X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آرد به دل پیغام وی (3)

دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:26 ق.ظ

سلام

بابا یکی بیاد افسار این الاغ الهام بانو رو بگیره!!! انگشتا و چشمام له شد!!!! حالا همه ی اینا به کنار وای به حالش اگر با این همه جفتک اندازی بازم آخر این داستان رو لوله کنه!! خودش کم بود، خرشم اضافه شد!!! آیییی انگشتامممم



صبح روز بعد بعد از کلاس سفالگری بهاره و فرزانه بیرون آمدند. هنوز نیم ساعتی تا کلاس قالی بافی وقت داشتند. هوا نسبتاً سرد بود. اما آفتاب مطبوعی می تابید. توی محوطه روی نیمکتی نشستند. بهاره تخته شاسی و کاغذی بیرون کشید و مشغول طراحی از درخت روبرویش شد. فرزانه گفت: می خوام برم بوفه کیک و آبمیوه بگیرم. تو چیزی می خوری؟

بهاره بدون این که نگاهش را از کارش برگیرد، گفت: نه ممنون. من که رژیمم. تو هم اینقد نخور.

_: واسه لج تو هم که شده می خورم. آخه این هیکل نیم وجبی تو چی داره که رژیم می گیری؟

_: باید برم زیر پنجاه.

_: منم باید برم زیر هفتاد! فکر کردی ککم می گزه؟ اصلاً کی گفته اینقد لاغر مردنی قشنگه؟

_: میتی میگه خیلی گامبو شدم.

_: میتی میگه میتی میگه! مگه حرف میتی وحی منزله که ردخور نداره؟ تو بدون اجازه ی میتی آب نمی خوری؟

بهاره با ناراحتی نگاهی به او انداخت. بعد دوباره سر بزیر انداخت و گفت: نه. خودمم دلم می خواد از پنجاه کیلو کمتر باشم. البته الان رسیدم به پنجاه.

_: پوففففف! هی عشقت داره از این طرف میاد. من برم مزاحم گفتگوی عاشقانه تون نباشم.

_: عشقم؟!

جهت نگاه فرزانه را دنبال کرد و با دیدن استاد افروز با ناراحتی به کارش ادامه داد. استاد جلو آمد و سلام کرد. ظاهراً توجهش به آنچه که می کشید، جلب شده بود. بهاره با دلخوری جواب سلامش را داد. هرچند از او دلخور نبود. ناراحتی اش از میتی بود که عشقش را محکوم می کرد. از فرزانه بود که سرسپردگی به میتی را اشتباه می دانست. از خودش بود که این روزها نمی فهمید چه کاری درست است و چه کاری غلط.

استاد کنارش ایستاد. دست روی پشتی نیمکت گذاشت و در حالی که ظاهراً به دقت کارش را تماشا می کرد، پرسید: دیشب چی شد؟

_: دعوام کرد. چی باید میشد؟

_: خونوادتم می دونن؟

_: گفت اگه تکرار بشه بهشون میگه.

قلم را با عصبانیت روی کاغذ کشید. وسط طرح زیبایش خط پررنگ و کلفتی انداخت. بعد دوباره آرام ادامه داد.

_: باید می گفتی بیاد تو. داشتیم در مورد طرحها بحث می کردیم. شایانم اونجا بود. یه بحث کاملاً رسمی و کاری. قرار عاشقانه ی دو نفره که نبود!

_: به خاطر شایانم کلی دعوام می کرد. میگه یکی کم بود، با دو نفر رفتی.

_: ای بابا. باید امضا بدم که هیچ نظر سوئی بهت ندارم؟ اگه راضی میشه میدم! اصلاً یه بار قرار بذار من می خوام باهاش حرف بزنم. چرا یه مساله ی ساده رو اینقد گنده اش کرده؟

_: بی خیال. اون نمی خواد در موردش حرف بزنه. مار گزیده است و از ریسمان سیاه و سفید می ترسه. جای بحث نداره.

