X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آرد به دل پیغام وی (13)

یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 08:07 ب.ظ

سلامممممممممم

خوب هستین شما؟ هییییی چقدر دلم تنگ شده بود!!! 

می دونین نوشتن سخته. خیلیم سخته. ولی ننوشتن سخت تره! اینقدر دلم تنگ شده بود که نگو. دست رو کیبورد می ذاشتم عین این که انگشتامو بذارم رو سوزن. تا سر شونه ام تیر می کشید. دیگه همش مچ بند بستم و مراقبت کردم تا امروز که دوباره با کلی سلام و صلوات شروع به نوشتن کردم و ده صفحه تایپ کردم. (کمک! الان سحر منو می زنه!!!) با کلی آداب لپ تاپ جان را بردم مثل دور از جان آدم نشستم سر میز و سعی کردم کمترین فشار رو به دستم بیارم. ولی برای نت دوباره برگشتم تو تخت. سیمش به میز نمی رسه. حالا هم اول اشتباهی صفحه ی خالی رو ارسال کردم. فحش نده پدرجان. دارم می نویسم!


نمایشگاه بالاخره به آخر رسید. روز بعد باز گروه چهارنفره برای جمع کردن سالن، به محل نمایشگاه رفتند. مهتاب هم آمد. بهاره و شایان و فرزانه با سر و صدا مشغول جمع کردن بودند. به شدت از این که این روزها به پایان رسیده بود، ناراحت بودند و سعی می کردند، روز آخر با شوخی و خنده خاطره انگیز تر بشود.

برعکس مهتاب و کیهان خیلی جدی کارشان را انجام می دادند و تمام مدت باهم پچ پچ می کردند. کم کم همه چیز مرتب شد. بهاره به طرف کیهان و مهتاب رفت و چون دید مهتاب می خندد، گفت: اگه جوک جالبی بود، بگین ما هم بخندیم.

_: نه این که کم خندیدین تا حالا!!! اگه سر کلاس بودین، کیهان تا حالا شیش بار بیرونتون کرده بود.

کیهان گفت: من غلط بکنم به این خانم بگم بالا چِشِت ابرو! چنان لب برمی چینه، انگار باباش مرده!

_: راستی بهتون گیر نمیدن باهم میرین دانشگاه؟ نمی پرسن چه نسبتی باهم دارین؟

_: دخترت با یه اعتماد بنفسی میگه خواهر ناتنی منه که بیا و تماشا کن. تازه بچه ها میگن از شباهتتون معلوم بود. حالا چرا اول انکار میکردین، خدا عالمه.

مهتاب با خنده گفت: خب می گفتی پسر خالمه مثلاً.

بهاره لب برچید و گفت: بابام که برادر ناتنی مو نشونم نمیده. من عقده دارم.

کیهان نگاه متعجبی به بهاره انداخت. مهتاب از جا پرید و پرسید: تو زن داری؟

کیهان به تندی از بهاره پرسید: چرا مزخرف میگی بچه؟

بهاره نگاهی شماتت بار به آنها انداخت و گفت: نگاشون کن. اون وقت میگن ما نمی خوایم عروسی کنیم! پس واسه چی اینقدر تعصب به خرج میدین؟ منو مسخره کردین؟

کیهان نگاه سردرگمی به مهتاب انداخت و گفت: ولی ما یه مسائلی داریم... اول باید اونا رو حل کنیم.

_: چه مسائلی؟

مهتاب خودش را وسط انداخت و با دستپاچگی گفت: آخه الکی که نیست عزیز من. ما باید راجع به خیلی چیزا به توافق برسیم.

بهاره با دلخوری گفت: مثلاً چی؟ بچه این؟ مشکل شغل دارین؟ درآمدتون کفاف اجاره خونه نمیده؟ کیا باید بره سربازی؟ همدیگه رو دوست ندارین؟ آخه دردتون چیه؟

کیهان خیلی جدی گفت: همه چی به این سادگی نیست.

