X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (10)

شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 10:22 ق.ظ

سلاملیکم

خوب هستین شما؟ خوش اومدین. بفرمایین. آخر هفته خوش گذشته انشااله؟


بهاره با ناراحتی نگاهی متفکرانه به فرزانه انداخت و ناگهان گفت: می خوای برم الان بهش بگم؟ یه عذرخواهی تر و تمیزم می کنم.

_: آره برو. من حوصله ی قرار گذاشتن ندارم. به قدر کافی آبروم رفته. بدو دیگه!

_: خیلی خب. وسایل منو بگیر.

کوله پشتی بزرگش را بین دستهای فرزانه رها کرد و شروع به دویدن کرد. چند قدم مانده بود تا به او برسد که صدایش زد: آقای صالح پور!

مرد رو گرداند. بهاره نفس نفس زنان خم شد و زانوهایش را گرفت. آقای صالح پور با قدمهای مقطع جلو آمد و یک قدمی او ایستاد.

بهاره همان طور که سرش پایین بود، گفت: من... راستش من اومدم عذرخواهی کنم ازتون. رفتارم درست نبود.

بالاخره نفسش جا آمد. سر بلند کرد و توی چشمانش نگاه کرد، تا اثر عذرخواهیش را ببیند. ولی نه... با آن عینک و کت شلوار بی اندازه مغرور به نظر می رسید. انگار انتظار این عذرخواهی را داشت و از کنف شدن بهاره لذت می برد. بهاره حرصش گرفت. این مرد لیاقت شنیدن حقیقت را نداشت. دلش می خواست با مشت به آن لبهای باریک بکوبد.

یک کلمه هم جواب نداد. همانطور منتظر ایستاده بود. انگار می دانست که بهاره حرف دیگری هم دارد. ولی محال بود که بهاره حقیقت را بگوید. تا او را از رو نمی برد، دلش خنک نمیشد.

_: می تونم بعدازظهر شما رو ببینم؟ من تا ساعت دو و نیم کلاس دارم.

_: شما رو ساعت سه تو دفترم می بینم.

از توی جیب بغلش کارتی درآورد و به او داد. بهاره از این همه غرور حالش بهم خورده بود. دلش می خواست روی کت شلوار شیکش بالا بیاورد!

کارت را گرفت و بدون نگاه کردن توی جیب مانتویش گذاشت. سرد و جدی گفت: خیلی ممنون.

_: خواهش می کنم. به امید دیدار.

رو گرداند و رفت. بهاره هم رو گرداند و در جهت مخالف شروع به دویدن کرد. وقتی به کلاس رسید، استاد آمده بود. بهاره با ناراحتی عذر خواست و کنار فرزانه نشست. فرزانه زمزمه کرد: چی شد؟

بهاره با دهن کجی گفت: عذرخواهی کردم. حالمو بهم می زنه با این همه غرورش. به سایه اش میگه دنبال من نیا بو میدی!

فرزانه که قانع شده بود، رو به استاد کرد و مشغول درسش شد. بهاره با عذاب وجدان از گوشه ی چشم نگاهش کرد. امیدوار بود آبروی فرزانه و خانواده اش را نبرد. ولی بازی ای بود که شروع کرده بود و دلش نمی خواست الان پا پس بکشد. تا این حریف را سر جایش نمی نشاند، آرام نمی گرفت.

بعدازظهر سر کلاس طراحی لباس بودند. ساعت هنوز دو نشده بود. بهاره این را خوب می دانست. از وقتی که وارد شده بود، هزار بار ساعت را نگاه کرده بود. خانم فروغی استاد طراحی لباس، صدایش زد: خانم برومند؟

_: هان؟ بله استاد؟

_: کار واجبی دارین؟

_: راستش... بله استاد.

_: می تونین برین.

_: ممنون استاد.

مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد، از کلاس بیرون پرید. جلوی دانشگاه تاکسی دربست گرفت و خودش را به خانه رساند. بی صدا وارد شد. بچه ها نبودند و مامان و بابا هم خواب بودند. با حداقل سر و صدای ممکن دوش گرفت و لباس پوشید. پالتوی مشکی شیکی را که فقط در مناسبتهای خاص می پوشید به تن کرد. شال بزرگی با گلهای سبز و آبی و صورتی به سر انداخت و خط چشم آبی هم کشید. نگاهی توی آینه کرد. می توانست کمی بیشتر آرایش کند، اما او نمی خواست زیبا به نظر برسد، فقط می خواست شیک باشد.

موهایش را محکم بست و با شال کاملاً پوشاند و صورتش را به زیبایی قاب گرفت. عینک آفتابی زد و نگاهی رضایتمند به آینه انداخت. بالاخره هم کیف و پوتینهای چرمش را به دست گرفت و روی نوک پنجه از خانه خارج شد. توی حیاط کفشهایش را پوشید. کارت را که لحظه ی آخر از جیب مانتویش برداشته بود، نگاه کرد. "خیابان آلاشت" اگر قرار به بخششی بود به خاطر این که دفترش نزدیک کوه واقع شده بود، می بخشید! ولی نبود! می خواست بجنگد.

وقتی رسید ساعتش را نگاه کرد. یک دقیقه تا سه مانده بود. عقب رفت. نگاهی به پنجره ها انداخت. دوباره جلو رفت و بالاخره زنگ زد. در بدون سوال باز شد. آیفون تصویری نبود. نگاهی به پنجره ها انداخت. اما از پشت آن کرکره های بسته چیزی دیده نمی شد.

برای آخرین بار توی شیشه ی رفلکس در، نگاهی به خودش انداخت. در مشکی بود و با فرفوژه تزئین و محفوظ شده بود. با احتیاط وارد شد. پله ها گرانیت خاکستری تیره و دیوارها فیلی بودند. ساده و بدون هیچ تزئینی. راه پله گرچه یک خط پله بود و دو طرفش دیوار داشت، اما زیاد باریک نبود. شاید همین تیرگی اش بود که قلبش را فشرد. به پاگرد که رسید توانست بالا را ببیند. فقط چهار پنج پله مانده بود. پاگرد هم خالی بود. نه گیاهی، نه قاب عکسی! بی اختیار یاد گالری و محیط تزئین شده و آرام بخشش افتاد. ولی این راه پله عصبیش کرده بود. برای این که آرام بگیرد، توی پاگرد مکث کرد. عینکش را برداشت و با دقت به اطراف نگاه کرد. سعی کرد به این فکر کند که با چه نوع تزئینی می تواند این راه را به راهی دلپذیر تبدیل کند. چند گلدان کوچک توی راه پله، قاب عکسهایی از مناظر بدیع به دیوارها...

احتمالاً لبخندی رویایی هم بر لبش نشسته بود که صدایی از بالای پله او را به خود آورد: تشریف نمیارین خانم؟

آه! آن بالا ایستاده بود. کت و عینک نداشت. اما جلیقه ی کت شلوارش روی پیراهنش به تنش بود و دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برده بود. بهاره بازهم عصبانی شد و گارد گرفت. امیدوار بود او لبخندش را ندیده باشد. حرصش گرفته بود. دلش می خواست با همان ژست او ، عینک از چشم برگیرد و از بالا نگاهش کند. اما واقعاً کار سختی بود! عینکش توی دستش بود و او بود که چهار پنج پله بالاتر از ایستاده بود و مغرورانه نگاهش می کرد.

سر به زیر انداخت و با عصبانیت پله ها را بالا رفت. غرغرکنان در دل گفت: معلوم هست می خوای چکار کنی؟ بگو فرزانه نیستی و راه آمده رو برگرد.

بالای پله ها رسید و سر برداشت. اقلاً بیست و پنج سانتیمتر از او بلندتر بود. انگار با قدش هم داشت پز می داد! بهاره سر به زیر انداخت. نه! نمی توانست برگردد. دلش می خواست او را با دستهای خودش خفه کند.

آقای صالح پور در دفترش را کامل باز کرد و گفت: بفرمایید.

بهاره از درگاه گذشت. امیدوار بود صدای سنگین پاشنه های کلفت کفشش تاثیر لازم را بگذارد!

