نمای وبلاگ دلم تنهاست (5) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (5)

سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388 ساعت 06:31 ب.ظ

سلامممم 

خوبین؟ منم خوبم. این چند روز یه کم سردردم که تند تند نمی نویسم. ببخشین


تا آخر آن هفته مرجان دیگر دکتر را ندید. فقط مادرش را دو بار دید. یک بار توی راه پله و یک بار هم وقتی برای خداحافظی در خانه شان آمده بود و مادرش تعارف کرد که داخل شود. مرجان پیرزن را دوست داشت. مهربان و بی تکلف بود. بالاخره هفته به آخر رسید و مادر دکتر به شهر خودش بازگشت.

صبح جمعه بود. اهالی خانه هرکدام گوشه ای مشغول کار خودشان بودند. پسرها فیلم می دیدند. مامان بافتنی می بافت و بابا هم روزنامه می خواند. مرجان کلافه می رفت و می آمد. بالاخره گفت: ببینین چه آفتاب قشنگیه! اون وقت همه نشستین تو خونه؟ دلتون میاد روز جمعه ای؟

مامان نگاهی به او انداخت و پرسید: کجا بریم سرما؟

مرجان با دو دست روی شانه ها ی پسرها کوبید و پرسید: شماها چی؟ تنبلا!

_: بعدازظهر با بچه ها قرار سینما داریم.

_: الان که کاری ندارین.

_: بیخیال مرجان. بشین فیلمش قشنگه.

_: از این بکش بکشا حالم بهم می خوره.

مکثی کرد. کسی خیال حرکت نداشت. چرخی زد و گفت: باشه. میرم یه کم قدم بزنم.

مامان گفت: لباست گرم باشه ها!

_: چشم.

لباس پوشید و از در بیرون رفت. پشت در داشت بند کفشهایش را محکم می کرد که دکتر را دید. سر بلند کرد و با لبخند گفت: سلام!

دکتر مودبانه جواب داد و همان طور که پایین می آمد، پرسید: حالتون خوبه؟

_: خیلی بهترم. شما خوبین؟

برخاست و رو در روی او ایستاد. دکتر تبسمی کرد و گفت: شکر خدا.

_: جای مادرتون سبز و خرم.

_: متشکرم.

_: صبح قشنگیه. میرین بیمارستان؟

_: نه. فقط می خواستم یه کم قدم بزنم. از صبح زود دارم درس می خونم. خسته شدم. دیدم هوا آفتابیه. گفتم برم یه هوایی به سرم بخوره.

_: چه خوب یه نفر درک می کنه. یه ساعته دارم به اهل خونه غر می زنم که هوای به این خوبی، حیفه تو خونه بمونین؛ همه شون می گن سرده! منم منتشونو نکشیدم، گفتم تنهایی میرم.

_: خوشحالم که می بینم روحیه تون بهتره.

مرجان با کنایه گفت: یه دکتر خوب پیدا کردم با نسخه ی منحصر به فرد!

_: این نسخه رو هر شخص خارج از گودی می تونست بده! احتیاج به نظام پزشکی نداشت.

_: نمی دونم. به هر حال خیلی به موقع و خوب بود. باورم نمیشد که اینقدر بهش احتیاج داشته باشم.

_: طبیعت زنانه به اشک ریختن احتیاج داره. و به خیلی چیزای دیگه. شما به زور خودتون رو از ساده ترین نیازهاتون محروم می کنین. برای چی؟ این جنگ، گذشته رو پاک نمی کنه. فقط حال و آیندتون رو تخریب می کنه. کمی راحت بودن و از زندگی لذت بردن جرم نیست.

_: دقیقاً منظورتون چیه؟

_: تو دو سال گذشته، این دفعه ی چندمه که صرفاً به خاطر لذت قدم زدن از خونه بیرون می زنین؟ اونچه که من شاهدش بودم کشمکش همیشگی شما و مادرتون بر سر مهمونی رفتن و تفریح کردن بوده. همیشه مادرتون شاکین که دوس دارین رو تختتون بشینین و به روبرو چشم بدوزین.

مرجان متفکرانه گفت: فقط وقتی که خیلی عصبی باشم پیاده میرم سر کار یا برمی گردم. این هفته حالم خوب بود، همش با تاکسی رفتم. برای همین امروز دلم می خواد اینقدر راه برم که حسابی خسته بشم.

_: خوبه. اصلاً یه برنامه ی منظم بذارین برای قدم زدن. یا مثلاً با خودتون قرار بذارین که حتماً مسیر رفت یا برگشت کارتون رو پیاده برین. یا این که یه کلاس ورزشی ثبت نام کنین. به علاوه برنامه های تفریحی دیگه. فیلم، کتاب، نقاشی چطوره؟

_: سالهاست که نکشیدم. وقتی برای اولین بار فهمید یه قلم مو چه قیمتی داره، دیگه اجازه نداد بکشم.

