نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۳) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۳)

پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:13 ب.ظ

های اوری بادی! 

آر یو ال ول؟ 

منم فاین تنکیو! از صبح بدن درد بودم و یه کم تب داشتم، ولی الان بهترم شکر خدا 

نتیجه ی تب دار بودن میشه یه پست دل گرفته! ایشالا به زودی با پست شاد اساسی خدمت می رسم 

 

 

پ.ن چرا من با فونت دوازده ارسال می کنم ولی قصه ام میشه فونت ده؟!! با فایر فاکس اینجوری نمیشه ولی یه اداهای دیگه ای درمیاره. کلا خوبن همشون! 

 

بالاخره رسیدیم. دستم روی دستگیره بود و می خواستم پیاده شوم که پرسید: چه نسبتی باهم داریم؟

_: به نظرم گفتن حقیقت از همه چی آسونتره.

درم را قفل کرد و گفت: د نشد. اومدی نسازی.

_: چرا درو قفل می کنی آخه؟

_: می خوام اول تکلیفمون معلوم شه بعد پیاده شیم. نامزدیم؟

_: اه! تو که از مامان من بی منطق تری! نامزد کیلویی چند؟ خودش هزار تا قصه دنبالش میاره. تازه بعدم میگن ما که گفته بودیم.

_: برای من مهم نیست.

_: زهرمار. برای من مهمه. ببین تا حالا که جنوب بودی و الانم که برگشتی همسایه ی بابابزرگ شدی. امروزم که من داشتم به بدبختی ماشین رو می زدم بیرون، تو کوچه دیدمت و ازت خواستم که رانندگی کنی. خووووبه؟!!!

_: آره خوبه. اینجوری نه سیخ می سوزه نه کباب. خیلی دروغم نگفتی.

با حرص در را باز کردم. از این که اجازه داده بودم همراهم بیاید پشیمان شده بودم. ولی بدون این که چیزی بگویم پیاده شدم. آزاد ماشین را دور زد و نزدیکم ایستاد. در حالی که خنده اش را فرو می خورد گفت: دوست جون جونیت داره از فضولی می ترکه!

_: دوست جون جونیم؟!

_: آره مهسا.

_: ای کوفت! درد! مهسا دوست من نیست.

آزاد لبش را گاز گرفت و گفت: زشته پرستو. تو هر عیبی داشتی فحش نمی دادی. حالا چی شده یه دفعه؟

_: هیچی برگشتن پیاده تشریف میارین. پشیمون شدم.

_: و اگه بابابزرگت فهمید؟

آهی کشیدم. یاد شرط بابابزرگ نبودم. ولی حوصله ی جواب دادن هم نداشتم. کلاسم داشت دیر میشد. بدون جواب از او جدا شدم. مهسا چپ چپ نگاهم کرد، اما گویا هنوز داد و بیداد آزاد را به خاطر داشت. هیچی نگفت. من هم با اخم از کنارش رد شدم. یلدا دست روی شانه ام گذاشت و پرسید: کشتیات غرق شده دختر؟

_: نه فقط می خوام خرخره ی یکیو بجوم. برو کنار تا پاچتو نگرفتم!

_: خیلی خب بابا تو هم. یکی دیگه خطا کرده من باید تو وون بدم.

_: خطا نکرده فقط خیلی...

سر بلند کردم. آزاد پشت سرم وارد شده بود. دوستانش در آغوشش گرفته و به گرمی از او استقبال می کردند. ناگهان دلخوریم را فراموش کردم. تمام وجودم از این که به سلامت برگشته بود لبریز از شادی شد و لبخندی روی لبم نشست.

یلدا نگاهم را تعقیب کرد و گفت: به! ببین کی اینجاست! خدا خیرش بده. ظاهراً مشکل پاچه گیری عجالتاً حل شد.

رویم را به طرف یلدا برگرداندم و خندیدم. تهمینه دست رو شانه ام گذاشت و پرسید: ببینم آقای شفقی این مدت رفته بودن ماشین بخرن؟

این یکی ما را دیده بود. نگاهش کردم و گفتم: نه بابا از خداشم باشه. ماشین مال بابابزرگمه.

_: دست ایشون چیکار می کرد؟

_: تازگی همسایه شدن. یعنی امروز تو کوچه دیدمش و فهمیدم. تا حالا جنوب کار می کرده.

