X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (5)

چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:05 ق.ظ

مرسی از کامنتاتون. ذوق مرگ شدم اساسی!

و این داستان ادامه دارد....

پ.ن قابل توجه آقای سه نخطه! امیدوارم به اندازه ی سوژه ات از ضدحالش حال کنی :) بازم مرسی.


صبح روز بعد بهاره قبل از دانشگاه تلفنی جویای احوال مریضهایش شد. اول به میتی تلفن زد که از عصر روز قبل دیگر خبری از او نداشت. میتی با صدای گرفته و حال خراب جوابش را داد: سلام.

_: سلام میتی جونم. چطوری؟

_: چطور؟ عالی! از این بهتر نمیشه. شب تا صبح عین دور از جونم ننه مرده ها گریه کردم. الانم دارم از سردرد و چشم درد کور میشم. مسکن خوردم اما انگار نه انگار... دختر یعنی آدم قحط بود تو پیدا کنی؟

_: ای بابا... مگه من رفتم دنبالش؟ خودش جلوم سبز شد. کف دستمو که بو نکرده بودم!

_: خیلی خب. خیلی خب. بالاخره یه روز این اتفاق می افتاد.

_: خب... آره.

_: ازش خواستی منو ببخشه.

_: آره... ولی راستش...

_: می دونستم. حالا بگم خودشم مقصر بود که قبول نمی کنه. ولی هرچقدرم که تقصیر داشته باشه، بازم از بار گناه من کم نمیشه.

_: کاش یه نفر به منم می گفت این گناه کبیره چیه؟!

_: صبر داشته باش عزیز من. می فهمی.

_: هوم.... می خوای بیام پیشت؟

_: لطف می کنی.

_: سر کار نمیری؟

_: نه بابا نمی تونم.

_: باشه میام.

قطع کرد. دانشگاه را بیخیال شد. به کیهان زنگ زد. بلافاصله جواب داد. صدای او هم خسته بود.

_: سلام عشق من!

_: سلام کیا جون. چطوری؟

_: تا صدای تو رو می شنوم که عالیم.

_: دیشب خوابیدی؟

_: خواب؟ نه بابا. عین دیوونه ها تا صبح چارزانو نشستم رو تختم. مات جلومو نگاه کردم. یا خندیدم یا گریه کردم. باید بودی و مجنون واقعی رو میدیدی.

_: الان بهتر شدی؟

_: خوبم. تو خوبی؟

_: چی بگم؟ شما دو تا خوب بشین منم خوب میشم.

_: باور کن مهتاب هرچی بکشه حقشه. حقی که از من خورده چیزی نیست که با یکی دو روز حال خراب جبران بشه.

_: لابد تو هم نمی خوای به من بگی که چکار کرده.

_: نه عزیزم. هنوز نه. ولی قول میدم که بگم. به خاطر دل خودمم که شده باید بگم.

_: هی... باشه. ولی هنوزم میگم اگه ببخشی خیلی بهتره. این تنها چیزیه که ازت می خوام.

_: خیلی سخته بهاره. باور کن.

_: می دونم. ولی به خاطر من... حداقل سعی کن بهش فکر کنی. نبخشیدنت چیزی رو عوض نمی کنه نه؟

_: می تونم انتقام بگیرم. می تونم شکایت کنم. می تونم....

_: و می تونی ببخشی. میتی تحمل انتقامتو نداره. من نمی دونم چکار می کنی. ولی از پا درمیاد. بهش فکر کن. به خاطر من ببخش.

_: به خاطر تو بهش فکر می کنم. فقط به خاطر تو.

_: مرسی عزیزم.

_: قربونت برم.

_: دانشگاه میری؟

_: نه بابا خیلی خرابم. تو چی؟ می خوای ماشینو بیارم بدم بهت؟

_: نه. منم نمیرم. دارم میرم یه سر به میتی بزنم. راهی نیست.

_: پس من چی؟

_: نوبتی هم که باشه، نوبت میتیه.

