X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۹)

پنج‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 03:49 ب.ظ

سلاممم 

خوبین؟؟؟ خوووبم خدا رو شکر. خوووووب باشین ایشالا 

 

اممم چی می خواستم بگم یادم رفت! دومیشو یادمه. بیاین نفری یه صلوات خرج این لپ تاپ سالمند من بکنین یه کارت وی فی داریم بره توش و بهش بخوره و ما دیگه فوق تکنولوژی بشیم و شبانه روز آنلاین! 

 

اولیش هنوزم یادم نیومده! بیخیال...  

 

هااان یادم اومد. این متن ویرایش نشده. حسش نبود. به صحیح بودن خودتون ببخشید!

 

آزاد سه روز مرخصی داشت. فقط یک بار دیگر با او همکلام شده بودم. آنهم توی جمع بود و چند دقیقه ای بیشتر طول نکشیده بود. روز سوم آنجا بودم که داشت میرفت. بغض سنگینی گلویم را می فشرد. فرهاد با نگاهی به سختی سنگ دم در هال ایستاده بود و منتظر بود او را با ماشین بابابزرگ مثلاً به ترمینال برساند. پریسا خانم دل نمی کند. اشک می ریخت و التماس می کرد که بماند. آزاد هم با ملایمت بهانه می آورد: قول دادم مادر من. باید برم. خیلی زود بهت زنگ می زنم.

_: نرو آزاد. این کار پیرت کرده. نرو. مگه تو شهر خودمون کار قحطه؟ حاضرم بذارم اینجا عملگی کنی ولی شب بیای خونه که یه غذای گرم جلوت بذارم. نرو عزیزم. به اون دوستات زنگ بزن بگو نمیای. بگو مادرم نمیذاره.

نمی توانستم بیش از این شاهد التماسهای پریسا خانم و مقاومت مذبوحانه ی آزاد باشم. به اتاقم رفتم. روی تخت افتادم و به اشکهایم اجازه دادم که جاری شوند.

بالاخره رفت. صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم. روی تخت غلتیدم. به سقف خیره شدم و ناامیدانه فکر کردم وقتی بالاخره این دوره تمام شود، آیا آزاد همان آزاد قبلی می شود؟ خونسرد، مهربان، با اعتماد بنفس...

ضربه ی ملایمی به در خورد. جواب ندادم. هیچ حسی نداشتم. در باز شد و صدای آشنای دمپایی روفرشی بابابزرگ را شنیدم. به سرعت نشستم و پاهایم را جمع کردم. سرم را توی یقه ام فرو برده بودم و سعی می کردم تا حد امکان چشمهای خیس و پف کرده ام را از او پنهان کنم. ولی او اصلاً نگاهم نکرد. لب تخت نشست و در حالی که به گل قالی چشم دوخته بود، پرسید: اون کجا رفت؟

با حیرت سر بلند کردم و گفتم: منظورتونو نمی فهمم. گفت میره جنوب.

_: منو خر فرض نکن بچه! پریسا داره خودشو می کشه. تو میدونی کجاست. من مطمئنم.

بریده بریده گفتم: من... من... از کجا باید بدونم؟

_: تو میدونی. فرهادم میدونه. اما از اون نمی خوام بپرسم. بگو. پریسا داره از دستم میره. هر قولی که بهش دادی، در مقابل زندگی مادرش هیچه.

سرش را بین دستهایش گرفت. این بار او بود که اشکهایش را پنهان می کرد. ناباورانه به شانه های پهن و لرزانش نگاه کردم. دستم با تردید جلو رفت. با بغضی سنگین شانه اش را گرفتم و گفتم: زندان.

دستهایش را پایین آورد و درهم گره کرد. لبش را گاز گرفت. چشمهای خسته اش خیس بود. آرام پرسید: کدوم زندان؟ همینجا؟

_: اصلاً نمی دونم. نپرسیدم.

