X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (1)

پنج‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:16 ق.ظ

سلام

خوب هستین انشااله؟ منم خوبم. خدا رو شکر.

میگم نه به اون وقتایی که کفگیرمون می خوره به ته دیگ و یه دونه برنج ناقابلم به زور توش پیدا میشه، نه به این داستان که عینهو سلطان جنگل بهم حمله کرده و اجازه ی نفس کشیدنم نمیده!!! هرچی میگم بذار من اول تکلیف قبلی رو مشخص کنم بعد بیام سراغت، حالیش نمیشه! الهام بانو سوار بر خر مراد آی رو مخ نداشتم یورتمه سواری می کنه! حالا خدا کنه نتیجه واقعاً به اون مهیجی ای که این میگه در بیاد، والا من می دونم و الهام بانوی خر سوار!


پ.ن در مورد اسمم تفالی زدم به دیوان حافظ و چون شعر کاملاً زبان حال داستان دراومد مجبور شدم مناسبترین عبارتشو جدا کنم و بزنم تیتر داستان! حالا یه جورایی به اسم داستان بودن نمیخوره. ولی ضرب آهنگشو خیلی دوست دارم. شعر رو ببینین. مرده ی این دامبل و دیمبلشم 



آرد به دل پیغام وی

 

بهاره با شوق زاید الوصفی از دروازه ی دانشگاه گذشت. اول مهر بود، اولین روز دانشگاه. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. وقتی چشم باز کرد، بهترین دوستش فرزانه را دید. فرزانه با نگرانی پرسید: کجایی دختر؟ معلوم هست؟

بهاره با لبخند گفت: علیک سلام!

_: سلام! ساعت خواب! استاد سر کلاسه!

_: چی؟!!!!!

_: مردم از خجالت تا اجازه گرفتم بیام بیرون، ببینم تو کجایی!

بهاره نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: ای لعنت بر پدر جد شیطون! این ساعت چرا خوابیده؟

_: بسه دیگه بیا بریم.

_: استاد خیلی وقته اومده؟

_: نه بابا. الان اومد. داره حضور غیاب می کنه. بدو.

_: دارم میام دیگه! چرا دستمو می کشی؟ ولم کن فری.

_: صد و بیست و هفت بار بهت گفتم خوشم نمیاد بهم بگی فری.

_: آخه عجله داریم. فرصت نیست من سه سیلاب اسمتو بگم!

_: بانمک بدو بیا.

_: میگم فری استاده پیره؟ جوونه؟ زنه؟ مرده؟ ترسناکه؟

_: یه مرد جوون خوش تیپ. یه جورایی شبیه توئه.

_: اه؟!!! به همین خوش تیپی؟

_: یکی از بچه ها تو رو روز انتخاب واحد با من دیده بود. برگشته میگه این استاد شبیه اون دوستت نیست؟ دیدم راست میگه. مثل تو پوستش سبزه اس، چشماشم سبز یشمی، موهاشم سیاه و مجعده.

_: حالا نه این که تو ناف اروپا هستیم، موی سیاه و پوست تیره قحطیه! ای بابا!

هنوز جمله اش تمام نشده بود که فرزانه در کلاس را باز کرد و ضمن عذرخواهی و کسب اجازه از استاد وارد شد. بهاره تو قاب در ایستاد و نگاهش روی استاد قفل شد. نفهمید به استاد شباهتی دارد یا نه؟ متوجه نشد که استاد توضیح داد که چون جلسه ی اولش است، به خاطر تاخیرش او را می بخشد. اگر فرزانه به شدت او را به طرف صندلیها نمی کشید، تا ابد همان جا می ایستاد.

بهاره تا به حال به عشق در یک نگاه اعتقادی نداشت. اصلاً اهمیتی به عشق و عاشقی نمی داد. با داشتن خانواده ای مهربان و اقوام و دوستان خوب، احساس کمبودی نمی کرد که گرد این بازیها بگردد. دو سه سال اخیر هم که فکر و ذکرش ورود به دانشگاه بود. ولی حالا...

فرزانه کشان کشان او را برد و کنار خودش نشاند. دانشجوی پشت سرشان کمی خودش را جلو کشید و پرسید: استاد احیاناً برادر شما نیست؟

بهاره گیج و منگ نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت: نه. واقعاً به من شبیهه؟

_: یه جورایی آره.

فرزانه گفت: استاد با توئه.

بهاره دوباره رو به استاد کرد. استاد نزدیک او ایستاده بود. دفتر حضور و غیاب دستش بود. پرسید: شما خانمِ؟

_: بهاره برومند.

_: بله متشکرم.

استاد برگشت. نگاهی اجمالی به جمع انداخت و گفت: خیلی از شما سابقه ی طراحی دارین. ولی به هر حال بعضیام تو عمرشون خط نکشیدن. بنابراین از اول شروع می کنیم با خط راست. شروع کنین.

همهمه ی ملایمی کلاس را پر کرد. همه مشغول آماده کردن وسایلشان شدند. بهاره خم شد و از فرزانه پرسید: اسمش چیه؟

_: کیهان افروز. مگه یادت رفته؟

_: اسم خودمم یادم رفته!

_: دیوونه!

کاغذ و تخته شاسی را حاضر کرد. قلم را روی کاغذ گذاشت و به استاد چشم دوخت. غرق خیالات خودش شد. سعی می کرد با دیدی منتقدانه ببیند واقعاً چرا این طور دل باخته است.

استاد بین کلاس قدم میزد و به هرکدام از شاگردان توضیح یا تذکری می داد. به او که رسید، بهاره سر بلند کرد و نگاهش کرد.

_: خانم شما چرا کار نکردین؟

_: من؟ بله. چشم.

