X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (8)

سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 10:07 ق.ظ

سلااااام!

حالتون خوبه؟ منم خوبم خدا رو شکر.

خیلی ممنون از نظراتتون. واقعاً باعث آرامشم شد. یه سری حرف و حدیث چه کامنتی چه رودررو پیش اومده بود که وقتی باهم شد بهم ریختم. ولی خدا رو شکر. با این همه لطفتون دوباره آروم گرفتم و هدفمو پیدا کردم. 


و اینک دنباله ی داستان:


با صدای فرزانه از خواب پرید: پاشو پاشو دیگه! چقد می خوابی؟! من از هیجان شب تا صبح چشم روهم نذاشتم، تو هم که عین خیالت نیس! پاشو دیگه!

_: ساعت چنده؟

_: هفت و نیم.

_: کله سحری چه سر و صدایی راه انداختی ها! یه جوری میگه چقد می خوابی، انگار لنگ ظهره!

_: رو روبرم! بیشتر از دوازده ساعت خوابیدی بازم خوابت میاد؟

_: پریشب که نخوابیدم. از اون بدتر دیروزم ساعتها راه رفتم. هنوز تنم کوفته اس.

_: پاشو بریم رو کوه صبحونه بخوریم، حالت جا بیاد.

_: سرما کجا بریم؟ ولم کن.

مادربزرگ دم در آمد و گفت: چرا اذیتش می کنی فرزانه؟ بذار بخوابه خب.

_: نه دیگه پرید، ولی الان نمیام کوه.

_: هیییییییین!

_: چیه؟ چرا شیهه می کشی؟

_: باید برم دانشگاه! استاد زمانی گفت اگه جلسه ی دیگه غیبت کنی، نمره ی میدترمتو نمیدم.

_: نوش جونت!

_: تو نمیای؟

_: نه مرسی. خوش بگذره.

بعد از رفتن فرزانه، بهاره به سنگینی از جا برخاست. مادربزرگ برایش تخم مرغ محلی آب پز کرده بود و با شیر و نان تازه و کره و مربای خانگی جلویش گذاشت.

_: وای خدا! چه همه زحمت کشیدین!

_: بخور جونم. بخور جون بگیری.

_: خیلی ممنون.

مادربزرگ زن کم حرف و مهربانی بود. به آرامی میرفت و می آمد و کاری به کار او نداشت.

صبحانه را با حوصله خورد. گیج و خواب آلود به روبرو خیره شده بود، که مادربزرگ گفت: آفتاب بالا اومده. هوا خوبه. برو سری به کوه بزن.

_: چشم.

از جا برخاست. چند دقیقه بعد حاضر شد و از خانه بیرون زد. وای که چقدر دلش تنگ شده بود. چه هوایی!!! انگار از شهر بیرون آمده بود. قدم بر دامنه ی کوه گذاشت. پاهایش هنوز کوفته بودند، اما تا نیمه ی راه بالا رفت. آنجا زیر آفتاب دلپذیر زمستانی روی تخته سنگی نشست و به روبرو چشم دوخت. نفس عمیقی کشید. حالش خیلی بهتر بود. گوشی اش را روشن کرد. پیغامهای تلنبار شده پشت گوشی خاموش یکی بعد از دیگری می رسید. سی چهل تا از کیهان بود که اصلاً نخواند. مال مهتاب را گذرا نگاهی انداخت. التماس بود و عذرخواهی و این که تمام این سالها فقط از ترس از دست دادنش حقیقت را نگفته بود. بقیه از طرف مامان، بابا، دایی، عمه، بهروز و بهنوش و حتی شایان بودند. همه سعی در تسلی اش داشتند. بهروز نوشته بود هرجا بری خواهرمی. بهنوش هم همینطور. شایان خواهش کرده بود که برگردد. می گفت عمو اصلاً حال خوشی ندارد.

آهی کشید. به مامان تلفن زد. هنوز نمی توانست او را به نام دیگری بخواند. عمه؟ مسخره به نظر می رسید.

