X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (12)

یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:47 ب.ظ

سلامممم


عصر روز بعد همگی توی محضر بودیم. بابابزرگ و پریسا خانم و بچه هایشان و چند نفری از اقوام درجه یک طرفین.

آزاد به خواهش هایده کت شلوار پوشیده بود. کت شلوار نوک مدادی راه راه باریک مات و براق. کراواتش راه راه خاکستری کمرنگ و سفید بود که توی قسمتهای سفید گلهای ریز رز قرمز داشت. پیراهن سفید اتوکشیده اش هم آدم می کشت! قیافه اش اینقدر سرد و سخت بود که شده بود عین مانکن های پشت ویترین. هیچ احساسی توی نگاه و چهره اش نبود.

از دور نگاهش می کردم. هنوز از دستش دلخور بودم. گرچه می فهمیدم منظوری نداشته است، اما دلم می خواست عذرخواهی کند، دلم می خواست بفهمد که بد گفته است. رو گرداندم. عاقد داشت خطبه را می خواند. هیچ وقت پدربزرگ را اینقدر خوشحال ندیده بودم. دلم غنج زد. از ته دل برای خوشبختی شان دعا کردم.

از محضر به تالار رفتیم. کم کم مهمانها می آمدند. خدمه ی سالن پذیرایی می کردند و من کاری نداشتم. فقط قدم می زدم و به مهمانها خوشامد می گفتم. اما چهره ی آزاد از پیش چشمم دور نمیشد. هوای سالن گرم و خفه بود. جمعیت که جمع شدند، بدتر شد. حالم هم خوب نبود. بیرون آمدم. توی رختکن مانتو و شالم را پیدا کردم و پوشیدم. به باغ کوچک تالار رفتم که به علت سرما بلااستفاده مانده بود. خنکی هوا آرامش بخش بود. قدم زنان راه سنگفرش بین درختان را پیمودم. نزدیک در ماشینها پارک شده بودند. به یک ماشین تکیه دادم و به آسمان مهتابی چشم دوختم. در ماشین دیگری باز شد. برگشتم. آزاد پیاده شد و در را بست. وای چقدر زیبا شده بود! با قدمهای آرام و مطمئن به طرفم آمد. مات نگاهش می کردم. جلو آمد و گفت: امشب چشمات از همیشه قشنگتره.

سر بزیر انداختم. نفسم بند آمده بود. قلبم دیوانه وار میزد. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و پرسید: چیزی می خواستی؟

بدون این سر بلند کنم گفتم: نه. تو سالن خیلی گرم بود، اومدم بیرون.

سری به تایید تکان داد. با دستپاچگی گفتم: تو اگه کاری داشتی مزاحمت نمیشم.

_: نه... داشتم تو ماشین آهنگ گوش میدادم. دیگه نمی تونستم فضای سالن رو تحمل کنم.

سری تکان دادم. بعد از چند لحظه سکوت گفت: با پرهام حرف زدم.

وحشتزده پرسیدم: بهش چی گفتی؟

_: بهش گفتم خواهرت اینقدر خانم و با شخصیت هست که من تو دو سال همکلاس بودن یک کلمه هم باهاش حرف نزدم. اصلاً اونو بالاتر از این می دونستم که آلوده ی این روابطش کنم. ولی وقتی قرار شد قوم و خویش بشیم قضیه فرق کرد. ما به هرحال همدیگرو می شناسیم. نمی تونم تو خونه ی پدربزرگت رومو برگردونم، انگار ندیدمش. در هر صورت یه رابطه ی عادی قوم و خویشی پیش میاد. منم از اول سعی کردم خیلی معمولی برخورد کنم تا برداشت دیگه ای نشه و نمی دونم چرا اون اینجوری فکر کرده.

یک لحظه سر بلند کردم. چشمان سیاهش می درخشید. با نگرانی پرسیدم: چی گفت؟

_: خب تا حدودی قبول کرد. یعنی مثل من قبول کرد که باهاش کنار بیاد.

