X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۷)

پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:18 ق.ظ

سلامممم


اینم  عقد کنونشون اینا....


بی ربط نوشت: این حساب رو بکنین بامزه اس: ۷۳ × سن شما × ۱۳۸۳۷



باهم به طرف اتاق راه افتادیم. توی دلم غوغا بود. نمی فهمیدم این همه عجله چه معنی دارد. سوگل دستم را گرفته بود و با خود می برد. بالاخره وارد شدیم. همه با خوشرویی با استقبالم آمدند. بابابزرگ دست من و آزاد را گرفت. سر بلند کرد و از بابا پرسید: اجازه میدی؟

بابا بغضش را فرو خورد و آرام گفت: صاحب اختیارین.

تا به حال اشک بابا را ندیده بودم. اشکم بی صدا فرو ریخت. کف دستم را عرق سردی خیس کرده بود، برعکس دست آزاد داغ و تبدار به نظر می رسید. دستم را محکم فشرد.

پرهام عکس می گرفت. سوگل به پریساخانم تبریک می گفت و دوتایی می خندیدند. یکی یکی جلو آمدند و روبوسی کردند. نوبت به پرهام که رسید، محکم در آغوشم کشید و توی گوشم گفت: تو کی بزرگ شدی کوچولو؟

خندیدم. گونه ام را بوسید و عقب رفت تا جایش را به سوگل بدهد. سوگل خندان گفت: چه عروس رنگ پریده ای!

بابابزرگ به مامان تلفن زد و قضیه را گفت. بعد هم گوشی را به من داد تا با او حرف بزنم. بغض داشتم. حرف زدن سختم بود. مامان با ناباوری گفت: تو واقعاً رضایت دادی؟ امیدوارم این عشق واقعی باشه. ولی بازم فکر کن پرستو. من هنوز می خواستم برات دعوتنامه بفرستم بیای پیش خودم. حتماً از امکانات اینجا لذت می بری...

هنوز داشت حرف میزد که از گوشه ی چشم نگاهی به آزاد انداختم. نه! هیچ کدام از آن امکانات را بدون آزاد نمی خواستم. تحمل دوری از بابا و بابابزرگ را هم نداشتم. پس... هیچ... به جای این که او برایم آرزوی خوشبختی کند، من برایش این آرزو را کردم و از خدا خواستم همیشه خوشحال و راضی باشد.

 

مدتی بعد آزاد و پرهام و سوگل مشغول به سیخ کشیدن گوشتهایی که پریساخانم آورده بود، شدند. به من هم اجازه ندادند دست به سیاه و سفید بزنم. خوشحال بین بابا و بابابزرگ نشستم. بابابزرگ از خاطرات خوش فرانسه اش می گفت. زمانی که در کنار رود سن با پریساخانم قدم میزد. پریساخانم هم غرق فکر تایید می کرد و حاشیه ها را تعریف می کرد.

بعد از نهار بابابزرگ که خسته بود، تصمیم گرفت برگردد. بابا هم می خواست برود. پرهام جلو رفت و به بابا گفت: شما برین استراحت کنین. من قول میدم سر شب پرستو رو کت بسته بیارم تحویلتون بدم. خیالتون راحت باشه.

بابا نگاهی به من انداخت و آرام گفت: باشه.

آزاد درهای باغ را باز نگه داشت تا آنها رفتند. بعد پشت سرشان هر دو در را محکم کرد و پیش من و پرهام و سوگل، جلوی ساختمان برگشت.

سوگل دست پرهام را کشید و گفت: پرهام تو تا حالا اینجا رو درست حسابی نشونم ندادی.

پرهام به ناچار دنبالش رفت. آزاد آرام جلو آمد. دست روی شانه ام گذاشت و با ملایمت شالم را باز کرد. خم شد و گونه ام را بوسید. سرخ شدم. ولی فوراً یاد دلخوریم افتادم و پرسیدم: چرا برای عقد منو صدا نکردی؟

_: مگه راضی نبودی؟

_: خب چرا. ولی چه ربطی داشت؟

_: نصف ده ریختن تو باغ. خوشم نمیومد همه بشینن عروسمو تماشا کنن.

_: می خواستی راشون ندی.

_: نمیشد. تا که فهمیدن عروسیه همه اومدن. بعد از عقدم به زور بیرونشون کردم.

رو گرداندم. با ملایمت گفت: تهدیدت کرده بودم اگه قهر کنی چکار می کنم!

