X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۷)

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 05:27 ب.ظ

سلام 

انشااله که خوبین. منم خوبم. امروز در خانه بودم و با خیال راحت به کارام و کامپیوتر بازی رسیدم. به عنوان تنبیه! شب دو جا باید برم. خوشبختانه از صبح نمی دونستم والا غصه ام میشد!  

مشخصه که من عاشق ددرم نه؟ 

 

 

پ.ن کی قصه ی رازم را نگه دار که من نوشتم رو داره؟ برام می فرستین؟ خودم ندارم :( 

 

پ.ن ۲ بچه همسایه می خواستم پیشنهادتو اجرا کنم، اما این الهام بانوی موی دماغ تشخیص داد اینجوری سوزناک تره! دیگه شرمنده 

 

وارد شدم. دوباره به مبل اشاره کرد و نشستم. بدون حرف و عجله مشغول جمع کردن وسایلم شد و دوباره همه را توی جعبه جا داد. اینقدر حرکاتش را دنبال کردم تا حوصله ام سر رفت.

 _: نمی خوای حرف بزنی؟

جعبه را روی کابینت دم در گذاشت و برگشت. به آرامی پرسید: هنوزم چیزی نمی خوری؟

_: نه متشکرم. ببین اگه دوست نداری به من بگی...

_: نه نه. اتفاقاً بهتره بدونی.

_: من سراپا گوشم.

به میز کامپیوترش تکیه داد. متفکرانه گفت: نمی دونم باید از کجا شروع کنم.

در حالی که سعی می کردم عصبانی نشوم، گفتم: از هرجا که فکر می کنی اشکالی نداره من بدونم.

بدون این که نگاهم کند، پرسید: از اول دانشگاه؟ دبیرستان؟ یا قبل از اون... فوت پدرم؟

پایم را رویهم انداختم و بی حوصله چشم به او دوختم. از فضولیم پشیمان شده بودم. اگر رازش اینقدر مهم بود، من نباید دخالت می کردم.

بالاخره با صدای یکنواختی شروع کرد: وقتی پدرم فوت کرد، دوازده سالم بود. اول نوجوانی و سرکشی. مامان بیش از بقیه نگران من بود. هرکاری می کرد که من آروم و خوشحال باشم. همه جور آزادی در اختیارم می گذاشت که بهانه ای نداشته باشم. ارث بابام کم نبود. فرهادم اون موقع درآمد خوبی داشت و همه جوره بهم می رسید. سیزده سالم بود که دو تا پام رو توی یه کفش کردم که موتور می خوام. تا اون موقع کسی با اوامرم مخالفتی نکرده بود که این بار بکنن. فقط مامان ازم قول گرفت که کلاه ایمنی داشته باشم و آرتیست بازی نکنم. خوشبختانه عشق سرعت نبودم و موتور رو فقط برای راحتی بیشتر و پز دادن به بچه ها می خواستم.

چهارده سالم که شد یه سیگاری حرفه ای بودم. تو خونه خیلی کم می کشیدم. آخه هر بار مامان اعتراض می کرد. منم بهش می توپیدم که درکم نمی کنه و اصلاً دلم می خواد خودمو بکشم و این چرندیات.

راهنمایی به هر زحمتی بود با تک ماده و تجدیدی تموم شد. تو دبیرستان یه تفریح تازه کشف کردیم. سر کار گذاشتن دخترا... از اون جایی که از بقیه ی همسنام زودتر قد کشیده بودم، بیشتر از سنم نشون می دادم و این کارمو آسونتر می کرد. یه خط موبایل و گوشی هم خریدم که اون زمان حدود یک و نیم ملیون پول بالاش دادم. مهم نبود. فرهادجون میداد. خیلی زود شدم یه دون ژوان درجه یک! دخترا اسباب بازیهای مضحکی بودن که خیلی راحت خر می شدن، البته دور از جان شما!

سکوت کرد. با قدمهای مقطع جلو آمد و آن طرف کاناپه نشست. پوزخندی زد و گفت: دو ساله که کابوسم شده روزی که تو اینا رو بشنوی. مسخره اس که الان هیچ اهمیتی برام نداره که چی برداشت کنی.

آب دهانم را قورت دادم و آرام گفتم: تا حرفت تموم نشه من هیچ برداشتی نمی کنم.

_: عجیبه که عجول نیستی.

_: نه نیستم. اگه خسته ای بذار یه بار دیگه.

