.

_: تازه دفعه ی پیش کفشم پاشنه داشت!

منوچهر تبسمی کرد و گفت: ببین اصلاً مهم نیست.

موبایل بهاره زنگ زد. این بار کیهان بود.

_: سلام.

_: سلام عزیزم. حالت خوبه؟ اوضاع احوال چطوره؟

_: ای بد نیست.

_: این بابا چرا موبایلش خاموشه؟

_: نمی دونم. کارش داری؟

_: آره گوشی رو بهش بده.

منوچهر گوشی را گرفت و گفت: سلام علیکم... جانم... نه... تو دفترمن... آره... نه قیمت همونه که گفتم... آره... اگه قسطی بخوای بیشتر میشه... هروقت بخوای... فردا؟... بعدازظهر یه جا قرار دارم ولی حدود پنج پنج و نیم میتونین بیاین....... اصلاً ببین کیهان... می خواین الان بیاین باهم شام می خوریم، بعد میریم دفتر من... نه یعنی تو الان فکر کردی منتظرم بیای تو حساب کنی؟ آره والا! باشه تو پیک فرنچ فرایز دخترتو بده! ... خسیس!!! خب نده. رو چشمم. من که قبلاً گفتم جهاز نمی خوام. نگاه کن حالا از کجا به کجا می رسه! ... چیه؟ ...باشه. منو رو ببینم بهت زنگ می زنم. فعلاً...

خندان قطع کرد و گوشی را به بهاره داد. با خنده گفت: هنوز امیدواره من پشیمون بشم!

_: یعنی امیدی نیست؟

_: بهاره!!! اذیت نکن دیگه! حالا کیهان یه چیزی میگه. دردشو می فهمم. هرچی بگه حق داره. ولی تو دیگه چرا؟!

بهاره با لحنی حق به جانب گفت: به هر حال من طرف بابامم. می دونی که!

_: ای خداااا... باشه. چی بگم دیگه؟

_: حالا چکار داشت؟

_: یه پروژه دارم روش کار می کنم، واحداشو با شرایط مناسبی پیش فروش می کنه. می خواستن با مهتاب خانم شریکی بخرن. البته اول می خوان نقشه ها رو ببینن.

در رستوران را برایش باز کرد و نگه داشت تا داخل شود. اول برایش یک پاکت سیب زمینی سرخ کرده گرفت و بعد آمد نشست.

بهاره با هیجانی کودکانه مشغول سس زدن به سیب زمینی ها شد. منوچهر با لبخند نگاهش می کرد. بهاره سر بلند کرد و ناگهان پرسید: به من می خندی؟

_: تو وقتی با تمام وجود لذت می بری نمی خندی؟

_: سیب زمینی رو من می خورم، کیفشو تو می کنی؟!

_: بهاره!

_: خیلی خب... خیلی خب... نگو این چقدر خنگه! ولی باور کن برام قبولش مشکله. آخه من چی دارم که اینقدر جذابه؟

_: نمی دونم. بهش فکر می کنم جوابتو میدم. فعلاً بذار به ابوی محترمت زنگ بزنم.

موبایلش را درآورد و مشغول شماره گرفتن شد. بهاره پرسید: موبایلت خاموش بود؟

_: آره... چطور مگه؟

_: کیا گفت زنگ زده خاموش بوده. چرا؟

_: نمی خواستم کسی مزاحم صحبتمون بشه... کیهان؟... سلام... ببین منوی اینجا... هان؟ آره... مواظب باش من ورشکست نشم. حواست باشه چی می خوری!... چی؟ آره هست... دو تا؟ وای چه عاشقانه!... آخ مردم از ترس. باشه بیا منو بزن قول میدم دفاع نکنم... باشه باشه... قربانت... خداحافظ.

بهاره با خنده گفت: هرکی ندونه فکر می کنه شما صد سال باهم رفیق بودین!

_: آره! چه جورم... تا همین چند روز پیش به خونم تشنه بود. کشتم خودمو تا الان می تونم یه کم سربسرش بذارم.

_: کیا خیلی دل نازکه. راحت میشه باهاش دوست شد. تو دانشگاه همه دوسش دارن.

_: آره تا وقتی که نگاه چپ به تو نکردن!

_: خب چپ چپ نیگا نکن!

_: باشه خانوم گل از این به بعد فقط راست راست نگات می کنم. بعد از فرنچ فرایز چی میل دارین خانم؟

_: فکر کنم سیر بشم.

_: بهاره؟!

_: چیه؟

_: سیب زمینی که نشد شام!

