X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۵)

دوشنبه 23 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:40 ب.ظ

سلاممم 

خوب باشین ایشالا. منم خدا رو شکر خوبم.  

قصه مون به صد صفحه رسید و تموم نشد! فکر کنین! در تاریخ باید ثبت شه! فقط آقای رییس از صد صفحه بیشتره که اونم به دو نوبت نوشته شده. اینجوری حسابش نمی کنم. خلاصه که این اولین باره! هوراااا!


قرمز نوشت: چاره ای نیست. باید با فایرفاکس کار کنم که فونتم ریز نشه. ولی این سرعت کم و هی زبون عوض کردنش اعصابمو خورد می کنه :( ولی غمی نیست. خوش باشین :*

 

صبح روز بعد با بدن درد از جا برخاستم. بابا تازه بیدار شده بود. صبحانه اش را حاضر کردم. خورد و رفت. تا ظهر خانه را تمیز کردم. کمی خرید کردم. نهار درست کردم و زنگ زدم تا برای نهار بیاید. خوشحال شد. وقتی آمد برق شادی را در چشمانش می دیدم. هم خانه اش تمیز بود، هم نهاری گرم انتظارش را می کشید. تشکر کرد و نشست. پریساخانم راست می گفت. زندگی کردن با بابا ساده تر از مامان بود. درست بود که بابا بعضی از خواسته هایم را درک نمی کرد، حوصله ی حرف زدن و درددل کردن نداشت، ولی واقعاً پدر مهربانی بود.

خیلی دلم می خواست که حرف می زد. از غم سنگینی که هرکار می کردم، چشمانش را ترک نمی کرد می گفت. هر بار که نگاهم می کرد، چنان غمگین بود که دلم می خواست در آغوشش بگیرم و دلداری اش بدهم. اما غرورش اجازه ی نزدیک شدن نمیداد. حتی نمی دانستم برای چی ناراحت است. فکر می کردم یاد مامان می افتد. هر کاری می کردم که سرش را گرم کنم، اما غم نگاهش سنگینتر می شد.

بعد از دو هفته بابا به حرف آمد. آن روز غذای مورد علاقه اش را درست کرده بودم. لباس قشنگی هم پوشیده بودم و موهایم را که دوست داشت باز بگذارم، روی شانه هایم ریخته بودم. امیدوار بودم که خوشحالش کنم. اما با دیدنم بیشتر از همیشه درهم رفت. حتی غذایش را هم درست نخورد. ناراحت و ناامید میز را جمع کردم. جلوی تلویزیون نشسته بود و کانالها را عوض می کرد. کنارش نشستم. با احتیاط پرسیدم: بابا چی شده؟

بدون این که نگاهم کند، پرسید: چی چی شده؟

_: چرا ناراحتی؟ من کار بدی کردم؟

سری به نفی تکان داد. تلویزیون را خاموش کرد و به پشتی تکیه داد. به دستهایش خیره شد. با انگشتانش بازی می کرد. با تردید پرسیدم: کمکی از من بر میاد؟

باز سرش را به نفی تکان داد. بالاخره گفت: با من زندگی کردن خیلی سخته، نه؟ هم صحبت خوبی نیستم، سخت می گیرم، اهل گردش و معاشرت نیستم...

_: نه بابا... اینطور نیست. من اینجا راحتم.

_: ولی خونه ی بابابزرگت راحتتری.

البته که اینطور بود اما نگفتم. دوباره گفتم: من اینجا هم راحتم.

با تردید پرسید: آزاد چی؟ دوسش داری؟

حالا نگاهم می کرد و جواب می خواست. سر به زیر انداختم. دلم برایش پر می کشید. از وقتی که دانشگاه دوباره شروع شده بود، فقط دو سه بار او را سر کلاسها دیده بودم. جواب ندادم.

سری تکان داد و آرام گفت: پس راسته.

از جا برخاست و به طرف پنجره رفت. دستی به ته ریشش کشید و گفت: دوست داشتن که خجالت نداره، درد داره. فقط دو هفته اس که اینجایی، بابابزرگت پاشنه ی درو از جا درآورده که دخترتو بده آزاد و خوشبختش کن. میگه تو خونه ی تو راحت نیست. تنهاس، دلش می گیره.

به طرفم برگشت. عمیق نگاهم کرد و گفت: مثل همه ی روزای گذشته. کلاً تحمل من برات سخته... نمی تونی مثل بابابزرگ دوسم داشته باشی. مثل آزاد... کاری برات نکردم که عزیز باشم. اگه به من بود، دلم می خواست حالا که بعد از این همه سال، به اجبار به من پناه آوردی، حداقل چند سالی نگهت دارم. به جبران همه ی اون سالهایی که ازم فرار کردی. به جبران تمام بچگیات که لولوی خونه بودم و ازم می ترسیدی.

مکثی کرد. حرفی نزدم. دلم می لرزید. بابا فکری کرد و بعد گفت: ولی فایده نداره، وقتی دلت جای دیگه اس نمی تونم اسیرت کنم. نمی خوام که آزارت بدم. برو. آزادی. بابابزرگت درخت گردوی باغ رو به آزاد بخشیده تا مهرت کنه. اگه قبول داری، اگه دوسش داری برو. این پازل خیلی از قطعاتش کمه. نمیشه مراسم رو با روال معمول اجرا کرد. هر وقت خواستی عقد می کنین، عروسی هم می مونه برای هر وقت که آزاد تونست. هر جا هم دوست داشتی زندگی کن. من زنمو نتونستم نگه دارم، دختر که مال مردمه.

