نمای وبلاگ دلم تنهاست (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (8)

یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:45 ب.ظ

سلام

وهذا قسمت ثامن!


تا یک هفته مرجان سر سنگین بود. در واقع قهر نبود، اما اسم دکتر را به خاطر نمی آورد! می دانست اگر از خودش بپرسید، مسخره اش می کند. از مادرش هم نمی خواست بپرسد. خیلی بد بود، حالا که تقریباً نامزد شده بودند، اسمش را نداند! مشکل اینجا بود، فقط یک بار آن هم بار اولی که آمده بود، اسم کوچکش را شنیده بود، کوچکترین اهمیتی نداده بود و سریع فراموش کرده بود. این یک هفته داشت خودش را می کشت که یا به خاطر بیاورد و یا راه غیر مستقیمی برای کشف اسمش پیدا کند؛ اما هیچی به خاطرش نرسید.

در طول این مدت دکتر دو سه باری سر راهش دم در، در زده بود و چند دقیقه ای حرف زده بودند. اما هر دفعه بهانه ای داشت که وارد نشود. مرجان هم دیگر بالا نرفته بود.

 

آن شب دلش خیلی گرفته بود. از سر کار که برگشته بود، هیچ کس خانه نبود. تا عصر بیکار و بی حوصله استراحت کرده بود. بعد هم تصمیم گرفت شام درست کند. یک سوپ عالی با مقداری پیراشکی که برادرهایش خیلی دوست داشتند. عمداً زیاد درست کرد.

اهل خانه یکی یکی وارد شدند. پسرها مشغول دستبرد زدن بودند، که مامان پرسید: مطمئنی ما این همه می خوریم؟

البته از نظر پسرها اشکالی نداشت. حاضر بودند ظرف چند دقیقه همه را نابود کنند. اما مرجان بشقابی برداشت و در حالی که چند تا از پیراشکی ها را توی آن می چید، گفت: می خوام یه کم برای دکتر ببرم.

صورتش از شرم گل انداخته بود و به مامان نگاه نمی کرد. مامان با رضایت لبخندی زد و گفت: سوپم ببر.

و خودش مشغول ظرف کردن سوپ شد. مرجان با لبخند نگاهش کرد. این بار با کمال میل حاضر بود سوپ ببرد. بشقاب پیراشکی ها را روی ظرف سوپ گذاشت و از پله ها بالا رفت. ولی این بار با وجود پیراشکی ها واقعاً سخت بود که در بزند. ظرفها را روی پله های بام گذاشت و زنگ زد.

دکتر با خوشرویی در را باز کرد و گفت: سلام خانوم! قدم رنجه فرمودین!

_: سلام!

برگشت و غذا را برداشت. دکتر یک پیراشکی برداشت. در را باز کرد و در حالی که گاز میزد، گفت: بفرمایین.

مرجان با تردید قدمی تو گذاشت و پرسید: مزاحم نباشم؟

دکتر در را بست و نالید: خیلی! ولی مجبورم تحمل کنم. اینا چه خوشمزه اس! داشتم از گشنگی می مردم!

مرجان ظرفها را روی اپن گذاشت و گفت: نوش جان.

نگاهی به قاب خطها انداخت. ناگهان جرقه ای در ذهنش درخشید! امضای کارهایش. در حالی که با احتیاط به طرف یکی از قابها می رفت، پرسید: دکتر خطاطی رو کجا یاد گرفتی؟

دکتر بین مرجان و قاب خط ایستاد و گفت: خطاطی رو بذار کنار. من ازت گله دارم.

مرجان با ترس و تعجب پرسید: از من؟ چرا؟

_: تو از من خوشت نمیاد؟

_: اگه خوشم نمیومد که...

_: نه رک و راست بگو. خود من بیشتر برات اهمیت دارم یا رشته ی تحصیلیم؟

مرجان که گیج شده بود، گفت: من نمی فهمم.