_: هست! دارین برای خودتون سختش می کنین. مگه این که پشت پرده خبرای دیگه ای باشه. مثلاً تو واقعاً زن داشته باشی!

کیهان پوزخندی زد و گفت: من الان دو هفته است که بیست و چهار ساعت کنار تو بودم. زن دیدی همرام؟ تلفن مشکوکی داشتم؟ چرا توهم ایجاد می کنی؟ مشکل ما اصلاً این نیست!

_: مشکل شما چیه؟

مهتاب گفت: بهاره تمومش کن. هروقت لازم باشه بهت میگیم! بذار این مساله حل شه، قول میدم در مورد ازدواجم فکر کنیم.

_: حالا دیگه من غریبه ام؟

مهتاب گفت: نه غریبه نیستی، بچه ای. ما نمی خوایم زودتر از موعد آلوده ی زندگی بزرگترا بشی.

_: اوه اوه. این قدر فاضلانه با من حرف نزن! من نه این که بچه ام، نمی فهمم چی میگی! باشه بین خودتون حلش کنین.

رو گرداند و به قهر دور شد. مهتاب با عصبانیت به کیهان گفت: مجبور بودی حساسش کنی؟ خب هیچی نمی گفتی؛ چرا این مساله رو وسط کشیدی، که فکر کنه آیا چه خبره؟

کیهان دست توی جیبهای شلوارش فرو برد و با ناراحتی گفت: آخرش که چی؟

_: خودت جوابشو بده!

_: منم خواهش نکردم که تو جوابشو بدی.

_: نه به اون همه قسم و آیه دادن که مواظب باش بهاره نفهمه، نه...

_: بس کن مهتاب! من خودم اعصابم بهم ریخته اس، تو دیگه اینقدر تو سرم نزن!

بهاره چند قدم آن طرفتر پشت به آنها به ستونی تکیه داده بود و گوش میداد. دلش می خواست در مشکلات پدر و مادرش شریک باشد. آنها آنقدر با او فاصله ی سنی نداشتند که او را بچه بدانند؛ یا اقلاً تا به حال این طور نبود.

با غم سر بلند کرد و به آفتاب بی رمق پاییزی خیره شد. صدای خنده ی فرزانه و شایان به گوش می رسید. ولی بهاره آنجا نبود. انگار این صدا را از فاصله ای دور می شنید.

کیهان دست روی شانه اش گذاشت و گفت: بهاره؟ بریم.

نگاهی غمگین به او انداخت و به دنبالش روان شد.

از روز بعد گردشهای مشکوک کیهان و مهتاب شروع شد. هرروز که از دانشگاه برمی گشتند، بهاره را به خانه می رساند و خودش با مهتاب بیرون می رفت. حداقل سه چهار ساعت طول می کشید. ولی هیچ وقت نمی گفتند کجا می روند و چکار می کنند.

نزدیک دو هفته گذشت. آن روز جمعه بود. این بار گردششان از صبح زود و به اسم کوه رفتن شروع شده بود.

ظهر مادربزرگ تمام خانواده ی مهتاب را دعوت کرده بود. قرار بود مهتاب و کیهان نهار از رستوران بخرند و بیاورند. همه قبل از ساعت یک بعدازظهر آمدند، ولی مهتاب و کیهان حدود دو و نیم رسیدند.

با کلی عذرخواهی مشغول چیدن میز شدند. بهاره در حالی که تند تند روکش ظرفها را باز می کرد، غرغرکنان گفت: معلوم هست کجایین؟ از کله ی سحر رفتین بیرون، حالا میاین؟ این مشکلات مرموز چیه آخه؟

بعد ناگهان حدسی زد که با نگرانی سر بلند کرد. نگاه پریشانش بین کیهان و مهتاب چرخید و پرسید: ببینم کسی مریضه؟ یه مرض خطرناک؟ یکی از شماها؟

کیهان با عصبانیت گفت: زبونتو گاز بگیر بچه! این چه حرفیه!