_: جرمش چیه؟ همون طلبکارای سابق؟

_: آره. به جای فرهاد رفته. فرهاد داره سه شیفت کار می کنه. اما درآمدش فقط به قرضهاییش می رسه که هنوز مهلت دارن. زنشم با حقوق خودش به زحمت زندگیشونو می چرخونه. آزاد رفته که زندگی اونا نپاشه.

بابابزرگ سری به تایید تکان داد و پرسید: نمی دونی چقدر؟

هنوز به من نگاه نمی کرد. آهی کشیدم و گفتم: نمی دونم. فقط می دونم چهار سال محکومه.

رو به من کرد و پرسید: اسم و آدرسی از طلبکاراش نداری؟

عاجزانه گفتم: نه. فکر نمی کردم کمکی بهش بکنه.

سری تکان داد و گفت: باید از فرهاد بپرسم.

از جا برخاست. دست روی شانه ام گذاشت و با محبت فشرد. لبخندی زد و گفت: درست میشه باباجون. برمیگرده.

سرخ شدم و سر به زیر انداختم. او تمام این مدت می دانست و من ساده دلانه فکر می کردم توجهی ندارد.

مکثی کرد. انگار می خواست حرف دیگری بزند، اما پشیمان شد و از اتاق بیرون رفت. بعد از مدتها لبخند امیدواری روی لبهایم نشست.

پریساخانم اینقدر پریشان بود که همه درصدد خوشحال کردنش بودند. حتی مامان من که روز اول چشم دیدنش را نداشت، الان دلش برایش می سوخت. هرروز یک نفر می آمد و با التماس او را از خانه بیرون می کشید. دید و بازدیدهای عید بهانه ی خوبی بود. او که سه روز اول مهمانداری کرده بود، حالا باید بازدید پس میداد. و البته اینقدر مقید بود که با تمام ناراحتی اش این کار را می کرد.

اما بابابزرگ کاری به این حرفها نداشت. به طرز مشکوکی دنبال کار خودش بود. هیچ کس غیر از من و فرهاد نمی دانست که او چه می کند. حتی من هم دقیقاً خبر نداشتم. او اغلب بیرون بود و فقط گاهی می توانست در بازدیدهای عید پریساخانم را همراهی کند.

دو هفته گذشت. جرات نمی کردم از بابابزرگ چیزی بپرسم. می ترسیدم نتوانسته باشد رضایت شاکی را بگیرد. طرف پول می خواست و بابابزرگ هیچ وقت آدم پولداری نبود. همین الان هم با درآمد محدود بازنشستگی زندگی می کرد.

 صبح ساعت هفت و نیم بود. داشتم می رفتم دانشگاه که موبایلم زنگ خورد. با تعجب به شماره نگاه کردم و جواب دادم.

_: سلام باباجون. حالتون خوبه؟

_: سلام عزیزم. خوبم. تو خوبی؟

_: مرسی. چی شده؟

_: مگه باید اتفاقی افتاده باشه که من بهت زنگ بزنم؟ دیدم دو سه روزه سر نزدی، گفتم احوالی ازت بپرسم.

نفسی به راحتی کشیدم و گفتم: ممنون. لطف دارین. ببخشین. دوباره دانشگاه و شلوغ پلوغی... عصر حتماً یه سر میام.

_: نه عصر نه... الان کجایی؟

با حیرت نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم: تو خیابون. منتظر سرویسم که برم دانشگاه.

_: واجبه؟ منظورم اینه که میشه از کلاس امروزت بگذری و بیای با من یه گشتی بزنیم؟

دوباره با نگرانی پرسیدم: چی شده؟

_: هیچی باباجون. بالاخره میتونی بیای یا نه؟

_: البته.

_: پس همونجا باش میام دنبالت.

_: چشم...

با تردید به گوشی نگاه کردم. قطع کرده بود. در دل آرزو کردم خبر بدی نداشته باشد. با صدای بوق ماشین بابابزرگ از عمق تلخترین توهماتم بیرون آمدم. سوار شدم. چهره اش بدون حالت بود. سلام و علیکی معمولی کرد و قبل از این که دوباره سوالی بپرسم، به سردی گفت: فکر کردم شاید بخوای بری ملاقاتش.