_: نه. بشین.

از جا برخاست. دوباره کتری را به برق زد و دو فنجان حاضر کرد. نسکافه و کافی میت و شکر کنارش گذاشت. آب جوش آمد. فنجانها را پر کرد و برگشت.

_: پسر کو ندارد نشان از مادر!

_: خودم می خواستم بخورم. نمیشد که من بخورم و تو تماشا کنی!

شروع به آماده کردن نسکافه اش کرد. در همان حال دوباره به قصه اش ادامه داد: با علاقه ای که من برای درس به خرج می دادم، شیش سال طول کشید تا دبیرستان تموم شد. سال آخر بودم. سر یه دعوای لفظی دوست شاگرد اول کلاس رو قر زده بودم. از قرار معلوم دختره حسابی بهم ریخته بود و عذرشو خواسته بود. پسره هم ردمو زد و اومد یخمو چسبید. یه دعوای درست حسابی، آخرشم بهم گفت: تو بچه پولدار با یه ورقه لیسانس خریدنی دخترا رو خر می کنی، اما اونی که عاقل باشه، می دونه که به کی دل ببنده.

جرعه ای نوشید. هنوز هم به من نگاه نمی کرد. انگار داشت فیلم خاطراتش را میدید. پوزخندی زد و گفت: منم که تو لجبازی رو دست نداشتم. سه چهار ماه آخر رو دور همه چی خط کشیدم. موبایل رو خاموش کردم و انداختم ته کمد. مسنجرم رو پاک کردم و بکوب شروع کردم به خوندن. قبول شدم. به همین راحتی...

برای لیسانس گرفتن عجله ای نداشتم. معاف بودم. اومده بودم دانشگاه که خوش بگذرونم. ثبت نام کردیم و همه چی عالی بود. تنها مشکلم مشکلات مختصر فرهاد بود که با التماسهای مامان ماشین شیکم رو فروختم و به یه دست دوم معمولی رضایت دادم. البته اینقدر از خودم مطمئن بودم که فکر می کردم دخترا رو با همون تیپ و قیافه ی فشنم می تونم خر کنم. احتیاجی به پول نبود.

نمی دونم روز اول منو دیدی یا نه؟ اگه دیده بودی هم احتمالاً فرداش شک می کردی که من همون دیروزی باشم. با موهای بلند و تی شرت تنگ نارنجی و شلوار پاره اومدم.

خنده ی تلخی کرد. آخرین جرعه ی قهوه اش را نوشید و فنجان را توی سینی گذاشت. ناباورانه نگاهش کردم. همیشه اینقدر سر و وضعش معقول بود که نمی توانستم او را با قیافه ای که می گفت مجسم کنم.

ادامه داد: وسط دانشگاه وایساده بودم و دنبال یه بچه پولدار می گشتم که تورش کنم و تیغش بزنم.

یه نفر از پشت سرم صدا زد: پرستو مهاجر.

فکر کردم چه اسم جالبی! به دنبال صاحب اسم گشتم. یک لحظه وا رفتم. یه دختر معمولی با ظاهر دبیرستانی، مانتو شلوار مقنعه ی سورمه ای... حتی صدای معمولی. اما درست قبل از این که رو برگردونم احساس کردم یه چیزی مثل جریان برق از تنم گذشت. باورم نمیشد. از این مسخره تر نمیشد. من تو عمرم اسیر یه دختر نشده بودم. الانم نباید می شدم.

اون روز دو سه تا کلاس مشترک داشتیم. هرچی سعی می کردم بی تفاوت باشم نمیشد. از خودم حرصم گرفته بود. وقتی از دانشگاه بیرون آمدم، اولین مقصدم آرایشگاه بود. موهایی رو که هر صبح مدت زیادی بهشون می رسیدم مثل سربازای آلمانی کوتاه کردم. یه جور دهن کجی به عصبانیتم. اعتراف نمی کردم که دلیلش تجربه ی چندین ساله بود که از ظاهر تو می دونستم که تیپ اون قیافه نیستی.

فردا صبح عین بچه مثبتا با سر و وضع معقول و معمولی وارد دانشگاه شدم و دنبالت گشتم. اما نمی خواستم باهات حرف بزنم. نه نمی خواستم خرت کنم. می خواستم بگم هیچ اهمیتی برام نداری. مسخره بود. اونم در حالی که تمام وجودم داشت خلاف اینو فریاد میزد.