مهتاب گفت: برای این که خوشحال بشی امروز تمام حرفمون راجع به ازدواج بود. حتی یه خونه هم بهمون نشونی داده بودن، رفتیم دیدیم. مشکل اصلی مون سر اینه که تو با کی زندگی کنی.

_: پوه! هفت هشت تا پدر مادر دارم، بازم نگران آوارگی منین؟ بیخیال. بهتون قول میدم که مزاحم زندگی تون نباشم. بالاخره یا اینجا، یا خونه ی دایی یا بابا زندگی می کنم دیگه! شما به فکر خودتون و مشکل مرموزتون باشین.

مهتاب سر به زیر انداخت. کیهان خودش با پر رومیزی سرگرم کرد. مادربزرگ جلو آمد و پرسید: همه چی حاضره؟

کیهان سر بلند کرد و گفت: بله. بفرمایید نهار.

همه سر میز بزرگ نهارخوری نشستند. بهاره حواسش به کیهان بود که با غذایش بازی می کرد. اصلاً انگار آنجا نبود. مهتاب حالش بهتر بود. می خورد و با بقیه حرف میزد، ولی او هم حواسش جمع نبود.

بعد از نهار باز سه تایی مشغول جمع کردن میز شدند. شایان هم چای ریخت و به اتاق برد. توی آشپزخانه کیهان داشت بشقابها را خالی می کرد و توی ماشین ظرفشویی می چید، مهتاب هم کمکش می کرد. بهاره سینی لیوانها را روی کابینت گذاشت و گفت: بالاخره می خواین بگین چی شده یا نه؟

مهتاب نگاهی به کیهان انداخت. کیهان گفت: تو بگو. این مسائل بین مادر دخترا حل بشه بهتره.

بهاره گفت: کشتین منو با این مساله مساله تون!!!! بگین دیگه.

مهتاب لبهایش را بهم فشرد. نفس عمیقی کشید و بالاخره گفت: برات خواستگار اومده.

شایان وارد آشپزخانه شد و در حالی که سینی خالی را کنار سماور می گذاشت، گفت: آخ جون داریم از شرش راحت میشیم!

کیهان با عصبانیت گفت: شایان حرف نزن. برو بیرون!

شایان با لودگی گفت: من معذرت می خوام عموجان. قصد استراق سمع نداشتم.

_: خیلی خب برو!

شایان تعظیم غرایی کرد و بیرون رفت.

بهاره نگاهی کرد و با بی توجهی پرسید: خب که چی؟ چرا حرفو می پیچونین؟ اون مساله چیه؟

کیهان گفت: مساله ی دیگه ای نیست. باور کن. شاید من خیلی کم ظرفیتم. باورم نمیشد که به این زودی بخوان دخترمو ازم بگیرن. خیلی زوده. خیلی زود.

رو گرداند و سعی کرد بغضش را فرو بخورد. مهتاب با ناراحتی لبش را می جوید.

بهاره با عصبانیت گفت: یعنی من باور کنم یه خواستگار!!! دو هفته اس شما رو علاف خودش کرده؟ خب مگه زوره؟ همون اول می گفتی نمی خوام.

مهتاب گفت: موبایلشو سوزونده بس که زنگ زده.

بهاره پوزخندی تمسخرآمیز زد و گفت: به جرم مزاحمت ازش شکایت کنین.

مهتاب باز گفت: کاش فقط این بود. باباش به بابای کیهان زنگ زده، به بابای من... به دایی... کلی التماس کردن. آخرین بهانه مون این بود که آشنا نیستیم. گفتن بیاین هرچی می خواین ببینین. این چند روز من و کیهان با تمام اعضای خانواده شون حرف زدیم. خونه هاشونو دیدیم. محل کارشون، همسایه هاشون. خداییش آدمای خوبین. فرهنگشون بهمون می خوره. حالا دیگه فقط نظر خودت مهمه. همه راضین.