_: تو میتی رو بیشتر از من دوست داری.

_: کیا جون، عزیزم، چقدر شما دو تا حسودین!!!! اوففففف باهم دعوا می کنین عین بچه ها میشین. منو بگو که تا حالا چقدر جلوی شما دو تا کوچولو بودم.

کیهان خندید و گفت: باشه عزیزم. هرجا دوست داری برو. فقط بدون که همیشه چشم براهتم.

_: مرسی!

 

حال میتی خیلی بد بود. حال عمه هم که مشغول پرستاری از او بود تعریفی نداشت. انگار همه غیر از بهاره می دانستند موضوع چیست.

بهاره هر جنگولک بازی ای بلد بود اجرا کرد تا لبخند به لب میتی بیاورد. اما فایده نداشت. غصه ی میتی فقط با یک کلام برطرف میشد. بخشش کیهان.

_: حاضرم به پاش بیفتم بهاره. دیگه دلم نمی خواد زنش بشم. چون می دونم ازم متنفره. فقط آرزو دارم منو ببخشه.

بهاره آهی کشید. خب پس اگر کیهان می بخشید، میتی کنار می کشید.

 

یک هفته طول کشید تا کیهان رضایت داد که یک بار دیگر با مهتاب روبرو بشود، بلکه بتواند از گناهش بگذرد. توی یک پارک قرار گذاشتند و به بهاره هم اجازه ی حضور ندادند. ولی یک قطره اشک بهاره پیش کیهان، او را نرم کرد. کیهان اجازه داد بهاره هم بیاید، به شرطی که از دور شاهد باشد و حرفهایشان را گوش ندهد.

باهم رفتند. مهتاب توی پارک منتظرشان بود. بهاره عقب کشید و اجازه داد حرفهایشان را بزنند. خیلی دورتر، جایی فقط می توانست آنها را ببیند، سه پایه و وسایل نقاشی اش را علم کرد و مشغول شد. برای اولین بار غرق در کارش نشد. چند لحظه یک بار سر می کشید و با نگرانی آنها را که به شدت بحث می کردند، می پایید. بلند می شدند، می نشستند، با حرکت سر و دست عصبانیتشان را نشان می دادند، ولی صدایشان به گوش بهاره نمی رسید. می ترسید کم کم این جدال بالا بگیرد و کار به زد و خورد بکشد. اما بعد از یکی دو ساعت بحث بی وقفه، کم کم هر دو آرام گرفتند. حالا کنار هم نشسته بودند و با خستگی به روبرویشان نگاه می کردند. دیگر حرف نمی زدند.

بهاره یواش یواش وسایلش را جمع کرد و به طرف آنها رفت. هر دو خسته از جنگ برگشته بودند. با دیدن او لبخند بر لبهایشان نشست. میتی کمی عقب کشید و به بهاره گفت: بیا بشین.

داشت جای کنار کیهان را به او تعارف می کرد. بهاره با ناباوری لبخند زد. وسط نشست و با شوق گفت: اگه شما دو تا خوشحال باشین، دیگه هیچی تو این دنیا نمی خوام!

کیهان خندید و گفت: الهی قربون دل کوچیکت برم من!

مهتاب گفت: قدیما اینقدر قربون صدقه بلد نبودی.

_: قدیما بهاره رو ندیده بودم.

بهاره گفت: تو رو خدا باز شروع نکنین. اصلاً هرچی بوده، گذشته. حتی دیگه دلم نمی خواد بدونم که موضوع چی بوده. فقط می خوام شما دوتا دیگه دعوا نکنین.

کیهان پرسید: واقعاً نمی خوای بدونی؟

_: نه واقعاً نمی خوام بدونم. میتی کار بدی کرده. به اشتباهش معترفه، تو هم بخشیدیش. برای چی به من بگین که دل چرکین بشم؟ من سردمه. هات چاکلت می خوام.

