X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آرد به دل پیغام وی (9)

چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 08:33 ب.ظ

سلام سلام سلااااااااااااام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین انشااله؟ کسالتی ندارین؟

منم خدا رو شکر خوبم.

این داستان هم همچنان ادامه دارد! دوسش دارم. دلم نمیاد دست از سرش بردارم 


توی خانه همه استقبالی گرم و عادی کردند. انگار از یک اردوی دانشجویی برگشته بود! البته تلاشها برای حفظ موقعیت عادی مشهود بود. هیچکس حرفی از اتفاقات پیش آمده نمی زد. هیچ کس نمی پرسید این دو روزه چه بر او گذشته است. همه فقط گرم و مهربان بودند.

تنها بعد از شام بود که بابا آرام شروع به حرف زدن کرد: بهاره جون، اینجا خونه ی خودته. اتاقت، وسایلت، هرچی داری، هرچی بخوای و بتونم تهیه کنم، مال خودته. نه منتی دارم، نه بیرونت می کنم. ولی کیهان و مهتاب هم به گردنت حقی دارن. کمترینش اینه که بهشون محبت کنی. هر دوشونو داغون کردی، کیهان بیشتر، در حالی که گناهی نداشت. چند ساعتی که ازت خبر نداشت، تا دم مرگ رفت. من بعد از 24 ساعت دیدمش. دیشب کیهان، اونی نبود که پریشب اومد خواستگاری. یک شبه پیر شد. از مهتابم که هیچی نگم بهتره. فقط یه شبح ازش مونده. ولی من سرزنشت نمی کنم. شاید اگر منم تو موقعیت تو بودم، عکس العملم همین بود. ولی دیگه کافیه. ببخش و فراموش کن.

بهاره سر به زیر انداخت. جوابی نداشت. آن شب به آرامی گذشت.

صبح روز بعد هنوز ساعت هفت و نیم نشده بود که از خانه بیرون زد. تا به خانه ی دایی برسد، غرق فکر بود. وقتی به خود آمد که زنگ در را هم زده بود. عمه یا در واقع مادربزرگش در را گشود و به استقبالش آمد. چند لحظه در آغو شش کشید. بغض داشت. مهتاب اصلاً حالش خوب نبود. تو اتاقش بود. آشفته گرفته...

با دیدن بهاره پرسید: منو می بخشی؟

مگر می توانست نبخشد؟ جلو رفت. در آغو شش گرفت و بعد از چند دقیقه هم برخاست. موهای پریشانش را شانه زد. با کلی قربان صدقه لباسش را عوض کرد. صبحانه اش را لقمه لقمه دهانش گذاشت. جای مادر و دختر عوض شده بود. کم کم رنگ به صورت مهتاب برمیگشت.

حالا نوبت کیهان بود. به او زنگ زد. صدای کیهان عادی بود. لحنش هیچ حسی نداشت. این بار هم خیلی ساده سلام کرد.

بهاره نگاهی به مهتاب انداخت و به کیهان گفت: سلام جناب استاد. دانشگاه تشریف دارین؟

_: نه گالریم.

_: ااا الان باید سر کلاس باشین.

_: حالم خوب نیست. نمی تونم درس بدم. تو کجایی؟

_: پیش میتی. نومزدت رو به موته، یه احوالی ازش نمی پرسی؟

_: چطوره؟

مهتاب با اخم زمزمه کرد: چرند نگو. من حالم خوبه.

_: میگه خوبم. ولی دروغ میگه. ببینم میتی تا حالا گالری اومده؟

_: نه... فکر نمی کنم براش جالب باشه.

_: فعلاً که هرچی مترادف با کیا باشه براش جالبه.

مهتاب در حالی که سعی می کرد، صدایش بلند نشود، با عصبانیت گفت: چرا مزخرف میگی بچه؟

کیهان گفت: تو مجبور به فداکاری نیستی بهاره. من و مهتاب همین جوری که هستی دوستت داریم. لازم نیست برای ما کاری بکنی.