بهاره نگاهی به کیهان انداخت و گفت: اگه رضایت اینه می خوام صد سال سیاه نباشه. رو دست بابام نموندم که! بهشون بگین من نمی خوام.

به طرف در رفت. کیهان صدایش زد: صبر کن بهاره... تو حتی نپرسیدی این عاشق شیفته که دست از سرت برنمی داره کیه!

_: چون برام مهم نیست. زنش که نمی خوام بشم. ولی اگه می خوای بگی، بگو.

کیهان نگاه تلخی به او انداخت و گفت: منوچهر صالح پور.

_: چی؟؟؟؟؟ کیا تو باورت شد که منو دوست داره؟ تو که می دونی، اون فقط می خواد سربسرم بذاره. انتقام بگیره.

_: مگه جرمت چی بوده که انتقام بگیره؟ نه بهاره بحث انتقام نیست. واقعاً دوستت داره.

_: مسخره اس. بهش بگین اگه آخرین مرد مجرد روی زمینم باشه، من زنش نمیشم.

مهتاب گفت: بریم تو اتاق.

بهاره با دلخوری به دنبال آنها رفت. بحث خواستگار بهاره، توی مهمانخانه بسیار داغتر بود. بهاره به هر زبان سعی کرد مخالفت کند. ولی فایده ای نداشت. هرکسی چیزی می گفت. پدر مهتاب گفت: باباجون اینا خیلی اصرار کردن. بذار حداقل یه بار بیان. شاید ببینیش نظرت عوض شه.

_: من دیدمش! ازش خوشم نمیاد.

عمه ی مهتاب، زنی که بهاره به عنوان مادر می شناخت، با لحنی دنیا دیده گفت: عزیز دلم همه چیز که به ظاهر نیست. ممکنه قیافش زشت باشه، ولی دل مهربونی داشته باشه.

بهاره خنده اش را فرو خورد و گفت: اون زشت نیست.

پدر کیهان گفت: من خودشو ندیدم. ولی پدرشو دیدم و کیهانم کلی تحقیق کرده. خونواده ی درستین. پسره اهل کاره. ممکنه اهل قرتی بازیای دختر پسند نباشه و ظاهرش معمولی باشه، ولی پسر خوبیه.

بهاره این بار واقعاً خنده اش گرفت و گفت: ولی بابابزرگ ظاهرش هیچ ایرادی نداره. برعکس انگار از لای مجله ی مد دراومده.

بعد زیر لب اضافه کرد: البته خودشم اینو می دونه.

پدر مهتاب پرسید: پس باباجون تو برای چی ناراحتی؟

_: ازش خوشم نمیاد. از خود راضیه.

_: شاید واقعاً این طور نباشه. تو که درست نمی شناسیش.

بهاره شانه ای بالا انداخت و گفت: شاید. علاقه ای هم ندارم که بشناسم.

_: خیلی اصرار کرده باباجون. کیهانم خیلی گشته تا بهانه ای برای رد کردنش پیدا کنه، اما واقعاً همه ی شرایطش مناسبه.

_: از من خیلی بزرگتره.

_: ما هم ده سال تفاوت سنی داریم.

بهاره دلیلی نمیدید که توضیح بدهد که او دوازده سال از منوچهر کوچکتر است؛ می ترسید اگر بگوید مجبور باشد اضافه کند که از کجا میداند! به هر حال فرقی هم نمی کرد. هرچه می گفت آنها حرف خودشان را می زدند.

_: بذار بیان باباجون. اونم تو رو نمی شناسه. باهم آشنا بشین. وقت برای مخالفت بسیاره.

فایده ای نداشت. بالاخره هم بزرگترها حرف خودشان را به کرسی نشاندند و از خانواده ی منوچهر دعوت کردند که عصر برای خواستگاری بیایند.