_: اگر خیلی گرسنم شد میگم دیگه. برای این که ناراحت نشی به غذای کیا و میتیم ناخونک می زنم.

_: پس من چی؟

_: حالا...

_: بگو چی دوس داری برای خودم سفارش بدم.

_: جای کیا خالی مسخره ات کنه!

_: الان میاد. خواستی بخندی براش تعریف کن. بگو دیگه می خوام سفارش بدم.

_: اوممم بذار ببینم... اگه دوس نداشتی چی؟

_: تقریباً همه رو دوس دارم. هیچ کدوم نیست نتونم بخورم. کلاً خیلی بدغذا نیستم.

_: چه خوب! پس اگه غذای نصف سوخته و نصف خام تحویلت دادم، مشکلی نیست.

_: نه البته که نیست!

_: یادم باشه ازت امضا بگیرم.

_: نه تو فکر می کنی با این بابای قلچماقت، جرات دارم بهت جسارت کنم؟

_: بابای چی چیم؟

_: من معذرت می خوام. حرفمو پس می گیرم. بذار برم سفارش اینا رو بدم، الان می رسن، میگن شام ما چی شد.

_: برای خودت کنتاکی سفارش بده.

_: باشه.

تازه برگشته بود که کیهان و مهتاب وارد شدند. منوچهر به استقبالشان رفت و مشغول گپ زدن با کیهان شد. مهتاب جلو آمد و با چشمکی پرسید: چه خبر؟

_: خبرا پیش شماست. می خواین خونه بخرین؟

_: هنوز که چیزی معلوم نیست. شاید اصلاً نقشه هاش خوب نباشه. شما چی؟ راضیت کرد؟

_: نمی دونم.

_: نمی دونی یا نمی خوای بگی؟ داشتیم بهاره؟ از کی تا حالا؟

_: از وقتی که کنار تو و کیا زیادی شدم.

_: بهاره چی میگی؟!!!

منوچهر و کیهان نشستند. کیهان با خوشرویی پرسید: چی میگه؟

مهتاب با دلخوری گفت: چه می دونم.

_: از راه نرسیده دعواتون شده؟

بهاره با تشویش نگاهی به کیهان انداخت و دوباره سر به زیر انداخت. کیهان پرسید: آخه یعنی چی؟ موضوع چیه؟

مهتاب با بی حوصلگی گفت: هیچی. ولش کن.

پیش خدمت غذاها را سر میز گذاشت. منوچهر مال خودش را جلوی بهاره گذاشت. بهاره اخم آلود آن را به طرف منوچهر هل داد و دست روی پیشانیش گذاشت.

کیهان با دلخوری پرسید: این مسخره بازیا چیه؟

بهاره با اخم گفت: مسخره بازیای یه بچه ی پنج ساله. می خوای کتکم بزن شاید خوب شم.

کیهان با حرص غذایش را عقب زد و پرسید: تا زهرمون نکنین راحت نمی شین؟ مهتاب چی میگه این؟

_: نمی دونم. باور کن نمی دونم.

بهاره برخاست و گفت: میرم یه آبی به صورتم بزنم.

دو سه مشت آب به صورتش زد. لبه ی شالش خیس شده بود. سردش بود. با حرص توی آینه نگاه کرد و پرسید: تو چته بهاره؟

ضربه ای به در دستشویی خورد. بهاره با دلخوری در را باز کرد تا نفر بعدی استفاده کند. اما با منوچهر مواجه شد. منوچهر آرام پرسید: حالت خوبه؟

بدون این که سر بلند کند، گفت: آره خوبم.

بعد نفس عمیقی کشید و به زحمت افکار مزاحمش را پس زد. سر بلند کرد و با لبخندی زورکی گفت: خوبم دیگه. بریم.

تلاش سختی کرد تا شامشان را به کامشان تلخ نکند. با کلی مسخره بازی به غذای همه ناخنک می زد و حاضر نبود برای خودش سفارش بدهد. البته غذاخوردنش هم بیشتر سر و صدا بود، تا خوردن...

بعد از غذا دوباره قدم زنان تا ماشین رفتند که به دفتر منوچهر بروند. این بار شوخیهایشان ته کشیده بود. منوچهر و کیهان خیلی جدی در مورد شرایط ساختمانی که می خواستند، نقشه هایش را ببینند حرف می زدند. مهتاب هم گاهی اظهارنظر یا سوالی می کرد. فقط بهاره بود که آخر صف و با کمی تاخیر می آمد.