استاد مدادش را گرفت. روی طرحش خم شد و گفت: تو که اینو خرابش کردی، پس بذار همینجا بنویسم. این آدرس یه گالریه که با چند تا از دوستام اونجا کار می کنیم. معمولاً بعدازظهرا اونجام. اینم شماره ی موبایل و خونمه. کاری داشتی زنگ بزن. و اگه این میتی خانمت حاضر نیست با من حرف بزنه، آدرس گالری و شماره تلفن منو بهش نده!

استاد قلم را روی کاغذ رها کرد و رفت. بهاره با ناراحتی به آدرس چشم دوخت. دلش نمی خواست برود. چرا همه ی مسائل اینقدر پیچیده شده بود؟ چقدر روز اول این داستان قشنگ و رویایی به نظر می رسید! فکر می کرد اگر استاد هم متقابلاً به او علاقمند شود، دیگر کوه هم جلودارشان نیست. خیلی راحت بهم می رسند و همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود. اما الان...

فرزانه با کیک و آبمیوه برگشت و خودش را روی نیمکت انداخت. بهاره به آرامی ساعدش را روی نوشته های استاد گذاشت.

_: هی چته؟ عشقولیت چی بهت گفته که پته هات غرق شده؟

_: فرزانه نمیشه تو ضرب المثل مصرف نکنی؟

_: چطور مگه؟

_: اون کشتی بود که غرق میشد!

_: هان. یعنی پته غرق نمیشه؟

_: پته رو می ریزن رو آب.

_: خب هر دوتاش آب و دریا و اینا داره دیگه! حالا به جای حرف عوض کردن، زود بریز بیرون ببینم چی بهت گفته اینجوری رفتی تو هم؟

_: هیچی بابا. نقاشی مو دید، خیلی دعوام کرد. گفت تو هزار سال دیگه ام هیچی نمیشی.

_: دروغ نگو. اون که سر کلاس گفت از همه بهتر کشیدی.

_: به خاطر همون ازم توقع داره. میگه تکلیفامو درست نمی کشم و سر کلاسشم فقط دارم مداد می تراشم و بازی می کنم.

_: دروغ میگه؟

_: نه بابا. من اعصاب ندارم. می خوام بکشمش.

_: جدی دیگه دوسش نداری؟!!

_: باز شروع نکن فری. بهت میگم اعصاب ندارم!

_: خیلی خب بابا. تو هم شلوغش کردی. بیا بریم. الان کلاس شروع میشه.

_: امدم.

بعد از دانشگاه به دیدن میتی رفت. میتی اتفاقاً سرش خلوت بود و مثل همیشه با روی باز پذیرایش شد. بهاره خودش را روی صندلی انداخت و گفت: میتی کاش دیشب خودت میومدی می دیدی. بحث ما کاملاً کاری و جدی بود.

چهره ی مهتاب سخت شد و گفت: باز شروع نکن.

_: تو باید بشنوی. اگه متهمم بودم حق دفاع داشتم. دارم میگم ما باهم قراری نداشتیم. اصلاً خلوت عاشقانه ای نبود که تو اینطوری جوش آوردی.

_: می خوای بگی خیلی اتفاقی شد که تو کافی شاپ رسیدین بهم. بله؟ منم باور کنم؟

_: نه. من داشتم تو بارون می دویدم.

_: کنار خیابون؟ تو کی می خوای بزرگ شی؟

_: خواهش می کنم میتی. بذار حرفمو بزنم. کیا با ماشین جلوم وایساد. دعوام کرد و گفت سوار شم. لباسام خیس شده بود. داشتم از سرما می لرزیدم. گفت یه هات چاکلت بخوری گرم میشی. رفتیم. برادرزادش زنگ زد کارش داشت. چند تا طرح پرینت کرده بود که می خواست براش بیاره. اونم گفت بیاد اونجا. داشتیم در مورد طرحا حرف می زدیم که تو رسیدی.

_: طرحا اینقدر خنده دار بودن که اون پسره داشت ریسه می رفت؟

_: نه برادرزادش خیلی شوخه. باور کن من هیچ علاقه ای به اون ندارم.

_: نه بابا. می خوای اونم دوست داشته باش. من این حرفا حالیم نمیشه.

_: اون فقط می خواد برادرم باشه. همین.

_: لازم نکرده. خودت برادر داری.