وارد شد. فضای دفتر هم مثل راه پله ترکیبی از فیلی، خاکستری و مشکی بود. کرکره ها کشیده و چراغ نه چندان پرنوری روشن بود. بهاره چهره درهم کشید و با ناراحتی پرسید: اینجا قلبتون نمی گیره؟

منوچهر از پشت سرش گفت: مشغول تر از اونم که به دلم فکر کنم.

بهاره نیم چرخی به طرف او زد و با تحقیرآمیزترین لحنی که صدای لرزان و خجالت زده اش اجازه میداد، پرسید: کور نمی شین؟

هیچ تعارفی در کار نبود. دلش می خواست خوردش کند. اما او هم بیدی نبود که به این بادها بلرزد. بدون هیچ تغییری در چهره و ژستش آنجا ایستاده بود و اگر صورتش به لبخندی باز میشد، چیزی جز یک نیشخند تمسخرآمیز نبود. با همان لحن پر نخوت جواب داد: تا حالا که مشکلی نداشتم.

به مبلهای چرم سیاه اشاره کرد و پرسید: چرا نمی شینین؟

بهاره به تندی گفت: چون کسی بهم تعارف نکرده.

منوچهر در حالی که ادبش کمی لحن تمسخرآمیزش را می پوشاند، گفت: خواهش می کنم بفرمایید خانم!

_: متشکرم.

روی مبل نشست و کیفش را کنارش گذاشت. پاهایش روی هم انداخت، تا هم شیک باشد و هم پوتین هایش را به نمایش بگذارد. عینکش هنوز توی دستش بود.

منوچهر پشت به او کرد و در حالی که کتری برقی را به برق می زد، پرسید: چای میل دارین یا قهوه؟

بهاره با دیدن دستگاه قهوه فرانسه، با مغرور ترین لحنی که می توانست گفت: قهوه فرانسه لطفاً. بدون شیر و شکر.

فکر کرد خانمهای شیک توی فیلمها همیشه رژیم دارند و قهوه ی سیاه می نوشند!

منوچهر سری به تایید خم کرد و مشغول آماده کردن قهوه فرانسه شد. بهاره با نگاهی منتقدانه به اطراف خیره شد و پرسید: میشه لطف کنین کرکره ها رو بکشین؟ من واقعاً احساس خفگی می کنم.

_: بله حتماً.

بدون هیچ احساسی در چهره اش، به طرف پنجره رفت و کرکره ها را باز کرد. بعد هم برگشت و مشغول سرو قهوه شد. بهاره از پشت سر نگاهش کرد. به نظر نمی آمد با این حرفها ناراحت شده باشد، یا اصولاً رگ غیرتی داشته باشد که به آن بربخورد.

دو فنجان قهوه ی سیاه روی میز گذاشت و نشست. فنجان خودش را برداشت و به لب برد. بهاره فکر کرد: نه دیگه. این یکی از عهده ام خارجه! قهوه ی تلخ و گرم را ممکنه بتونم فرو بدم، اما تلخ و داغ هرگز!

فنجانش را به دست گرفت و در حالی که آرام آن را توی نعلبکی می چرخاند، پرسید: میشه لطفاً در مورد اومدن من به اینجا به هیچ کس حرفی نزنین؟

_: دلیلی نداره که این کارو بکنم. بحث من و شما راجع به ازدواج، یه مطلب کاملاً خصوصیه.

بهاره متفکرانه سری به تایید تکان داد. به نظر نمی آمد دروغ بگوید. امیدوار بود آبروی فرزانه و خانواده اش را نبرد. سر بلند کرد و پرسید: شما چرا می خواین ازدواج کنین؟

_: آدما زوج آفریده شدن. هرکسی نیاز به یه همدم داره.

_: از همسر آینده تون چه توقعی دارین؟

_: صداقت، وفاداری.

بهاره ابروهایش بالا برد و با لحنی که بوی تمسخر می داد، گفت: همین؟ چه قانع!

_: نه اتفاقاً. این روزا این دو مورد کیمیاست. غیر از اینام... می خوام همسرم همین جوری که هستم قبولم کنه و دوستم داشته باشه.

_: و برای این دوست داشته شدن چکار می کنین؟

_: سعی می کنم نیازهای معقول مادی و معنویش رو تا حد امکان برآورده کنم.