_: اون که گذشت. دو سال اخیر کی مانعتون میشد؟

_: دیگه دل و دماغشو ندارم. نمی تونم به خوبی اون موقع بکشم. توان شروع دوباره رو ندارم. بد بکشم اعصابم میریزه بهم بدتر میشم. پنج ساله دست به قلم نبردم.

دکتر قاطعانه گفت: ولی از امروز شروع می کنین.

مرجان که از قاطعیت او جا خورده بود، با تردید پرسید: امروز؟

_: بله. همین امروز. بعد از نهار شروع می کنین. تا شب باید طرح اولیه تون کامل شده باشه.

_: دکتر شوخی می کنین؟

_: به نظر میاد که دارم شوخی می کنم؟

_: ولی خدا می دونه وسایل نقاشیم کجاست!

_: یه کاغذ قلم معمولی تو خونتون پیدا نمیشه؟

_: وسایلم تو زیر زمینه. دلم می خواد رو سه پایه ام بکشم.

_: خوشم میاد که یه دقه پیش هیچ وسیله ای نداشتین.

_: آخه حداقل چند ساعت طول می کشه تا پیداشون کنم و تمیزشون کنم. همون پنج سال پیش، آوردمشون گذاشتم اینجا. نمی خواستم پیش چشمم باشن.

_: این کارو می کنین. منم حاضرم کمکتون کنم.

_: شاید مامان بدونه کجان. برگشتیم ازش می پرسم.

_: خوبه.

_: یعنی فکر می کنین می تونم دوباره از نقاشی لذت ببرم؟

_: چرا نه؟

مرجان آهی کشید و گفت: نمی دونم. امتحان می کنم. شما تفریحتون چیه؟

_: قدم زدن رو خیلی دوست دارم. شعر... خوشنویسی...

_: جدی؟ قاب خطها کار خودتونه؟ هیچ وقت به امضاهاشون دقت نکردم.

_: سر جمع چند بار بالا اومدین که فرصت توجه کردنم داشته باشین؟

مرجان خندید و پرسید: شعرم می گین؟

_: گهگاهی زمزمه ای. یادداشت نمی کنم. هنوز چیزی نگفتم که ارزش با یادگار موندن داشته باشه.

_: شکسته نفسی می فرمایید.

دکتر خندید و پرسید: یعنی زمزمه های من به گوشتون رسیده؟!

_: نه ولی می رسه. یکیشو بخونین.

_: حضور ذهن ندارم. ترجیح میدم اشعار دیگرون رو بخونم. اونم تو حس و حال و موقعیت خودش.

_: بیشتر کدوم شاعر رو دوس دارین؟

_: حافظ که جای خودشو داره. بعد از اونم سعدی، مولوی و غیره...

_: پس تو کار شعر نو نیستین.

_: نه الزاماً. از هر کدوم از شاعرای معاصر شعرهایی هست که دوسشون دارم.

_: فال حافظم می گیرین؟

_: ندرتاً. گاهی پیش میاد.

_: اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارین؟ من ندیدم با کسی معاشرت کنین.

_: دوست به طور خاص نه... ولی با همکارا بیرون میریم. با اهالی ساختمونم رفاقت دارم. شما چطور؟

_: اوممم نمی دونم. ترانه هست. همکارم. با اون خب دوستم. گاهی هم اگه دخترخاله ها زورشون برسه و از پیله درم بیارن میرم پیششون یا اونا میان. دوستای متاهلم که پخش و پلا شدن. یا بچه دارن و گرفتارن یا از این شهر رفتن.

_: در مورد مهاجرت نظرتون چیه؟

_: برم خارج؟!

_: خارج از کشور نه الزاماً... حالا اونم می تونه باشه.

مرجان شانه ای بالا انداخت و گفت: در موردش فکر نکردم. کجا برم مثلاً؟ چرا؟

_: مثلاً برای ادامه تحصیل... یا... ازدواج.

_: خواهش می کنم دکتر. دوباره شروع نکنین.

دکتر خندید و گفت: بسیار خب. من دیگه اصرار نمی کنم. ولی یه توضیح بهم بدهکارین.

_: چه توضیحی؟

_: شما اون روز به من نگفتین من چه ایرادی دارم.

مرجان با لبخند نگاهش کرد. الان دیگر مثل گذشته اصرار نداشت که حتماً عیبی روی همه ی مردان، خصوصاً دکتر بگذارد. جدا از این، این روزها دکتر را خیلی بهتر شناخته بود. او نه دست و پا چلفتی بود، نه نازک نارنجی. شاید فقط مهربانی نگاهش طوری بود که آن وقتها مرجان به این که می خواهد گریه کند، تشبیهش می کرد.