_: باشه. هرچی تو بگی.

از جا برخاست که برود. میتی جلو آمد و دست روی بازویش گذاشت. با مهربانی گفت: عزیز من، من فقط نگرانم. همین. بهش بگو اگه واقعاً بهت علاقه داره، با خونوادش بیان خواستگاریت. اون وقت رسماً تحقیق می کنیم ببینیم چه جور آدمایی هستن، کین؟ چین؟

_: آخه میتی جونم اون که نمی خواد بیاد خواستگاریم. میگه تو مثل خواهرمی.

مهتاب با دلخوری رو گرداند و گفت: یعنی فقط موش و گربه بازیه! باور نکن عزیز دلم.

_: من مراقب خودم هستم. برای بار هزارم بهت قول میدم.

_: قول میدی دیگه باهاش قرار نذاری؟

_: من تا حالاشم باهاش قرار نذاشتم. چرا اذیت می کنی؟

_: باشه. من دیگه هیچی نمی گم. حالا کجا؟ بشین کارم تموم بشه می رسونمت.

_: نه. می خوام قدم بزنم.

غرق فکر به طرف خانه راه افتاد. حدود یک ساعت پیاده روی در پیش داشت. مهم نبود. می خواست فکر کند. آدرس گالری را به خاطر داشت. بیست دقیقه ای راه رفته بود که متوجه شد، در همان خیابان است. به طرز وسوسه انگیزی نزدیک بود. آهی کشید. با خود گفت: فقط یه سری می زنم. می خوام گالری رو تماشا کنم. یه کمی هم باهاش حرف بزنم. کاش می دونستم باید با کی حرف بزنم!

کوچه را پیدا کرد. کمی توی کوچه پس کوچه ها گشت تا بالاخره تابلوی گالری را دید. یک خانه ی قدیمی کوچک بود. از در باز نگاهی به حیاط انداخت. حیاط مربع کوچک با حوض و باغچه ی باصفا.

صدای زیبای زنی از پشت سرش گفت: با کی کار داشتین؟

برگشت. یک زن خوش قیافه ی سی و چند ساله با مانتو کرم و روسری قرمز بود. چند لحظه نگاهش کرد. فکر کرد برگردد و وانمود کند از آنجا رد می شده و فقط کنجکاو شده است. اما بعد از مکثی گفت: با آقای افروز کار داشتم.

_: اوه افروز! بله. بفرمایید. بذار ببینم تو خواهرشی؟

_: من... نه... شاگردشونم.

_: ولی قیافت خیلی بهش شبیهه.

_: بله بچه ها میگن.

از حیاط گذشتند و وارد یک راهروی باریک شدند که به هال مربعی می رسید. سمت راست در چهار لنگه ای با شیشه های رنگین مهمانخانه را از هال جدا می کرد. سمت چپ هم در اتاق کوچکی بود که مثل مهمانخانه پنجره ی رو به حیاط داشت. روبرو هم در آشپزخانه و حمام و یک اتاق خواب دیگر بود. هال از نورگیری شیشه ای که وسط سقف تعبیه شده بود، نور می گرفت.  فضای خانه جمع و جور و بسیار صمیمی بود.

درها همه باز بود. بهاره وسط هال ایستاده بود و به همه جا سرک می کشید. تقریباً تمام دیوارها با تابلوهای نقاشی پوشیده شده بود. اینجا و آنجا هم نقاشها مشغول بودند. کنار هال یک مرد جوان با موهای فرفری بلند و ریش پروفسوری مشغول طراحی از دختری زیبا با هفتاد قلم آرایش بود که روی چهارپایه ای روبروی نقاش نشسته بود. بهاره با احتیاط وارد اتاق سمت چپ شد. یک نفر داشت روی در کمد دسته گلی را با رنگ اکریلیک می کشید. یک نفر دیگر هم کنار او ایستاده بود و نظر میداد. گاهی خودش هم قلمی میزد.

زنی که اول همراه بهاره شده بود، وارد اتاق شد و گفت: تو اینجایی؟ کیهان تو مهمونخونه اس. بیا بریم.

_: بله چشم.

