نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۱) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۱)

شنبه 30 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:44 ق.ظ

سلامممم 

صبح شنبه تون به خیر و شادی :) 

از این قسمت خوشم اومد. به نظرم رفتاراشون طبیعی و بدون اغراق شد. نظر شما چیه؟ 

 

عصر روز بعد، از دانشگاه با عجله برگشتم. تندتند حاضر شدم و باز به خانه ی بابابزرگ رفتم. این بار قرار بود خانواده ی ما با پریساخانم آشنا شوند. نمی دانستم آزاد هم می آید یا نه؟ دلم می خواست باشد و باز باهم درس بخوانیم. تو عمرم اینقدر از درس خواندن لذت نبرده بودم!

صبح کارگری که هفته ای دو بار به بابابزرگ سر میزد، آمده بود و خانه را تمیز کرده و ظرفها را شسته بود. به سرعت مشغول انجام بقیه ی کارها شدم. ظرفهای شسته را سر جاهایشان گذاشتم. میوه و شیرینی توی ظرف چیدم و به مهمانخانه بردم. اسباب شام و پذیرایی را حاضر کردم و بالاخره سماور را روشن کردم و به اتاقم رفتم تا لباس بپوشم. برخلاف دیشب دلهره ای نداشتم. نه دیرم شده بود و نه نگران لباسم بودم. یک بلوز سفید یقه اسکی با شلوار جین پوشیدم و شال سفیدی هم روی سرم انداختم. خاله داییها یکی یکی می آمدند و من با حوصله مشغول لباس عوض کردن بودم. بعد هم مدتی با خط چشم نقره ایم ور رفتم تا آنی شد که می خواستم. بالاخره وقتی بیرون آمدم، پریساخانم هم رسید. با بقیه به استقبالش رفتم. توی راهرو ایستاده بودم. همه به دنبال پریساخانم به مهمانخانه رفتند. من دوباره به طرف آینه برگشتم و با دقت مشغول بررسی خط چشمم شدم. در که باز شد برگشتم. با دیدن آزاد موجی از آرامش وجودم را پر کرد. طوری که بی اختیار لبخندی بر لبم نشست و سلام کردم. او هم با یک لبخند دوست داشتنی جوابم را داد.

در حالی که سعی می کردم نگاهم را از چشمان مهربانش برگیرم، فکر می کردم: به این نمیگن عشق! من نه ضربانم بالا رفته، نه از خجالت سرخ شدم. برعکس از همیشه آرومتر و خوشترم!

پالتویش را درآورد و به جالباسی آویخت. بعد به طرفم برگشت. بیش از یک قدم باهم فاصله نداشتیم. ناگهان گفت: دِه!! من دیشب بالاخره رای قطعی دادم که چشمات آبیه! لنز داشتی؟ یا امشب لنز داری؟

خنده ام گرفت و گفتم: دیشب لباسم آبی بود.

_: خب به همون علت لنز آبی داشتی.

_: نه چشمام رنگ عوض می کنه. لباس روش سایه میندازه. در اصل عسلیه. مثل الان. ولی با لباسای مختلف رنگای دیگه میشه.

لبهایش را جمع کرد. سری تکان داد و گفت: جالبه.

باهم وارد مهمانخانه شدیم. پرهام نزدیک در ایستاده بود. دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم: برادرم پرهام.

آزاد با او دست داد و گفت: از آشناییتون خوشوقتم. البته قبلاً هم افتخار دیدنتون رو داشتم.

پرهام با تعجب گفت: ولی من دفعه ی اوله که شما رو می بینم!

_: جلوی دانشگاه. وقتی پرستو خانم رو می رسوندین یا میومدین دنبالشون.

به سرعت گفتم: ما همکلاسیم.

پرهام زیاد خوشش نیامد. سری به تایید خم کرد و بعد آرام گفت: بسیارخب. خوش اومدین.

لبهایم را با بی حوصلگی بهم فشردم و رفتم چای بریزم. پرهام به دنبالم آمد. همانطور که حدس می زدم می خواست درمورد آزاد بداند. با لحنی که سعی می کرد بی تفاوت به نظر برسد، پرسید: با این پسره... خیلی از کلاساتون مشترکه؟

همانطور که به استکان چشم دوخته بودم، گفتم: هم ورودی و هم رشته ایم. طبیعیه که خیلی از کلاسامون مشترک باشه. ولی تا دو سه هفته پیش یک کلمه هم باهم حرف نزده بودیم.