ساعت تازه چهار و نیم بود که آمدند. بهاره کلافه بود. اصلاً احساس یک دختر خجالتی که برای اولین بار برایش خواستگار می آمد را نداشت. فقط می خواست این مجلس هرچه زودتر بگذرد. اگر از بزرگترها نمی ترسید، کاری می کرد که مهمانها بروند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. ولی فعلاً مجبور بود عاقل و مودب بنشیند. تنها کاری که موفق شد سر حرفش بماند، این بود که چایی نیاورد. شایان با هزار لودگی و متلک چای را ریخت و آورد.

بهاره با بی قراری نشسته بود. گاهی سوالی از او می کردند که سر بلند می کرد و با بی حوصلگی جواب می داد. نمی فهمید چه فرقی می کند که او چند سالش باشد یا چه رشته ای بخواند؟

منوچهر راضی و خشنود به نظر می رسید. از نظر بهاره مثل کسی بود که فتحی کرده باشد و مثل همیشه به خود می بالید. بهاره حرصش گرفته بود و در دل برایش خط و نشان می کشید: داغ این پیروزی رو به دلت می ذارم آغا منوچ! به من میگن بهاره نه برگ چغندر.

بزرگترها بدون هیچ تنشی خیلی عادی قرارهایشان را گذاشتند. در مورد همه چیز از کار و زندگی داماد گرفته تا مهریه و جهاز عروس حرف زدند. در آخر هم با احتیاط اضافه شد: در صورت رضایت طرفین!

بهاره دندان قروچه ای رفت. محال بود راضی شود. صحبتها به نتیجه رسیده بود و همه توافق کرده بودند، که منوچهر از پدر کیهان پرسید: اجازه میدین من و بهاره خانوم یک ساعتی بریم بیرون، باهم صحبت کنیم؟

بهاره با حرص نفسش را بیرون داد و ناخنهایش را کف دستهایش فرو کرد. سر به زیر انداخت و آرزو کرد که با این خواسته ی منوچهر مخالفت کنند. اما همه راضی بودند.

مهتاب دست روی پشت بهاره گذاشت و آرام گفت: پاشو حاضر شو. هر حرفی داری به خودش بگو.

بهاره از جا برخاست و زیر لب غرید: باشه. به خودش میگم.

از جا برخاست. چند دقیقه بعد حاضر و آماده دم در بود. شایان که داشت رد میشد، خندید و یواش گفت: چه عروس پا به رکابی!

_: شایان می کشمت. اذیت نکن. من فقط می خوام زودتر بهش بگم  ازش متنفرم.

با گفتن این حرف بغض کرد. شایان جلو آمد و با مهربانی گفت: معذرت می خوام. برو. رو کمک منم حساب کن.

_: ممنون.

لبخندی زد و قدرشناسانه به شایان نگاه کرد. نگاهی که البته از دید منوچهر دور نماند و باعث شد کمی لب برچیند. بهاره خنده اش گرفت و سر به زیر انداخت. با خود گفت: اینجوریه آغا منوچ! از تو خوشم نمیاد، ولی شایان پسر عمومه. دوسش دارم. مهم نیست که فقط به اندازه ی پسرعمو یا برادر دوسش دارم، مهم این بود که تو حرصت در بیاد، که دراومد! من بردم!

سوار ماشین شدند. هنوز استارت نزده بود، که بهاره گفت: یه لحظه صبر کنین.

منوچهر دست از روی سوئیچ برداشت و پرسید: چیزی جا گذاشتی؟

_: نه. ولی جهت اطلاعتون، من هنوز احساسم راجع به شما عوض نشده. نمی فهمم چرا فکر کردین که ممکنه به این وصلت علاقمند باشم؟

منوچهر تبسمی کرد. ماشین را روشن کرد و در حالی که از پارک خارج میشد، گفت: اگر با دیگرانش بود میلی... سبویم را چرا بشکست لیلی؟

بهاره با عصبانیت پرسید: منو مسخره کردین؟

_: نه. ولی دخترا عادت دارن حرفشونو برعکس بزنن. همه چی رو باید بپیچونن و تحویل آدم بدن. فکر می کنن اینجوری جذابتره.