_: من نمی خوام فداکاری کنم. فقط می خوام میتی رو از تو خونه بکشم بیرون. یا گالری یا هرجای دیگه.

کیهان پوزخندی زد و گفت: ببرش یه مرکز خرید. بیشتر بهش خوش می گذره. تو چی فکر می کنی بهاره؟ مهتاب مثل من و تو عاشق نقاشی نیست. جایی ببرش که دوست داشته باشه.

بهاره با دلخوری گفت: منم نمی خواستم بیارمش اونجا که نقاشی کنه. تازه میتی نقاش قابلیه!

مهتاب آهی کشید و خود را روی تختش رها کرد. فایده نداشت. بهاره داشت کار خودش را می کرد.

کیهان گفت: نقاشیش خوبه، چون من یادش دادم. به عنوان کار ازش استفاده می کنه. ولی بهاره درک کن. مهتاب طبق وظیفه قلم دست می گیره و کارش رو هم عالی انجام میده. اما وقتی نقاشی می کنه از خود بیخود نمیشه!

_: هوم. آره. راست میگی. اما اصلاً منظور من این نبود. می خواستم بیاد، تو و اون محیطو ببینه.

_: بهاره بازم میگم. فداکاری نکن. اصلاً لازم نیست به ما و ازدواجمون فکر کنی. اون موضوع تموم شده. خوشحالی تو از همه چی برای ما مهمتره.

بهاره با عصبانیت گفت: من خوشحالم و دلم می خواد برم عروسی!

_: خب برو عزیزم. خوش بگذره.

بالاخره لحن کیهان از آن حالت سرد و جدی در آمد و عادی شد.

_: اوووووف کیا اذیت نکن!

کیهان خندید و گفت: من نمی خوام اذیتت کنم.

_: ما میایم اونجا.

_: بفرمایین.

_: پس می بینمت.

مهتاب با چهره ای دلخور مانتویش را پوشید و اتاق بیرون رفت. بهاره به تندی پرسید: کجا؟

_: شرکت.

_: ولی تو حالت خوب نیست!

_: من حالم خوبه و دارم میرم سر کار.

_: من به کیا گفتم...

_: تو هرجا می خوای بری برو. من کلی کار عقب افتاده دارم. باید برم.

_: ولی میتی...

_: ولی چی؟ آبرو برام نذاشتی. نمی تونم بعد از این مسخره بازیت پاشم بیام به اون گالری لعنتی.

_: مگه من چی گفتم؟

_: ببین بهاره! ما قصد ازدواج نداریم. بچه هم نیستیم. منتظر اجازه تو هم همینطور. بذار زندگیمونو بکنیم.

_: ولی شما...

_: تمومش کن.

بغض کرد. از در خانه بیرون زد که بهاره اشکش را نبیند. بهاره با کلافگی رفتنش را تماشا کرد. این همه با خودش جنگیده بود، تا دلش را قانع کرده بود که مهتاب و کیهان باید باهم ازدواج کنند؛ آن وقت حالا هر دو انکار می کردند!! تازه برای این که راحتتر کنار بیاید کلی در ذهنش برای جشن عقد و عروسی و حتی تزئین ماشینشان هم نقشه کشیده بود!!!!! حیف!!

ذوقش کور شد. حس دیدن کیهان را هم دیگر نداشت. برگشت خانه. وسایلش را برداشت و به دانشگاه رفت. به کیهان اس ام اس زد: مهتاب نمیاد. منم میرم دانشگاه.

کیهان هم نوشت: هرجور میلته.

وقتی رسید کلاس قالی بافی تمام شده بود و تا کلاس بعدی هم هنوز چند دقیقه فرصت باقی بود. فرزانه را توی صحن دانشکده پیدا کرد. غرق فکر گوشه ای نشسته بود و ته خودکارش را به دندانش می زد.

کنارش نشست. خودکار را از او گرفت و گفت: سلام!

_: سلام.

_: چته؟

_: چُم.     (چه می دانم با لحجه ی کرمانی)

_: تو چه فکری؟

_: هیچی.

