X
تبلیغات
رایتل

چرا می نویسم؟

یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام

خوب باشین!

این چند روز یه فکری بدجور ذهنمو مشغول کرده. امروز هم به جایی رسید که هر کار کردم نتونستم برم سراغ قصه ام. گفتم بیام اینجا بگم عقده هام یه وقت رو دلم نمونه غم باد نگیرم خدای نکرده!

چند روز پیش دکتر آرش (حوصله ندارم بگردم لینکشو پیدا کنم. شرمنده) تو وبلاگش یه بحثی راه انداخته بود بر این مبنا که چرا وبلاگ می خونین؟ چرا وبلاگ می نویسین؟ 

خب اون یه تحقیق کاملی برای خودش بود و هیچی. ولی سوالاتش بعد از یه هفته ده روزی که از خوندن این پستش می گذره از کله ی من بیرون نرفته و تازه بهش یه چیزایی هم اضافه شده! مثلاً این که وبلاگ نویسی چه منافع و مضراتی برام داره؟ یا اصولاً چرا داستان می نویسم؟

1- وبلاگ خوندن در اصل برام یه سرگرمیه. بعد از اون میشه یه سری اطلاعات و تبادل نظرها و جویای حال دوستان شدن. تا اینجاش که خوبه. ولی این که تو ده تا وبلاگ سر بزنم و همه مشغول نالیدن اونم الکی باشن خلقمو بدجوری بهم میریزه. (حالا تو هم به خود نگیر دیگه!)

2- رک و راست و بی پرده بگم؟ برای ابراز وجود وبلاگ می نویسم! می خوام بگم هستم. ولی خب فقط این نیست. داستان می نویسم چون می خوام داستان شاد بخونم. داستان شادی که رو اعصاب آدم نره هم این روزا کیمیاست. داستانا رو دیدین؟ تمام دخترهای شخصیت اول بسیار زیبا، بسیار مثبت، بسیار بدبخت و مورد هجوم مردهای بدجنس و خطرناک هستن. تا این که شیرمردی پیدا میشه و اونا رو از اوج بدبختی نجات میده. حالا یا هپی اند و یا نه یکی میمیره یا هر دوشون. 

من می خوام بگم آدما می تونن به سادگی خوب باشن. می خوام بگم زن یه موجود توسری خور و مرد یه مستبد بالفطره نیست. اووووووف نمی خوام بحث کنم. 

حالا نمیگم خیلی خوب می نویسم. والا اگه رمان درست و حسابی فراوون بود، سال تا سال نمی نوشتم. حداقل تا وقتی که مطلبی برای نوشتن پیدا می کردم. نه این که کلا بنویسم که نوشته باشم. 

یه نکته هست، اینجا نوشتنم پیشرفت می کنه. سعی می کنم پخته تر و بهتر بنویسم. از انتقاد به جا هم لذت می برم. واقعاً خوشحال میشم وقتی اشتباهاتم رو یادآور میشین. ولی انتقاد به جا با متلک و تحقیر و تهدید خیلی فرق می کنه! 

حرف که خیلی هست. اگه دوست داشتین بحث رو ادامه بدین، بازی راه بندازین یا هرچی. اگه نه هم که ما رو به خیر و شما رو به سلامت. صبر کنین حس و حالم برگرده سر جاش و بیام قسمت بعدی رو بنویسم. می تونه دو ساعت دیگه باشه، می تونه سه روز دیگه باشه. الهام بانو حساب کتاب نداره مادرجان! دعوا نکن چرا نمی نویسی!