_: نخیر اینطوری نیست. یا حداقل در مورد من صدق نمی کنه!

_: آروم باش عزیز من. تو می خوای ناز کنی؟ باشه منم خریدارم.

بهاره با عصبانیت رو گرداند و از پنجره به بیرون خیره شد: پوففففف. به چه زبونی باید بگم؟ من _ از شُ ما_ مُ تِ نَ فِ رَ م! باور کنین! نه شوخی دارم، نه ناز می کنم.

_: ولی من تو رو دوست دارم.

_: این مسخره ترین حرفیه که تا حالا شنیدم. خیال می کنین نمی فهمم؟ از نظر شما اون به اصطلاح مناظره هنوز تموم نشده. هنوز می خواین سربسرم بذارین و برنده بشین. بازی تموم شد آغا! باید بگم غلط کردم؟ خیلی خب غلط کردم. خوشحال شدین؟ شما بردین؟ می تونین اون خنده ی مغرورانه تونو حفظ کنین و بگین یه موش رو که هوس کرده بود با دم شیر بازی کنه، چنان زمین زدم که این روزا هوس بلند شدن نکنه. باشه. شما برنده شدین. لطفاً منو برسونین خونه.

_: خیلی خب باشه. تو حرفاتو زدی. حالا میشه به حرفای منو گوش بدی؟ دیر نمیشه. می رسونمت.

بهاره نگاهی به او انداخت و دوباره رو گرداند. آرام گفت: می شنوم.

منوچهر نفسی تازه کرد. به عقب تکیه داد و ساعد چپش را روی فرمان گذاشت. همان طور که با دقت رانندگی می کرد، گفت: می دونی؟ با تمام تنفری که از من داری، بهم اعتماد داری. این برای من خیلی ارزشمنده. این که تو واقعاً خیالت راحته. احساسی هم نیست که من کاری براش کرده باشم. از همون اول که راضی شدی بیای تو دفترم، بدون هیچ سوال و جوابی...

بهاره با غیظ گفت: حماقت بچگانه ی منو به حساب محبت نذارین.

_: نذاشتم. گفتم اعتماد. تو هنوزم به من اعتماد داری، نداری؟

_: نمی دونم. چه اهمیتی داره؟

_: برای من خیلی مهمه! این که من بخوام محبت تو دلت ایجاد کنم خیلی راحتتره تا اعتماد. فرض کن برعکس بود. تو عاشق من بودی، اما اینقدر اعتماد نداشتی که سوار ماشینم بشی.

بهاره نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و گفت: در این صورت عاشق نمی شدم.

_: به هر حال فرضش ممکنه. ولی مهم نیست. فقط می خواستم بهت بگم که خیلی برام ارزش داره.

_: باشه. اینم به لیست افتخاراتتون اضافه کنین و باهاش پز بدین!

_: تو اعتقاد شدیدی داری که من از خود راضیم!

_: مگه غیر از اینه؟ با قدتون، با کت شلوارتون، با عینکتون، با ماشیتنون، با لفظ قلم حرف زدنتون دارین پز میدین! چه خبره؟ پیاده شین باهم بریم!

_: خیلی وقته تو منو پیاده کردی. وقتی گفتم به خاطر تو نمیرم خودمو بکشم دروغ گفتم. باورم نمیشد که از کار و زندگی بیفتم و به زمین و زمون التماس کنم. من؟ من که به قول تو همیشه از بالا به همه نگاه کرده بودم. نه منصف باش، اینطوریام نبود. سرم به کار خودم بود. حوصله ی درگیر شدن با اجتماع رو نداشتم. فقط می خواستم کارمو بکنم. معمولی. مثل بقیه. صبح برم، شب بیام. محاسبات ساختمان و مصالح و معمار بیشتر زندگیم بود. باقیشم خانواده. دلم به همینا خوش بود. هیچ وقت چیز بیشتری نخواستم و نداشتم. ولی بعد از اون روز همه چی فرق کرد. منی که کافی بود یه پروژه یه ذره پیشرفت کنه، یا مامانم یه لبخند بهم بزنه و دیگه دنیام رنگی میشد، شدم یه آدم بداخلاق گوشه گیر که به پر و پای همه می پیچم. نه حوصله ی کار دارم، نه لبخند زدن. کاری کردم که بابام به هر دری زده که بتونه خونواده ی تو رو راضی کنه. خودمم همه جوره با کیهان حرف زدم. روز اول می خواست سرمو ببُره. کم کم بهتر شد. حالام راضی راضی که نیست. حقم داره. دختر منم بودی به این راحتی ازت نمی گذشتم.