یلدا به میان حرفم پرید و گفت: اول توضیح بدین موضوع چیه؟

تهمینه با سر به من اشاره کرد و گفت: خانوم با آقای شفقی تشریف آوردن.

_: اه تهمینه! بذار درست بگم. فوری نسخه ی آدمو می پیچه. می دونی که من رانندگیم عالیه!

تهمینه و یلدا به یاد اولین و آخرین باری که من ماشین بابا را برده بودم و آنها را سوار کرده بودم، لبخند زدند.

ادامه دادم: امروز بارون میومد بابابزرگ لطف کرد و اجازه داد من با ماشینش بیام. فقط نیم ساعت طول کشید تا من این چارچرخه رو از گاراژ بزنم بیرون. بعد چشمم افتاد به آزاد و سلام و علیک کردیم. فهمیدم همسایه ان و داره میره دانشگاه. منم از خدا خواسته سویچ رو تقدیمش کردم که منو برسونه.

تهمینه با زیرکی گفت: عذر بدتر از گناه! شما دو تا که باهم سلام و علیک نداشتین.

دستپاچه شدم، ولی نگذاشتم بفهمد. به سرعت گفتم: خب از کنارم رد شد. نمیشد که رومو برگردونم.

_: تا حالا که میشد.

_: برای این که تو دانشگاه پره از فضولایی مثل شما که دائم دارن آدمو رصد می کنن.

این را گفتم و با حرص از او دور شدم. تهمینه صدا زد: وایسا پرستو. من که چیزی نگفتم! چه زود بهش برمی خوره.

به خاطر کلاس فوق العاده مجبور شدم تا عصر بمانم. به بابابزرگ زنگ زدم که انتظار نکشد.

در طول روز قصه ام اینقدر دهان به دهان گشت تا از داغی افتاد. آزاد هم با تاکید فراوان همین را تعریف کرده بود. عصر برای اولین بار جرات کرد که به طرفم بیاید. پرسید: بریم؟

دستم را دراز کردم و به تندی گفتم: سویچ لطفا.

سویچ را به طرفم گرفت و گفت: تو پارک نزدیک اولین ایستگاه منتظرت می مونم.

_: نخیر هوا خوب شده، اونجا خیلی شلوغه. خودم میرم. جواب بابابزرگم با خودم.

شانه ای بالا انداخت و گفت: هرجور میلته.

او رفت. من هم از کنارماشینی که بیخ ماشین بابابزرگ پارک کرده بود، به بدبختی سوار شدم. یکی دیگر هم طوری پشت سرم بود که من با ده فرمان هم نمی توانستم خارج بشوم. پیاده شدم و با چهره ای درهم مشغول بررسی موقعیت شدم. یکی از پسرهای همکلاسی به طرفم آمد و با لحنی نیشدار پرسید: می خوای از پارک درش بیارم؟

آزاد از پشت سرش گفت: لازم نیست آقای محترم.

رو به من کرد و گفت: بشین پشت رل. راهنماییت می کنم.

سویچ را به طرفش گرفتم و گفتم: نه بابا می زنم ماشینو داغون می کنم.

آزاد چیزی نگفت. سوار شد. ماشین را از پارک درآورد و پیاده شد. سویچ را به طرفم گرفت. چند لحظه به دستش نگاه کردم و بعد رو گرداندم و رفتم در شاگرد را باز کردم و نشستم.

آزاد دوباره سوار شد و گفت: اگه من بالاخره زبون تو رو بفهمم به خودم دکترا میدم!

با بدخلقی گفتم: تو لیسانستو بگیر، دکترا پیشکش.

_: ناسلامتی واسه همین اومدم ها! گفتن سخته. ولی میشه یه کاریش کرد. درست میشه.

سری تکان دادم و طلبکارانه گفتم: امیدوارم.

_: تو چته پرستو؟ چرا اینقدر دلخوری؟

_: مُردم بس که جواب دادم. کم مونده بود بهم تذکرم بدن.

_: آخه عزیز من، من که می خواستم پیاده شم. بعد از اون، تو تا کی می خوای بجنگی؟ یک کلمه می گفتی نامزدیم و خلاص. این موجه ترین توضیحیه که همه منتظرشن.

_: همه غیر از خودم. دست بردار آزاد. حوصله ندارم. می دونم اشتباه از خودمه. لازم نیست اینقدر یادآوری کنی.