لحنش طعنه نداشت، زهر نداشت، اما به تلخی سالها دلتنگی بود. بغض کردم. کتش را برداشت و گفت: میرم بیرون که راحتتر فکر کنی. مجبور به هیچ کاری نیستی. تصمیم نهایی با خودته، بدونه هیچ قید و تعارفی.

وقتی که در خانه بسته شد، غم عالم به دلم ریخت. بابا بدجوری سر دوراهی رهایم کرده بود. دلم می خواست برمی گشت. دستم را می گرفت. حرف می زدیم. فکر می کردیم. اما رفته بود، بدون هیچ حرف اضافه. تا همین اندازه هم که حرف زده بود خیلی بود. بلندترین نطقی بود که از او شنیده بودم و صد البته تلخ ترین.

تلفن زنگ زد. با بیحالی نگاهش کردم. بعد از چهار یا پنج زنگ از جا برخاستم. بابابزرگ بود. پرسید: بابات بالاخره باهات حرف زد؟

چشمهایم را بستم. آرام گفتم: آره.

_: خیلی سختشه. می فهمم. ولی قرار نیست که از شهر بری. بهش مرتب سر می زنی، مگه نه؟

_: حتماً.

_: فکر کردم قبل از عقد بخوای یه بار جدی با آزاد حرف بزنی. فردا جمعه اس. میریم باغ. شما دو تام حرفاتونو بزنین. سنگاتونو وا بکنین و بیاین بگین می خواین چکار کنین.

_: من با بابا میام.

_: باشه. پس صبح زود دم خونه ی ما باشین. صبحونه رو اونجا می خوریم.

_: چشم. چه ساعتی؟

_: فکر کنم هفت راه بیفتیم خوب باشه. هشت می رسیم.

_: صبحونتون دیر میشه.

_: یه روز هزار روز نمیشه باباجون.

به بابا زنگ زدم و برنامه را گفتم. برگشت خانه. هنوز دلگرفته بود. سعی کردم از دلش در بیاورم. بهش قول می دادم اگر این وصلت هم صورت بگیرد، مرتب به او سر می زنم و او تنها تبسم تلخی می کرد.

صبح روز بعد طبق برنامه رفتیم. دلم می لرزید و حالم بد بود. بیشتر از همیشه دلتنگ آزاد بودم و از بابا خجالت می کشیدم. شاید حالم را می فهمید که تمام راه چشم به جاده دوخته بود و نگاهم نمی کرد. در سکوت می رفتیم.

ساعت هشت و ربع رسیدیم. باغبان به استقبالمان آمد. پریساخانم پرسید: آزاد کجاست؟

باغبان به انتهای باز اشاره کرد و گفت: رفتن برای صبحونه گردو بچینن.

بابابزرگ گفت: پرستو بابا... برو صداش کن.

درخت گردوی انتهای باغ، یک درخت قدیمی پرمحصول بود که گردوی سال تمام خانواده را تامین می کرد و حالا قرار بود مهریه ی من باشد.

چند قدمی آرام رفتم. همین که بقیه به اتاق رفتند و من هم از دیدرسشان خارج شدم، شروع به دویدن کردم. چند دقیقه بعد آزاد را دیدم. سبدی به دست داشت و مشغول بود. صدا زدم: اول از صاحبش اجازه بگیر، بعد بچین.

خنده ای کرد و گفت: برای صاحبش می چینم.

به طرفم آمد. با شوق سلام کرد. ولی من بغض کردم. به زحمت جواب دادم و چشم به او دوختم. با همان چشمهای خندان پرسید: چی شده پرستو؟

جواب ندادم. نزدیکتر آمد و گفت: از من گله داری؟ حق داری. تو این روزای سخت تنهات گذاشتم و چنان چسبیدم به کار انگار جونم بهش بسته اس. اصلاً هرچی تو بگی درست. حقیقتش این بود که داشتم خودمو تنبیه می کردم که از وابستگیم کم کنم. فکر می کردم بابات هزار سال دیگه هم بهم دختر نمیده.

رو گرداندم. اشکم ناگهان جاری شد و آرام گفتم: خیلی بی رحمی.

_: فقط همین؟ بذار اقلاً چماقی چیزی بدم دستت.

پشت به او کردم. چند قدمی رفتم و گفتم: یه بار اونم ناخواسته دست روت بلند کردم، حالا تا صد سال طعنه می زنی. به چه زبونی باید عذرخواهی کنم که فراموشش کنی؟

به دنبالم آمد و گفت: بَده یه آتو ازت دارم؟

خندید و ادامه داد: باشه فراموشش می کنم. از همین الان. قهر نکن عزیز من.

ایستادم. ولی هنوز پشت به او داشتم. گفتم: قهرم. خیلیم دلگیرم. اگه دوسم داشتی تنهام نمی ذاشتی. نگفتی چی بهم می گذره؟ چه جوری مامانمو اداره می کنم؟ چه جوری جشن پرهام رو مدیریت کردم؟ چه جوری خونمونو خالی کردم؟ کمک که بخوره تو سرم، فکر نکردی یه گوش برای درددل بخوام؟ تو که همیشه حرفامو می شنیدی. تو که می دونی من نمی تونم مثل تو، تو خودم بریزم. حرف بزنم، خوشحال میشم، سبک میشم.

دست روی شانه ام گذاشت. کنار کشیدم و شروع به دویدن کردم. اشکهایم را پاک کردم. نزدیک اتاقها، کنار شیر آب نشستم و صورتم را شستم. بعد آرام وارد شدم. پریسا خانم پرسید: پس آزاد کو؟

سلام بلند آزاد، مرا از جواب دادن معاف کرد. برای خودم چای ریختم و کنار بابا نشستم. آزاد آن طرف اتاق نشست و مشغول شکستن گردوها و تعارف آنها به بقیه شد.