پوزخندی زدم و سری به تایید خم کردم. آرام گفتم: سردمه. من برمی گردم. ممنونم که باهاش حرف زدی.

_: باهات تا دم ساختمون میام. فکر می کنم یه عذرخواهی هم بهت بدهکارم. دیروز ناراحتت کردم. معذرت می خوام.

تمام وجودم لبریز از شوق شد. آرام گفتم: خواهش می کنم.

نفس عمیقی کشید و بعد پرسید: فردا امتحان داری؟

_: آره. عصر... هیچیم نخوندم. تو نداری نه؟

دلم گرفت.

_: نه ترم قبل پاسش کردم. دیروز داشتم وسایلم رو مرتب می کردم یه کتاب مرجع دیدم شاید به دردت بخوره.

_: جدی؟ چه خوب. آره می خوام.

_: فردا میارم دانشگاه.

_: فردا نمیام. می خوام بشینم بخونم.

_: پس قبل از این که برم میارم در خونتون. خواب که نیستی؟

_: نه بابا باید درس بخونم. ولی... زحمتت میشه.

_: چه زحمتی؟ پس تا فردا. خداحافظ.

_: خداحافظ.

چند قدمی نرفته بودم که صدایم زد: پرستو؟

از شوق بی اختیار لبخند بر لبم نشست. برگشتم. او هم می خندید. جلو آمد و گفت: من میام، ولی کجا؟ آدرستونو ندارم.

با شیطنت گفتم: از بابابزرگ بپرس.

_: ببین بیخیال کتاب! ما همون یه دفعه سوال کردیم واسه هفت پشتمون بسه.

_: نه وایسا...

با چشمهای خندان برگشت. آدرس دادم و رفت.

صبح روز بعد با صدای اس ام اس از خواب پریدم. اول از زیر پتو یک فحش نثار مزاحم اول صبح کردم و بعد موبایلم را برداشتم. با دیدن اسم آزاد تمام تنم لرزید. لبخند بزرگی روی صورتم نشست. نوشته بود: دم در خونتونم.

از جا پریدم. با بیشترین سرعتی که توی عمرم لباس عوض کرده بودم لباس خوابم را با تیشرت و شلوار جین عوض کردم. دوان دوان از اتاق بیرون رفتم. مانتو و مقنعه ی دانشگاهم را از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم و خودم را به در خانه رساندم. آزاد پشت به در ایستاده بود. نفس نفس زنان سلام کردم. برگشت و با لبخند مودبی گفت: سلام! احیاناً از خواب که بیدارتون نکردم؟!

_: خواب؟؟؟ نه! ساعت هفت صبح کی می خوابه؟

خندید. کتاب را به طرفم گرفت و گفت: شرمنده. می تونی بری به رویاهات ادامه بدی!

کتاب را به سینه ام چسباندم و گفتم: نه دیگه باید بشینم بخونم. خیلی ممنون. زحمت کشیدی.

دستش را بالا آورد و گفت: حرفشم نزن. خداحافظ.

لبخندزنان نگاهش کردم. وقتی دور شد، زمزمه کردم: خداحافظ.

در را بستم. شاداب و سرحال به اتاق برگشتم. توی راهرو به پرهام برخوردم. داشت می رفت سر کار. با دیدن من پرسید: کی بود؟

دستهایم شل شد. کتاب را پایین آوردم. اسم تمام دوستانی که ممکن بود کتابی برایم بیاورند، از ذهنم گذشت. اما به سادگی گفتم: آزاد.

_: دیگه کتابم میارن براتون؟

_: لازم داشتم. عصری امتحان دارم. اونم از ترم قبل کتابشو داشت. گفت بهم میده.