آرنجم را روی شیشه گذاشتم. از پنجره به بیرون چشم دوختم و انگشتم را گزیدم.

آزاد با لحن شوخی گفت: خیلی خب دیگه تو هم شلوغش کردی. اتفاقی نیفتاده.

جواب ندادم. بعد از دو دقیقه سکوت، آزاد گفت: پرستو؟

بازهم چیزی نگفتم. دستم را از روی شیشه برداشتم. روی صندلی لم دادم و چشمهایم را بستم. پرسید: تا حالا بهت گفتم عاشق مژه هاتم؟

چشم بسته گفتم: آزاد می زنم تو دهنت. تمومش می کنی یا تمومش کنم؟

_: تمومش کن. می خوام ببینم چکار می کنی.

دفتری را از توی کولی ام که روی پایم بود، بیرون کشیدم و با بیشترین ضربی که می توانستم توی صورتش کوبیدم.

آزاد که جا خورده بود، به سختی ماشین را کنترل کرد و بعد کنار زد و توقف کرد. با حیرت دستی به صورتش کشید و گفت: منظورت چیه پرستو؟

پشیمان شده بودم. جوابی ندادم. دفتر را توی کولی جا دادم و کولی را عقب انداختم. دستهایم را روی سینه بهم گره زدم. عصبانی تر از آن بودم که عذرخواهی کنم.

دست روی پشتی صندلی ام گذاشت. به طرفم خم شد و با ملایمت گفت: اشکالی نداره. اینقد خودتو اذیت نکن. من می فهمم. حالت خوب نیست. از این طرف اشتباهات من، از اون طرف حرفای تو دانشگاه، مهم تر از اینا مامانت... می خوای سر من خالی کنی بکن. هر کار دوس داری بکن. الان می خوای بزنی بزن. داد بزنی دعوا کنی گریه کنی، هرکار می خوای بکن. ولی وقتی دارم رانندگی می کنم با جون خودت بازی نکن.

لحنش اینقدر مهربان بود که شرمنده ام کرد. دستهایم آرام شل شد و روی پاهایم افتاد. بدون این که به او نگاه کنم، گفتم: معذرت می خوام.

_: احتیاجی نیست. دوستت دارم پرستو، خیلی بیشتر از خودم. اینو بفهم.

سرم هنوز پایین بود. مکثی کرد. بعد دستش را از روی پشتی ام برداشت و دوباره ماشین را روشن کرد. دلم می خواست گریه کنم.

از سکوت ماشین حوصله اش سر رفت و رادیو را روشن کرد. رو گرداندم. همانطور که از شیشه به بیرون چشم دوخته بودم، اشکهایم روی گونه هایم جاری شد.

بعد از مدتی پرسید: خونه میری؟

صورتم را با دستمال خشک کردم. آرام گفتم: آره. ولی دم خونه بابابزرگ پیادم کن. می خوام یه کم راه برم.

_: هرجور میلته.

رسیدیم. ماشین را توی گاراژ زد. بابابزرگ و پریسا خانم نبودند. برای قدم زدن به پارکی در نزدیکی خانه رفته بودند. سویچ را سر جایش گذاشتم و برگشتم که بروم. آزاد وسط هال ایستاده بود. مکثی کردم، بالاخره با تردید پرسیدم: باهام میای؟

_: اگه می خوای آره.

تمام راه در سکوت رفتیم. هوای بهاری آن هم بعد از باران فوق العاده شده بود. ولی نگرانیهای اعصاب خوردکنم نمی گذاشت خیلی لذت ببرم. دستهایم را توی جیبهایم فرو برده و هم قدم آزاد می رفتم تا بالاخره رسیدیم.

مامان تنها بود. تنها و پریشان. موهایش بهم ریخته و سر و وضعش درهم برهم بود. توی هال نشسته بود و گیج نگاه می کرد. معلوم بود که از صبح گریه کرده است.

خوشحال بودم که تنها وارد نشده ام. اگر آزاد نبود خیلی می ترسیدم. ولی آزاد همراهم آمد. آرام زیر گوشم گفت: فکر نمی کنم از صبح چیزی خورده باشه. برو یه غذای ساده و مقوی درست کن. من باهاش حرف می زنم.