_: سلام مامان.

_: سلام عزیز دلم. حالت خوبه؟

_: آره. خوبم. ببخشید که نگرانتون کردم.

_: نه. مهتاب تا وقتی که فرزانه گفت پیش اونی، اصلاً بهم نگفت. حالا کجایی؟ خونه ی مادربزرگ فرزانه؟

_: آره. اینجام.

_: برمی گردی خونه؟

_: امروز نه. هنوز احتیاج دارم که تنها باشم. ولی هروقت که حالم بهتر شد، برمی گردم.

_: اینجا خونه ی خودته.

_: منم به همون جا برمی گردم.

_: کیهان... باهات بدرفتاری کرده؟

_: نه. ولی نمی خوام ببینمش.

_: چی شده؟ به من نمیگی؟

_: چیزی نشده. فقط نمی تونم به عنوان پدر قبولش کنم. من بابا دارم.

_: ولی عزیزم این حقیقت داره. هیچ کس نمی خواد به تو دروغ بگه، یا اذیتت کنه. تو هرجا دوست داری زندگی کن. ولی اشتباه ما رو به پای کیهان نذار. دیشب اومده بود اینجا. التماس می کرد که آدرس اونجا رو بهش بدیم. آدرس دقیق رو نداشتم. هیچی نگفتم. ولی خیلی دلم براش سوخت.

_: امیدوارم به این زودی پیدا نکنه. حاضرم میتی رو ببینم، ولی کیا نه. هنوز خیلی مونده که بتونم باهاش روبرو بشم.

_: آخه چی شده؟

_: هیچی مامان. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ. منو بی خبر نذار.

گوشی را دوباره خاموش کرد و سر به زیر انداخت. صدایی از چند قدم پایینتر پرسید: فقط منو نمی خوای ببینی؟ حداقل بگو به چه جرمی اینجوری باید مجازات بشم؟ یه عده ی دیگه بهت دروغ گفتن، من باید تنبیه بشم؟ مگه من دروغ گفتم؟ جرمم اینه که بیش از اندازه دوستت دارم؟ خیلی معذرت می خوام. سعی می کنم بعد از این همون قدری که می خوای، تو قالبی که می خوای دوستت داشته باشم. یعنی هیچ راهی برای بخشیده شدنم نیست؟

بهاره فقط لحظه ای ترسیده و نگران کیهان را نگاه کرد و بعد دوباره سر به زیر انداخت. کیهان مکثی کرد و با ملایمت گفت: اگه جوابمو بدی رفع زحمت می کنم.

بهاره احساس کرد قلبش تیر می کشد. چقدر دوستش داشت! می دانست اگر سر بلند کند، در مقابل نگاهش نمی تواند مقاومت کند. همانطور که به دستهایش که روی زانوهایش گذاشته بود، چشم دوخته بود، آرام گفت: تو رو بخشیدم. همه رو بخشیدم. فقط با خودم کنار نیومدم. برگردم اذیتتون می کنم. به این تنهایی نیاز دارم.

کیهان پایین پایش، پشت به او نشست و گفت: بودنت هیچ وقت باعث آزار نیست. ولی اگه اینجوری دوست داری باشه. هرطور راحتی. فقط اومدم بگم ما نوزده سال پا روی دلمون گذاشتیم، با همدیگه لج کردیم، ترسیدیم و به هر دلیل دیگه بهم نرسیدیم. از حالا به بعدم می تونیم تحمل کنیم. این حرف خودم نیست. با مهتابم حرف زدم. در مقابل دروغی که بهت گفته، اینو بهت بدهکاره که با ازدواجش ناراحتت نکنه. پای ازدواج دیگه ایم در بین نیست. اگر بود خیلی پیش از این، اتفاق افتاده بود.

از جا برخاست. نگاهی به بهاره انداخت و آرام گفت: دیگه مزاحمت نمیشم. برای دیدنت نمیام. راحت باش و زندگی تو بکن.