به دنبال او به هال برگشت. کیهان از مهمانخانه بیرون آمد. با دیدن بهاره چهره اش شکفت. با خوشحالی جلو آمد و گفت: به سلام آبجی خانم گل من! صفا آوردین!

زن پرسید: خواهرته؟

کیهان بدون تردید گفت: بله.

زن با تعجب از بهاره پرسید: پس چرا میگی خواهرش نیستی؟

یک زن تپل بامزه با یک فنجان چای و یک شیرینی از آشپزخانه بیرون آمد. خندان ساعدش را روی شانه ی زن اول گذاشت و گفت: فخری جون آخه این سوال کردن داره؟ قیافه هاشون کپی همه! به چی شک کردی آخه؟ خدا عقلیت بده. از منم می پرسیدی بهت می گفتم.

کیهان خندید. سری تکان داد و رو به بهاره گفت: بیا اینجا.

توی مهمانخانه یک دست مبل تمام پارچه ی قدیمی بود. روی یکی از مبلها مردی نشسته بود و مجله می خواند. روی مبل دیگر زنی نشسته بود و با مدادرنگی طرح گلدان روی میز را می کشید.

سمت راست کنار پنجره بوم و سه پایه و بساط رنگ و روغن به راه بود. کیهان جلوی بوم نشست و مشغول کارش شد. بهاره کنارش ایستاد و با لذت مشغول تماشا شد. داشت درختهای حیاط و نور قشنگ آفتاب را که لابلای آنها می تابید را می کشید.

درحالی که با مهارت قلم میزد، گفت: خیلی خوش اومدی.

_: ممنون. چه جای قشنگیه!

_: آره. دنج و با صفاست.

_: دو وجب جا ولی کلی منظره برای کشیدن داره.

_: واقعاً. امروز نسبتاً شلوغه. ولی گاهی وقتا فقط خودمونیم. هرکسی هم مشغول کار خودشه. آی حال میده سکوت و نقاشی.

_: خودتون یعنی کی؟ اصلاً اینجا مال کیه؟

_: خودمون یعنی من و فخری و کورش و کتایون. تو دانشگاه هنر تهران باهم بودیم. خونه مال پدربزرگ فخری بوده. الان رسیده به پدرش. من و کورشم گردنمون از مو باریکتر اجاره شو میدیم!

خندید. بهاره پرسید: چرا کتایون نمیده؟

_: کتایون خواهر کورشه. فخری هم که صاحب خونه اس.

نگاهی به او کرد و گفت: چرا سر پا؟ یه صندلی پیدا کن بیار بشین.

بهاره کنارش تو قاب پنجره نشست و گفت: همینجا خوبه. جلوی دیدتونو که نمی گیرم؟

_: نه ابداً. راحت باش.

بهاره به دیوار تکیه داد و باز به تماشای کار او سرگرم شد. بعد از چند دقیقه سکوت بدون مقدمه پرسید: همتون مجردین؟

_: نه کورش زن داره. کتایونم عقد کرده. دارای کارای اقامتشو درست می کنه بره پیش شوهرش. فخری هم جدا شده.

از شنیدن جمله ی آخرش، حسی ناخوشایند به گلوی بهاره چنگ انداخت. سر بلند کرد. فخری دم در مهمانخانه ایستاده بود و با کسی که بهاره نمی دید حرف می زد. گاهی صدای لطیف خنده اش بلند میشد. خوشگل و خوش ادا بود. پوست سفید و لبهای ظریف و سرخی داشت. بهاره سر به زیر انداخت. نگاهی تلخ به پوست پررنگ دستهایش انداخت.

_: به چی فکر می کنی؟

_: به این چقدر سیاهم.

_: بده یا خوبه؟

_: قشنگ که نیست.

_: توهین نکن. ببین. درست همرنگ دست منه!

_: برای یه مرد که مهم نیست. خیلیم قشنگه.

_: بهاره تو از چی ناراحتی؟

_: هیچی.

سر به زیر انداخته بود و سعی می کرد بغض نکند. چرا فخری اینقدر خوشگل بود؟

_: بهاره؟

_: بله؟

_: با داداشت رو راست باش.