_: هیچی یعنی شایان مثلاً؟

_: نه.

بعد ناگهان اشکهایش روی گونه هایش غلتید.

_: وایییییی خدا! مردم بس که این چند روز اشک ریختم و اشک دیدم! تو چته؟

_: پسر یکی از همکارای بابام اومده خواستگاریم!

_: خب قدمش مبارک باشه.

_: چی چی رو مبارک باشه؟ اونم درست بعد از این که من شایانو دیدم!

_: مجبوری قبول کنی؟

_: نه. قبول که نکردم. ولی مامانم اینا خیلی ناراحتن. حقم دارن. میگن پسر خوبیه. تحصیلکرده اس. خونوادشونو می شناسن. ولی....

_: یعنی اگه شایانو ندیده بودی، الان بادابادا مبارکبادامون به راه بود دیگه!

_: حتی نمی خوام بهش فکر کنم. ولی آره. حتماً قبول می کردم. خودشو تا حالا ندیدم. ولی مامانش خیلی خانوم خوبیه. باباشم که بابا خیلی قبولش داره. و من همشونو ناراحت کردم. حتی نتونستم بهانه ای بیارم. فقط گفتم نه.

بهاره دست روی پشت او گذاشت و گفت: نگران نباش. حتماً قسمت نبوده.

_: نمی دونم. مامان میگه دارم به بختم پشت پا می زنم. اصرار داره که بدونه موضوع چیه. منم نمی تونم بهش بگم. به فرض که بگم... چی داره که بگه جز این که خیلی احمقم؟ فقط یه نظر دیدمش، نه می شناسمش، نه اون علاقه ای که منو بشناسه. ولی بهاره.... همش نگاهش پیش چشممه.

_: خیلی خب. یه دقه آروم بگیر ببینم این کیه داره میاد طرف ما. لامصب چه خوش تیپه! از بچه های دانشگاه که نیست، نه؟

فرزانه با بی میلی نگاهی به روبرو انداخت و گفت: نه تا حالا ندیدمش.

_: اه اه چه از خود راضی. عینکشو! انگاری الان از لای مجله ی مد بیرون اومده. خوشم نیومد.

با نفرت رو گرداند. مرد جوان هم آمد و درست جلوی پای آنها ایستاد. عینکش را برداشت. قد بلند و چهارشانه بود. سفیدرو، چشم و ابرو مشکی و نگاهی خمار و فاخر داشت.

حتی صدایش هم خاص بود. سنگین و کمی زنگ دار. خیلی جدی سلام کرد، که فقط بهاره جواب داد. بعد گفت: من منوچهر صالح پور هستم. با خانم فرزانه فاطمی کار داشتم. گفتن اینجا می تونم پیداشون کنم.

فرزانه رنگش پرید و همانطور که دستش روی نیمکت بود، نیشگون محکمی از پای بهاره گرفت. بهاره لحظه ای از درد چهره درهم کشید. بعد برخاست و گفت: خودم هستم. بفرمایید.

_: می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟

_: خواهش می کنم. حقیقتش من فقط نزدیک ده دقیقه وقت دارم. بعدش کلاسم شروع میشه.

مرد با ظرافت سر خم کرد و گفت: اشکالی نداره.

بعد رو به فرزانه کرد و گفت: از شما هم عذر می خوام.

فرزانه که هنوز عصبی بود، نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت: خواهش می کنم.

بهاره خنده اش گرفت. با خود فکر کرد: اوه هو! چه مبادی آداب!

خنده اش فرو خورد. در کنار او به راه افتاد و گفت: بفرمایید.

_: ممنونم. حقیقتش اینه که من چیز زیادی راجع به شما نمی دونم. بابا شما رو دیده بود و به حساب دوستی چندین و چند ساله با پدرتون، این پیشنهادو مطرح کردن.

_: خب؟

_: و شما رد کردین.

_: بله.

_: به من گفتن یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم.

