X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (3)

جمعه 11 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:02 ب.ظ

سلام 

خوب باشین ایشالا! منم خوبم خدا رو شکر

دارم با مرجان آشنا میشم. دختر بدی نیست :))


مرجان وارد خانه شد. از حیاط کوچک گذشت و سه طبقه را بالا آمد. هر نیم طبقه یک واحد داشت و کل ساختمان از هفت واحد تشکیل میشد.  گاراژ زیر واحدهای بزرگ و حیاط  جلوی واحدهای کوچک واقع شده بودند. طبقه ی همکف اولین واحد کوچک متعلق به یک زوج سالخورده بود. نیم طبقه ی اول اولین واحد بزرگ متعلق به صاحب اولی ساختمان بود که هنوز هم مالک چند واحد بود. یکی مال خودش، یکی پسرش که واحد بزرگ بعدی ساکن بود و یکی هم آخرین واحد کوچک که دکترخیراندیش اجاره کرده بود. پدر مرجان صاحب آخرین واحد بزرگ بود و دو واحد کوچک دیگر را هم دو زوج جوان در اختیار داشتند.

 

از خستگی به دیوار تکیه داد و کلید را توی در چرخاند. مامان پرسید: کیه؟

_: منم مامان سلام.

_: سلام. فکر کردم پسرا باز یه چیزی جا گذاشتن! داشتن می رفتن سینما، هرکدوم یه بار برگشتن، یکی کلیدشو جا گذاشته یکی موبایلشو.

_: بابا کجاست؟

_: گفت ظهر نمیاد. کار داره. خوب شد اقلاً تو اومدی مجبور نیستم تنها غذا بخورم. تا لباس عوض کنی غذا رو می کشم.

سری به تایید تکان داد و به طرف اتاقش رفت. چند دقیقه بعد برگشت و کنار مامان پشت میز آشپزخانه نشست. مامان در حالی که برایش غذا می کشید، گفت: امروز خانم خیراندیش اینجا بود. مادر دکتر.

مرجان با بی حوصلگی نفسش را بیرون داد و گفت: دلم براش میسوزه. این مردیکه اینقدر خودشو تو درس و کار غرق کرده که پاک مادرشو فراموش کرده. پیرزن برای دیدنش نه تنها باید رنج سفر رو به جون بخره تازه به اینجام که برسه چار طبقه رو بدون آسانسور بالا بیاد که روی ماه شازده رو ببینه!

_: این حرفا چیه مرجان؟ تو از کجا می دونی دکتر دیدن مادرش نمیره؟ مگه تو از وضع کار و زندگیش خبر داری؟ چرا اینقدر بددلی؟

_: بددل نبودم مامان! شدم! بی وفایی رو یادم دادن!

_: دو سال از اون روزا گذشته. چرا نمی خوای فراموش کنی؟ همه که مثل هم نیستن. مثلاً همین دکتر. تا حالا صداش بلند شده؟ یک کار غلط ازش دیدی؟ همیشه آسه میاد آسه میره که نکنه یه وقت مزاحم کسی بشه. آدم به این خوبی. این عینک بدبینی رو از چشمات بردار. دنیا به این بدیام نیست.

_: مامان اونیم که من باهاش سه سال زندگی کردم آدم خوبی به نظر میومد. خیلی خوب!

_: ولی از روز اول به دل من ننشست. ولی دکتر خیلی نجیبه.

مرجان لیوان آبی برداشت. از بالای لیوان مادرش را نگاه کرد و گفت: مشکوک می زنی.

_: مشکوک چیه؟ من اومدم حرف بزنم تو شروع کردی بدگویی. آره مادرش اینجا بود. رنج سفر و پله ها رو برای امر خیر به جون خریده بود. گفت از همون دفعه ی اول که تو رو دیده پسندیده. ولی تا حالا پسرش نمی خواست ازدواج کنه. حالا راضی شده.

_: به به ازدواج تحمیلی!

_: نه تحمیلی نیست. موقعیتشو نداشته! مادرش اصلاً نمی خواست مجبورش کنه. هیچ اصراری نداشت.

مرجان در حالی که برمی خاست، گفت: بسیار خب. بهش بگین مرجان قصد ازدواج نداره. ظرفا رو هم نشورین. یه استراحت می کنم میام.

_: صبر کن مرجان. حتی نمی خوای در موردش فکر کنی؟ دو ساله با دکتر همسایه ایم. با خودش و خونوادش تو این مدت آشنا شدیم. آدمای خوبین.