بهاره که بی اختیار نرم شده بود، برای پنهان کردن نرمشش، با عصبانیت گفت: تو و کیهانم خیلی شلوغش کردین. آخرش که چی؟ کیهان که بره سر خونه زندگیش من محاله باهاش همخونه بشم. حالا هی دخترم دخترم می کنه.

منوچهر با حیرت پرسید: از کیهانم بدت میاد؟ چرا؟!!!

_: نخیر. از کیا بدم نمیاد. در واقع عاشقش بودم. ولی وقتی فهمیدم پدرمه یهو همه چی بهم ریخت. خیلی طول کشید تا دوباره خودمو پیدا کنم.

_: کیهان همه چی رو برام گفت. نمی دونم. شاید به این امید که من منصرف بشم، که فایده ای نداشت. حالا چرا بهش میگی کیا؟

_: من همه ی اسما رو کوچیک می کنم. تو تحقیقاتتون به این نکته نرسیدین؟ کیا، میتی، نوشی، رامی، فری...

_: به من نگی منوچ، خیلی بدم میاد.

بهاره با حیرت پرسید: پس چی بگم؟

خودش متوجه نشد که با این جواب، موافقتش را سربسته اعلام کرده است. اما منوچهر لبخندی از سر آسودگی زد و گفت: اینم برای خودش بحثیه! جداً چی می خوای صدام کنی؟

بهاره سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: هیچی.

_: آخه هیچی که نمیشه. هی، هوی، ایش، اوممم بالاخره یه چیزی باید بگی.

بهاره از پنجره به بیرون خیره شد و آرام پرسید: از کجا بدونم که راست میگین؟

_: چی رو؟ این که به یه اسمی باید صدام کنی؟ این یه امر بدیهیه خب! احتیاجی به تحقیق در مورد راست و دروغش نیست. از همون جا که می دونی ماست سفیده!

بهاره با دلخوری نگاهش کرد و بعد سر به زیر انداخت.

منوچهر با لبخندی مهربان گفت: آخه عزیز دلم، من اگه دوسِت نداشتم، مگه مرض داشتم خودم و یه ایل تبارو از کار و زندگی بندازم، که ملت بیاین کمک من دارم میمیرم؟ هان؟ خوشم میومد مضحکه ی مردم بشم؟ میگن یارو خله. سر سی سالگی عین بچه ی شونزده ساله عاشق شده! ناسلامتی آبرویی داشتیم برای خودمون.

بهاره به عنوان آخرین اعتراض، همان طور که سرش پایین بود، گفت: اگه خونه ات به اندازه ی دفترت دلگیر باشه، من محاله که پامو توش بذارم.

_: فدات شم خونه که خونه ی توئه و هرجور دوست داری تزئینش می کنی. دکور دفترم با خودت. هرچه امر بفرمایید می کنم. فقط خواهشاً خیلی اجق وجق دخترانه نباشه، به هر حال محل کاره دیگه، نه اتاق بازی!

بهاره از لحن جمله ی آخرش خنده اش گرفت و سر بلند کرد. منوچهر پرسید: آشتی؟

این بار بهاره خودش در داشبورد را باز کرد و چند لحظه بعد با ناراحتی گفت: اه؟ کیت کت نداری؟

منوچهر با لبخندی متعجب پرسید: دوست داری؟!