دکتر از جلوی او کنار رفت و در حالی که پشت به او داشت، گفت: تو قبلاً از من خوشت نمیومد، الان چرا قبول کردی؟ به خاطر شغلم؟

به طرف او برگشت و با ناراحتی پرسید: بین دوست و آشناتون باعث افتخاره که شوهرت دکتر باشه؟

مرجان جا خورده بود. پریشان بود. احساس می کرد، زانوهایش دیگر تحمل وزنش را ندارند. لرزان به طرف اولین مبل رفت و نشست. با ناراحتی پرسید: آخه چی باعث شده اینطوری فکر کنی؟ کسی چیزی گفته؟

دکتر نزدیکش نشست و با عصبانیت گفت: لازم نیست کسی چیزی بگه. اگه اهالی ساختمون یا هرکس دیگه منو دکتر صدا می کنن، چون واقعاً در مرحله ی اول پزشکشونم. اشکالی هم نداره. ولی در مورد تو فرق می کنه. اینجوری احساس صمیمیت نمی کنم. فکر می کنم دلت می خواد با سِمَتم پز بدی. یا این که برات مهمتره شغل من چیه تا خودم کیَم! واقعاً تو زندگی خصوصی اهمیتی داره که من شغلم چیه یا تو چکاره ای؟

مرجان مثل کره ی تو آفتاب وا رفت. فقط توانست زیر لب بگوید: تو اشتباه می کنی.

_: اگه این طور باشه خوشحال میشم. لطفاً توضیح بده.

مرجان با خجالت برخاست. در حالی که دستهایش را بهم می مالید دوباره به طرف قاب خطها رفت. این بار نه به قصد پیدا کردن امضا. پشت به او گفت: دلیلش اینقدر مسخره اس که تا حالا نگفتم، چون می ترسیدم بهم بخندی.

_: حالا بگو بخندم. خیلی بهش احتیاج دارم. این فکر بدجوری این چند روزه آزارم داده.

ناگهان امضا را دید و اسم فراموش شده به خاطرش آمد. همانطور که چشم به امضای ظریف پای قاب دوخته بود، با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، گفت: یاشار من... تا حالا اسمتو نمی دونستم.

دکتر پشت سرش ایستاد و با تعجب پرسید: نمی دونستی؟

مرجان با خجالت دستی به صورتش کشید و گفت: نه یادم نبود. فقط یه بار شنیده بودم... یادم رفته بود. الان امضاتو دیدم یادم اومد.

دکتر با حیرت پرسید: نمیشد زودتر بگی؟

مرجان از کنارش دور شد. با ناراحتی نالید: آخه همش مسخرم می کنی! برادرام دیگه بدتر از تو! از مامانم نمیشد بپرسم. هزار تا فکر و خیال می کنه و متلک میگه. پوه!

روی مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. دکتر دست روی پشتی مبلش گذاشت و گفت: مرجان... من معذرت می خوام.

مرجان سرش را به عقب تکیه داد و بدون این که به او نگاه کند، گفت: تو گفتی منو می شناسی... چطور به این راحتی بهم تهمت زدی؟ یعنی اینقدر منو نشناختی که بفهمی اگه شغل تو برام مهم بود، همون اول بله رو میدادم، نه بعد از آشنایی؟ جهت اطلاعتون شغلت اصلاً منو خوشحال نمی کنه. شغلی که یک دنیا مسئولیت داره، گرفتاری داره، درس خوندن داره، ساعت نداره و تا سالها درآمدی نداره.

دکتر نشست و گفت: حق با توئه. این چند وقت اعصابم خیلی بهم ریخته اس. کار دارم. تنهاییم اذیتم می کنه. میشینم یه مشت فکر و خیال الکی می کنم. می ترسم از دستت بدم.

_: میشه تمومش کنیم؟ من تحمل دعوا رو ندارم. فکر می کنم زیر پام خالی شده. می ترسم.

دکتر از جا برخاست و به طرف آشپزخانه رفت. خنده ی تلخی کرد و گفت: تو از من می ترسی، من از تو می ترسم. در واقع هر دو مون از تنهایی می ترسیم! آدمیزاد موجود مزخرفیه!

