نمای وبلاگ آرد به دل پیغام وی (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (11)

یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 09:01 ب.ظ

سلاممممم

خوبین؟ منم خوبم. ملالی نیست جز انگشت درد که نفری یه صلوات خرجش کنین خوب شه که قسمت بعدی زمین نمونه! قربون یو :***

به بازی زندگی نامه دعوت شدیم. و چون اصولاً بازی برای بچه ها خوبه، بازی می کنیمممم!


1- متولد 20 تیر 1359 هستم! 

2- بچگیم هوشم خوب بود ولی درس نمی خوندم.

3- صبح تا شب کتاب قصه و علمی و غیره می خوندم.

4- کلاس خیاطی و انگلیسی و قلاب بافی و گلدوزی و غیره رفتم و از هر انگشتم مشت مشت هنر می ریزه!

5- پونزده سالگی در یک اقدام انتحاری ترک تحصیل کردم. 

6- شونزده سال و نیمگی نامزد شدم. هیجده و نیم ازدواج کردم. نوزده و نیم دخترم به دنیا اومد.

7- دو تا پسرم دارم. یکی هفت سالشه یکی سه سال و نیم.


و اینم بقیه ی داستان...


باید آرام می گرفت؛ باید فکر می کرد؛ و کجا بهتر از کوه عزیزش؟

اولین کوچه را پیچید و مستقیم به طرف کوه رفت. بعد از چند تا کوچه پس کوچه، بالاخره رسید. کمی بالا رفت و نشست. سرش را بین دستهایش گرفت و شروع به جنگیدن با وجدان زخم خورده اش کرد.

صدای زنگ موبایلش او را به خود آورد. فرزانه بود. آهی کشید و چشمهایش را بست. با صدای گرفته ای پرسید: بله؟

_: بله و زهرمار! کجایی هرچی بهت زنگ می زنم در دسترس نیستی؟ معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ تو مگه صبح نرفتی به این بابا بگی سر کارش گذاشتی؟ قرار واسه عصریت چی بود؟ ببینم آبروی من یه ذره برات مهم نیست؟ می دونی اگه بابام بفهمه چی میشه؟ تو خجالت نمی کشی؟ نکنه عاشقش شدی و می خواستی قاپشو بدزدی! موفق شدی یا نه؟ نه صبر کن! اصلاً مهم نیست. بعد از این دوستی به اسم بهاره ندارم. تموم شد.

فرزانه مثل مسلسل حرفهایش را زد و قطع کرد. بهاره ناباورانه به گوشی خیره شد. فرزانه به این راحتی عصبانی نمی شد، ولی وقتی هم میشد، طوفان به پا می کرد! حالا باید چطور از دلش در می آورد؟ می دانست الان با تلفن و عذرخواهی حل نمی شود. باید می گذاشت آرام بگیرد بعد اقدام می کرد.

هنوز غرق فکر بود که دوباره موبایلش زنگ زد. کیهان بود. با بیحالی جواب داد: سلام.

_: علیک سلام. چطوری؟ گریه کردی؟

_: نه. خوبم. شاید یه کم سرما خوردم. چه خبر؟

_: از یه ساعت پیش داریم دنبالت می گردیم، موبایلت در دسترس نیست.

_: می گردین؟ با کی؟

_: با مهتاب. می خواستم سه نفری باهم شیرکاکائو بخوریم.

صدای مهتاب را شنید که میگفت: این بابای خسیست شام که نمیده. همینم غنیمته. پاشو بیا.

کیهان گفت: بذار بیاد، شامم میدم.

مهتاب دوباره توی گوشی گفت: مگه به خاطر تو سر کیسه رو شل کنه. زود باش بیا دیگه!

بهاره گفت: نه به اون نمی خوام و نمیشه ی صبحتون، نه به قرار گذاشتن عصری!

