X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آرد به دل پیغام وی (12)

سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 11:18 ب.ظ

سلام

ببخشید. هم کوتاهه هم با تاخیر. انگشتام خیلی درد می کنه. نمی تونم زیاد تایپ کنم. همینم به چند نوبت نوشتم.


چند روز بعد کیهان با شرکای گالری اش تصمیم به برپایی یک نمایشگاه داشتند. اما بیشتر دوندگیها با کیهان بود. البته کورش سعی خودش را می کرد، اما به اندازه ی کیهان وقت آزاد نداشت. کتایون هم که ازدواج کرده و از کشور رفته بود. فخری هم بزرگترین هنرش تلفنهای پی در پی به کیهان بود و ریختن یک عالمه نگرانی بر سرش که بدجوری اعصاب کیهان را بهم می ریخت.

شایان و بهاره قول دادند که تا حد امکان کمکش کنند. آن روز سه شنبه بود. قرار بود بعد از دانشگاه به دنبال شایان بروند تا باهم برای آماده کردن سالنی که کیهان و کورش اجاره کرده بودند، بروند. صبح تا عصر بهاره توی دانشگاه و شایان بیرون، آگهی می چسباندند.

ماجرای تلخ هفته ی گذشته کم کم فراموش میشد، تنها چیزی که به جا مانده بود، قهر فرزانه بود که بهاره از هر راهی وارد شده بود، نتوانسته بود دلش را به دست بیاورد. آن روز هم با دو بسته شیر و کیک به طرف فرزانه که تنها روی نیمکت نشسته بود، رفت. کنارش نشست. فرزانه رو گرداند. بهاره کیسه ی خوراکی را وسط گذاشت و گفت: باشه قهر باش. ولی دلم برات تنگ شده. بیا حداقل هم سفره ام باش، دلم خوش باشه. تو اینقدر بد کینه نبودی. ببینم نکنه اون آقاهه چیزی به بابات گفته؟

فرزانه بدون این این که نگاهش کند، سری به نفی بالا برد. بهاره دوباره گفت: من اشتباه کردم. من غلط کردم. تاوان لحظه لحظه شو پس دادم. اینقدر تو و کیا و میتی رو اذیت کردم که از خودم بیزار شدم. ولی دیگه بسه دیگه! حتی اگه مرده بودم خاکم تا حالا سرد شده بود!

فرزانه نگاهی بی حوصله به او انداخت و دوباره رو گرداند. بهاره آهی کشید و به روبرو نگاه کرد. با دیدن شایان چشمانش درخشید. شاید شایان غیرمستقیم می توانست وساطت کند.

_: سلام عمه جون!

به فرزانه هم سلام کرد که فرزانه زیر لب جواب داد.

بهاره گفت: علیک سلام بابابزرگ! اینجا چیکار می کنی؟ این دانشگاه اینقدر بی در و پیکره که هرکی رد شد راش میدن؟

در واقع رویش به شایان نبود. داغ ماجرای هفته ی گذشته در دلش تازه شده بود.

_: نه بابا اتفاقاً تازگی خیلی سخت می گیرن. کارتم دم دست نبود، سه ساعت قسم خوردم که دانشجویم باز رام نداد، بالاخره گشتم کارت بی زبونو از هفت تا سوراخ کشیدم بیرون تا اجازه داد بیام تو!

_: تقصیر خودته. قیافت خیلی خلاف می زنه.

_: امروز از دنده ی چپ پا شدی ها! پاچه می گیری!

بهاره نگاهی ناامید به فرزانه انداخت و گفت: بعضیا اینقدر بدکینه ان که دل و دماغ واسه آدم نمی ذارن.

_: بی خیال... پاشو بریم، دو تا تابلو تراز کنی، حال و روزت میاد سر جاش!

_: فرزانه هم بیاد؟

_: اگه بیان که لطف می کنن. کلی کار داریم.

_: بیا دیگه فرزانه!

فرزانه نگاهی دلخور به بهاره انداخت. اما همراهی شایان اتفاقی نبود که هرروز برایش پیش بیاید. بنابراین برخاست و گفت: میام.

شایان گفت: باعث زحمتتونه.

_: نه چه زحمتی؟

بهاره با شوق بلند شد و باهم به دنبال کیهان رفتند. توی راه پرسید:  تو اگه دانشجویی چرا من تا حالا اینجا ندیدمت؟

_: این ترم مرخصی گرفتم یه خورده کارامو راست و ریس کنم.

_: چوخوب.