بالاخره رسیدند. منوچهر در را برای بهاره باز کرد و صبر کرد تا دخترک مغموم سوار ماشین بشود. کیهان خندید و گفت: خوب تحویلش می گیری ها!

_: چرا نه؟ خیالت راحت باشه. دخترتو لای پر قو نگه می دارم.

کیهان آهی کشید و متبسم به طرف ماشین خودش رفت. مهتاب هم به دنبالش رفت.

منوچهر سوار شد و در حالی که کمربند می بست پرسید: به منم نمی خوای بگی چی شده؟ یا نه... صبر کن. من غریبه بودم که حرف نزدی؟ آره؟

_: نه. فقط نمی دونم چه جوری بگم. تازه نمی خواستم مزاحم غذاخوردنتون بشم.

_: دیدم. تلاش مذبوحانه ای برای مثلاً شاد بودن. ولی ما هممون فقط می خواستیم تو خوشحال باشی. شام خوردن یا نخوردن مساله ای نبود.

_: نمی خوام خودخواه باشم.

_: تو خودخواه نیستی. وقتی سه نفر خوشحالیشون اینه که تو خوشحال باشی، به جای غصه خوردن و تو دستشویی قایم شدن، مشکلتو بگو. مطمئن باش ما فکر نمی کنیم تو خودخواهی.

_: خب آخه مشکلم خودخواهی محضه! برای همینه که لازم نیست بگم. باید با خودم حلش کنم.

_: باشه. با خودت حلش کن کوچولوی لجباز.

_: من کوچولوی لجباز نیستم. فقط از خودراضیم که اونم مشکل خودمه. اصلاً چیز مهمی هم نیست که شماها اینقدر شلوغش کردین. موضوع اینه که من دلم می خواد کیا و میتی مال خودم باشن! فقط مال خودم! این که این روزا باهم صمیمین و کمتر فرصت توجه به منو دارن یا این که اشاره هایی بهم می کنن که من معنی شونو نمی فهمم عصبانیم می کنه. می دونم اشتباه می کنم. آره باید باهاش کنار بیام. اینقدر احمق نیستم که به خاطر خودم نذارم بهم برسن.

_: دلم می خواد ببینم وقتی یه خواهر یا برادر کوچولو هم واست بیارن، چیکار می کنی!!

_: اذیت نکن منوچهر! اعصاب ندارما!

_: الهی قربونت برم. یه جوری لب برمی چینی که آدم هوس می کنه سربسرت بذاره. لبات میشه عین نوک جوجه!

بهاره ادای عق زدن را درآورد و گفت: حوصله ی عشقولانه ندارم. من حالم خوب نیست، ولم کن.

_: باشه باشه... اصلاً بگو من چیکار باید بکنم که مقبول طبعتون باشه؟

_: هیچی... ولی ببین به کیا هیچی نگی ها!!! یه کلمه به گوشش برسه می زنه زیر همه چی و صد سال دیگه هم زن نمی گیره.

_: اصلاً یه پیشنهاد... من و کیهان تو یه روز عقد می کنیم و از همون تو مجلسم من و تو ازشون جدا میشیم و میریم یه ماه عسل دبش... تا بیای عادت کنی به این وضعیت، ماجرای اونام کهنه شده. برمی گردیم و خوش و خرم کنار هم زندگی می کنیم. خوبه دیگه.

_: نه! گفتم که من باید درسم تموم شه.

_: بهاره! من فکر کردم این مشکلو حل کردم.

_: نخیر تو هیچی رو حل نکردی. فقط مغشوش ترش کردی. حالا به تو هم باید فکر کنم.

_: ببین اصلاً مجبور نیستی به من فکر کنی ها!

_: چه خوب. پس وقتی کارشون تموم شد، من سوار ماشین کیا میشم و به خاطر گردش امروز ازت تشکر می کنم. دیدار به قیامت!

همان موقع رسیدند و هنوز منوچهر درست پارک نکرده بود که بهاره از ماشین پایین پرید.

_: وایسا بهاره...

منوچهر با عجله پارک کرد. کیهان هم کمی جلوتر پارک کرد و پیاده شد. منوچهر خودش را به بهاره رساند و پرسید: معنی این مسخره بازی چیه؟

_: معنی اون مسخره بازی چیه؟ دارم بهت میگم من هنوز با خودم کنار نیومدم، اومدی به زور خودتو جا کردی، توقع اضافیم داری؟

منوچهر آهی کشید و بدون جواب به طرف کیهان و مهتاب برگشت. در دفترش را باز کرد و کلید چراغ را زد. مهتاب وارد شد. کیهان قدمی تو گذاشت؛ بعد رو گرداند و به بهاره که توی تاریکی زیر درخت ایستاده بود، گفت: تو چرا اونجا وایسادی؟ بیا تو.