بهاره نگاهی تحقیرآمیز به سر تا پای او انداخت و گفت: تا حالا برای خودم دلایل خوبی برای نپذیرفتن شما داشتم، اما الان دیگه واقعاً مطمئنم!

_: منظورتون چیه؟

_: شما چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟

_: سی سالمه و فوق لیسانس عمران هستم. چطور؟

_: برام جالبه که یه فوق لیسانس سی ساله، اینقدر از خودش اراده نداره، که دیگران باید براش تصمیم بگیرن که برای زندگی شخصیش چکار باید بکنه!

بهاره سرمست از جمله ی دندان شکنی که تحویل خواستگار از خود راضی داده بود، با لبخند سر خم کرد و گفت: روزتون بخیر.

بعد هم رو گرداند که برود. اما صدای قاطع او را از پشت سرش شنید: صبر کنین خانم. هنوز وقت دارین.

بهاره با حالتی پرسشگرانه و اندکی تحقیر آمیز نگاهش کرد. مرد قدمی جلو گذاشت. ملایم ولی محکم گفت: متهم می کنین، قضاوت می کنین، محکوم می کنین، حتی اجازه ی دفاع هم نمی دین؟ این چه دادگاهیه؟!

بهاره با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت: می شنوم. بفرمایین.

_: من قصد ازدواج دارم. اما شخص خاصی رو در نظر ندارم. چون اصولاً این سالها اینقدر درگیر کارم بودم که فرصتی برای فکر کردن به این موضوع و آشنا شدن با مورد مناسب نداشتم. پدرم، بزرگترم، کسی که غیر از این که بهش اعتماد دارم، حق پدری به گردن من داره، بهم پیشنهادی کرد. از کمبود اراده نبود؛ از احترام بود که قبول کردم. بعد از رد شدن این پیشنهاد از طرف شما، درخواست مادرم بود که یک بار رودررو با شما حرف بزنم. چون شما رو بسیار دوست داره و به این وصلت علاقمنده. ولی در آخر اراده ی خودم رو اعمال می کنم، همونطور که در تمام این سالها کردم. روزتون بخیر. کلاستون دیر نشه.

بهاره اینقدر شرمنده شده بود که نمی توانست، قدم از قدم بردارد. با ناراحتی گفت: من معذرت می خوام.

_: خواهش می کنم. میشه یه سوالی ازتون بکنم؟

بهاره همانطور که به کفشهای واکس خورده ی او نگاه می کرد، گفت: بفرمایین.

_: من و شما سابقه ای باهم نداشتیم که دشمنی ای ایجاد شده باشه. تحقیر من چه لذتی برای شما داشت؟

بهاره به دنبال راه گریزی اطراف را جستجو کرد. و بالاخره با سرگشتگی سر بلند کرد و گفت: شما... شما... هیچی... من معذرت می خوام.

و به سرعت دور شد. توی راه فرزانه بازویش را گرفت و با نگرانی پرسید: چی شد؟ فهمید که بهش دروغ گفتی؟

_: نه بابا گند زدم ولم کن.

_: یعنی چی ولم کن؟ آبروی منو بردی!

_: هیچی بابا. بهش گفتم بچه ننه!

فرزانه با چشمهای گشاد نگاهش کرد و گفت: همون جمله ی اول برداشتی بهش گفتی بچه ننه؟!

_: نه دقیقاً این کلمه. ولی یه چیزی تو همین مایه ها. اونم خیطم کرد.

_: دستت درد نکنه. ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم! فکر کردم الان میری یه ماست مالی تر و تمیز می کنی. نگو همون یه ذره آبرو رو هم به باد فنا دادی! جواب بابامو چی بدم؟

_: خیلی خب. خیلی خب. بسه دیگه. یه قرار بذار من دوباره ببینمش. یه عذرخواهی بکنم که هفت جد و آبادت آبرومند بشن!

_: دستتون درد نکنه. تو فقط بهش بگو که فرزانه نیستی، آبروی جد و آبادم پیشکش خودت!