X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۲)

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 05:55 ب.ظ

سلام 

ووی برم مهمون دارم! بعدم باید برم بیرون! اینو داشته باشین تا بیام دوباره خدمتتون. 

 

 صبح روز بعد طبق روال خانه ی بابابزرگ ساعت هفت سر میز صبحانه بودیم. بیرون باران می بارید و من از پنجره عاشقانه تماشا می کردم.

پریسا خانم پرسید: پرستوجون چرا هیچی نمی خوری؟

آهی کشیدم و گفتم: عاشق بارونم!

آزاد گفت: اگه همینجوری واله و شیدا بمونی ساعت هشت به کلاست نمی رسی.

_: هوم. آره. تازه باید برم از خونه وسایلم رو بردارم. اوف کی حوصله داره؟

بابابزرگ گفت: تو این بارون پیاده نرو.

_: اه بابابزرگ کیفش به پیاده رفتنشه. به شرطی آدم کاری نداشته باشه.

_: ولی تو کار داری. سوئیچ رو از جلوی آینه بردار...

_: وای باباجون دارین به من سوئیچ میدین؟ اوه مرسی!

_: میذاری حرفمو تموم کنم؟ بیار بده آزاد. تو خیابونای خیس تو رانندگی نکن.

_: شما به اندازه ی یه سر سوزنم به من اعتماد ندارین.

_: به رانندگیت؟ نه ندارم! نه فکر کنی نگرانتم ها! ابداً! ولی ماشینمو دوست دارم.

آزاد و پریسا خانم خندیدند و من با اخم ساختگی از جا بلند شدم. وقتی برگشتم پریسا خانم یک ساندویچ نان و پنیر دستم داد و گفت: هیچی نخوردی.

با لبخند تشکر کردم. نگاهی کردم و پرسیدم: چاییم کو؟

آزاد به لیوانی که نصفش را نوشیده بود، اشاره کرد و گفت: سرد شد نخوردی!

از دستش قاپیدم و با ساندویچم مشغول خوردن شدم. پریساخانم گفت: وای پرستو اون که آزاد نصفشو خورده، بذار برات بریزم.

به سرعت لیوان را خالی کردم و گفتم: نه مامان پریسا دیر شد.

_: الهی قربونت برم.

در حالی که تا در آشپزخانه رفته بودم، متعجب برگشتم و پرسیدم: چرا؟!!

_: خیلی دوست دارم دیگه بهم نگی پریساخانم.

با گیجی گفتم: هان؟ بله چشم. آزاد چقدر می خوری؟ پاشو دیگه!

_: صبر داشته باش. من هنوز باید برم وسایلمو بردارم.

_: من ماشینو می زنم بیرون.

بابابزرگ تاکید کرد: فقط می زنی بیرون. نشنوم خوشت اومده تا آخر راه رفتی!

_: چشم. فقط ظهر اگه آفتاب شد می رونم.

_: باشه، ولی در حضور آزاد.

_: من جداً از این همه دلگرمی تون شرمنده ام! خیلی ممنون. خداحافظ. مامان پریسا خداحافظ.

_: خداحافظ عزیزم.

_: به سلامت.

البته خودم هم می دانستم، بابابزرگ حق داشت. صد بار عقب و جلو رفتم. دق کردم تا موفق شدم ماشین را بیرون ببرم و طوری آن را کنار دیوار پارک کنم که وسط راه نباشد. بالاخره وقتی با اعصاب خورد پیاده شدم تا در گاراژ را ببندم، آزاد رسید و در را بست.

لبخندی زد و گفت: تلاش خوبی بود.

_: آره. ولی این روزا دیگه تکرارش نمی کنم. برگشتنی اگه هوا هم خوب باشه، خودت می رونی.

_: اه؟ جا زدی؟ به همین زودی؟

_: آره. هر وقت خودم ماشین خریدم تمریناتم رو روش پیاده می کنم. با ماشین بابابزرگ نمیشه ریسک کرد.

_: بابابزرگت تهدید می کنه، ولی مطمئنم ترجیح میده ماشین له بشه ولی تو خراش برنداری.

_: خب آره. ولی دلیل نمیشه که ماشینشو دوست نداشته باشه. تا مامان پریسا نبود، تمام عشق و تفریح بابابزرگ همین ماشینش بود.

_: هان... راستی جریان این خودشیرینی چی بود؟

_: کدوم خود شیرینی؟ مامان پریسا؟ پریساخانم سخته آخه! دارم تو خونه اش زندگی می کنم، بعد هی بگم پریساخانم.

شکلکی درآوردم که خندید. بعد گفت: آخه همونطور که جنابعالی هم مستحضرین، این لقب اصطلاح خاص منه. فرهاد و هایده که فقط میگن مامان، بچه ها هم مامان بزرگ. نگفتی یه برداشت دیگه بکنه، اونم صاف جلوی بابابزرگت؟

غرغرکنان گفتم: مسخره کردی آزاد؟ خودت یه چیزیت میشه! نخیر من هیچ منظوری به جز اونی که گفتم نداشتم و امیدوارم اونم برداشت دیگه ای نکرده باشه. بهت گفتم من هزار تا گرفتاری دارم، تو دیگه گیر نده.

_: باشه قربونت برم، من که حرفی نزدم! خیالبافی هم نکنم؟ چشم نمی کنم. از این به بعد مثل اسب درشکه دو طرف چشمامو می بندم و مستقیم به دانشگاه و کشاورزی نگاه می کنم.

_: آره همینجوری خوبه.

_: هییییییییی هوممممم.

_: دیگه چته؟

_: هی هیچی! چشم بند خدمتتون هست؟

به در خانه مان رسیده بودیم. پیاده شدم و گفتم: دو دقه صبر کنی برگشتم.

