نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۶) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۶)

سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:41 ب.ظ

سلاااام

خوب هستین ایشالا؟ منم خوبم. ممنون


بالاخره راهشو پیدا کردم! این فایر فاکس منو می کشه تا باز بشه، بسیار خب نمی بندمش! صفحه ورد و اکسپلورر رو هم همینطور. کی گفته همشون باید مرتب بسته بشن و کامپیوتر شات دان بشه؟ در لپ تاپ رو می بندم و میذارم با تمام برنامه های بازش هایبرنیت بشه.


کارت وی فی ای که گفتم بهش نخورد :( هیشکی یه پی سی کارد با حداکثر ۴۰ - ۵۰ تومن سراغ نداره؟ بیشتر نمیدم. کل لپ تاپم صد تومن نمی ارزه!


میشه لینک منو از تو وبلاگاتون بردارین؟ دوباره وسواس گرفتم یه وخ لو نرم :(



بعد از صبحانه کنار کشیدم. به دیوار تکیه دادم و زانوهایم را درآغوش گرفتم. لیوان دیگری چای ریختم و با دو دست روی زانوهایم نگه داشتم. غرق فکر بودم. آزاد مشغول جمع کردن سفره بود. می رفت و می آمد. بالاخره کارش تمام شد و روبرویم یک وری نشست و به دستش تکیه داد. دلم برایش ضعف رفت. بی اختیار لبخندی به رویش زدم. نگاهم نمی کرد. اما همان موقع برگشت و لبخندم را جواب داد. با حرص سر به زیر انداختم. دلم نمی خواست ببیند.

آرام آرام چایم را نوشیدم. داشتم با لیوان خالی بازی می کردم که پریساخانم اشاره ای به بابابزرگ کرد. بابابزرگ رو به من کرد و گفت: پرستو بابا بلند شو. برین بیرون حرفاتونو بزنین.

آزاد پا به رکاب، فوراً برخاست. با بی میلی لیوان را کنار گذاشتم و بلند شدم. دلم می خواست همانجا بنشینم و از حضور عزیزانم کنار هم لذت ببرم. اما بدون حرف به دنبال آزاد رفتم. چند قدمی در سکوت کنار هم رفتیم. سرم پایین بود و دستهایم را توی جیبهایم فرو برده بودم. گاهی لگدی به ریگی می زدم.

بالاخره آزاد شروع به حرف زدن کرد: باید عذرخواهی کنم؟ معذرت می خوام. منت بکشم؟ همه جوره در خدمتم. عزیز من من از کجا می دونستم که بابابزرگت مثل شیر پشت من قد علم می کنه و بابات رو با صد زبون قانع می کنه؟ آخه من چی دارم؟ جیب من که پاکتر از روی شما با یه حفره ی بزرگ مثل برمودا که هیچی روش بند نمیشه؛ سابقه ام هم که اینقدر درخشانه که من موندم بابابزرگت چه جوری طرف منو گرفته؟

_: اولاً دلخوری من بابت این نیست. من می خواستم به حرفام گوش بدی، نگفتم که عروسی کنیم... اصلاً وقتشو داشتم یا موقعیتشو؟

_: و ببخشید این پدر و برادر شمام می نشستن کنار تا من روزا در خدمتتون باشم درددل کنین؟ عزیز من این رابطه باید رسمی بشه که راضی باشن. حوصله ی این قایم موشک بازیا رو ندارم. از این که یه روز مچتو بگیرن و اذیتت کنن می ترسم. ولو این که فقط به یه گوش احتیاج داری. این اولیش... بعد چی؟

_: بعد این که کار بابابزرگ تعجبی نداره. مامان پریسا به من قول داده بود که هر کار بتونه می کنه. بابابزرگم که جون و عمرش مامان پریساس.

_: مامان پریسا چه قولی بهت داده؟! منو بگو که فکر می کردم این همه اصرار به خاطر منه!

_: البته که به خاطر توئه. اگه من عاشق یکی دیگه شده بودم، لزومی نداشت مامان پریسا خودشو بکشه.

با حرص اضافه کردم: عزیز دردونه ی لوس!

بلند خندید و گفت: نه جدی چی بهش گفتی؟

_: هیچی. گفتم دلم می خواد خونه ی بابابزرگ بمونم. اونم پرسید به خاطر کی؟

_: عالیه! خب به خاطر کی؟

_: معلومه دیگه بابابزرگم! فکر کردی عاشق چشم و ابروتم؟ ایشششش

_: آره فکر کردم اینطوریه!

_: چه خیال باطلی!

