نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۸) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۸)

چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:22 ب.ظ

عشقولانه ی تراژدیک در حد تیم ملی! 

شرمنده بابت تاخیر 

 

دو سه روز بعد شنیدم که آزاد برای کار به شهر دیگری رفته است. نه پریساخانم و نه هیچ کس دیگر نتوانستند مانع تصمیم ناگهانی او بشوند. می گفت برای تجارت به بنادر جنوب می رود. ظاهراً آن کار با درآمد ثابت که می گفت، این بود. گفته بود که با دوستش می رود، اما هیچ کس این دوست را نمی شناخت. خط موبایلش را هم فروخته بود که سرمایه کند. قول داده بود هفته ای یک بار با پریساخانم تماس بگیرد.

رفت به همین سادگی! رفت و نفهمید چطور پشت سرش شکستم.

ظاهراً بهترین راه برای فراموش کردن فرو رفتن توی درس و کار بود. اما نمی توانستم درس بخوانم. مخصوصاً درسهایی که او برایم خوانده بود. آن ترم تا مرز مشروط شدن رفتم، اما به هر جان کندنی بود خودم را رساندم. ترم بعدی را در هوای سرد زمستان، با دلی سردتر از پیرامونم شروع کردم.

نزدیک عید بود. آزاد قول داده بود سال تحویل خانه باشد. پریساخانم سر از پا نمی شناخت. به امید دیدنش هرروز از دانشگاه به خانه ی بابابزرگ می رفتم و در خانه تکانی به پریساخانم کمک می کردم. اما تا یک ساعت قبل از تحویل نیامد. داشتم ناامید می شدم. همه دور هم بودیم. همه ی بچه های بابابزرگ و پریساخانم غیر از آزاد.

بالاخره آمد. ساک کوچکی به دست داشت. قیافه اش ده سال پیر شده بود. ساک را زمین گذاشت و با لبخند گرمی سلام کرد. اولین نفر فرهاد بود که در آغوشش گرفت و بغضش شکست، بعد پریسا خانم و هایده و شقایق. فقط خودش بود که گریه نمی کرد.

بابابزرگ غرغر کرد: شکر خدا سالم برگشته. گریه کردن نداره دم تحویل! اینجوری تا آخر سال باید اشک بریزین.

همه خندیدند و اشکهایشان را کم کم پاک کردند. آزاد با همه احوالپرسی کرد و با ظرافت از کنار من رد شد. حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت. هیچی از سال تحویل و سر و صداهای اطرافم نفهمیدم. نگران بودم. پریشان بودم. شکسته بودم.

یک جای کار می لنگید. آزاد می گفت به خاطر گرمای جنوب موهایش را تراشیده است. تا اینجای کار اشکالی نداشت. قصه هایی از تجارتش می گفت. خرید و فروشهایش، اجناسی که از گمرک تحویل می گرفتند و به دست صاحبانشان در شهرهای مختلف می رساند و غیره. زیاد حرف نمی زد. ولی مدام می پرسیدند که چه کرده است. می گفت هنوز دارد قرضهای سابق را می پردازد و به درآمدی نرسیده است. به فرهاد نگاه کردم. همه ی اجزای صورتش غیر از زبانش داشت از آزاد برای این دربدری عذرخواهی می کرد. ولی هنوز وسط این پازل یک قطعه کم بود.

کم کم توجه ها از آزاد برداشته شد. کمی بعد از تحویل خستگی راه را بهانه کرد و از جمع عذر خواست. او به طرف اتاقش رفت و من به بهانه ی چای ریختن به دنبالش به آشپزخانه رفتم. همانطور که استکانها را کنار سماور می چیدم از پنجره او را که به طرف اتاقش می رفت نگاه می کردم. و ناگهان.... انگار همه چیز کنار هم قرار گرفت! اه لعنتی! باید زودتر می فهمیدم!

به دنبالش از در بیرون رفتم. کلیدش را از زیر آجری کنار در بیرون کشید و در را باز کرد که به او رسیدم. با حیرت برگشت و پرسید: چی شده؟

_: می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟

به سردی نگاهم کرد و گفت: بپرس.

_: آزاد تو...

سر به زیر انداختم. این چه سوالی بود؟ اگر جوابش مثبت بود که خیلی تلخ بود. اگر منفی بود که بسیار توهین آمیز بود.