صدایش لرزید. بغضش را فرو داد و بدون خداحافظی برگشت. بهاره سر بلند کرد و رفتنش را تماشا کرد. شکسته شده بود. انگار توی این یک روز ده سال پیر شده بود. شبیه یک پدر واقعی شده بود!

سعی کرد صدایش بزند. اما بغض داشت، صدایش بالا نیامد. او هم با شانه های فرو افتاده آرام رفت. پای کوه سوار ماشینش شد و از کوچه خارج شد.  

بهاره آرام آرام بالا رفت. روی قله نشست و به شهر زیر پایش چشم دوخت. کم کم احساساتش تعدیل میشد. کیهان می توانست پدرش باشد یا ترجیحاً برادر بزرگترش. ولی مهتاب؟ مهم نبود. مهتاب همیشه بهترین دوستش باقی می ماند.

گذر زمان را احساس نکرد. ظهر شده بود که فرزانه با نهار بالا آمد.

_: سلام بر بانوی متفکر!

_: سلام بر بانوی دانشمند!

_: نه! خدا رو شکر حالت بهتره! چه کردی بالاخره با این مساله ی فیثاغورثی؟

_: رهاش کردم. برمی گردم خونه ی خودمون. میتی و کیام برن باهم. می دونی الان که فکرشو می کنم، می بینم حتی اگه کیا پدرم نبود، بازم من حقی نداشتم. اونا سالها عاشق همدیگه بودن. منم نمی خوام آشیانه مو رو آتیش زیر خاکستر یکی دیگه بسازم. اصلاً آینده ای نداره. از همه بدتر این که اون شخص نزدیکترینم باشه.

_: به به چه منطقی! عالیه!

_: آره به حرف آسونه. ولی مونده که ته دلم صاف بشه.

_: هی هی تمومش کن! تو الان فقط گرسنته! بخور دلت حال بیاد. یه نگاهی هم به اطرافت بنداز. ببین آسمون چقدر آبیه. این ابرای سفیدو نگاه کن. تو هیچی به این زیبایی دیدی؟ کاج و سروای اون پایینو ببین چه سبز زنده ای هستن! اصلاً همین صخره های زیر پامون، محکم مطمئن، آسوده!

_: آره. حق با توئه. یه روزی میام اینجا زندگی می کنم. کنار اون پارک.

_: اون وقت منم سال به دوازده ماه خونه ات تلپم!

_: باشه بیا. به نظرت چطوره اون خونه کوچیکه رو اجاره کنم و تنهایی زندگی کنم؟ فکر نمی کنم این گوشه ی دنیا هیچ وقت افسرده بشم.

_: تنهایی؟ نه بابا! به خودت رحم نمی کنی به اطرافیانت رحم کن که عاشق جمال مهروی تو ان! یعنی واقعاً که! بیا بریم پایین. مامان بزرگم بنده خدا گناه داره. هم مهمونشیم و باعث زحمتش، هم ولش کردیم رفتیم.

_: راست میگی. بریم.

گرم صحبت پایین آمدند. جلوی در خانه ی مادربزرگ که رسیدند، ماشین کیهان توی کوچه پیچید. فرزانه با تعجب پرسید: آقای پدرت اینجا چکار می کنه؟

_: سربسرم نذار فرزانه.

ماشین ترمز کرد. ولی کیهان نبود. شایان پیاده شد. بر خلاف همیشه، جدی و محکم سلام کرد. جلو آمد. یک بسته ی بزرگ به طرف بهاره گرفت و گفت: عمو یه مقدار لوازم نقاشی برات فرستاده که آروم بگیری. خودشم نیومد که اذیتت نکنه. ولی این حقش نبود بهاره.

بهاره احساس کرد نفسش بند آمده است. سر بلند کرد و سعی کرد چیزی بگوید. اما شایان دستش را بالا آورد و به تلخی گفت: هیچی نگو. هیچی!