دستی به ظرف سوپ زد و گفت: بیا قبل از این که سردتر از این بشه، بخوریم.

بشقابها را روی اپن چید. یک قوطی سس کنارش گذاشت. مرجان صندلی را پیش کشید و نشست.

_: یاشار یعنی چی؟

_: پاینده.

_: فارسیه؟

_: نه ترکی.

_: تو خونه ترکی حرف می زنین؟

_: آره.

_: لحجه نداری.

_: من پونزده ساله دربدرم. لحجم کجا بود؟ البته هنوزم با خونوادم که حرف می زنم با لحجه حرف می زنم. ترکی رو با لحجه ی شیرازی حرف نمی زنم.

مرجان خندید و پرسید: حالا چرا شیرازی؟

_: دوره ی عمومی شیراز بودم. 9 سال. بعد دو سال طرح کذاییم بود. دو سال پشت کنکور تخصص بودم. یه سالش خونه بودم. یه سالش تهران پیش پسر عموم. تا قبول شدم و دو ساله در خدمت شمام. جمع کن ببین چند سال میشه!

_: اگه می دونستم اینقدر تنهایی کشیدی، زودتر میومدم خواستگاریت!

_: ما همینجوریشم مخلص شما هستیم!

_: درست که تموم شه برمی گردی تبریز؟

_: الان می پرسن؟ الان بگم برنامم چیه و مخالف باشی چی؟ تا سه چهار سال دیگه که همینجام. بعدشم خدا بزرگه!

_: خدا بزرگه، ولی برنامه ی تو چیه؟

_: تبریز دکتر خوب خیلی داره. راستش دلم می خواد برم یه جایی که بهم احتیاج داشته باشن. جای خاصی تو ذهنم نیست. تا حالا فکر می کردم یه جایی نزدیک تبریز، ولی خب الان تو هم حق انتخاب داری. شاید اصلاً نخوای اینجوری زندگی کنی.

_: و اگه نخوام؟

یاشار سر به زیر انداخت و گفت: نمی دونم.

_: جایی که میگی، یعنی یه ده؟

_: نه حداقل باید یه اتاق عمل داشته باشه. یه شهر کوچیک.

مرجان جوابی نداد. غرق فکر بود و با غذایش بازی می کرد.

_: شامتو بخور. بعداً در موردش حرف می زنیم.

بقیه ی شام در سکوت صرف شد. بعد از شام یاشار برخاست و میز را جمع کرد. پشت به مرجان مشغول مرتب کردن ظرفها بود، که مرجان گفت: یاشار...

مکث کرد، ولی جواب نداد.

مرجان نفس عمیقی کشید و گفت: اگه باهات بیام، کارمو از دست میدم. شرکتمون تو تبریز شعبه داره، فکر می کردم برمیگردی، منم می تونم منتقل بشم.

یاشار دستهایش را مشت کرد. بند انگشتانش سفید شده بود. هنوز پشت به او داشت و نگاهش نمی کرد. مرجان از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. به کابینت تکیه داد. حالا رو به او بود. یاشار رنگ به صورت نداشت. بازهم نگاهش نکرد.

مرجان کمی با دستهایش بازی کرد و بعد گفت: ولی هدف اصلی تو خدمت به مردمه. این که می خوای بری جایی که بیشتر مفید واقع بشی خیلی خوبه....

مکثی کرد. لبخندی به صورت سنگی یاشار که همانطور قفل شده بود، زد و گفت: ولی هرجا بری یه منشی که می خوای، نه؟

مشتهای یاشار آرام باز شد و رنگ به صورتش برگشت. مرجان با شیطنت پرسید: حقوق خوب میدی؟ باید صرف داشته باشه که بیام!

_: می کشمت مرجان! مرض داری اذیتم می کنی؟

_: تو هم خیلی ترسویی!

_: شجاعت تو رو هم دیدم!