بهاره در حالی که با هر قدم محکم پایش را به زمین می کوبید، به دنبال او وارد شد. وقتی دم در رسید، کیهان بالای پله ها بود. منوچهر که هنوز پایین پله ها بود، زیر لب گفت: کوچولوی لجباز... تمومش کن.

بهاره با وجود این که حق را به او می داد، با چهره ای درهم وارد شد. منوچهر چراغها را عوض کرده بود. بهاره نگاهی کرد و گفت: می بینم یه کم پرنورتر شده.

_: هم لامپا قویتره، هم دیوارا سفید شدن.

_: میگم بوی رنگ میاد!

_: فقط به خاطر تو.

_: نه جدی به خودت بیشتر خوش نمی گذره؟

_: به یاد تو باشه چرا.

_: بسه منوچهر. خواهش می کنم.

_: باشه. برو بالا.

کیهان و مهتاب منتظر ایستاده بودند. منوچهر ضمن عذرخواهی به سرعت در دفتر را باز کرد و همگی وارد شدند. کیهان و مهتاب نشستند و بهاره کنار کتابخانه ای که بیشترش کتابهای تخصصی بود، ایستاد و خودش را سرگرم کرد. منوچهر نگاهی به او انداخت و در حالی که سعی می کرد جدی باشد، گفت: خواهش می کنم بفرمایید.

بهاره کتابی درباره ی پنجره ها برداشت و در حالی که ورق می زد، آرام گفت: همینجا راحتم.

کیهان برخاست. دست روی شانه اش گذاشت و پرسید: می خوای بریم تو ماشین حرف بزنیم؟

بهاره سری به نفی بالا برد و به تماشای کتاب ادامه داد.

منوچهر لبهایش را بهم فشرد و کلافه رو گرداند. در حالی که بین  نقشه هایش می گشت، گفت: ولش کن کیهان. طوریش نیست. از من دلخوره.  

بهاره متعجب سر برداشت. کیهان نگاهی به او انداخت و به بهاره گفت: منوچهر چی میگه؟ خب نمی خوای بگو نمی خوام.

_: باید همین امشب جواب بدم؟

کیهان سری تکان داد و گفت: نه می تونی دربارش فکر کنی.

_: ممنون.

کیهان سر جایش برگشت. بهاره کتاب پنجره ها را سر جایش گذاشت و دیوان حافظ را برداشت. منوچهر نقشه ها را پیدا کرد و آنها را جلوی کیهان و مهتاب روی میز گذاشت. به طرف دستگاه چای ساز رفت و پرسید: چای میل دارین یا قهوه؟

کیهان در حالی که نقشه ها را تماشا می کرد، گفت: من هیچی نمی خورم. خوابم نمی بره.

مهتاب گفت: منم امروز چایی خیلی خوردم.

منوچهر نگاهی به بهاره انداخت. بهاره با اخم آلود گفت: منم نمی خوام.

منوچهر چیزی نگفت. کنار کیهان نشست و مشغول توضیح دادن در مورد نقشه ها شد. کارشان که تمام شد، مهتاب گفت: بده ببینم اون دیوان خواجه حافظ رو...

بهاره بدون حرف کتاب را به مهتاب داد و کنار کیهان نشست. کیهان دست دور بازوهایش حلقه کرد و با مهربانی فشاری داد. بهاره تبسمی کرد.

مهتاب از منوچهر پرسید: اهل شعرم هستین؟

_: گاهی می خونم.

_: بذارین یه فال بگیریم ببینیم نتیجه ی تفکرات بهاره به کجا می رسه؟

چشمهایش را بست؛ زیر لب دعایی خواند و دیوان را باز کرد. لبخندی زد و در حالی که کتاب باز را به طرف منوچهر می گرفت، گفت: خودتون بخونین.

منوچهر دیوان را گرفت. نگاهی به شعر انداخت و بعد با صدای دلنشین و ملایمی شروع به خواندن کرد:

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام، زان طُرّه تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طَرّاری کند

پشمینه پوش تند خو، از عشق نشنیده است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی نشان، مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان، با رند بازاری کند

زان طُرّه ی پر پیچ و خم، سهلست اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم، هرکس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد، از بخت می خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد، باشد که غمخواری کند

با چشم پر نیرنگ او، حافظ مکن آهنگ او

کان طُرّه ی شبرنگ او، بسیار طَرّاری کند