X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (9)

سه‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:40 ب.ظ

سلام

خوب هستین انشاالله؟ منم خوبم خدا رو شکر

اینم از این قسمت. به نظرتون تمومش کنم یا ادامه بدم؟ راستش دیگه نمی دونم چی بنویسم. اگه می خواین ادامه داشته باشه، ماجرا پیشنهاد بدین.


دیگه این که شما صفحه ی وبلاگمو درست می بینین؟ به دو تا از دوستام آدرس دادن، ولی روی مانیتور نسخه ی موبایل می بینن! یعنی شکل یه گوشی آیفون وسطشم نوشته ها. فکر کردم مال بروزرشونه. با کروم و فایرفاکس و اکسپلورر امتحان کردم مشکلی نداشت. نمی دونم اونا چی دارن. نظر شما چیه؟ اپرا و سفری و غیره دارین امتحان کنین؟ 

دیگه همین. ممنون از همراهی همیشگی تون 


مرجان با ناراحتی روی مبل جابجا شد. اعصابش متشنج بود و بیشتر حرفهای اطرافیان را نمی فهمید. مامان حدود بیست نفر از اقوام نزدیک را برای مراسم خواستگاری دعوت کرده بود. از خانواده ی یاشار هم هفت هشت نفر آمده بودند. هرکسی حرفی میزد.

این خواستگاری ربطی به خواستگاری قبلی او نداشت. وقتی که همسر سابقش بالاخره پذیرفته شد و اجازه یافت که به خواستگاری بیاید، همه باهم ده نفر هم نمی شدند. فضا سرد و سنگین بود و مرجان فقط آرزو می کرد مجلس قبل از این که به دعوا بکشد، تمام شود. اما این بار فرق می کرد. جمع سی نفره صمیمی و راحت بود. بیشتر به یک مهمانی خانوادگی می مانست تا مجلس خواستگاری. اما مرجان راحت نبود. تمام تنش از ترس می لرزید؛ از وحشت این که اشتباه کرده باشد و روزی مجبور شود بر این وصلت هم نقطه ی پایان بگذارد، قرار نداشت. نگاه پریشانش دور مجلس چرخید. لحظه ای روی صورت یاشار ثابت ماند. یاشار اشاره کرد: چی شده؟

اما مرجان جوابی نداد. سرش را پایین انداخت و به گلهای قالی خیره شد. یاشار هم پریشان به نظر می رسید. آیا واقعاً این طور بود؟

دایی بزرگش پرسید: مرجان خانم شما موافقین؟

نمی دانست با چه باید موافقت کند. سر بلند کرد. نگاه گنگی به دایی و پدرش انداخت. بالاخره صدای خودش را شنید که گرفته و ناآشنا می نمود: نظر شما برای من محترمه. هر طور صلاح می دونین.

_: ولی بالاخره... شرطی... حرفی...

مرجان سری به نفی تکان داد و سعی کرد حواسش را روی حرفهای دایی متمرکز کند. افکار پریشانش به شدت میل گریز داشتند. دایی مکثی کرد و چون جوابی نشنید، گفت: پس اگر همه موافق باشن، یه خطبه ی دو ماهه می خونیم تا وقتی مقدمات مجلس رسمی فراهم میشه، مشکلی نداشته باشن.

نگاهی به جمع انداخت و اجازه گرفت. مرجان رد نگاه دایی را دنبال کرد و روی یاشار ثابت ماند. یاشار آرام و مطمئن گفت: من موافقم.

دایی برگشت و پرسید: مرجان؟

مرجان سری تکان داد و باز گفت: هرجور صلاح می دونین.

خطبه خوانده شد و بازار تبریک و دیده بوسی گرم شد. مرجان گیج و سردرگم ایستاده بود. افکار منفی اش فقط به جدایی کشیده میشد و این که هنوز این وصلت هیچ جا ثبت نشده بود.

دستی دستش را فشرد. برگشت. یاشار بود. کِی آمده بود این طرف اتاق؟ ایستاده بودند. بالاخره همه نشستند. مرجان هم نشست. یاشار زیر گوشش پرسید: چی شده؟ پشیمون شدی؟

_: نه. نمی دونم.

_: آروم باش. هیچ اتفاقی نمیفته.

_: امیدوارم.

_: با تو ان.

مرجان سر بلند کرد. زیر لب پرسید: کی؟ چی؟

_: بابات. می پرسه با مهریه موافقی؟

مهریه چی بود؟ مگر فرقی هم می کرد؟ تضمینی برای خوشبختی که نبود. بار دیگر گفت: هر طور صلاح می دونین.