دوباره نگاهی پر از لذت به فرزانه انداخت. خیلی از شایان ممنون بود. امیدوار بود آن دو حسابی باهم جور شوند.

کیهان نزدیک در منتظر آنها بود. باهم به سالن رفتند. چهار نفری مشغول مرتب کردن سالن و نصب تابلوها شدند. بهاره همانطور که کنار کیهان مشغول کار بود، در ذهنش به دنبال راهی می گشت که شایان و فرزانه را بیشتر بهم معرفی کند. تازه ده دقیقه بود که شروع کرده بودند. برگشت پیش شایان تا سوالی بپرسد که با تعجب دید آن دو چنان گرم شوخی هستند که انگار صد سال قوم و خویش درجه یک هم بوده اند!

_: هی این تابلو رو نگه دار.

_: خودت نگهش دار.

_: د بگیرش لوس نشو. حالا برو یه کم عقبتر...

_: می خورم تو دیوار.

_: طوری نیس. بلکه هیکل کج و کوله ات صاف شه!

_: من کج و کوله ام گامبو؟

_: من خیلیم باربی ام! دیگه این حرف زشتو به من نزن.

_: باشه باربی خانم. ولی به جان خودت این تراز نیست.

_: از جون خودت مایه بذار. خیلیم ترازه.

_: نیست. والا نیست. عمه جون یه کم برو عقبتر ببین ترازه؟

بهاره قدمی به عقب برداشت و منتقدانه به تابلو خیره شد.

_: هی عمه جون، نگفتم تابلو رو تفسیر کن. رفت تو بحر نقاشی! با تو ام. صافه؟

_: نه سمت راستشو یه کم بده بالا.

فرزانه گفت: هر چی کجی هست مال طرف خودته!

_: به شما توهین نکردم باربی خانم!

_: هی بگیرش نیفته.

بهاره لبخندی زد. خیالش راحت شد. سوالی که می خواست از شایان بپرسد یادش رفت. آن دو را به حال خود گذاشت و پیش کیهان برگشت.

آن روز به هر ترتیب سالن را آماده کردند. از روز بعد هم نمایشگاه آغاز شد و به مدت ده روز هم ادامه داشت. هرروز بهاره و کیهان و فرزانه از دانشگاه و شایان هم از هر جا بود، خودشان را به نمایشگاه می رساندند و تا ده شب از بازدید کنندگان استقبال می کردند. اگر خلوت بود، سر شب شایان، به خرج کیهان، ساندویچ می خرید و همان توی سالن می خوردند. اگر هم شلوغ بود، بعد از نمایشگاه شام می خوردند؛ بعد کیهان شایان و فرزانه را می رساند و با بهاره به خانه می رفت. وقتی می رسیدند، بهاره از خستگی بیهوش میشد.

 یک هفته از شروع به کار نمایشگاه گذشته بود. آن شب نسبتاً خلوت بود. بهاره نزدیک شایان و فرزانه ایستاده بود و به شوخی های بی وقفه ی آنها می خندید.

شایان گفت: این عمه خانم که ولمون نمی کنه دو کلمه خصوصی اختلاط کنیم!

بهاره در حال خندیدن دو سه قدم عقب رفت و گفت: بفرمایید. راحت باشین!

ناگهان پایش سر خورد و اگر یک نفر مثل دیوار پشت سرش نایستاده بود، حتماً به پشت زمین می خورد. بهاره محکم به مرد پشت سرش برخورد کرد. محافظش لحظه ای او را دو دستی گرفت تا تعادلش را به دست آورد و بعد رهایش کرد.

بهاره هنوز داشت می خندید. در میان خنده گفت: ببخشید. خیلی ببخشید.

و برگشت تا رودررو از ناجی اش تشکر کند. اما با دیدن منوچهر صالح پور، خنده بر لبش ماسید. به دنبال کمکی سر به اطراف چرخاند. فرزانه جلو آمد و خیلی رسمی سلام و علیک کرد. بهاره با ناراحتی عقب کشید. اما منوچهر صدایش زد و گفت: صبر کنین خانم برومند. من می خوام یکی دو تا تابلو برای دفترم بخرم. میشه لطفاً راهنماییم کنین؟

بهاره به شدت سرش را تکان داد و در حالی که دور میشد، گفت: نه نه. از من نخواین.

کیهان دست روی شانه ی منوچهر گذاشت و گفت: میشه خواهش کنم از اینجا برین بیرون؟

منوچهر نگاهی به کیهان انداخت و بدون اعتراض خارج شد.