بدون این که نگاهش کنم، گفتم: قهر نیستم. فقط یه خورده دلم گرفته.

_: از دست من؟

_: تو... مامانم... نمی دونم. شایدم نه...

آفتاب بالا آمده بود. هوا کمی گرم شد. ژاکت بلند کرمی که به جای مانتو پوشیده بودم را از تن درآوردم و توی اتاق گذاشتم. بلوز یقه اسکی قرمز با شلوار کرم لی تنم بود. بیرون آمدم. رو به آسمان نفس عمیقی کشیدم. چشمهایم بسته بود.

آزاد گفت: نمی خواستم ناراحتت کنم. اینقدر شلوغ پلوغ شده بود، که فقط دلم می خواست خطبه رو بخونه و برن.

_: مهم نیست.

_: ولی هنوز ناراحتی.

_: نه. فقط یه کمی گیجم. برام جا نیفتاده. صبح که میومدم ظاهراً به قصد صحبت بود و توی دلم به نیت دیدنت. دلم برات تنگ شده بود. و الان همه چی تموم شده. نمی فهمم. هنوز باورم نشده.

_: سخت نگیر. کم کم عادت می کنی.

_: هوم.

نگاهی به پرهام و سوگل انداختم. کمی آن طرفتر درخت توتی از نزدیک زمین دو شاخه شده بود و بالا رفته بود. سوگل وسط این V نشسته بود و پرهام داشت از او عکس می گرفت.

پرهام برگشت و داد زد: پرستو میای یه عکس از ما بگیری؟

زیر لب گفتم: تو بگیر آزاد. دستام می لرزه.

باهم به طرفشان رفتیم. پرهام به زور کنار سوگل جا گرفت و آزاد مشغول عکس گرفتن شد. من هم محض سرگرمی شروع به طراحی ژستهای مختلف برای عکسهای بعدیشان شدم. پرهام را بالای درخت فرستادم. سوگل را وادار کردم وسط V بایستد و چندین مدل ژست و عکس.

بالاخره سوگل حوصله اش سر رفت و گفت: اه این که تمامش شد عکسای ما! حالا نوبت شما دو تاست. ولی صبر کن ببینم پرستو، این چه قیافه ایه؟! به تو هم میگن عروس؟ ماست از تو بیشتر رنگ و رو داره. بیا ببینم. بشین تو همین درخت ببینم چکار میتونم برات بکنم. پرهام کیف منو از تو اتاق میاری؟

_: لوازم نقاشیتونو می فرمایین دیگه؟

_: من چند تا کیف دارم آخه؟

پرهام خندید و دور شد. آزاد پشت سرم ایستاده بود و با موهایم بازی می کرد. سوگل غرق بررسی قیافه ام عقب می رفت و جلو می آمد. متفکرانه پرسید: موهاتو باید چکار کنم؟ بازشون می کنی آقا آزاد؟

آزاد کش مویم را دستم داد و تک بافته ی پشت سرم را باز کرد. کش را دور مچم انداختم. سوگل جلو آمد. کمی موهایم را روی شانه ام مرتب کرد. عقب کشید، نگاه کرد. دوباره جلو آمد و به حالت شینیون جمعشان کرد. همانطور که با یک دست نگهشان داشته بود، قدمی عقب رفت تا بهتر ببیند. آزاد گفت: زن من به هر صورت خوشگله!

سوگل متفکرانه گفت: بر منکرش لعنت.

خندیدم و گفتم: سوگل تو هم خیلی جدیش گرفتی ها! اومدی پیک نیک. عوض خوش گذرونیته؟

باز هم غرق فکر گفت: به من خوش می گذره.

موهایم را رها کرد. دوباره روی شانه ام مرتبشان کرد. پرهام با کیفش رسید. سوگل برسش را در آورد و کیف را دوباره به پرهام داد. نگاهی به من کرد و پرسید: خودت که برس نداری؟

_: نه بابا. خدا خیرت بده. من نیومدم عروسی. اومدم پیک نیک.

در حالی که موهایم را شانه میزد، گفت: ولی من برای عروسی اومدم.

آهی کشید و گفت: نه! نمیشه. این چینای رد بافته ات صاف نمیشه. کاش اتو داشتیم.

آزاد با شک گفت: اتوی لباس من دارم.

سوگل شانه ام را کشید و گفت: خوبه. بریم موهاتو اتو کنیم.

آزاد پرسید: موهاش نمی سوزه؟

_: نه بابا با یه بار اتو هیچیش نمیشه. خیلیم قشنگ میشه. حالا می بینی.

