X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (20)

شنبه 14 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:55 ب.ظ

سلام 

عیدکم مبروووک! 

 

من و بابابزرگ توی مهمانخانه بودیم که آزاد و پریساخانم به هال رفتند. احساس می کردم از هیجان اشباع شده ام. اینقدر که به راحتی نمی توانستم نفس بکشم و به هوای تازه احتیاج داشتم. آرام به بابابزرگ گفتم: خیلی ممنون که منو با خودتون بردین. از قول من باهاشون خداحافظی کنین. باید برم دانشگاه.

_: لطف کردی عزیزم. به سلامت.

تا سر کوچه که رسیدم دیدم با این حالی که دارم هیچی از درس نمی فهمم. پس راهم را به طرف خانه ی خودمان کج کردم تا با خودم خلوت کنم.

اما چه خلوتی!!! نمی دانستم برای چی بابا خانه بود و صدای فریاد هر دو بلند بود. نمی خواستم هم بدانم. گوشهایم را گرفتم و به اتاقم رفتم. روی تختم دراز کشیدم و بالش را روی سرم گذاشتم و چشمهایم را بهم فشردم. سعی کردم روی موضوع شادی مثل برگشتن آزاد تمرکز کنم تا کمتر بشنوم. چند دقیقه بعد سر و صداها خوابید. برای این که مطمئن شوم که بابا رفته است، برخاستم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. حیرت زده دیدم که دو چمدان بزرگ قدیمی و مقداری خرت و پرت اضافه را توی صندوق ماشینش جا داد و رفت.

به تندی بیرون آمدم و از مامان که هنوز برافروخته وسط هال ایستاده بود، پرسیدم: بابا کجا رفت.

با نفرت گفت: هیکل نحسشو جمع کرد و رفت تو خونه ی خودش پی عیاشیاش.

_: خونه ی خودش؟

_: آره. از نون شب زن و بچه اش زده برای خودش آپارتمان خریده! خدا می دونه چند ملیون خرج کرده، اون وقت وقتی میگم پول بده برم دبی میگه ندارم.

احساس کردم پتکی توی سرم کوبیده شد. روی زمین وا رفتم. حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود. مامان به تندی پرسید: چته؟ مگه همینو نمی خواستی؟ تو نبودی که را برا می گفتی جدا شین؟ خب رفت دیگه. نامرد میگه طلاقت نمیدم تا بسوزی! به درک.... شوهر که نمیخوام بکنم. اصلاً خیلیم خوب شد رفت. حالا یه نفسی می کشیم.

سر بلند کردم. دمی با حیرت نگاهش کردم و بعد دوباره سرم پایین افتاد. مامان به اتاقش رفت و چند لحظه بعد صدای موزیک مورد علاقه اش به گوشم رسید. زهرخندی برلبم نشست. موبایلم زنگ زد. برداشتم تا خاموشش کنم. اما با دیدن شماره ی بابابزرگ مجبور شدم جواب بدهم. نفسی کشیدم و سعی کردم صدایم معمولی باشد. با این حال مثل این بود که از خواب بیدار شده باشم. گفتم: بله؟ سلام.

آزاد بود. با صدایی شاد و سرحال گفت: علیک سلام. کجا غیبت زد یهو؟

دوباره صدایم وا رفت. زیر لب گفتم: فکر کردم بهتره تنها باشین.

با خنده پرسید: یعنی چی اون وقت؟

_: هیچی.

_: خودتو به در و دیوار می زنی من برگردم خونه، بعد از راه نرسیدم، جیم می زنی؟

_: من خودمو به در و دیوار نزدم که تو برگردی.

پوزخندی زدم و اضافه کردم: ارزششو نداری.

_: باشه. باشه. من بی ارزش. ولی به هر حال جامو لو دادی و یه تشکر حسابی بهت بدهکارم.

_: قابلی نداشت.

_: البته که داشت. ولی حالا گذشته از اینا... کجایی؟

_: خونه.

_: آه خدا رو شکر. ترسیدم دانشگاه باشی و به کلی از دسترس خارج شده باشی.

_: نه. پیچوندمش.

_: تو پیچوندی؟!!! وای پرستو نترسیدی استاد بهت اخم کنه؟

_: دست بردار آزاد. حوصله ندارم.

_: باشه. باشه. مامان پریسا خواهش کرده تشریف بیارین نهار در خدمتتون باشیم.

_: بابا از راه رسیدی. مامان پریسا رو چه به مهمون داری؟

_: مگه تو مهمونی؟ چار تا کلمه قلنبه مصرف کردم به خود گرفتی؟

نفسم را بیرون دادم و جوابی ندادم. ادامه داد: میای که؟

بازهم جوابی ندادم. غرق افکار خودم بودم.

_: پرستو اونجایی؟

_: هوم.