برگشت. سوار ماشین شد و از کوچه بیرون رفت.

بهاره به سختی نفس عمیقی کشید و به سر کوچه خیره شد. فرزانه دست روی شانه ی او گذاشت و با صدای لرزانی پرسید: این کی بود بی بی؟

_: نمونه ی مذکر تو!

به طرف در برگشت و پرسید: کلید داری یا زنگ بزنم؟

_: اول جواب منو بده. منظورت چیه؟

_: یه پسر احساساتی آتشین مزاج، که احساساتشو زیر نقاب لودگیش قایم می کنه. ولی گاهی مثل الان نقابش می شکنه.

_: گفت عمو؟

_: آره. پسر عمومه. شایان. شایان افروز. تو چته؟

_: بهاره تو به عشق تو یه نگاه عقیده داری؟

بهاره ناگهان از خنده ترکید. بسته را کنار دیوار گذاشت. دلش را گرفته بود و قاه قاه می خندید.

فرزانه با ناراحتی گفت: ای کوفت! ای درد! ای مرض! من جدی دارم حرف می زنم!

_: خیلی بانمک بود فری! خیلی!

_: هی می شنوی چی میگم؟ من کاملاً جدی ام! به نظرت باید چکار کنم؟

_: نمی دونم. واقعاً نمی دونم.

هنوز داشت می خندید. احساس سبکی می کرد. فرزانه با اخمهای در هم به طرف کوه برگشت. بهاره خندان صدایش زد: هی چی شد؟ نمیای تو؟

فرزانه بدون این که برگردد، دستش را بالا آورد و گفت: اعصاب ندارم. ولم کن!

_: آخه خداییش فری مسخره نیست؟ حال و روز منو که دیدی، تو دیگه چرا؟

ولی فرزانه بدون جواب دور شد. بهاره با خنده سر تکان داد. احساس زندگی می کرد. حالش خیلی بهتر شده بود. موبایلش را درآورد و روشنش کرد. حالا وقت برگشتن به زندگی بود. نگاهی توی شماره ها کرد. My love  را تبدیل به dady  کرد و شماره را گرفت.

کیا بلافاصله جواب داد: سلام.

بهاره با خوشرویی گفت: سلام! مرسی از وسایل نقاشی.

_: خواهش می کنم. قابلی نداشت.

_: حالت بهتره؟

_: الان که توخوبی، آره. خوبم.

_: اگه بدونی اینجا چه منظره هایی داره. جون میده برای کشیدن.

_: دیدم که فرستادم.

_: ولی من الان می خوام برگردم. شایان رسید خونه؟

_: نه بهش زنگ می زنم میگم بیاد دنبالت.

_: مرسی!

_: خواهش میکنم.

_: کاری نداری؟

_: نه. به سلامت.

_: خدافظ!

قطع کرد. صدای کیهان، هنوز هم رنجیده و غمگین بود. کلمات را با دقت انتخاب می کرد، مبادا کلمه ای بر خلاف میل بهاره بگوید.

بهاره آهی کشید. لبهایش را بهم فشرد. در خانه ی مادربزرگ را زد. وارد شد و با کلی تشکر و عذرخواهی خداحافظی کرد. دم در برگشت. شایان توی کوچه پیچید. چهره اش اینقدر سخت و سنگی بود که بهاره ترسید جلو بنشیند. در عقب را باز کرد و سوار شد. تمام راه در سکوت گذشت. فقط اول بار پرسیده بود: کجا میری؟

و بهاره آدرس خانه ی خودشان را داده بود.

طول راه هر بار بهاره یاد عکس العمل فرزانه می افتاد خنده اش می گرفت. اما یک نگاه به نیم رخ خشمگین شایان کافی بود که خندیدن را فراموش کند.

جلوی در خانه پیاده شد. حتی زبانش نچرخید تشکر کند. فقط زیر لب خداحافظی کرد و رفت.