نگاهش کرد. خدایا چقدر دوستش داشت. دوباره سر به زیر انداخت. جویده جویده گفت: کیا... من...

چون ادامه نداد، کیهان با آرامش گفت: اسمم کیهانه.

_: می دونم. من عادت بدی دارم. همه ی اسما رو کوچیک می کنم. الانم اصلاً نمی خواستم اسم ببرم. از دهنم پرید. معذرت می خوام. شما خیلی از من بزرگترین.

_: چرا شعر و ور میگی بچه؟ چه فرقی می کنه چی صدام کنی؟ اصلاً همون کیا خوبه. جواب منو ندادی.

همان موقع فخری به طرف آنها آمد. بهاره از ناراحتی چهره درهم کشید و سر به زیر انداخت. دستهایش بی اختیار مشت شدند. فخری کنار کیهان ایستاد و با لحنی تحسین آمیز گفت: این نورها رو عالی میکشی.

_: چوبکاری می فرمایید. این هنوز زیر کاره.

_: به هرحال در استاد بودن شما شکی نیست.

_: چی می خوای فخری؟ سلام روستایی بی طمع نیست!

_: اااا تو هم که نمیشه سرتو شیره مالید!

_: برو سر اصل مطلب.

_: یه شاگرد پولدار دارم ولی تا عید وقت ندارم باهاش کار کنم. اگه بهش نه بگم کلاً می پره، حیفه! این چند ماه رو تو باهاش کار می کنی تا بعد از عید که من وقت کنم؟

_: نوچ! شرمنده فرصت ندارم.

_: کیهاااان!

کیهان را با چنان عشوه ای گفت که بهاره داشت بالا می آورد!

کیهان نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت: وقت ندارم.

_: خیلی پولداره.

_: خب باشه. به کتایون بگو.

_: من قول تو رو بهش دادم.

_: بدون این که با من حرف بزنی؟

_: تو دنبال شاگرد خصوصی می گشتی دیگه.

_: من؟ اول تابستون یه حرفی زده بودم. چه ربطی به الان داره؟

_: این حرف آخرته؟

_: البته.

_: باشه.

این را گفت و دور شد. کیهان بدون این که نگاهش را از کارش برگیرد، از بهاره پرسید: از فخری خوشت نمیاد؟

_: باید خوشم بیاد؟

_: نه. اتفاقاً مجبور نیستی. نگران نباش. اگر یه روز بخوام تصمیم جدی ای بگیرم حتماً باهات مشورت می کنم.

بهاره به تندی پرسید: به من چه ربطی داره؟

_: تو خواهرمی دیگه! نیستی؟ من که خواهر دیگه ای ندارم.

از جا برخاست و با غم گفت: شمام خیلی شلوغش کردین.

_: من یا تو که به همه چی گیر میدی؟ اصلاً فراموشش کن. یه سری به آشپزخونه بزن، از خودت پذیرایی کن. خیلی حسش بود برای منم چایی بیار. اگه منتظری داداش بزرگه پاشه ازت پذیرایی کنه کور خوندی!

بهاره تبسمی کرد و بیرون رفت. با دو فنجان چای برگشت. دوباره تو قاب پنجره نشست. تخته شاسی و کاغذی حاضر کرد و مشغول کشیدن منظره ی حیاط شد.

خورشید داشت غروب می کرد، که کیهان جمع کرد و گفت: بریم.

_: مزاحم نمیشم.

_: چرت و پرت نگو.

کنار ماشینش ایستادند. کیهان در حال باز کردن در گفت: به خاطر میتی خانم عقب بشین عذاب وجدان نگیری!

بهاره با لبخندی تشکر آمیز پشت سرش نشست. کیهان کمربندش را بست. آینه را میزان کرد و با خنده پرسید: اینقد ازش می ترسی؟

_: فقط ترس نیست. میتی همه ی زندگی منه. تا حالا باهام دعوا نکرده بود. ولی الان...

_: گفتی مار گزیده اس. معلومه بدجوری نارو خورده که حتی حاضر نیست با من روبرو بشه ببینه من مار نیستم!