با تردید پرسید: ببینم... تو.... از این که من برگشتم.... ناراحتی؟

_: نه. چرا اینجوری فکر می کنی؟

_: آخه اول که پا شدی رفتی. الانم صدات یه جوریه که انگار از ریختم بیزاری. وقتی هم دعوتت می کنم جواب نمیدی.

_: معذرت می خوام. حواسم نبود. میام. راستی مگه قرار نبود بری دانشگاه؟

_: نه. مامان خیلی اصرار کرد امروز خونه باشم... امم... یه خواهش دیگه هم بکنم؟

با بی حوصلگی گفتم: امر بفرمایین.

_: لپ تاپتو میاری؟ کامپیوترمو فروختم. می خواستم تا اینجایی یه چیزایی راجع به کشاورزی بخونم.

آهی کشیدم و زیر لب گفتم: باشه. میارم. کاری نداری؟

_: نه ممنون. زودتر بیا.

_: باشه. فعلاً...

بدون خداحافظی قطع کردم. اصلاً یادم نیامد. هنوز مانتو شلوار سورمه ای ساده ی دانشگاه تنم بود. موهایم هم زیر مقنعه حسابی بهم ریخته بود. اما اینقدر دلگیر و بی حوصله بودم که دلم نمی خواست به خودم برسم.

هنوز نشسته بودم که مامان آمد و گفت: چه خوب که خونه ای. می دونی دلم می خواست با یکی درد دل کنم. گفتم ژیلا و ساناز بیان اینجا. برای پذیرایی کمکم که می کنی؟

به سختی از جایم برخاستم. در حالی که از نگاهش پرهیز می کردم، با صدای گرفته ای گفتم: نه مامان. کار دارم. باید برم.

بدون توضیح دیگری کیف لپ تاپ را برداشتم و بیرون رفتم. کنار دیوار کوچه تلو تلو خوران راه می رفتم. غرق فکر بودم. گاهی قطره اشکی بر گونه ام جاری می شد که با پشت دست پاکش می کردم. نفهمیدم چطور به خانه ی بابابزرگ رسیدم. بدون فکر کلیدم را درآوردم و در را باز کردم. وارد که شدم تازه به خود آمدم. نمی خواستم بابابزرگ با این قیافه مرا ببیند. به در تکیه دادم و نفسی کشیدم. بغضی نامردانه بر گلویم پنجه انداخته بود. دوباره اشکم ریخت. لبم را گاز گرفتم. صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. به سرعت اشکم را پاک کردم و سعی کردم بغضم را فرو بدهم. سر بلند کردم. ولی این بار هم بابابزرگ نبود.

آزاد بالای پله ها، جلوی در ایستاده بود. حمام رفته بود و اصلاح کرده بود. تی شرت سفید با شلوار نوک مدادی پوشیده بود. از آن پایین به چشم من، مثل مانکن های مجلات بود.

بلند صدا زد: سلام! چرا نمیای تو؟

سر به زیر انداختم. تازه متوجه ی حال خرابم شد. پله ها را دو تا یکی پایین آمد و وقتی جلویم رسید، پرسید: چی شده پرستو؟ کسی مزاحمت شده؟

سری به نفی بالا بردم.

_: اتفاقی افتاده؟

با صدایی خش دار گفتم: بابا رفت.

_: کجا رفت؟

_: برای خودش خونه خرید و رفت. جدا شدن.

با تردید گفت: خب... این که خوبه... نه؟ خودت همینو نمی خواستی؟

با حرص رو گرداندم.

با شک بیشتری پرسید: چی شده؟ زن گرفته؟

بازهم سرم را به نفی بالا بردم.

خم شد. لپ تاپ را از دستم گرفت و گفت: بیا اینجا بشین. با این قیافه بری تو، بابابزرگت که هیچ، مامان منم به پشت میفته!

با سر به نیمکتهایی اشاره کرد که توی محوطه ی کوچکی محصور با درخت بودند. مثل بره بدون هیچ حسی رفتم. لب نیمکت نشستم و آرام گفتم: شوکه شدم. رفتم خونه دیدم وسایلشو جمع کرد و رفت. به همین سادگی. بدون هیچ خبر قبلی. حالا دیگه برای دیدن بابامم باید برم مهمونی! حتی نمی دونم خونه اش کجاست. هممون پخش و پلا شدیم. پرهام که واسه خودشه. مامانم که خودش و دوستاشه... بابام که رفته. منم که...

بغضم شکست. آزاد دست روی پشتی نیمکتم گذاشت و اجازه داد راحت گریه کنم. بعد از چند دقیقه گفت: دیگه داره دیر میشه. بیا بریم تو. پاشو صورتتو بشور.