سر به زیر انداخت و گفت: گفتم که مشکل از منه، نه شما.

_: آره اینو گفتین. ولی تمام حقیقت نبود. این موضوع مربوط به منه و می خوام بدونم از دید شما چه ایرادی دارم که باید اصلاحش کنم.

_: و اگه نگم؟

_: شما هنوز اون روی منو ندیدین!

_: شما گفتین روی دیگه ای ندارین و من خوب می شناسمتون.

_: اشتباه نکنین. من داد نمی زنم. با کمال ملایمت جون به لبتون می کنم!

_: شما با این اراده ی قوی چطور نتونستین زنی که دوسش داشتین نگه دارین؟

_: بحث رو عوض می کنین؟ اشکال نداره. جوابتونو میدم. ولی شمام جواب میدین. گفتم که محبت پدرانه! اون خیلی رفتارش بچگونه بود و گاهی واقعاً کلافه می شدم. اگر خودم اقدام به جدایی نکردم صزفاً عذاب وجدان بود. عقدش کرده بودم، برده بودمش ناکجاآباد، بعدم به سال نکشیده طلاقش بدم؟ امیدوار بودم افسردگیش رو درمان کنم و بزرگ بشه و مشکلاتمون کمتر بشه. اما خودش برید. خب؟

_: من فکر می کردم شما خیلی بی اراده این.

_: عالیه! دیگه؟

_: خب اشتباه می کردم. معذرت می خوام.

_: بخشیدم ولی غیر از این؟

_: همون بی اراده و بی دست و پا. فکر می کردم نمیشه بهتون تکیه کرد.

_: حالا چی فکر می کنین؟

_: گفتم که اشتباه کردم. ولی مشکل خودم به جای خودش باقیه. اصرار نفرمایید.

_: باشه. قول میدم که دیگه حرفشو نزنم. اگر احیاناً یه روزی از حرفتون برگشتین غرور زنانه تون رو میذارین زیر پاتون و خودتون اقدام می کنین.

مرجان از لحن او خندید و گفت: با گل و شیرینی میام دم خونتون.

_: اوه! بی تابم اون روز برسه و من شما رو بذارم سر کار! آی حال میده!

_: اشتباه کردین که بهم گفتین. حالا اگر یک درصدم ممکن بود که این اتفاق بیفته، امکانش از بین رفت. من که اقدام نمی کنم. مگه خودتون بزنین زیر قولتون!

_: بزنم زیر قولم؟ هنوزم فکر می کنین من بی اراده ام؟ آخه همین که دارم برای گرفتن تخصص درس می خونم کافی نیست؟ معلوم میشه دور و برتون دانشجوی پزشکی نداشتین که بدونین که این همه درس خوندن و کار شبانه روزی چه اراده ای می خواد!

_: خب چرا می دونم. ولی بعضیا ذاتاً باهوشن. برای درس خوندن مشکلی ندارن.

_: از حسن ظنّتون واقعاً ممنونم!

_: خواهش می کنم. راستی دکتر چند سالتونه؟

_: سی و سه سال. شیش سال تفاوت سنی زیاده؟

مرجان پیروزمندانه گفت: گفتم که طاقت نمیارین!!!

_: من تقاضایی نکردم. صرفاً نظرتونو پرسیدم. اصلاً بذارین یه جور دیگه بپرسم. فاصله ی ایده آل به نظرتون چقدره؟

مرجان درهم رفت و سر به زیر گفت: فکر می کردم سه سال عالیه. رشته ی تحصیلی مشابه... همه چیز خوب به نظر می رسید. الان نظری ندارم.

ناگهان به تندی اضافه کرد: اصلاً نمی خوام ازدواج کنم، مگه زوره؟

دکتر که جا خورده بود، سری به نفی تکان داد و گفت: نه. مجبور نیستی.

مرجان با بغض رو گرداند. دکتر پیشنهاد کرد: اگه آرومت می کنه گریه کن. می تونیم بریم تو این پارک بنشینیم.

_: نه نمی خوام بشینم. می خوام برگردم خونه.

با کف دست مشغول پاک کردن اشکهایش شد. دکتر دستمالی به او داد و باهم به راه افتادند. در طول راه مرجان آرام هق هق می کرد. دکتر هم بیشتر ساکت بود. اما گاهی جمله ای برای دلداری اش می گفت. وقتی به سر کوچه رسیدند، دیگر گریه نمی کرد.

دکتر پرسید: حالت بهتره؟

مرجان سری به تایید تکان داد و گفت: ممنونم به خاطر همه چی.

_: خواهش می کنم.