_: من مشکلم با خودشه. اینقدر بی اعتماد بنفسه که هنوز یکی رو می خواد دماغشو بگیره. مامان من به یه مرد احتیاج دارم. کسی که اینقدر جربزه داشته باشه که هم خودشو جمع و جور کنه هم منو.

_: در مورد دکتر اشتباه می کنی. اون دو ساله که داره تنها زندگی می کنه. معلومه که از پس خودش برمیاد.

_: مامان تو دوسش داری، عیباشو نمی بینی. اگه قراره من باهاش زندگی کنم، من نمی تونم. شرمنده.

از در بیرون رفت و مادرش را با آه بلندش تنها گذاشت. روی مبل هال نشست و پاهایش را دراز کرد. نمی خواست مادرش را برنجاند، اما نمی توانست. آنهم دکتر که با دستپاچگی دائمی اش همیشه حوصله اش را سر می برد.

عصر مرجان داشت ظرفها را می شست. مامان دور آشپزخانه را مرتب می کرد. در یخچال را باز کرد و آه از نهادش بلند شد. مرجان برگشت و پرسید: چی شده؟

_: واسه شام نون نداریم. باباتم که دیر میاد، بچه هام معلوم نیست اصلاً برای شام برگردن.

_: فکر کردم آیا چی شده! خب میگیرم. این که غصه نداره مادر من.

_: تو این سرما؟

_: بالاخره اش که چی؟ نگران نباش. لباس گرم می پوشم.

 

بعد از شستن ظرفها لباس عوض کرد و اینقدر پوشید تا مامان رضایت داد، روانه اش کند. نان خرید و برگشت. اما همین که وارد کوچه شد، دکتر را دید. چهره درهم کشید و کنار کشید تا دکتر مثل همیشه با یک سلام کوتاه نیم جویده و سریع، سر به زیر از کنارش رد شود. این بار هم سرش پایین بود و دستهایش را توی جیبهای بارانی سفیدش فرو برده بود. شال و گردن و کلاه داشت و سرش را توی یقه اش فرو برده بود. نزدیک شد. زیر لب سلام کرد. مرجان سرد و محکم جواب داد و منتظر شد که برود. اما این بار بر خلاف معمول راهش را جدا نکرد و با مرجان هم قدم شد. بدون این که سر بلند کند، پرسید: حالتون خوبه؟

مرجان به روبرو چشم دوخت و گفت: ممنون.

_: مادرتون... در مورد این که... در مورد من باهاتون صحبت کردن؟

_: بله و جوابم منفیه. از لطفتون ممنونم.

_: میشه بگین چرا؟

_: نه. دلیلش شخصیه.

_: از نظرتون من ایرادی دارم؟

مرجان نگاهی به او انداخت. با وجود آن که حداقل بیست سانتیمتر از او بلندتر بود، باز هم مثل یک بچه می نمود. نگاهش نگاه ترسیده ی یک بچه بود. هرچند اختلاف قدشان هم به خاطر سر به زیری بیش از حد دکتر آنقدرها به نظر نمی رسید.

چون سکوتش طولانی شد، دکتر به آرامی گفت: بهم بگین. من ناراحت نمیشم.

مرجان بند ساک خرید مادرش را روی شانه اش انداخت. دستهای یخ کرده اش را مثل او توی جیبهایش فرو برد و گفت: مشکل منم. خودم. بعد از یه تجربه ی ناموفق دیگه شجاعت دل به دریازدن ندارم.

_: می فهمم. منم این تجربه رو داشتم. پس خوب درک می کنم.

با تعجب برگشت و پرسید: شما زن داشتین؟!

دکتر برای اولین بار سر بلند کرد و نگاهی گذرا به چشمان متعجب او انداخت. بعد چند بار پلک زد و با ناراحتی گفت: معذرت می خوام. قصد مخفی کردن نداشتم. فکر می کردم مادرم در این مورد گفته.

مرجان که برای اولین بار از دستپاچگی او خنده اش گرفته بود، گفت: نه نه مهم نیست. یعنی من هنوزم جوابم منفیه و هیچ ربطی هم به سابقه ی شما نداره.

دکتر دوباره سر به زیر و جویده گفت: ما هر دو زخم خوردیم. فکر کردم همدیگرو درک می کنیم.

مرجان به تلخی گفت: فکر نمی کنم.