با خنده گفت: میمیرم برای این قهر و اداهات پرستو. دلم برات یه ذره شده بود.

_: دروغ نگو. تو اگه دلتنگ بودی، یه تلفن می زدی. یه سر می زدی.

_: دوباره شروع نکن عزیز من. فقط از همین الان، همین لحظه ببین می تونی منو ببخشی و اجازه بدی از نو شروع کنیم؟

_: نه نمی تونم.

_: دهه پرستو؟!!

_: خب نمی تونم بابا رو تنها بذارم. چی فکر کردی؟ بابا از سابقه ات که چیزی نمی دونه، به وضع مالیتم اهمیت نمیده. تنها دلیل مخالفتش تنهاییشه. بعد از بیست سال دخترش داره تحویلش می گیره، حالا هنوز دو هفته نشده بذاره بپره؟

پیشنهاد کرد: براش زن بگیر.

_: به ریسکش نمی ارزه. از کجا یه زن خوب پیدا کنم که هم بابا رو دوست داشته باشه، هم با شرایطش کنار بیاد. نمی خوام دوباره ضربه بخوره. دیگه جا نداره.

_: یعنی اگه موردش پیش بیاد، اقدام می کنی؟ ناراحت نمیشی؟

_: معلومه که می کنم. خوشحالم میشم.

_: لابد برای این که بار مسئولیتت سبک بشه.

_: نخیر. من مثل تو دیوونه نیستم! چطور می تونی با وجود این همه محبتی که بابابزرگ بهت کرده، بازم اینجوری حرف بزنی؟! خیلی نمک نشناسی!

_: خب... بابابزرگت خیلی خوبه. ولی ممکنه اون زنی که بابات بگیره، با تمام محبتی که به بابات داشته باشه، از تو خوشش نیاد.

_: اگه بابام راضی باشه، من حرفی ندارم. توقعی از بابام ندارم. فقط دلم می خواد خوشحال و خوشبخت باشه. بعد از سی سال بدبختی حقشه.

_: خب مورد تو فرق می کرد. اونا باهم خوشبخت نبودن.

_: پدر و مادر تو باهم خوشبخت بودن؟

_: من هیچ وقت دعواشونو ندیدم.

_: خوشبختی بزرگیه!

_: آره می دونم. شاید به همین دلیله که جای خالیشو طاقت نیاوردم. و به همین خاطره که خیلی طول کشید تا پدربزرگتو قبول کنم.

خواستم بحث را تمام کنم. داشت آزاردهنده میشد. روی کنده ی باریک بریده شده ای یک پایی ایستادم. با پیروزی گفتم: هم قد شدیم.

روبرویم به درختی تکیه داد و پرسید: حالا مثلاً اگه همقد من بودی چی میشد؟

_: خب اگه همقد تو بودم و به اندازه ی تو هم لاغر بودم، حتماً خیلی جذابتر از الان بودم.

_: به چشم کی؟

_: خب می خوای بگی که من اگه ده کیلویی لاغرتر بودم، جالبتر نبود؟

_: نه نبود. تو چاق نیستی. فقط یه کم تپلی. خیلیم خوشگلی.

لحنش با لطف نبود. بیشتر دعوا می کرد. از روی کنده پایین آمدم و گفتم: یعنی من مرده ی این تعریف کردنای تو ام! آدم ترجیح میده کتک بخوره تا تو بهش بگی خوشگل.

پشت به او کردم. با خنده گفت: نکن پرستو. نکن.

برگشتم و با تعجب پرسیدم: چکار نکنم؟

سر به زیر انداخت و غرید: لااله الالله

معترضانه گفتم: من نمی فهمم.

_: بیخیال... بعد از تمام این حرفا... کی عقد کنیم؟

_: قبل از تمام این حرفا بگو چکار نباید بکنم و چرا؟

_: قهر که می کنی دلم می خواهد بگیرم بچلونمت، قلقلکت بدم تا خنده ات بگیره. جداً مقاومت کردن سخته، مخصوصاً تو الان رو دور لجبازی هستی و تا یک بدو میشه پشتتو می کنی و میری. آخه رحم کن به من!

با شرمندگی سر به زیر انداختم.

_: بی خیال. بهش فکر نکن. جواب منو ندادی.

 شانه ای بالا انداختم. در حالی که این بار از شرم دور می شدم، گفتم: حتی اگه عقدم بکنیم، من می خوام حالا حالاها پیش بابا بمونم.