ملایمتر پرسید: من چی؟

سوالم را عوض کردم. به هر حال نمی توانستم بگویم. سر بلند کردم. از پشت پرده ای اشک به چشمانش چشم دوختم و پرسیدم: کجا بودی؟

_: تو چی فکر می کنی؟ بگو. ظاهراً دروغگوی خوبی نیستم.

با دو دست بازوهایم را فشردم. چقدر دلم برای صدایش تنگ شده بود. سرم پایین بود. با بغض پرسیدم: تو.... تو زندان نبودی نه؟

خنده ی کوتاهی کرد که باعث شد امیدوارانه سر بلند کنم. با لبخندی از سر آسودگی گفتم: معذرت می خوام. حدس احمقانه ای بود.

با خوشرویی گفت: خیلی باهوشی بچه! نه اشتباه نکردی. امیدوارم مامان به اندازه ی تو تیز نباشه. اگه بفهمه خیلی غصه می خوره.

رو گرداند و وارد اتاقش شد. به دنبالش رفتم و با ناراحتی پرسیدم: پس چرا پول منو پس دادی؟

_: حسابشو که کردم دیدم فقط چند ماه از محکومیتم کم می کنه. به هر حال چند سال زندون بود و خدا می دونه بعد کی می تونستم کاری پیدا کنم و درآمدی که پولتو برگردونم. اسباب بازیاتو نقد خریدم. کم و کسری هم نبود. فروشنده هم دوستم نبود.

_: دیگه چه دروغایی گفتی؟ برای چی گفتی دوسم داشتی؟

_: برای این که دوسِت داشتم. برای این که دو سال با رویای تو زندگی کرده بودم. برای این که دیگه نمی تونستم اینو تو دلم نگه دارم. هنوزم دوستت دارم. ولی فکر کردم برات آسونتره که فکر کنی با یه روانی طرفی تا یه زندونی. خاطراتمو با پیازداغ اضافه برات تعریف کردم تا حسابی ازم متنفر بشی. بهت ظلم کردم. اگر واقعاً عاشق بودم حرف نمی زدم. من با گذشته ی کثیف و آینده ی تیرم لیاقت تو رو ندارم. نباید فکرتو مشغول می کردم. حتی برای تنفر. اگه حرفی نمی زدم زودتر فراموشم می کردی.

مات نگاهش می کردم. سرم گیج می رفت. تلوتلو خوران خودم را به کاناپه رساندم و نشستم. سرم پایین بود. زیر لب غریدم: دیوونه!

_: تو هنوزم مصرانه منو یه دیوونه می دونی. مهم نیست. بدتر از اینا حقمه.

بدون این که چیزی ببینم گفتم: تقصیر منه که افتادی زندون. باید به خاطر جبرانشم که بود پولمو به عنوان هدیه قبول می کردی.

کنارم نشست. خندید و پرسید: تو این وسط چکاره بودی؟

_: گفتی به خاطر من رفتی سر کار. برای این که ثابت کنی مرد شدی.

با طنز گفت: خب نشده بودم! دیدی که! چه ربطی به تو داشت؟

_: اصلاً چرا تو باید بری زندون؟ اشتباه فرهاد بود.

_: خودم اصرار کردم. فرهاد زن و بچه داره. نمیشه سه چهار سال ولشون کنه. اگه زنش صبر نمی کرد چی؟ این وسط یه جدایی هم پیش می اومد، بچه هاش از اینی که هستن بدبخت تر می شدن. انصاف داشته باش.

_: من به این میگم مردونگی.

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: یعنی واقعاً هنر کردم. خب برادره عزیز من. تو برای برادرت کم فداکاری کردی؟

_: نه به اندازه ی تو.

عقب کشید و گفت: بس کن پرستو. پاشو برو بیرون. پرهام بفهمه اینجایی خوشش نمیاد. پاشو دیگه هیچ حقیقت نگفته ای نمونده.

از جا برخاستم. آرام گفتم: صبر می کنم برگردی.

با کلافگی گفت: بد کردم بهت. ظلم کردم. تو بیا و بزرگی کن. فراموشش کن. خودت می دونی که من لیاقت تو رو ندارم.

_: تو لیاقت داری. زمونه باهات بد تا کرده. برمی گردی و جبران می کنی. منتظرت می مونم. به خاطر من قوی باش.

به تندی گفت: خواهش می کنم پرستو. برو بیرون.

با زانوانی لرزان بیرون رفتم.