کیهان گفت: هنوزم قراری باهم نداریم. فقط فکر کردم ما هیچ وقت یه جمع سه نفره نداشتیم. خوشم اومد دور هم باشیم. حالا میای یا نه؟

_: آره میام. ولی یه کم طول می کشه.

_: می خوای بیام دنبالت؟

_: نه نه میام. خدافظ.

قطع کرد. نگاهی به آسمان انداخت.هوا داشت تاریک میشد. بهتر بود که تنها این مسیر طولانی را نمی رفت، اما روی آن که برای کیهان توضیح بدهد که آنجا چه می کند را نداشت. توان دروغ گفتن را هم در خود نمی دید. هنوز آرام نشده بود؛ اشتباه خودش یک طرف، قهر کردن فرزانه از طرف دیگر اعصابش را می کشیدند.

کوچه پس کوچه ها را برگشت و بیرون آمد. باید دوباره از جلوی دفتر منوچهر رد میشد؛ ولی الان این موضوع آنقدر اهمیت نداشت که تاریکی اذیتش می کرد. هوا کاملاً تاریک شده بود و توی خیابان پرنده پر نمی زد. حتی چراغها هم کامل روشن نبودند و بدتر آن زیر درختهای پیاده رو هیچ نوری نمی تابید. با قدمهای سریع راه افتاد تا هرچه زودتر از این کابوس نجات یابد. نفهمید کی جلوی دفتر منوچهر رسید، اما تازه دو قدم رد شده بود که با صدای باز و بسته شدن در پشت سرش، در آن سکوت و خلوت، از جا پرید و جیغ کوتاهی کشید.

منوچهر از پشت سرش گفت: نترسین خانم.

قدمی به جلو برداشت و وقتی بهاره را شناخت، با تعجب پرسید: شما هنوز اینجایین؟

بهاره با عصبانیت گفت: نخیر رفته بودم جایی، دارم برمی گردم.

_: اجازه بدین برسونمتون.

_: شما از دخترای شل و ول و آویزون بدتون میاد، اتفاقاً منم از اوناش نیستم. مزاحمتون نمیشم.

_: ولی رشادت شما تو این خیابون تاریک و خلوت، جسارتاً احمقانه اس!

_: من می تونم از خودم دفاع کنم!

_: جداً؟ چطوری؟

بهاره مشتش را نشان داد و در حالی که از عصبانیت می لرزید، گفت: مشت می زنم!

منوچهر دستش را مشت کرد و کنار مشت گره کرده ی او گرفت. با تبسم تایید کرد: مشت می زنی.

بهاره نگاهی به مشت او انداخت. اقلاً دو برابر مال خودش بود. با نارا حتی دستش را انداخت و گفت: خب نمی زنم.

منوچهر با مهربانی لبخندی زد و گفت: سوار شو.

بهاره اعتراض کرد: نمی خوام با شما بیام.

_: چرا؟ می ترسی یه لقمه چپت کنم؟ تو دفترم آسونتر بود.

_: نخیر من از شما نمی ترسم.

_: خوبه. پس سوار شو.

بهاره با صدایی لرزان پرسید: چطور انتظار دارین بعد از اون حرفا....

_: بعد از کدوم حرفا؟ این که من خیلی از خودراضیم و با خواستگاریم به شما لطف کردم؟ باید بگم هیچ لطفی در کار نبوده و فقط چون هم قصد ازدواج دارم و هم از شما خوشم اومد، این درخواست رو کردم. الانم که شما رد کردین خیال ندارم برم خودمو بکشم. و تمام اینا هیچ ربطی به این که وجدانم اجازه نمیده شما رو وسط خیابون ول کنم نداره.

_: شما وجدانم دارین؟

_: شما دست از جنگ لفظی نمی خواین بردارین؟ خیلی خب، سوار شین تو ماشین ادامه میدیم.

بهاره به دیوار تکیه داد و گفت: زنگ می زنم میگم بابام بیاد دنبالم.

_: بسیار خب. ولی اینجا خیلی سرده. تا می رسه بریم بالا. اتفاقاً خوشحال میشم با ایشون آشنا بشم.