یک نفر خندید و گفت: چه عروس مصالحه جویی!

مرجان فکر کرد: از دعوا خسته ام. خدا رو شکر که درک نمی کنین.

 

بابا شام از بیرون سفارش داده بود. دور هم خوردند. دقایق تمام نشدنی بالاخره به آخر رسیدند. همه راهی شدند. توی پاگرد راه پله شلوغ شده بود. اقوام مرجان پایین می رفتند و خانواده ی یاشار بالا. مرجان به سه گوشه ی دیوار تکیه داده بود و سعی می کرد با لبخند خداحافظی کند. اما نمی توانست. لبخند بیش از چند لحظه روی لبش جفت نمیشد. کم کم همه رفتند. پدر و مادر مرجان هم به اتاق برگشتند و عروس و داماد را جلوی در تنها گذاشتند. هنوز سر و صدای مهمانها از بالا و پایین می آمد.

مرجان احساس ضعف می کرد. بیشتر توی سه گوشه ی دیوار فرو رفت. به یاشار نگاه نمی کرد. اما یاشار سرگشته و نگران، به او خیره شده بود. خواهر یاشار دو سه پله پایین آمد و به ترکی چیزی گفت. چهره ی یاشار باز شد و با خنده جوابش داد. توجه مرجان جلب شد. خواهر یاشار جمله ی دیگری گفت. یاشار در حالی که به پایین پله ها اشاره می کرد، جوابش داد.

مرجان پرسید: چی میگه؟

یاشار دست توی جیبش برد. کلید آپارتمانش را در آورد و درحالی که به طرف خواهرش پرت می کرد، گفت: چرند میگه!

با خنده به طرف او برگشت و گفت: اصلاً حقشه بقیه رو بفرستم تو، این یکی رو تو پاگرد نگه دارم، تا صبح یخ بزنه!

مرجان خندید و گفت: فکر نمی کنم یخ بزنه. سرمای تبریز با اینجا قابل مقایسه نیست.

_: سرمای کویر رو دست کم می گیری! تازه این که به خاطر کار شوهرش ساکن کیشه.

_: اووه! تابستون چه کار می کنه؟

_: امسال که شوهر بدبخت رو کاشت و دو ماه رفت تبریز!

_: تو طرفدار خواهرتی یا شوهرش؟

_: من طرفدار تعهد و عدالتم. مشکل تو چیه؟

_: من مشکلی ندارم.

_: چرا از سرشب تا حالا ماتم گرفتی؟ اصلاً انگار یه جای دیگه بودی. نه می شنیدی چی میگن، نه اهمیتی میدادی. ناسلامتی صحبت جنابعالی بود!

مرجان دوباره شل شد و به دیوار تکیه داد. یاشار دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برده بود و نگاهش می کرد. مرجان آرام گفت: می ترسم. خیلی می ترسم.

_: دیگه از چی می ترسی عزیز من؟ دست و پامم که بستن. کجا رو دارم برم؟

_: چه بند و بستی؟ نه سندی امضا شده، نه حرفی جدیه. به فرضم که شده بود، مگه یه اسم تو شناسنامه چی رو تضمین می کنه؟

_: تو قول و تعهد منو قبول نداری؟

_: چرا... ولی...

یاشار دستهایش را گرفت و پرسید: ولی چی؟

مرجان دستهای او را فشرد و پرسید: تنهام نمیذاری؟

_: هرجا برم باهام میای؟

مرجان با بغض گفت: آره.

_: جات نمی ذارم. قول میدم.

یاشار دستهای او را به لب برد و بوسید. مرجان سر به زیر انداخت. اشکهایش روی گونه هایش غلتید. یاشار با لحنی نوازش دهنده گفت: تو خسته ای. برو استراحت کن. آروم بخواب.

مرجان زیر لب شب بخیری گفت و به خانه برگشت.

 

دو ماه مثل برق و باد گذشت. مرجان اینقدر کار داشت که نه فرصت غصه خوردن داشت و نه فکر و خیال بیهوده. مسئولیتهای رئیس بخش یک طرف، برنامه های ازدواجش طرف دیگر. مجلس کوچکی گرفتند. همان شب هم عازم تبریز شدند و آنجا هم مجلسی مشابه را برگزار کردند. فقط سه روز تبریز بودند و چون یاشار بیش از این نمی توانست درس و کارش را رها کند، به خانه برگشتند.