داشت بند کفشهایش را می بست. جمله ام که تمام شد، ایستاد و نگاه ناخرسندی به چشمهایم انداخت. کیفش را برداشت و خواست برود که موبایلش زنگ زد. اخمهایش را درهم کشید. موبایل را درآورد و نگاهی به شماره انداخت. دستپاچه شد. در حالی که از در بیرون می رفت، جواب داد: سلام خانم... خوب هستین شما؟

خانم را کشید. طوری که به نظر نمی آمد یک همکار یا چیزی شبیه به این باشد. بقیه ی حرفهایش را نشنیدم. ولی دلم می خواست در یک فرصت مناسب بپرسم: رطب خورده منع رطب چون کند؟

دو سه ساعت مشغول درس خواندن بودم. اما حوصله ام سر رفت. کلافه بودم. دلم برای آن نگاه خندان پر می کشید. بالاخره تصمیم گرفتم بقیه را توی کتابخانه ی دانشگاه بخوانم. لباس پوشیدم. عجله داشتم. آژانس گرفتم و خودم را به دانشگاه رساندم. ساعت ده یک کلاس مشترک داشتیم. از دم در دانشگاه دویدم و قبل از حضور غیاب استاد وارد شدم. نگاهم بین پسرها چرخید. آزاد با تعجب ابروهایش را بالا برد و اشاره کرد: چی شد؟

لبخند و جوابم را فرو خوردم. سر به زیر انداختم و به طرف دوستانم رفتم. حالم خوب بود. تند تند نت برمی داشتم و با بچه ها هم شوخی می کردم. بالاخره یلدا نتیجه گرفت: این دختره تا دیروز عاشق بوده حالا فارغ!

مشتی به پشتش زدم و پرسیدم: تو هر لحظه این رفتار ما رو تفسیر نکنی نمیشه. نه؟

_: نه دیگه. ببین جانم. یه موضوعاتی هست که باید برات روشن بشه. خب خودت نمی فهمی. ولی من که از روبرو می بینم می فهمم تو پریروز حالت گرفته بود، اینقدر که وسط کلاس بلند شدی رفتی، ولی امروز که به دلیل نامشخصی دیر اومدی حالت خیلی خوبه! هرچی هست مربوط به این دیر اومدنه!

_: اوکی! گرفتم. بعد اینا رو خودم نمی دونستم.

ترانه که تا حالا داشت می خندید، گفت: خدا خفه تون کنه، پرستو استاد با توئه!

به سرعت برگشتم. استاد گفت: اگه صحبتاتون تموم شد، بی زحمت تشریف بیارین این مسئله رو حل کنین.

لحنش طوری بود که حسابی شرمنده شدم. تازه بعد از ده دقیقه کشتی گرفتن، از عهده ی حل مساله هم برنیامدم و با خجالت سر جایم برگشتم. بیشتر از همه از این که جلوی آزاد این اتفاق افتاده بود، ناراحت بودم. بقیه ی کلاس با چهره ای درهم نت برمی داشتم و مسخره بازیهای ترانه و تهمینه و یلدا اخمم را باز نکرد. ولی همین که به راهرو رسیدیم دوباره شروع شد. یلدا داشت قیافه ی به قول خودش شکست خورده ی مرا، وقتی که داشتم از کنار تخته برمی گشتم، تقلید می کردم. اینقدر بانمک بود که غش کردم از خنده. خندیدن همان و سر خوردن پایم همان. به پشت روی زمین پهن شدم. طوری که پاهایم توی هوا رفت و برگشت. به دنبالش صدای مهیب سقوط چیزی را شنیدم و بعد آزاد کنارم زانو زد و پرسید: خانم مهاجر حالت خوبه؟

حالم خوب بود. در واقع هنوز داشتم می خندیدم. فقط کمی شوکه شده بودم. با کمک ترانه و یلدا نشستم. نگاهی به آزاد انداختم. آزاد با شرمندگی برخاست. خیلی از رو رفته بود. برگشت کلاسورش را از یکی از دوستانش گرفت و به آرامی پرسید: به چیزی احتیاج ندارین؟

شانه ی یلدا را گرفتم و بلند شدم. لبخندی زدم و سعی کردم لحنم تا حد امکان رسمی باشد. گفتم: نه متشکرم. حالم خوبه.

آزاد سری تکان داد و زیر لب گفت: خدا رو شکر.