_: ولی من دلم نمی خواد...

_: دلت نمی خواد چی؟ این آشنایی چه ضرری بهت می زنه؟ می ترسی بابات عاشقم بشه و به زور دخترشو بهم قالب کنه؟

بهاره به دنبال جوابی دندان شکن، چشمهایش را بست و سعی کرد کلمات مناسبی پیدا کند. منوچهر گفت: دختر کوچولو اینقدر ادا درنیار. سوار شو.

بهاره چشمهایش را باز کرد و با عصبانیت گفت: من کوچولو نیستم.

_: ولی درست عین خواهرزاده ی پنج ساله ی من لج می کنی! تمومش کن دیگه!

بالاخره لحنش کمی تهدیدآمیز شده بود. اما نه تهدیدی خطرناک، درست مثل همان دایی که حوصله اش از دست خواهرزاده سر رفته باشد.

بهاره لب برچید سر به زیر انداخت و به طرف ماشینش رفت. در پشت سر راننده را باز کرد و با دلخوری خودش را توی ماشین انداخت.

منوچهر سوار شد و پرسید: کجا برم؟

_: کافی شاپ گل سرخ. می دونین کجاست؟

_: البته. مهمون من؟

_: نخیر مهمون بابام! گفت منتظرمه. من احمق نگفتم بیاد دنبالم!

_: آروم باش. اتفاقی نیفتاده.

_: اتفاقی نیفتاده؟ دیگه از این بدتر؟

_: آره خیلی بده! واقعاً غم انگیزه! بهت تسلیت میگم. تو یه مناظره ی بزرگ بازنده شدی. نه این که از شبکه ی سراسری هم به صورت زنده پخش شده، اینه که...

بهاره از جا جهید با عصبانیت گفت: چرا مسخره ام می کنین؟ شما خیلی خیلی...

_: ادامه بده. خیلی چی؟ بگو. همه رو بریز بیرون، بعداً افسوسشو نخوری که چرا نگفتی.

_: ازتون متنفرم!

_: بسیار خب. اینو از اول بگو! چرا اینقدر می جنگی! داری فقط خودتو خسته می کنی کوچولو.

_: من کوچولو نیستم!

_: می خوای بگم موش موشک؟

_: نخیر!

_: خیلی خب. آروم باش. تمومش کن. اصلاً من تمام افتخار برنده شدن تو این مناظره رو به تو تقدیم می کنم. اگر لوحی تقدیری چیزی هم گرفتم، حتماً برات ارسال می کنم. تو برنده. کم آوردی داد می زنی. بسه دیگه!

بهاره دستهایش را روی سینه بهم گره زد و با عصبانیت به بیرون خیره شد. این مرد چه اصراری داشت که این طور آزارش بدهد؟

منوچهر در داشبورد را باز کرد. یک شکلات کیت کت برداشت و بدون این که برگردد به طرف عقب گرفت. با ملایمت گفت: آشتی.

_: نمی خوام.

_: باشه قهر، ولی بگیرش.

_: دوس ندارم.

_: جداً؟ خواهرزاده ی من عاشق کیت کته. همیشه باید همرام داشته باشم.

بهاره  اخم آلود به بیرون خیره شد. ولی از این حرف اینقدر بهش برخورد که بی اختیار اشکش ریخت. فکر نمی کرد منوچهر ببیند. ظاهراً آینه اش رو به او نبود. هوا هم تاریک بود. اما او بلافاصله کنار زد و به عقب برگشت. چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد دوباره صاف نشست و به روبرویش چشم دوخت. با صدای گرفته ای گفت: معذرت می خوام.

بهاره بغض داشت. جوابش را نداد. منوچهر مکثی کرد و گفت: بی شوخی تو بردی.