گوشه ی حیاط یک دستشویی بود. تو آینه ی خاک گرفته اش به قیافه ای نگاه کردم که ناآشنا به نظر می رسید. چشمها و بینی و لبهایم قرمز و متورم بود. مقنعه ام کج شده و موهایم توی صورتم ریخته بود.

مقنعه ام را درآوردم. صورتم را شستم و موهایم را مرتب کردم. بعد دوباره مقنعه را پوشیدم و بیرون آمدم.  آزاد جلو آمد و گفت: خب خیلی بهتر شد.

با ناراحتی گفتم: ولی هنوز معلومه که گریه کردم.

_: می خوای بهشون بگی که چی شده؟

_: نه. الان نه. آمادگیشو ندارم.

_: پس لابد از شوق دیدار من اشکات ریخته!

از لحنش خنده ام گرفت و نگاهش کردم. دلم لرزید. سر به زیر انداختم.

با خونسردی گفت: هوم! ما از این شانسا نداریم. بی خیال. به یه چیزی حساسیت پیدا کردی.

_: حساسیت؟!

_: آره بابا. تا حالام عطسه می کردی و از سر و روت آب میریخت. حتماً برگی خاکی چیزی بوده. صورتت حسابی ورم کرده!

در حالی که تازه منظورش را درک می کردم، با شگفتی گفتم: آزاد تو فوق العاده ای!

_: مسلمه! خوشحالم که بالاخره اینو فهمیدی!

خندیدم و رو گرداندم. باهم وارد شدیم و چون به محض ورود پریساخانم متوجه ی صورت متورم من شد، بلافاصله ی قصه ی حساسیت را تحویلشان دادیم. پریساخانم هم رفت تا برایم شاطره و سکنجبین بیاورد.

بابابزرگ پرسید: حالا که اینطوری شده بودی، چرا نمیومدین تو؟

نگاهی به آزاد انداختم. کمکی نکرد. گفتم: تو دسشویی دم در گیر کرده بودم. فکر می کردم آب بزنم به صورتم خوب میشم، اما هی بدتر میشد.

برای تایید حرفم یک عطسه ی مصلحتی هم چاشنی اش کردم. پریساخانم با لیوان شاطره سکنجبین آمد و در حالی که آن را هم میزد، گفت: اینو بخور برات خوبه.

لیوان را گرفتم. یک دستمال برداشتم و صورتم را که هنوز خیس بود، خشک کردم. زیر لب به آزاد گفتم: بدون مرض اگه دوا خوردم و مریض شدم، من می دونم و تو ها!

_: یه مشت چیز میز حساسیت زا پیدا می کنم، بو کنی خوب بشی!

روی مبل کنارم نشست. لپ تاپ را روی پایش باز کرد و گفت: اووه! بابا تکنولوژی!

_: این هرچقدرم تکنولوژیک باشه، خودبخود تو اینترنت نمیره. منم مقاله ی کشاورزی ندارم.

_: بفرما! اینترنت داریم این هوا! بگو تکنولوژیمو نمی خوام بهت بدم.

_: اگه نمی خواستم بدم، نمیاوردمش. ولی بذار ببینم. اینترنت داری!

_: مال مجید پسر همسایه اس. چند وقت پیش گرفته بود، میگفت بیا شریک شیم. گفتم من دارم کل سیستم رو می فروشم. الان زنگ زدم بهش گفتم پول ندارم ولی شریک! گفت اشکال نداره هروقت داشتی بده. پسورد داد و اینه که الان به محیط مجازی راه داریم و اینا!

شروع به سرچ کردن کرد. سر کشیدم. از روی دستش می خواندم و شوخی می کردیم. گاهی زیر چشمی نگاهی به بابابزرگ می انداختم، ولی ظاهراً مشکلی نداشت. ولی بالاخره خودم از رو رفتم. برخاستم و برای کمک به پریساخانم به آشپزخانه رفتم. باهم میز نهار را چیدیم. بعد از نهار به اتاق آزاد رفتیم.

وقتی وارد شدم، نگاهی به دور اتاق انداختم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خوشحالم که این کابوس تموم شد.

 از پشت سرم پرسید: اگه چهار سال طول می کشید، بازم منتظر می موندی؟

برگشتم و گفتم: البته که می موندم.

_: خوشحالم که اینقدرا شرمنده ات نشدم.

_: چرند نگو آزاد.

مدتی طولانی نگاهش را در نگاهم دوخت. همان نگاه گرم و آشنا. بالاخره سر به زیر انداخت و گفت: هنوزم باورم نمیشه. من.... اینجام.... آزاد شدم و تو هم...

خندیدم. روی کاناپه نشستم و گفتم: همه چی حقیقیه. ولی الان چیزی که مهمه، کرم ریشه ی درختان میوه و راههای مبارزه با اونه.

خندید. کنارم نشست و لپ تاپ را باز کرد. باهم مشغول جستجو و بحث شدیم.