_: تو جون بخواه عشق من!

_: کیا اگه بازم اینو بگی می زنمت. جون تو نه گرمم می کنه، نه سیر. بریم سه تایی هات چاکلت بخوریم؟ شیرینی آشتی کنون؟

کیهان که ایستاده بود، وسایل بهاره را برداشت و گفت: بفرمایین بانو!

_: باید از میتی هم دعوت کنی.

_: البته. میتی خانم میشه دعوت منو به صرف هات چاکلت بپذیرین؟

مهتاب خندید و قبول کرد. فضای کافی شاپ گرم و دعوت کننده بود. سر یک میز نشستند، به گرمی گفتند و خندیدند و نوشیدند.

دو سه روز دیگر هم گذشت، تا روزی که مامان با شادی به بهاره گفت که برای مهتاب خواستگار می آید. بهاره از ته دل خوشحال شد. پس مهتاب واقعاً آرام گرفته بود و می خواست بالاخره گذشته را فراموش کند.

بهاره تا عصر دانشگاه بود. عصر با عجله خودش را به خانه رساند. دوش گرفت و لباس پوشید و آرایش کرد. همه رفته بودند. غروب بود که به خانه ی دایی رسید. دو خانواده در انتظار مهمانها بودند. پدر و مادرها خواهر برادر دیگری نداشتند. پدربزرگ مادربزرگها هم خیلی وقت بود که از دنیا رفته بودند. تنها خواهر و برادر بهاره و برادرها و زن برادرهای مهتاب بودند. بهاره بدون توجه به جمع به اتاق میتی رفت. مدتی در آغوش هم گریستند. خیلی خوشحال بود.

تا این که مهتاب با خنده گفت: نگاه کن چکار کردیم! کل آرایشمون از بین رفت. بشین اول یه دستی به صورت تو بکشم.

_: نه بابا عروس تویی. من دیر بیام تو اتاق، اتفاقی نمیفته.

مهتاب هنوز مشغول بود که مهمانها رسیدند. بهاره با عجله کمکش می کرد، تا ظاهرش هرچه بهتر شود. عمه با نگرانی دم اتاق آمد و پرسید: شما دو تا چکار می کنین؟ بیاین دیگه.

_: برو میتی جون. خوبه دیگه. خیلیم دلشون بخواد. بذار ببینم من چیکار کنم؟ سایه ی آبی خوبه به نظرت؟

_: نمی دونم. هرکار دوست داری بکن.

تمام تنش از اضطراب می لرزید. برعکس بهاره کاملاً آرام بود. با خونسردی مشغول ترکیب رنگها و آرایش شد. نیم ساعتی کارش طول کشید. بالاخره خوشحال و خرم از اتاق بیرون آمد تا با خواستگارها آشنا شود.

اما چه می دید؟!!!!! آنجا روی مبل دو نفره، مهتاب و کیهان کنار هم نشسته بودند. بهاره نفهمید چه شد. مثل عروسک خیمه شب بازی روی زمین افتاد. از ته دل جیغ می کشید و تمام وجودش می لرزید. کیهان طول مهمان خانه را با جهشی پیمود و روی زمین کنار او افتاد. شانه هایش را گرفت و در حالی که به شدت تکانش میداد، نعره زد: بهاره! آروم باش. بهاره... عزیزم.... بهاره... خواهش می کنم... بهارهههه

بهاره جا خورد. برای لحظه ای آرام گرفت. یک نفر یک قرص آرام بخش و یک لیوان آب زیر دهانش گرفت. مطیعانه آن را خورد و جیغهایش تبدیل به گریه شد. کیهان با یک حرکت او را از زمین بلند کرد و سر جایش برگشت. حالا بهاره جای مهتاب نشسته بود. با این تفاوت که سرش روی سینه ی کیهان بود. کیهان با یک دست در آغو شش گرفته بود و با دست دیگر نوازشش می کرد. و آرام آرام توی گوشش زمزمه ای محبت آمیز می گفت. گه گاه آرام موهایش را می بو سید.