قدم بعدی ترک سیگار بود. ملایمتر شده بودم. با فرهاد، با مامانم، با هایده. بیشتر تو خودم بودم. مامان خیلی زود فهمید. ولی وقتی زیر پام نشست انکار کردم. اونم اصراری نداشت که راستشو بگم. برعکس می خواست فراموشش کنم. اینقدر خودمو اذیت نکنم. به فکر زندگیم باشم. می گفت خودتو که میشناسی، هوسی هستی. امروز دلت می خواد فردا دلتو می زنه. پس بهش جدی فکر نکن. بذار آروم آروم رد بشه. عیباشو ببین و دنبال زندگی خودت باش. هنوز بچه ای و این حرفا...

نمی خواستم قبول کنم. رفتم دنبال کار. پیش فرهاد. صادرات و واردات. می خواستم بگم مرد شدم. دستم تو جیب خودمه. ولی وضعمون داشت بدتر میشد. ماشینامونو فروختیم. فرهاد خونه و دفترشم فروخت و یه سرمایه ی حسابی گذاشت. یه اشتباه بزرگ. هیچ پلی پشت سرش نذاشت. بدجوری زمین خوردیم. هردوتامون چک داشتیم. مامان و شکیلا دار و ندارشونو فروختن که ما نیفتیم زندون. سرخورده تر از اون بودم که با خودم لجبازی کنم. می دونستم دوستت دارم، اما هنوزم باهات حرف نمی زدم. دلم می خواست مثل یه چیز شکستنی مراقبت باشم. هر روزی که قیافت خوشحال بود، خوشحال می شدم. هر روزم که ناراحت بودی غم عالم به دلم می ریخت.

کلی نقشه برای اولین بار که بتونم باهات حرف بزنم داشتم. اما اولین بار خورد به اون شایعات مسخره و بعدم اون دعوای اساسی. ولی خوشحال بودم. دلم می خواست تا ابد باهات بحث کنم.

روز اسباب کشی نگران این نزدیک شدن بودم. می دونستم که بالاخره می فهمی. اما هنوزم می ترسیدم که گذشتم ناامیدت کنه. اما تو هیچی از هیچ جا نشنیدی. برعکس به نظر میومد که آماده ای همه جوره فداکاری کنی. با پول تو یه کار تازه شروع کردم. یه مقدارم وام هم گرفتم. الان تقریباً تمام درآمدم میره برای قسطام. ولی ناراضی نیستم. خوشحالم. آرومم. خسته ام. دو ساله که با کمک تو دارم راه میرم، الان دیگه خودم می تونم برم. می خوام ولت کنم. آزادی. برو دنبال زندگیت. دیگه شبح ترسیده و ناامید من رو زندگیت چنگ نمیندازه. برو. من خیلی اذیتت کردم. معذرت می خوام.

نفسم بند آمده بود. می خواستم جوابش را بدهم اما نمی توانستم. از جا برخاست. سینی را برداشت. فنجانها را توی سینک گذاشت و گفت: من ارزش این همه فداکاری ندارم. برو.

به زحمت نفسی کشیدم و گفتم: دیوونه شدی آزاد؟ چی داری میگی؟

_: دارم میگم برو بیرون. دارم میگم خسته شدم. می خوام تنها باشم. آزاد باشم. خودمو پیدا کنم. بدون تاثیرپذیری از تو و بقیه. من یادم رفته آزاد کیه.

_: من کمکت می کنم.

_: من دیگه کمک نمی خوام. می خوام تنها باشم. همین.

_: ولی من... د.. دوستت دارم آزاد.

_: اشتباهت همینجاست! تو کی رو دوست داری؟ یه بدن بی هویت؟! مسخره است. تو رو عاقلتر از این حرفا می دونستم.

_: ولی تو بی هویت نیستی. تو آزادی. ما همه روت حساب می کنیم.

رو گرداند و گفت: پرستو برو بیرون.

از جا برخاستم و گفتم: من هیچ جا نمیرم. نه تا وقتی که بفهمم معنی این مسخره بازی چیه!

همان طور که پشت به من ایستاده بود، گفت: تو میری. من با تمام وضوحی که در توانم بود، منظورم رو توضیح دادم. اگه نمی فهمی تقصیر من نیست. دیگه دوستت ندارم. بازم باید بگم؟

سری به نفی تکان دادم و در حالیکه سعی می کردم صدایم نلرزد، گفتم: نه. کافیه.