مرجان خندید و گفت: بهم قول بده که دعوا نمی کنیم.

_: دعوا که نمک زندگیه، ولی قول میدم بهت اعتماد داشته باشم.

_: و ناراحتی رو تو دلت نگه نداری.

_: باشه.

_: ناراحتیت رو بدون عصبانیت بهم بگی. ببین واقعاً کارم اشتباه بوده؟ بعد داد بزن!

_: من داد زدم؟

_: خیلی عصبانی بودی. ترسیدم.

_: الهی من فدات شم. معذرت می خوام.

مرجان با شوق خندید. بعد نگاهی به ظرفشویی انداخت و اعلام کرد: ظرفا رو من می شورم. امشب نوبت منه!

_: چه خوب! با یه دونه هندونه هر شب تو بشور. قربون صدقه که خرجی نداره.

مرجان ملاقه ی خیس را بالا گرفت و گفت: یاشار می زنمتا!

یاشار به سرعت از آشپزخانه بیرون رفت. روی اپن خم شد و گفت: من که حرف بدی نزدم. تقسیم کار در زندگی مشترک امری بدیهیه! من فدات میشم تو ظرف می شوری. اصلاً خیلی بدجنسی. من دارم خودمو قربانی می کنم، تو با ظرف شستن مقایسش می کنی؟!!

_: الهی بمیرم!

_: نه عزیزم. تو ظرفا رو بشور، من میمیرم!

مرجان یک لیوان آب را به طرف او پاشید. یاشار با دستپاچگی گفت: وای مرجان چکار می کنی؟ گفتم میمیرم، ولی حالا عجله ای که نیست. می خوای همین امشب ذات الریه کنم، سرمو بذارم؟

_: آخه خنگ خدا یه لیوان آب کی رو کشته تا حالا؟

_: من خنگم؟ یه خنگی نشونت بدم، هفت تا دیوونه از بغلش سبز بشه!

_: یاشااااااااار... بس کن دلم درد گرفت.

_: آخه ظرف شستنم دل درد داره؟! نگاش کن! زن اینقد لوس؟!!! دو تا دونه بشقابه ها! چقد ادا در میاره!!!!

_: من ادا در میارم یا تو که اون پشت سنگر گرفتی؟

_: نه بیام جلو که تو خیس آبم کنی؟ یا کلّمو بکنی تو سینک خفم کنی؟

_: من به این آسونی شوهر پیدا نکردم که از راه نرسیده خفه اش کنم.

یاشار دست روی قلبش گذاشت. آه بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر! هنوز فرصت دارم!

_: آره بگیر بخواب. وایساده خوابت برده! منم برم. دو دقه اومدم بالا، دو ساعت گذشت!

_: از مامانت از قول من تشکر کن.

_: واسه این که دختر به این ماهیشو داره بهت میده؟

_: اون که به جای خود، ولی برای شامم تشکر کن.

_: بشکنه این دست که نمک نداره! سه چهار ساعت وایسادم خودمو براش کشتم، میگه از مامانت تشکر کن!

_: آووو متشکرم! ولی عزیزم بعد از این مرگ و میر مال من، قرار شد تو ظرف بشوری.

_: باشه. آشپزی با تو، من ظرف می شورم.

_: دهه! آشپزی چه ربطی به مرگ و میر داره؟

_: خب من واسه شام پختن داشتم خودمو می کشتم.

_: ببین قسمت شامش با تو، کشتنش با من! هرجور حساب کنی مرگ سختتره. من از آنجایی که بسیار فداکارم...

مرجان با خنده حرفش را قطع کرد و گفت: آقای بسیار فداکار، شب بخیر، مامان منتظرمه.

بدون این که منتظر جواب شود، داشت در را پشت سر خودش می بست، که ناگهان برگشت و گفت: خیلی ببخشید، یاشار جان خان شبتون بخیر! فردا نیای بگی فداکاریمو بیشتر از خودم دوست داری!

_: برو مرجان. برو تا با تیپا بیرونت نکردم. شبت بخیر.