بعد از نیم ساعت کم کم هوش و حواسش برمی گشت. گرچه بر اثر آرامبخش خواب آلود شده بود. اما تازه داشت وقایع دورش را درک می کرد. همه او را تماشا می کردند و هیچ کس چیزی نمی گفت. مگر گفتگویی ملایم با کناریشان. پس چرا هیچ کس اعتراضی نمی کرد؟ مهم نبود که کیهان تمام مدت او را در آغو ش گرفته است؟ شاید می ترسیدند دوباره حالش بد بشود. بد یا خوب، بهاره چنان ترسیده بود، که نمی خواست یک سانتیمتر از کیهان فاصله بگیرد. نگاهش دور مجلس چرخید. آماده بود در برابر کوچکترین اعتراضی دو دستی کیهان را بگیرد و نگذارد رهایش کند. دایی، پدر مهتاب لبخندی زد و پرسید: بهتر شدی عزیزم؟

بهاره سرش روی سینه ی کیهان جابجا کرد و گارد گرفت. دایی نگاهی به جمع کرد و پرسید: اجازه میدین؟ این مساله هرچی عقب بیفته بغرنج تر میشه.

همه تایید کردند. دایی دوباره رو به بهاره کرد و گفت: می خوام برات یه قصه تعریف کنم. قصه ی یه عشق قدیمی.

بهاره با بغض نگاهش کرد. نمی توانست حرف بزند. می ترسید بخواهند قانعش کنند که کیهان حق مهتاب است. ولی نه... او نمی گذاشت. کیهان این کار را نمی کرد.

دایی بعد از مکثی ادامه داد: نوزده سال پیش، وقتی مهتاب پونزده ساله و کیهان هفده ساله بودن، تو یه مهمونی خونوادگی باهم آشنا شدن. خیلی زود این آشنایی تبدیل به یه عشق آتشین شد. ما هیچ کدوم موافق نبودیم. هر دوشون خیلی بچه بودن. ولی نه ما تونستیم در مقابل اشکها و اعتصاب غذای مهتاب مقاومت کنیم، نه اونا در مقابل عربده کشی و از خونه رفتن کیهان. خیلی زود خلع سلاح شدیم و تو یه مجلس کوچیک به عقد هم دراومدن. عقدی که هیچ جا ثبت نشد. هنوز خیلی بچه بودن و ما مطمئن بودیم پشیمون میشن. همینطورم شد. سر دو ماه چنان دعوایی باهم کردن که کیهان داد زد تو دیگه زن من نیستی. درو بهم کوبید و رفت. مهتابم تا یه هفته به رختخواب افتاد. یکی دو ماه بعد بود که فهمیدیم حامله اس. تمام این مدت حالش بد بود و ما می گذاشتیم به حساب شکستش و پیگیری نمی کردیم. دائم گریه می کرد. افسرده بودتا بالاخره فهمیدیم دردش چیه. شرط عقل این بود که فوراً کیهان رو مطلع کنیم. اما مهتاب فقط گریه می کرد و می خواست از شر بچه و هر چیزی که به کیهان ربط داشت خلاص بشه. تنها کاری که تونستیم بکنیم این بود که به زور بچه رو نگه داریم. خواهرم بچه دار نمیشد. چند ماه آخر مهتاب رو برد شمال، تا وقتی که وضع حمل کرد. شناسنامه رو به اسم خواهرم گرفتیم. قدمت خوب بود که چند ماه بعد خواهرم بعد از بیست سال که از ازدواجش می گذشت، حامله شد و بهنوش و بهرام رو خدا بهش داد. تو هرروز عزیزتر شدی و مقاومت مهتاب هرروز بیشتر. حالا به خاطر علاقه ای که بهت داشت اجازه نمیداد که به کیهان بگیم. به شدت می ترسید که کیهان تو رو ببره. گناهی که کیهان فقط به خاطر تو و به سختی بخشید همین بود و چون از این گذشت، دوباره مهتاب بود و همون عشق قدیمی. وقتی باهم حرف زدن و لجبازیاشونو کنار گذاشتن، باورشون شد که هنوز همدیگه رو دوست دارن.