از در بیرون رفتم. دنبالم آمد و جعبه را دستم داد. بدون این که نگاهش کنم، جعبه را گرفتم و رفتم. وارد آشپزخانه شدم. جعبه را روی اولین کابینت رها کردم و با بغض خم شدم. می ترسیدم صدای گریه ام را بشنوند. اما احتیاجی نبود که صدایم بلند شود. پریساخانم همان جا بود. به طرفم آمد. دست روی شانه ام گذاشت و با نگرانی پرسید: چی شده عزیزم؟

اما چانه ام اینقدر می لرزید که نمی توانستم حرف بزنم. به زحمت تلاش می کردم که بغضم نشکند.

_: آزاد بهت حرفی زده؟ دعواتون شده؟

سر بلند کردم. به چشمهای زیبایش نگاه کردم و گفتم: نه. دعوامون نشده. ولی دیگه دوسم نداره.

_: دروغ میگه.

سری به نفی تکان دادم و گفتم: نه. اون بیرونم کرد. گفت می خواد تنها باشه.

در آغوشم کشید و در حالی که پشتم را نوازش می کرد، گفت: نه عزیزم. اشتباه می کنی. دوستت داره. ولی همه ی مردا وقتی فکرشون مشغوله به غار تنهایی شون احتیاج دارن. این ربطی به علاقشون نداره.

_: نه پریسا خانم. خودش گفت دوستم نداره.

_: دعواتون شده یه چیزی گفته. به دل نگیر. خودش پشیمون میشه میاد عذرخواهی.

هق هق کنان گفتم: ولی دعوامون نشده بود.

بابابزرگ با نگرانی وارد شد. ولی پریساخانم با اشاره از او خواست تنهایمان بگذارد. بعد به آرامی مرا روی صندلی نشاند و یک لیوان شربت بهارنارنج برایم درست کرد. لیوان را به لب بردم. اما بازهم اشکم ریخت. پریساخانم کنارم نشست. دست روی دستم گذاشت و گفت: نمی خوای به من بگی چی شده؟

_: خودمم نمی دونم. اصلاً نفهمیدم چی شد. اون هیچ وقت نگفته بود که از من خوشش میاد. اما الان یهو برداشته میگه من از روز اول دوسِت داشتم و حالا ازت خسته شدم.

_: محاله. حتماً یه دلیل دیگه داره.

_: شما که فکر نمی کنین اشتباهی از من سر زده؟!! آخه اگه چیزی بود بهم میگفت. نمی گفت ازت خسته شدم که جای هیچ بحثی نذاره.

_: نه تو اشتباهی نداری. تقصیر پسر خسته ی منه که دیگه اعصابش نمی کشه. بهش زمان بده. اون برمی گرده. نمی تونه دوری تو خیلی تحمل کنه. بهت قول میدم.

امیدوارانه سر بلند کردم و پرسیدم: مطمئنین؟ اگه از یکی دیگه خوشش بیاد چی؟

_: اگه اینطور بود بهت میگفت. ولی اینطور نیست. آزاد هر عیبی داشته باشه، بی وفا نیست. اون فقط یه بار عاشق شده.

انگشتم را گاز گرفتم و سعی کردم بغضم را فرو بدهم. پریساخانم لیوان را برداشت و گفت: بخور. آروم می گیری.

_: به من بگین چه کار کنم؟

_: هیچی عزیزم. آروم باش و اجازه بده خودشو پیدا کنه. اون وقت می فهمه که بدون تو نمیتونه زندگی کنه.

_: و اگه دید بدون من خیلی راحتتره چی؟

_: اون وقت یعنی خیلی بچه اس. هنوز مسئولیت سرش نمیشه. می تونی ولش کنی یا صبر کنی بزرگ شه.

آهی کشیدم و با سر تایید کردم. باقیمانده ی شربت را یک باره سر کشیدم. برخاستم که لیوان را بشویم. اما آب روی دستم می ریخت و من یادم رفته بود که دارم چه می کنم. پریساخانم با ملایمت لیوان را گرفت و گفت: صورتتو بشور. بعد برو به کمی استراحت کن. بهت قول میدم که همه چی بهتر میشه.

بدون حرف قبول کردم. از جلوی بابابزرگ در سکوت رد شدم و به اتاقم رفتم و اجازه دادم پریساخانم برایش مشکلم را بگوید.