_: چشم بند یادت نره!

خندیدم و کلید را توی در انداختم. دوان دوان به طرف اتاقم رفتم. اما درست قبل از در اتاقم با صدای گریه ی مادرم متوقف شدم. توی اتاقش بود. از دم در گفتم: سلام. چی شده؟

_: سلام.... مگه برات فرقیم می کنه؟

بدون جواب نگاهش کردم. هق هق کنان گفت: زنگ زدم به موبایل بابات یه زن جواب داد.

_: برای چی زنگ زدی؟

_: این مهم نیست. مهم اینه که اون زن کی بود؟ زنش بود؟ دوستش؟ یا چه می دونم... هنوز یه روز نیست که از این خونه رفته.

لبهایم را بهم فشردم تا هرچه از دهانم در می آمد را نثارش نکنم. به اتاقم رفتم. وسایلم را برداشتم و از همان جا گفتم: من میرم دانشگاه.

جوابی نداد. هنوز گریه می کرد. با چهره ای درهم بیرون رفتم. توی ماشین نشستم و کولی ام را عقب انداختم.

آزاد پرسید: باز چی شده؟

_: چه می دونم. نشسته داره گریه می کنه.

_: می خواستی پیشش بمونی؟

_: نه. چی دارم بهش بگم؟ برداشته زنگ زده به بابا. یه زن جواب داده. اونم نشسته زار زار داره گریه می کنه. اصلاً نمی فهمم برای چی زنگ زده؟ می خواسته بازم چکش کنه؟ بعد از این که ترکش کرده؟

_: شایدم فقط دلش تنگ شده بود. چرا پیچیده اش می کنی؟

_: دلش تنگ بشه؟ برای بابا؟ مسخره اس!

_: چرا نه؟ مگه همیشه چکش نمی کرده؟ مگه همیشه نمی ترسیده که یکی اونو از دستش دربیاره؟ یه عشق انحصار طلبانه.

_: من به این نمیگم عشق! بابا رو دیوونه کرد. اون مریضه. درمانشم ول کرده.

_: باشه. مریض. اصلاً ساده ترش کن. بگو بچه اس. بچه ها رو ندیدی مامانشونو فقط واسه خودشون می خوان؟

پوزخندی زدم و در حالی که به خودش اشاره می کردم، گفتم: چرا یه دونشونو دیدم.

_: خب منم یه نمونش، ولی به اندازه ی مامانت بی منطق نبودم. البته از دید اون بخوای نگاه کنی، راه منطقیم نداره. شوهرشه، می خواد مال خودش باشه. ولی با یه منطق کودکانه.

_: اون چهل و هفت سالشه.

با لحنی شمرده و ملایم گفت: درسته. ولی از امروز فکر کن که پنج سالشه. باهاش مهربون باشه، ولی بیشتر از یه بچه ی پنج ساله ازش توقع نداشته باش. اینجوری تحملش خیلی آسونتر میشه. مراقبش باش. بهش برس. ازش فرار نکن. تنهاش نذار. نمی گم مریض، همون بچه اس. تنها بمونه به خودش آسیب می زنه.

سری به تایید تکان دادم و گفتم: فکر می کنم درست میگی. ولی فراموش کردن این که با بابا، با زندگیش، با من و پرهام چی کار کرده آسون نیست.

_: آره. ولی الان بابات آسوده شده. و همین اونو آسیب پذیرتر کرده. نذار بدتر از این بشه.

_: هوم. مخصوصاً که پرهامم می خواد بره سر خونه زندگیش. مامان حسابی تنها میشه. کاش می تونستم راضیش کنم دوباره بره دکتر.

_: اگه بهش نزدیک بشی می تونی. میشی تنها تکیه گاهش. بهت اعتماد می کنه. به حرفت گوش میده.

_: یعنی خوب میشه؟

_: آره. چرا که نه؟ فقط باید استقامت به خرج بدی. اعصابتو خورد می کنه، ولی تنهاش نذاری.

_: یه جوری حرف می زنی انگار صد سال تو این رشته تجربه داشتی.

آهی کشید و آرام گفت: خدا پدرتو برات نگه داره. من ده ساله که پدرمو از دست دادم.

_: خدا بیامرزدش... ولی تو که زیاد به مادرت نمی رسیدی.

_: درسته یاغی بودم. خیلیم کوتاهی کردم. ولی خیلی وقتا فقط من بودم و مامان پریسا. شبایی که کابوس میشد و تا صبح گریه می کرد. وقتی منو به جای بابام می دید و سرم داد میزد که چرا تنهاش گذاشتم، یا چرا تنهاش نمیذارم؟ فکر می کرد من روحشم. اومدم اذیتش کنم. خوب شد خدا رو شکر. مامانت به اون بدی نیست، هست؟

_: نه فکر نمی کنم. ولی به قیافه ی مامان پریسا نمیاد که این دوره رو گذرونده باشه. اون خیلی صبور و با شخصیته.

_: آره. تلاش سختی کرد تا دوباره خودشو بسازه. خیلی سخت.

_: کاش منم بتونم.

_: حتماً می تونی. رو کمک من همه جوره حساب کن.

_: ممنون. حالا کجا؟

_: خیلی نمونده. پیاده میرم. نمی خوای که باهم دیده بشیم. بشین پشت رل.

در را بست و رفت. درخودم را باز کردم. یک پایم را پایین گذاشتم و صدایش زدم. برگشت. آرام گفتم: برای من دیگه مهم نیست. اگه ناراحت نمیشی بشین.

_: ولی...

_: باهم فامیلیم دیگه. مگه نه؟

سری به تایید تکان داد. جلو آمد و دوباره سوار شد.