بهاره با دلخوری سری به نفی بالا برد و به بیرون خیره شد. منوچهر گفت: چی می خواستی؟ می خواستی این مردک از خود راضی رو که به همه از بالا نگاه کنه، بکشیش پایین و بندازیش زیر پات؟ خب. موفق شدی. تبریک میگم. در حالی که از اولم این قدری تو فکر می کنی از خودراضی نبودم.

بهاره سر به زیر انداخت. منظورش را نمی فهمید. علاقه ای هم نداشت بفهمد. زنگ موبایلش نجاتش داد. مهتاب بود. بغضش را به سختی فرو داد و جواب داد: سلام.

_: علیک سلام! بدجوریم سرما خوردی! با این حالت داری پیاده میای؟ کجایی تو؟

_: تا ده دقیقه دیگه می رسم.

منوچهر ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

مهتاب گفت: ببین بیا این رستوران سنتیه هست یه کم بالاتر از کافی شاپ...

کیهان توضیح داد: یه صدمتری بالاتر.

مهتاب ادامه داد: آره صدمتر بالاتر. اینقد نیومدی گشنه ام شد. اومدیم اینجا. برای تو چی سفارش بدیم؟

_: فرقی نمی کنه.

_: یعنی چی که فرقی نمی کنه؟ تو چته دختر؟ کجایی اصلاً؟ بیام دنبالت؟

_: نه دارم میام. یه کم خیابونا شلوغه.

_: بهاره؟

_: ولم کن میتی.

بهاره جمله ی آخر را با خستگی گفت و قطع کرد. سرش را روی پشتی تکیه داد و به چراغهای خیابان که از کنارشان رد می شدند، خیره شد.

صدای منوچهر او را به خود آورد: رسیدیم.

بهاره انگار از خوابی عمیق بیدار شد. نگاهی گیج به کافی شاپ انداخت و گفت: رفتن تو همین رستوران سنتی... می دونین کجاست؟ یه صد متر بالاتر...

نمی خواست اینطور از او در خواست کند. ولی واقعاً توان راه رفتن را در خود نمی دید. مطمئن بود بعد از آن همه پیاده روی با پوتین های شیکش، پاهایش تاول زده است. گذشته از آن روح و جسمش خسته بود.

منوچهر چیزی نگفت. فقط ماشین را روشن کرد و صد متر بالاتر دوباره توقف کرد. بهاره نگاهی به تابلوی رستوران انداخت. فکر کرد با این حال و روزش اگر برود تو، مهتاب که حتماً سکته می کند؛ کیهان هم که این روزها امتحان نگرانی را پس داده بود. کاش گفته بود نمی آید. ولی حالا دیر شده بود. نمی توانست برگردد.

در را باز کرد و با صدای گرفته ای گفت: خیلی متشکرم.

منوچهر چیزی نگفت. پیاده شد و بعد از این که بهاره پیاده شد، در را بست. کنار ماشین ایستاد تا بهاره برود. بهاره مثل یک برگ لرزان پاییزی به طرف رستوران رفت. بیش از تحملش شنیده بود و بدتر از آن این که گرسنه مانده بود. صبح صبحانه ی مهتاب را داده بود، اما خودش نخورده بود، نهار هم از هیجان روبرو شدن با منوچهر از گلویش پایین نرفته بود. حالا فشارش افتاده بود و هر لحظه آماده ی سقوط بود.

تا این که ناگهان نفهمید چطور شد. افتاد، ولی به زمین نرسید. یک نفر بین زمین و هوا او را گرفت و از زمین برداشت. اتفاقات را می فهمید، ولی درک نمی کرد. منوچهر پله های رستوران را به سرعت پایین رفت و از دم در صدا زد: آقای برومند؟

بهاره این را شنید و سعی کرد بگوید حالش خوب است، اما نتوانست. کیهان و مهتاب باهم به طرف منوچهر دویدند. منوچهر او را روی اولین تخت رستوران گذاشت و مهتاب کمی آب به صورتش پاشید. کیهان برایش آب قند آورد و کم کم به حال آمد. منوچهر با رنگی پریده تر از همیشه کنار تخت ایستاده بود و نگاهش می کرد.