_: نیازهای معقول از نظر شما چه ربطی به نیازهای معقول یک دختر هیجده ساله داره؟

بهاره نگاهی به اطراف کرد و افزود: شما خیلی خشنین!

منوچهر به نرمی گفت: لطافت شما رو هم دارم می بینم!

بهاره به تندی پرسید: منظورتون چیه؟

برای اولین بار تبسم ساده ای بر لب منوچهر نشست و بهاره کشف کرد، چقدر وقتی می خندد، زیبا می شود!

_: شما چرا شمشیر از رو بستید خانم؟

آخرین دیوارها هم فرو ریخت. بهاره با لحنی تحقیرآمیز گفت: آخه شما خیلی از خودراضی هستین! فکر می کنین لطف بزرگی کردین که ازم خواستگاری کردین و می خواین تا آخر عمر منتشو بذارین. ولی من رو دست بابام نموندم، نیازی هم به این لطف شما ندارم. مطمئن باشین اگر سی سالم هم بود، باز ترجیح می دادم زن یه پیرمرد مهربان بشم، تا یه جوان از خودراضی!

منوچهر برای اولین بار خندید. همانطور که می خندید، سر خم کرد و آرنجهایش را روی پاهایش گذاشت. بعد از چند لحظه آرام گرفت و سر بلند کرد. صورتش از خنده سرخ شده بود.

_: ولی من هرگز از شما خواستگاری نکردم خانم برومند. هیچ منتی هم بر سرتون ندارم.

دهان بهاره از ترس و تعجب باز ماند و عینکش از دستش افتاد. منوچهر بین زمین و هوا آن را گرفت و روی میز گذاشت. در همان حال گفت: نیم ساعت پیش کاری برام پیش آمد که مجبور بودم برم. زنگ منزل آقای فاطمی که ساعت قرار رو تغییر بدم. با فرزانه خانم صحبت کردم و اون بنده خدا هم با کلی شرمندگی حقیقت رو بهم گفت. گفت بهتون زنگ می زنه که نیاین. ولی ظاهراً موفق نشد. برنامه ی منم بهم خورد و همین جا موندم. باید از هر دوتون تشکر کنم، چون بعدازظهر فوق العاده ای بود.

بهاره گیج و گنگ نگاهش کرد. قاعدتاً باید برمی خاست و بعد از عذرخواهی از آنجا می رفت. اما خشکش زده بود. مغزش هیچ فرمانی نمی داد. اینجایش را نخوانده بود.

منوچهر دوباره جدی شد و با تبسم ملایمی گفت: قهوه تون سرد شد.

اما بهاره فقط توانست نگاهش را از او برگیرد و سر به زیر بیندازد. چقدر همه چیز مصنوعی به نظر می رسید! او اینجا چه می کرد؟ اگر می پرسیدند، کجا بوده؟ چه داشت بگوید؟

منوچهر به آرامی گفت: از سرسختی شما خوشم اومد. از دخترای شل و ولی که همش منتظرن یکی زیر بازوشونو بگیره خوشم نمیاد. در واقع می خوام ازدواج کنم که کنار همسرم زندگی کنم؛ نمی خوام بچه بزرگ کنم.

بهاره طوری که انگار توی خواب حرف می زند، همان طور که میز چشم دوخته بود، پرسید: پس چرا رفتین سراغ یه دختر هیجده ساله؟

_: به من گفتن فرزانه خانم خیلی خانم و مسئولیت پذیره.

بهاره لب برچید و سری به تایید تکان داد. کم کم مغزش بیدار می شد. باید برمی خاست.

منوچهر بعد از مکثی گفت: ولی به هر دلیل درخواست منو رد کرده.

بهاره باز هم بدون این که نگاهش کند، با سر تایید کرد.

منوچهر پرسید: می تونم از شما تقاضا کنم که با من ازدواج کنین؟

بالاخره بهاره بیدار شد. از جا پرید و در حالی که کیف و عینکش را چنگ می زد، گفت: من قصد ازدواج ندارم آقا!

پله ها را دوان دوان پایین آمد و در را بهم کوبید.