سر به زیر انداخت. نوک قلم را به کاغذ فشرد. استاد که رد شد، رهایش کرد. واقعاً چرا؟

بعد از نیم ساعت خط کشیدن، نوبت به طراحی مکعب رسید. همه مشغول بودند غیر از بهاره!

یک ساعت دیگر هم گذشت تا استاد ختم کلاس را اعلام کرد. همه برخاستند. استاد پشت میزش نشسته بود و چیزی می نوشت. دانشجویان یکی یکی رد می شدند و می رفتند. کلاس داشت خالی میشد. بهاره هنوز نشسته بود. فرزانه بازویش را کشید و گفت: پاشو دیگه! آبرو برام نذاشتی!

بین آخرین نفرات داشتند از کلاس خارج می شدند، که استاد گفت: شما خانمِ...

بهاره ایستاد. استاد نگاهی روی دفترش انداخت. بهاره پرسید: با منین استاد؟

اسمش را پیدا کرد. سر بلند کرد و گفت: خانم برومند درسته؟

بهاره بازویش را از دست فرزانه آزاد کرد و به طرف میز استاد رفت. گفت: بله درسته.

استاد تیکی کنار اسم او زد و گفت: میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟

بهاره در حالی که می کوشید لرزش صدایش آشکار نشود، گفت: خواهش می کنم استاد.

استاد نگاهی به فرزانه انداخت و گفت: زیاد طول نمی کشه.

فرزانه لبهایش را با زبان تر کرد. سری تکان داد و گفت: روزتون بخیر.

_: خداحافظ.

استاد صبر کرد تا فرزانه بیرون رفت. بعد سر بلند کرد و چشم در چشمان بهاره دوخت. با لحنی ملایم و مطمئن پرسید: خانم شما مشکلی دارین؟

بهاره با گیجی گفت: نه چه مشکلی؟

_: شما نه یه خط کشیدین، نه مکعب رو. شایدم سابقه ی طراحی دارین و نیازی به درسهای ابتدایی ندارین. بله؟

_: اومممم. بله... یعنی نمی دونم. قبلاً یه کمی کار کردم. ولی...

_: بذارین سوالمو یه جور دیگه مطرح کنم. من شاخ یا چیز عجیب دیگه ای دارم؟

بهاره تکانی خورد. با دستپاچگی گفت: نه استاد.

_: نمی تونم امیدوار باشم که به خاطر جمال و زیباییمه که شما یک ساعت و نیم، فقط به من خیره شدین.

_: راستش استاد...

_: راستش چی؟

_: بچه ها میگن من خیلی شبیه شمام.

_: چطور؟

_: خب... پوست تیره و چشمهای سبز و ...

_: برعکس شما منو یاد کسی میندازین که هیچ شباهتی به من نداره.

_: یاد کی استاد؟

_: فراموشش کنین. اینجا مهدکودک نیست. منم با کسی شوخی ندارم. لطفاً درستونو جدی بگیرین.

_: چشم استاد.

_: بفرمایید.

_: با اجازه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

بهاره با دلی لرزان از کلاس خارج شد. فرزانه با هیجان پرسید: چکارت داشت؟

بهاره با بی حالی گفت: می خواست بگه عاشقمه!

_: بی مزه!

_: خب گفت حواستو جمع کارت بکن. انتظار داشتی چی بگه روز اولی؟

_: من؟ یا تو که وقتی گفت کارت داره اول رنگت پرید، بعدم مثل لبو سرخ شدی؟

_: برو بابا. من اینقدر سیاهم که هیچ وقت سرخ نمیشم. قصه نساز.

_: به هر حال قیافت داد میزد که دستپاچه شدی!

_: خب معلومه. تو بودی هول نمی کردی؟

_: نه... چیه چرا این جوری نگام می کنی؟ من که طراحیامو کرده بودم. احتیاجی به توبیخ نبود.

بهاره شانه ای بالا انداخت. بعد از چند لحظه با لحنی که انگار با خودش حرف می زند، پرسید: فری به نظر تو خیلی خوش تیپه؟

_: ای... آره. بد که نیست. چیه بابا؟ ندید بدید!

_: نمی دونم.

_: تو پاک خل شدی! دختر هنوز روز اوله. اینجام فشن شو! اگه تو هرکی رو ببینی بخوای اینجوری دل ببازی که آخر هفته باید برم بستریت کنم!

_: باید با می تی حرف بزنم.

گوشی اش را درآورد. فرزانه دستش را کشید و گفت: خانم محترم، ما کلاس داریم. درد و دل با دختر دایی جون عزیزتونو بذارین برای عصر! طاقت بیار عزیز من.

بهاره شماره دو را فشرد و گفت: فقط چند لحظه. داریم میریم دیگه.

بعد از دو سه بوق، صدای گرم و مهربان مهتاب، دختر دایی  و عمه اش توی گوشش پیچید. مهتاب اگرچه شانزده سال از او بزرگتر بود، اما بهترین دوستش محسوب میشد.

_: سلام کوچولو. دانشگاه چه خبر؟

_: سلام میتی. حالت خوبه؟

_: آره. خوبم. تو چطوری؟ خیلی سرحال نیستی.

_: خوبم. کلاس طراحی تموم شده. داریم میریم کلاس سفالگری.

_: عالیه! خوش بگذره. اینقدرم هیجان به خرج نده. واسه قلب کوچولوت ضرر داره.

_: من کوچولو نیستم.

_: آوو! ببخشید یادم رفته بود که دختر دایی کوچولوم دیگه دانشجو شده و واسه خودش شخصیتی بهم زده. شرمنده ام سرکار خانوم!

_: کلاسم شروع شده باید برم. خداحافظ.

_: عصر بیا ببینمت. خداحافظ.