_: آره. تا حالا حتی حرفشم نزده بود. الانم نمیگه چی شده. فقط میگه قصه ی تلخی بوده. عاشق شدیم. دعوامون شد. تموم شد. این کل قصه شه که همه ی مردا رو خطرناک کرده.

_: مسخره است!

بهاره به عقب تکیه داد و با ناراحتی گفت: آره.

_: حالا کجا تشریف می برین خانم؟

بهاره توی آینه نگاهش کرد. اگر تردیدی هم داشت، با همان یک نگاه برطرف شد. آدرس خانه را داد و غرق افکار خودش شد.

نزدیک در خانه توقف کرد. بهاره گفت: خیلی متشکرم. زحمت کشیدین.

_: بهاره؟

_: بله؟

_: تمومش کن.

_: چشم.

_: برو به سلامت.

_: ممنون. خداحافظ.

پیاده شد. با دیدن ماشین مهتاب خیس عرق شد. به سرعت کلید را توی در چرخاند و وارد خانه شد. مهتاب توی هال پیش مادر بهاره نشسته بود.

بهاره با ترس سلام کرد. برعکس انتظارش هر دو با خوشرویی جواب دادند. این بار با تعجب جلو رفت و پرسید: چیزی شده؟

مامان گفت: نه. چی باید بشه؟ مهتاب اومده تو رو ببینه.

بهاره آب دهانش به سختی قورت داد. نگاهی به مهتاب انداخت و گفت: من که بعدازظهر اونجا بودم.

_: تو چت شده بهاره؟ حالت خوب نیست؟

_: چرا مامان خوبم. میرم لباسمو عوض کنم.

به سرعت از اتاق بیرون رفت. دو سه مشت آب به صورت گر گرفته اش پاشید تا کمی آرام گرفت. لباس که عوض کرد، مهتاب وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.

بهاره با ناراحتی مشغول مرتب کردن وسایلش شد. مهتاب گفت: نیومدم تنبیهت کنم. دلم برات تنگ شده بهاره. از این یارو دلخورم که تو رو از من گرفته. هنوز خیلی زوده. خیلی زود.

_: پس بگو حسودی می کنی!

_: نگرانتم هستم.

_: چرا باهاش روبرو نمیشی؟

_: دلم نمی خواد. نمی خوام باور کنم که اومده تو رو ببره.

_: کی گفته می خواد منو ببره؟ به شدت بهم میگه خواهر کوچولو. من مطمئنم اختلاف سنی ما هیچ وقت مشکلی پیش نمیاره. ما باهم تفاهم داریم. همدیگه رو دوست دارین. حالا چه اصراری داره بگه من تو رو مثل خواهرم دوست دارم، نمی فهمم.

_: شاید یکی دیگه رو دوست داره.

_: نه. فکر نمی کنم. نگاهش اون جوری نیست. ولی حتماً یه مشکلی داره.

_: داره بازیت میده بهاره.

_: اگه بهم قولی داده بود، داشت بازیم میداد، حالا که قولی نداده هم داره بازیم میده؟

_: داره وابسته ات می کنه.

_: وابسته؟ میتی من میمیرم براش! اونم از همون روز اول! چه ربطی به الان داره؟

_: نمی بینی که داری بدتر میشی؟

_: نخیر خیلیم بهتر میشم. تازه دارم به تعادل می رسم. به شرطی که اینقدر رو اعصابم پیاده روی نکنی. من هیچی جز یه دوستی صادقانه ازش نمی خوام.

_: خودت داری میگی صادقانه، از کجا معلوم که راست بگه؟

_: از کجا معلوم که دروغ بگه؟ میتی تو رو خدا دست از سرم بردار. من می تونم مراقب خودم باشم.

_: به هر حال رو کمک من همیشه حساب کن. البته که می کنم. تو بهترین دوست منی.

_: من یا اون؟

_: اینقدر جبهه نگیر میتی. هر دوتون. اصلاً چه ربطی داره؟

_: نمی دونم. می ترسم. این روزا از همه چی می ترسم.

بهاره کنارش لب تخت نشست. دست دور بازوهایش انداخت و سرش را روی شانه اش گذاشت. میتی آهی کشید و در سکوت به پیش پایش چشم دوخت.