مهتاب یک تکه ی کوچک کباب را جلو آورد و به زور دهانش کرد. کیهان با مهر صورتش را نوازش کرد و گفت: بخور عزیزم.

بعد از جا برخاست. جلوی منوچهر ایستاد و گفت: از لطفتون متشکرم.

منوچهر با لحنی بی احساس گفت: خواهش می کنم. شبتون بخیر.

رو گرداند و بدون هیچ حرف دیگری از رستوران خارج شد.

مهتاب و کیهان تمام تلاششان را کردند که بهاره در آرامش و با علاقه شامش را بخورد؛ و تازه وقتی که دسرش را هم تمام کرد، سوالاتشان شروع شد.

کجا بودی؟

چکار کردی؟

چرا این اتفاق افتاد و....

بهاره داستان را از اول تا آخر تعریف کرد. فقط خواستگاری منوچهر و حرفهای ناراحت کننده را فاکتور گرفت، چون اصلاً نمی خواست بهشان فکر کند.

کیهان بعد از یکی دو سوال ساکت شد. باقی سوالها را مهتاب می پرسید و با هیجان به ماجرا گوش می داد. اما کیهان در سکوت گوش می داد و هر لحظه برافروخته تر میشد. بالاخره وقتی ماجرا تمام شد، رگ گردن کیهان برجسته شده بود و به شدت نبض میزد.

بهاره با شرمندگی سر به زیر انداخت. مهتاب با نگرانی نگاهی به کیهان انداخت و گفت: تو حالت خوب نیست؟ یه چیزی بگو!

_: دختره پررو خجالتم نمی کشه. اگه خونه ی داییتم بود، به همین راحتی همه رو واسه باباجونش تعریف می کرد؟

_: به جای خوشحال شدنته؟ دلت می خواست از اعتمادت سوءاستفاده کنه؟

کیهان رو گرداند. با عصبانیت غرید: خیلی احمقی بچه! خیلی! آخه چرا با دم شیر بازی می کنی؟ یارو با این هوا هیکل هر بلایی می تونست سرت بیاره! اون وقت تو پا شدی رفتی تو دفترش، اونم واسه چی؟؟؟؟؟ مسخره بازی!!!!!! تو کله ی پوک تو چی فرو کردن؟

بهاره سر بلند کرد و با ترس و شرمندگی گفت: اگه می خوای بزنی، بزن. حق با توئه. می خوای حبسم کنی یا هرکار دیگه بکنی، بکن. من اعتراضی ندارم.

کیهان از جا برخاست. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و چند قدم راه رفت. بعد برگشت و گفت: امشب می برمت وسایلتو جمع می کنی، میریم خونه ی ما. از فردا خودم می برمت دانشگاه و برت می گردونم. بدون اجازم آبم نمی خوری! هیچ بهانه ای هم پذیرفته نیست.

بهاره سر به زیر انداخت. چون انتظار تنبیهات خیلی سخت تری داشت، این برایش مثل یک هدیه بود. بدون اعتراض قبول کرد.

توی خانه توضیحی نداد. فقط گفت می خواهد پیش کیهان زندگی کند. بابا و مامان حرفی نداشتند. می دانستند دیر یا زود این اتفاق می افتد.

کیهان منتظرش بود. مهتاب کمکش می کرد تا هرچه سریعتر آماده شود. وسایلش را تا حد امکان جمع کردند. با غمی سنگین با خانواده اش خداحافظی کرد و بیرون آمد.

پدر و مادر کیهان به گرمی از او استقبال کردند. اتاق کار پدربزرگش را به او دادند و قول دادند به زودی دکور دخترانه ای برایش تدارک ببینند. کیهان هم هیچ توضیحی به خانواده اش نداد.

آن شب حتی یک لحظه هم نخوابید. صبح هم بعد از صبحانه با کیهان راهی دانشگاه شد.