_: اشکالی نداره. من که خیلی وقتا اینجام. می تونی چند روز در هفته رو پیش بابات باشی. از اون گذشته... دلم می خواد عروسی بگیرم. تا کی بشه نمی دونم. هنوز خیلی فرصت داری. فقط عقد کنیم که خیال همه راحت باشه. بمون پیش بابات.

سرم پایین بود و آرام گفتم: در این صورت... هر وقت تو بخوای.

_: مطمئنی؟!

سر بلند کردم. چشمانش می درخشید. خنده ام گرفت. رو گرداندم. سردم بود. چند قدم آن طرفتر محوطه ی بدون درختی بود.

_: بریم اونجا. تو آفتاب. سردمه.

_: نه نه اول جواب منو بده.

_: منظورت چیه؟ خب معلومه که مطمئنم.

_: می تونی بری تو اتاق کنار شومینه. من میرم دنبال عاقد.

_: دیوونه شدی آزاد؟

_: گمونم از همیشه عاقلترم. اگه فردا تو یا بابات یا بابابزرگت به هز دلیل پشیمون بشین، چه خاکی تو سرم بکنم؟ تا حواستون نیست دارین چکار می کنین باید اقدام کنم.

خندیدم و پرسیدم: حالا اینجا عاقد از کجا میاری؟

_: اهالی ده لابد یه عاقد دارن.

_: نمی دونم چی بگم.

به ساعتش نگاه کرد و گفت: سی ثانیه وقت اعتراض داری.

خندیدم. شروع به شمردن ثانیه ها کرد. قدم زنان به طرف اتاق رفتم. با شوق دنبالم آمد و گفت: سی ثانیه تموم شد. دیگه حق هیچ گونه اعتراضی نداری.

_: من نه. ولی رضایت من تنها کفایت نمی کنه!

_: مامان پریسا اینجاست. بقیش حله.

_: برو بهش بگو. ولی من نمیام تو. حوصله ی بحث ندارم. می رم اونجا تو یونجه زار. بعداً بیا نتیجه رو بهم بگو.

_: باشه. حتماً.

یونجه زار انتهای باغ بود. خیلی از ساختمان دور بود. قدم زنان با دلی پر از تشویش به آنجا رفتم. توی آفتاب کنار یونجه های تازه درو شده نشستم. علفها را می کندم و تکه تکه می کردم. آزاد نیامد. از تصور بحثی که در گرفته بود به خود لرزیدم. دلم نمی خواست هیچ کدامشان را ناراحت کنم. فکر کردم بروم و همه چی را بهم بزنم. اینجوری بابا خوشحال و بقیه ناراحت می شدند. اما ناراحتی آنها را هم نمی خواستم. تک تکشان به نوعی برایم عزیز بودند. با کلافگی نگاهی به ساعت انداختم. یک ساعت بود که داشتم دور خودم می چرخیدم و جرات نمی کردم برگردم. ولی نخیر. آزاد نمی خواست بیاید. با قدمهایی لرزان راه افتادم. هنوز چند قدم نرفته بودم که سوگل را دیدم. با شادی به طرفم آمد و گفت: سلام! مبارکت باشه عروس خانم!

جلو رفتم. و با حیرت گفتم: سلام. شما کی اومدین؟

_: احضار شدیم برای سر عقد! بکوب خودمونو رسوندیم. واییییی داشتم از ترس می مردم. نمی دونی این داداشت چه جوری رانندگی می کرد. خون خونشو می خورد. هزار بار التماسش کردم مانع خوشبختیت نشه. خدا رو شکر حرصشو سر پدال گاز خالی کرد و اینجا که رسید، آروم بود. خدا خواست تصادف نکردیم.

دستهایم را گرفته بود. ناگهان در آغوشم کشید و گفت: خیلی برات خوشحالم.

با تردید پرسیدم: عاقد اومده؟

_: اومده؟ نصف ده اینجا بودن، نفهمیدی؟ همه ی شیفته ی این عروس خجالتی شده بودن که حتی بله رو هم وکالتی داده.

_: یعنی تموم شد؟!

_: به کجای کاری؟ این داماد دستپاچه نذاشت عاقد چاییشو بخوره!

_: پس چرا به من چیزی نگفت؟

بهت زده گفت: فکر می کردم خودت نمی خواستی بیای.

_: اون فقط رفت از بابا برای عقد اجازه بگیره.

_: خب من... نمی دونم چی بگم. به هر حال الان اهل ده رفتن و بابابزرگت گفت بیام دنبالت.

_: من آخرش این آزاد رو می کشم!

خندید و گفت: حرص نخور عزیزم. شگون نداره اول زندگی!