بهاره با ناباوری سر برداشت و کیهان را نگاه کرد. پس این بود دلیل آن علاقه ی بدون دلیل؟!

کیهان لبخندی پر مهر زد. خم شد و گونه اش را بوسید. به آرامی گفت: من بهت قول دادم که هر تصمیمی بخوام بگیرم باهات مشورت کنم. الانم درسته که مهتاب رو خیلی دوست دارم، ولی  حالا اینجا تو هم مدعی هستی. تا تو رضایت ندی، من هیچ تقاضایی نمی کنم.

بهاره به مهتاب نگاه کرد. برای اولین بار به چشمش، مثل یک مادر نگران آمد. دستهایش را با بی قراری بهم می فشرد و چشم از آن دو برنمی داشت. بهاره خنده اش گرفت. مهتاب؟ مادرش؟

همه با احتیاط لبخند زدند. عمه ی مهتاب، زنی که بهاره به عنوان مادر شناخته بود، با لبخند گفت: عزیز دلم مطمئن باش برای من هیچ وقت با بهنوش و بهرام فرق نداشتی.

بهاره بالاخره سر برداشت و گفت: می دونم.

مهتاب با بغض پرسید: منو می بخشی؟

_: می بخشم؟

نگاهش کرد. نگاهی طولانی. بالاخره از جا برخاست. به طرفش رفت و در آغوشش گرفت. بعد از چند دقیقه دست او را گرفت و با خود پیش کیهان برد. البته تنهایشان نگذاشت. به هر زحمتی بود، بین آنها خودش را جا داد و خوشحال به جمع لبخند زد. شایان دوربین به دست فوراً جلویش زانو زد و گفت: عمه خانم یه نگاه به لنز من بنداز.

_: خیلی بدجنسی شایان!

_: وقتی بابات همسن تو بود، دو ساله بودی. تو نمی تونی این سنی عمه باشی؟

_: نخیر نمی تونم. چون داداش بزرگ ندارم.

کیهان دست دور بازوی او انداخت و با خنده گفت: بگیر شایان بحث نکن.

بعد از کلی مسخره بازی شایان، مادر کیهان جلو آمد و پرسید: کیهان اجازه میدی منم نوه مو ببو سم، یا همه شو برای خودت می خوای؟

شایان دست و صورت روی شانه ی مادربزرگش گذاشت و به دروغ شروع به گریه کردن کرد. میان گریه غرغر کنان گفت: اگه عمه خانمو بیشتر از من دوست داشته باشین، من می دونم و اون.

کیهان گفت: بکش کنار. بهاره به اندازه ی هیجده سال لوس شدن از مامان بزرگ طلبکاره. حالا حالاها دیگه نوبت تو نمی رسه.

_: داشتیم عمو؟ داشتیم؟ یعنی تو منو به دخترت می فروشی؟

_: آره می فروشم.

_: عموووو؟

_: بکش کنار دستت به ناموس من نخوره!

_: ارزونی خودتون. کی خواست؟

_: خودم! رو تخم چشمام می ذارمش.

بهاره خندید و بازویش را فشرد. مهتاب گفت: تو از بابای منم بیشتر لوس می کنی.

_: باید قضای هیجده سال رو به جا بیارم یا نه؟ هنوز جگرم آتیش می گیره که انگشت مکیدنشو ندیدم. تاتی تاتی کردنشو. اولین بابا رو از زبونش نشنیدم. اولین روز مدرسه اش....

دایی مهتاب شانه اش را فشرد و گفت: اینجا همه بهت حق میدن. دخترت رو عین دختر خودم بزرگ کردم. از امشب مال خودت. می تونی ببریش.