بعد با دوستانش دور شد. یلدا سوتی کشید و گفت: جل الخالق! ما می گیم رفیق ما عاشقه. بابا این یارو عاشقتره که! ندیدی پرستو چنان کلاسورشو پرت کرد رو زمین که وسایلش شیش متر اون طرفتر افتاد. رفیقاش براش جمع کردن! خدا شانس بده!

ترانه فیلسوفانه گفت: اگه یه دختر به اندازه ی پرستو خوشگل و خانوم باشه، منم جای شفقی باشم عاشق میشم!

لنگ لنگان قدمی برداشتم. شانه اش را گرفتم که نیفتم. گفتم: عاشق کدومه بابا؟ شمام دست گرفتینا! پسره فقط ترسید. با این سر و صدایی که من افتادم فکر کرد الان مغزم پهن میشه جلوی پاش.

تهمینه پرسید: نه بابا مگه تو مغزم داری؟

ترانه گفت: خوشگلا معمولاً هیچی تو کله شون نیست!

گفتم: دست شما درد نکنه. یعنی آدم تا شما رو داشته باشه، هیچ احتیاجی به دشمن نداره.

یلدا گفت: از خداتم باشه. به ما میگن دوستای ندار و مهربان! یعنی هیچ تعارفی باهات نداریم.

_: یعنی واقعاً متشکرم.

موبایلم زنگ زد. بدون این که شماره را نگاه کنم، جواب دادم: بله؟

_: صدای اس ام استو نمی شنوی؟

_: تو این سر و صدا؟ نه.

_: مطمئنی که خوبی؟ احتیاج به دکتر نداری؟ می تونم ماشین یکی از بچه ها رو بگیرم.

از جمع جدا شدم و به طرف درختها رفتم. روی نیمکتی نشستم.

_: حالم خوبه. نگران نباش. سر و صداش زیاد بود؛ ولی طوریم نشده. تو هم لطفاً وسط دانشگاه اینجوری آبرو ریزی نکن.

_: می کشمت پرستو! مُردم از ترس. آبرو داری کیلویی چند؟ یه چیزیت بشه من جواب بابابزرگتو چی بدم؟

_: تو مسئول من نیستی که قرار باشه جواب بدی.

_: تو مگه قرار نبود بمونی خونه درس بخونی؟ دانشگاه اومدنت چی بود؟ اون از ضایع بازی سر کلاست، اینم از معلق زدن بعدش.

خیلی بهم برخورد. سر بلند کردم. تقریباً ده متری با من فاصله داشت. به من نگاه نمی کرد. اخمهایش توی هم بود. قدم میزد و حرف می زد.

با عصبانیت گفتم: به تو هیچ ربطی نداره.

قطع کردم. به کتابخانه رفتم و تا عصر بدون استراحت خواندم. حتی برای نهار هم بیرون نرفتم. نیم ساعت به شروع امتحان بود، که آزاد اس ام اس زد: بیا بیرون کارت دارم.

جوابش را ندادم. پنج دقیقه بعد یکی دیگر زد. موبایل را توی کیفم انداختم. ولی بازهم صدای ویبره اش را شنیدم. با حرص کتاب را بستم و بیرون آمدم. دم در نبود. کمی آن طرفتر زیر درختی ایستاده بود. با اخمهای درهم به طرفش رفتم و پرسیدم: این کار واجبتون چیه؟

یک ساندویچ و نوشابه به طرفم گرفت و گفت: نهار نخوردی. اینجوری نمی تونی امتحان بدی.

رو گرداندم و گفتم: نمی خوام.

_: لج نکن پرستو.

_: تو می خوای چکار کنی؟ اگه با آبروی من بازی کنی ازت شکایت می کنم.

سر به زیر انداخت و آرام گفت: باشه. مزاحمت نمیشم. معذرت می خوام.

کیسه ی ساندویچ و نوشابه را روی نیمکتی همان نزدیکی گذاشت و رفت. چند دقیقه بی حرکت سر جایم ایستادم. بالاخره برگشتم. خیلی گرسنه ام بود. روی نیمکت نشستم و مشغول خوردن شدم.