_: اگه منو با خواهرزاده ات مقایسه نکنی، خیلی!

جلوی یک سوپر توقف کرد و پرسید: قول میدم. دیگه چی می خوای؟

_: بستنی... مگنوم!

منوچهر یک سلام نظامی داد و با لبخند گفت: اطاعت.

چند دقیقه بعد با خریدهای مربوطه، به اضافه یک بطر آب برگشت و کیسه را به طرف بهاره گرفت. بهاره یک بستنی را برداشت و باز کرد. نگاهی به آن انداخت و بعد به طرف منوچهر گرفت.

منوچهر بستنی را گرفت و آرام گفت: این قشنگترین هدیه ای بود که تو عمرم گرفتم.

بهاره بستنی دوم را باز کرد و با خنده گفت: خیلی خوبه هدیه ای که خودت پولشو داده باشی، که از طرف من قبولش کنی.

_: باشه... هرچی تو بگی. راستی نگفتی می خوای چی صدام کنی.

_: منوچهر که خیلی طولانیه. خسته میشم!

منوچهر با لبخندی لبریز از عشق نگاهش کرد. بهاره سر به زیر انداخت و گفت: نمی دونم.

_: صالح چطوره؟

_: هومم. خوبه. ولی طول می کشه تا بهش عادت کنم.

منوچهر با ناامیدی آهی کشید و گفت: یعنی اگه بخوای بگی منوچ، الان راحت می تونی بگی؟

بهاره خندید و لقمه ای بزرگ از بستنی بلعید.

_: هی... باشه... برای این که باورت بشه همه جوره اسیرتم بگو منوچ! کشت منو!

موبایل بهاره زنگ زد. منوچهر با ناراحتی پرسید: کیهانه؟

_: نه. فری... سلام فری جون.

_: علیک سلام... ای خدا بگم چکارت کنه!!!!! فری که بخوره تو سرت! حالا دیگه من غریبه ام؟ برات خواستگار میاد به من نمی گی؟ کم مونده بود از عصبانیت به شایان لو بدم این خواستگار من بود، بهاره وسط راه قر زده!

_: نه می گفتی بهش! قیافه اش دیدنی میشد. می خوای من بهش بگم؟

_: مگه دستم بهت نرسه بهاره. منو بگو زنگ زدم دلداریت بدم!

_: دلداری؟

_: شایان بدبخت داشت از نگرانی می مرد. گفت فرزانه زنگ بزن چار کلمه با این حرف بزن، حالش خیلی بده. من گفتم برو بابا این اداشه. الان تو دلش عروسیه! گفت نه... داشت گریه اش می گرفت! یه زنگ بهش بزن. حالا که خوبی؟ می دونستم که گولش زدی.

_: همین جور می بری و می دوزی واسه خودت! نخیر. اصلاً این جوریا نیست.

_: خب چه جوریاس؟ رفتین بر نمی گردین؟ قراره شامم باهم بیرون باشین؟

_: بهم می رسیم فری! من یه صحبتی باهاش می کنم بهش میگم رو دیوار کی یادگاری نوشته!

_: جناب صالح پور رو میگی؟ آخی... بهش از قول منم تسلیت بگو با این انتخابش!

_: نخیر منظورم جناب افروز بود.

منوچهر گفت: راستی جناب افروز اجازه صادر کردن شام بیرون باشیم. چی می خوری؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. ببین فری بعداً صحبت می کنیم.

_: باشه. خوش بگذره. وای به حالت اگه همه شو برام تعریف نکنی.

_: آخه من چی دارم که برای تو تعریف کنم؟ گیری داده ها! برو از خودش بپرس.

_: اککهی... به تو هم میگن رفیق؟ باشه. از خودش می پرسم. حداقل شایان از تو بامرام تره!

_: خدا رو شکر. کاری نداری؟

_: نه. خداحافظ.

_: خداحافظ.