آب دهانم را به سختی قورت دادم. نفسم بند آمده بود. سرم پایین افتاد. حتی جرات نمی کردم نگاهش کنم. در سکوت مشغول رانندگی شد. وقتی رسیدیم گفت: تو بشین من برم اجازه ی ملاقات بگیرم.

چیزی نگفتم. هنوز خجالت می کشیدم. سرم پایین بود و با خودم کلنجار می رفتم. نیم ساعتی گذشت. حدس می زدم نتوانسته اجازه را بگیرد. شاید روز ملاقات نبود، یا مانع دیگری داشت. احساس گناه می کردم. نمی خواستم به خاطر من به دردسر بیفتد. بالاخره در ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست. برای اولین سر بلند کردم تا به خاطر زحمتش عذرخواهی کنم. اما در پشت سرم هم باز شد و صدایی که برایش جان میدادم، به آرامی سلام کرد. به سرعت چرخیدم. فکر کردم خواب می بینم. زبانم بند آمده بود. آزاد آرام نشست و در را بست. بابابزرگ خندید. برگشتم و نگاه پرسشگری به او انداختم. جویده جویده پرسیدم: براش... مرخصی ... گرفتین؟

با لحنی سرزنش آمیز گفت: اول جواب سلامشو بده.

با تردید برگشتم. مطمئن نبودم هنوز پشت سرم باشد. تبسم آشنایی به چهره اش نشست. زیر لب سلام کردم. بعد دوباره رو به بابابزرگ کردم. نگاه گذرایی به من انداخت و گفت: آزاد شده، به قید ضمانت.

_: سند خونه رو گذاشتین؟

_: ضمانت به من، نه به پلیس.

_: چه ضمانتی؟!

انگار او آنجا حضور نداشت. هنوز باور نمی کردم واقعی باشد. بابابزرگ از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: آزاد قول داده برای من کار کنه و پس اندازم رو که قرار بود باهاش مادرشو به حج ببرم بهم برگردونه.

_: برای شما کار کنه؟ شما قرضشو دادین؟

مختصراً جواب داد: بله.

_: چه کاری؟

_: باغمو آباد کنه. خب... اونجا الان درآمد به خصوصی نداره. به مختصر محصول که خودمون می خوریم و به اندازه ی فروش نیست. هیچ وقت هیچ کس به طور اصولی بهش نرسیده و حالا آزاد قراره این کارو بکنه.

با تحیر نگاهی به آزاد انداختم و گفتم: رشته اش که کشاورزی نیست.

_: تحقیق می کنه، یاد می گیره. ضمناً به درسشم نباید لطمه ای بخوره. همین امروز باید بره دانشگاه ببینه که چطور می تونه جبران غیبتشو بکنه.

آهی از رضایت کشیدم. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. قطره اشکی بی اجازه از گوشه ی چشمم جاری شد. بابابزرگ با کنایه پرسید: باز چته آبغوره می گیری؟ نترس از عهده اش بر میاد.

اشکم را پاک کردم و با شرم خندیدم. بقیه ی راه در سکوت گذشت. هرکدام غرق افکار خودمان بودیم. بالاخره رسیدیم. به دنبال بابابزرگ وارد خانه شدیم. آزاد توی راهرو مکث کرد. انگار از روبرو شدن با مادرش شرم داشت. بابابزرگ بلند سلام کرد. پریسا خانم از توی آشپزخانه جواب داد و بعد به استقبالش آمد. با دیدن آزاد ماتش برد. طوری که ترسیدم از شوک بلایی سرش بیاید. آزاد جلو دوید و دستش را بوسید. بعد در آغوشش گرفت و همراه او اشک ریخت. بابابزرگ دست روی شانه ی من گذاشت و با ملایمت به اتاق هدایتم کرد تا مادر و پسر را برای دقایقی تنها بگذاریم.