نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۶) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۶)

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:11 ق.ظ

سلامممم 

خوبین؟ منم خوبم. 

بازم یه پست کوتاه. بیشتر ساعات امروز رو خونه نبودم. خوب بود. خوش گذشت خدا رو شکر. ولی دلم برای تنهایی و فراغت تنگ شده. این بود که امشب که رسیدم با وجود خستگی بازم نشستم که بنویسم و بخونم و حالشو ببرم. اگه خدا بخواد فردا کاری ندارم. می شینم یه پست کاری باری! می نویسم. 

خوش باشین :*) 

 

به تندی گفتم: چی داری میگی آزاد؟ معلومه که هموناست! خودم گفتم، تو هم نوشتی. عقیدم هم عوض نشده. من فقط جا خوردم.

شانه ای بالا انداخت و گفت: بسیار خب. این تو و این مایملکت. تا ابد وقت داری که بهشون عادت کنی.

_: تو چرا دلخوری؟

_: دلخور نیستم.

از جا برخاست. توی راهرو کتری برقی را آب کرد و به برق زد. پرسید: چایی می خوری یا قهوه؟

_: زحمت نکش. مامانت همه جوره پذیرایی کرده.

بدون تعارف آن را از برق کشید و برگشت. هنوز درهم بود. از در صلح جویی درآمدم و گفتم: خیلی زحمت کشیدی. من واقعاً نمی دونم چی بگم. به نظرم متشکرم منظورم رو نمی رسونه.

سر جایش نشست. بدون این که به من نگاه کند، با لحن بی تفاوتی گفت: من کاری نکردم. پولشو که خودت دادی، زحمتشم در حد یه تلفن به دوستم بود.

_: کمکم می کنی روش برنامه بریزم؟

_: البته ولی نه برای تشکر.

_: تو چته آزاد؟ چرا بهم ریختی؟

_: هیچ ربطی به تو نداره.

از جا بلند شد. پرسیدم: چیه؟ باز یاد قرضات افتادی؟

_: اینجوری فکر کن.

شیر آب سرد ظرفشویی را باز کرد. خم شد و سرش را زیر آن گرفت.

با نگرانی به طرفش رفتم و پرسیدم: آزاد آخه یه چیزی بگو! برم مامانتو صدا کنم؟

سر بلند کرد. همانطور که از سر و رویش آب میچکید، گفت: جان مادرت شلوغش نکن. چیزیم نیست. یه کم اعصابم به هم ریخته. همین! لطف کن و تنهام بذار!

با حیرت گفتم: ولی آخه...

_: پرستو برو. خواهش می کنم.

بدون این که چشم از او بردارم، قدمی به عقب برداشتم.

_: بس کن پرستو. خوبم. اگه نمی تونی وسایلتو ببری، یکی دو ساعت دیگه برات میارم.

به چهارچوب تکیه دادم و با بغض نگاهش کردم. حوله ای برداشت، سر و رویش را خشک کرد؛ بعد آن را سر شانه اش انداخت و در حالیکه یک دستی آن را گرفته بود، با نگاهی بی حوصله به من خیره شد.

سر به زیر انداختم و آرام بیرون رفتم. بیرون هوا سوز سردی داشت. دلم خیلی گرفته بود. نه به خاطر این که بیرونم کرده بود، فقط به این خاطر که نمی فهمیدم ناراحتیش چیست و نمی توانم کمکش کنم.

وارد خانه شدم. هنوز بابابزرگ و پریسا خانم خواب بودند. به اتاقم رفتم. دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. سعی می کردم بین حرفهایم آنچه که باعث شده بود اینطور بهم بریزد را پیدا کنم، اما نمی فهمیدم. ممکن بود برنجد اما نه اینقدر...

ده دقیقه ای دراز کشیدم. دلم آرام نمی گرفت. از جا برخاستم و دوباره به حیاط خلوت رفتم. دستم را بالا آوردم، اما در نزدم. قدمی به عقب برداشتم. نمی خواستم بیشتر از این ناراحتش کنم. ولی باز دلم طاقت نیاورد. جلو رفتم. ولی این بار هم فقط دستی روی در کشیدم و برگشتم. تصمیم گرفتم، تنهایش بگذارم و در فرصتی مناسبتر عذرخواهی کنم.

هنوز به در آشپزخانه نرسیده بودم، که صدایم زد. با کمی ترس و تعجب رو گرداندم. پوزخندی زد و پرسید: چرا استخاره می کنی؟ اومدی دنبال وسایلت؟

سری به نفی تکان دادم. از جلوی در کنار رفت و گفت: بیا برشون دار.

به طرفش رفتم. همانطور که سرم پایین بود، گفتم: فقط می خواستم باهات حرف بزنم. می خواستم بگم اگه ناراحتت کردم معذرت می خوام. منظوری نداشتم. می خواستم...

آهی کشید و گفت: نه تقصیر تو نبود.

سر بلند کردم. بدون این که به چشمهایش نگاه کنم، اصرار کردم: ولی اولش حالت خوب بود.

_: گیر سه پیچ میدی ها! یه جوری هم مظلوم نمایی می کنی، آدم دچار عذاب وجدان میشه.

این بار مستقیم توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: نه! من اصلاً اصراری ندارم بدونم. فقط فکر کردم تقصیر منه.

_: بسه دیگه. بیا تو خودتو لوس نکن.

_: دنبال وسایلم نیومدم.

_: نه دنبال اسرار من اومدی. تا اینجاشو که می دونی، بیا بقیشم گوش کن آرزو به دل نمونی.