سری تکان دادم. جلو رفتم. به زحمت سلام کردم که جوابی نشنیدم. از کنارش رد شدم و به آشپزخانه رفتم. آزاد کنارش نشست و آرام مشغول حرف زدن شد. بیشتر سوال می کرد و وادارش می کرد که حرف بزند. بعد کم کم راضیش کرد که دوش بگیرد و سر وضعش را مرتب کند. تا از حمام بیاید، شام حاضر شده بود. ساعت تازه هفت بود. ولی خودم هم نهار نخورده بودم. میز هال را چیدم. آزاد نماند. مامان که بیرون آمد خداحافظی کرد و رفت. تا دم در همراهش رفتم.

_: آزاد خواهش می کنم بمون. من می ترسم.

_: از چی می ترسی؟

_: نمی دونم به مامان باید چی بگم؟

_: لازم نیست حرف خاصی بزنی. اینقدر نترس پرستو. اون مادرته. هیولا که نیست! تازه الان خیلی آروم شده. بعد از شام بهش یه مسکن بده بخوابه. ازونی که من فکر می کردم بهتره. فقط هنوز شوکه اس. قول میدم خیلی زود با این موضوع کنار میاد.

امیدوارم اینطور باشه.

_: بهت قول میدم که همه چی درست میشه.

_: ممنون. به خاطر همه چی.

_: کاری نکردم. خداحافظ

_: خداحافظ

برگشتم. مامان سر میز نشسته بود و به غذاها نگاه می کرد. نشستم و بشقابش را برداشتم تا برایش بکشم. با صدایی گرفته پرسید: دوسش داری؟

_: آزاد پسر خوبیه.

_: اشتباه منو تکرار نکن. اولش همشون عالین. فرشته ان. برات جون میدن. همین که خرشون از پل گذشت، میشن دشمنت. حتی حاضر میشه خونتو بریزه.

_: این چه حرفیه مامان؟ قانون یقه شونو می گیره بدبخت میشن. چه کاریه؟

سعی کردم خودم را به بیخیالی بزنم. مامان دوباره طوری که انگار فیلمی می بیند گفت: کدوم قانون؟ کی می فهمه چکار کرده؟ کی از پشت درای بسته خبر داره؟

_: آروم باش مامان. بیا یه لقمه بخور. دهنتو باز کن. آ... اوم. عالیه. خوشمزه اس مگه نه؟

_: یه عمر بشور بپز بروب.... از دهن خودت بگیر و دهن بچه هاش بذار، بعدش چی؟

_: بعدش هیچی مامان جون. بخور. رفت. آسوده شدی. مگه نمی گفتی فقط به خاطر شماها پای این زندگی وایسادم؟ حالا زندگی خودته. هرکار دوس داری بکن.

_: به همین سادگی؟ هر کار دوس دارم؟

_: آره. می خوای فردا بعد از دانشگاه بریم بوتیک شهر فرنگ لباس بخری؟

_: لباس؟ برای کی؟ دیگه کسی تو زندگیم نیس که  براش خودمو خوشگل کنم.

_: ا مامان خودت که آدمی. همیشه می گفتی می خوام برای خودم زندگی کنم. خب حالا برای خودت زندگی کن.

_: اون موقع نمی فهمیدم خونه ی بدون مرد یعنی چی؟

توی موهایم چنگ زدم. داشتم کلافه می شدم که پرهام و آرمان وارد شدند. ظاهراً توی کوچه بهم رسیده بودند و پرهام تعارف کرده بود که آرمان هم با او بیاید. با شوخیهای آرمان، جو خانه به کلی عوض شد. حتی مامان هم رنگ و رویی پیدا کرد و شامش را خورد. آرمان و پرهام دو طرفش نشستند و اینقدر سربسر هم گذاشتند که حرفهای مالیخولیایی مامان فراموش شد. برایش مسکن آوردم. بعد روی مبل نشستم و به آنها چشم دوختم. خیلی دلم می خواست به اتاقم بروم و در را پشت سرم ببندم. بیشتر از آن دوست داشتم خانه ی بابابزرگ بودم، آسوده خاطر راحت.... اما این وجدان لعنتی و سفارشات آزاد اجازه نمی داد تکان بخورم.

مامان نگاهم کرد. لبخند زدم. آرام گفت: خیلی اذیتت کردم.

به سرعت گفتم: نه این چه حرفیه؟

آرمان گفت: عمه یعنی میشه اینو اذیت کرد؟ این سیب زمینی بی رگ کوه تکونش نمیده!

لبخند تلخی روی لبم نشست. کاش اینطور بود.