پنج دقیقه بعد مرا طاق باز کف اتاق خوابانده بود. سرم روی یکی از پشتیها بود و موهایم را مثل یال شیر دورم ریخته بود و با دقت اتو میکشید. کنارش پرهام نشسته بود و دائم سربسرش می گذاشت. طرف دیگرم آزاد نشسته بود و با انگشتان دستم بازی می کرد. با وجود این که سوگل ده بار گفته بود که هیچ اتفاقی برای من و موهایم نمیفتد، هنوز نگاهش نگران بود.

سوگل یک بار دیگر برس کشید و دوباره اتو را روی موهایم گذاشت. در همان حال گفت: وووی پرستو اگه بدونی چه ناز شده! عکسای عقدت ماه میشه!

_: ولی خداییش عکسای پشت صحنه خیلی جالبتر میشه!

پرهام گفت: عکس به اندازه ی کافی گویا نیست. باید از این قیافه ی تو و سوگل فیلم بگیرم.

سوگل تهدید کنان گفت: پرهام دست به اون دوربین نمی زنی ها! این اتو رو از برق بکش.

پرهام در حالی که دو شاخه را می کشید، گفت: یعنی تموم شد؟ خدایا شکرت.

_: چی چی رو تموم شد؟ پرستو تکون نخور. فقط موهاش. ای خدا پرستو کدوم بی سلیقه ای ابروهای تو رو مرتب کرده؟

گفتم: اسمش پرستو بود!

آزاد گفت: که البته خیلیم باسلیقه اس.

سوگل گفت: وای پرهام یه کم از من دفاع کن، دچار کمبود محبت شدم!

_: الهی من قربون ابروهای با سلیقه ی تو برم.

_: یعنی من مرده ی این قربون صدقه رفتن تو ام پرهام! یه کم از این شوهرخواهرت یاد بگیر.

_: این هنوز داغه! حالیش نیست. دو روز بگذره خوب میشه.

_: اهه یعنی من هنوز دو ماه نشده کهنه شدم؟ مامااااااان

_: عزیز من دعواهای خانوادگی رو بذار توی خونه. سه ساعته ما رو علاف کردی. اصلاً آزاد پاشو بریم یه قدمی بزنیم. غلط نکنم این بزک دوزک تا شب طول می کشه.

آزاد آرام گفت: شما بفرمایین. من صبح تا شب دارم این باغ رو وجب می کنم، الان نمیام.

سوگل گفت: خب معلومه که نمیاد. تو هم اگه یه ذره احساس داشتی از کنار زنت تکون نمی خوردی.

_: آدمیزاد موجودیست متحرک. ربطی به عشق و احساسش نداره!

پرهام این را گفت و خندان بیرون رفت. چند دقیقه بعد هم در حالی که هلوی درشتی را گاز میزد، برگشت.

سوگل که سخت مشغول مرتب کردن ابروهای من بود، گفت: پرهام جون چند تا هلو هم برای من بچین.

_: بیا یه گاز بزن.

_: نه. برو عقب.

زیر دست سوگل نالیدم: اه پرهام این آب هلو بود یا تف؟

پرهام غش غش خندید. آزاد با دستمال صورتم را خشک کرد. بالاخره آرایش پرماجرای سوگل بعد از یک ساعت و نیم تمام شد و الحق کارش را آنهم با آن وسایل محدود، عالی انجام داد.

حالا نوبت به ژستهای مختلف بین درختها و عکاسی رسیده بود، که سه ساعت طول کشید و تقریباً توی تمام عکسها همگی داشتیم از خنده منفجر می شدیم.

آفتاب غروب کرده بود که پرهام عزم رفتن کرد. نگاهی به اتاقها انداختم و از آزاد پرسیدم: شب اینجا سرد نیست؟

_: نه بخاریها رو روشن می کنم.

_: تنهایی نمی ترسی؟

_: نه. می مونی؟

_: نه. به بابا قول دادم. ولی هوا که گرم شد یه شب میام اینجا. به نظر جالب میاد. هیچ وقت شب اینجا نبودم.

_: طلوع آفتابش دیدنیه.

_: حتماً همینطوره.

پرهام صدا زد: پرستو بریم.

آزاد توی سایه ی درخت خزید. به طرفش رفتم. برای لحظه ای در آغوشم کشید. بوسه ای نرم از گونه ام برداشت و گفت: زود میام. دلم برات تنگ میشه.

_: منم همینطور. منتظرتم.