_: ولی حالا خیلی صمیمی به نظر می رسیدین.

سینی را به دستش دادم و برای این که بحث را تمام کنم، گفتم: باشه. اگه ناراحت میشی خودت پذیرایی کن. من با بچه ها تو هال میشینم.

_: منظور من این نبود.

_: ببر پرهام سرد میشه. چشم سعی می کنم کمتر باهاش حرف بزنم. اصلاً هرچی تو بگی.

نگاه نامطمئنی به من انداخت و رفت. آهی کشیدم و به کابینت تکیه دادم. همانطور که پشتم بود، دست بردم و لبه های کابینت را بین انگشتانم فشردم. رابطه ی من و آزاد رابطه ای نبود که پرهام نگرانش باشد. من فقط می خواستم خیلی معمولی باهم دوست باشیم و آن طور هم که آزاد را شناخته بودم، به نظر نمی آمد که نظر سوئی داشته باشد. به هر حال دو سال باهم درس خوانده بودیم.

چهره ام درهم بود. جدل بی پایانی بین وجدان و دلم در گرفته بود. آزاد وارد آشپزخانه شد. از گوشه ی چشم ورودش را دیدم. اما اینقدر با خودم درگیر بودم که درکش نکردم. او مرا ندید. تا دم در حیاط خلوت رفت، اما انگار حضور کسی را حس کرد. برگشت و با دیدن من پرسید: چیزی شده؟

تازه وقتی صدایش را شنیدم به خود آمدم. دستهایم را رها کردم. اینقدر لبه ی کابینت را فشار داده بودم که همه ی انگشتانم درد می کرد. با سردرگمی دو دستم را توی هم فرو بردم و گفتم: نه هیچی.

نگاهم را از نگاه نگرانش می دزدیدم. به طرفم آمد و پرسید: حالت خوبه؟

همانطور که سرم پایین بود، گفتم: آ.. آره خوبم.

_: خب اگه دوست نداری به من بگی، اشکالی نداره. ولی به چیزی احتیاج نداری؟ مثلاً یه مسکن؟

_: نه نه. جاییم درد نمی کنه. یه مشکل کوچیکه. حل میشه.

مکثی کرد و بالاخره گفت: امیدوارم که اینطور باشه.

رو گرداند و به طرف در رفت. دستهایم را دو طرفم انداختم و با لب و لوچه ی آویزان پشت سرش را نگاه کردم. احساس بچه ای را داشتم که اسباب بازی تازه اش را به بهانه ی خطرناک بودن از دستش گرفته باشند. او که به طرف اتاقش رفت، من هم به هال برگشتم و پیش دخترها نشستم. همه از من کوچکتر بودند و بحث های کودکانه شان حوصله ام را سر می برد. آزاد که برگشت، سرم را پایین انداختم تا چشمم توی چشمش نیفتد. لحظه ای مکث کرد. سنگینی نگاهش را حس می کردم. بالاخره هم به مهمانخانه رفت. تا آخر شب دیگر با او همکلام نشدم. حتی خداحافظی هم نکردم. بالاخره همه رفتند و من هم با مامان و بابا و پرهام به خانه برگشتم. توی خانه به سرعت لباس عوض کردم. مسواک زدم و خواستم بروم بخوابم. دم در اتاقم بودم که پرهام صدایم زد. دستم روی دستگیره ماند. سر بلند نکردم. فقط با صدایی که به زحمت بالا می آمد، پرسیدم: بله؟

_: تو از من دلخوری؟

_: دلخور؟ نه... شب بخیر.

با تمام تلاشم برای خونسردی، ولی اشکم داشت می ریخت. به زحمت بغض مزاحم را فرو دادم و در اتاقم را باز کردم. به دنبالم آمد و گفت: می خوام چند دقیقه باهات حرف بزنم.

بدون این که نگاهش کنم، گفتم: خیلی خسته ام پرهام. باشه یه شب دیگه.

اصراری نکرد. شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه. شبت بخیر.

سری تکان دادم و به اتاقم رفتم. دراز کشیدم. مدتی به سقف چشم دوختم. ولی بغض بی امان راحتم نمی گذاشت. سرم را توی بالش فرو کردم تا صدایم بلند نشود. اشکهایم می ریخت و من حتی درست نمی فهمیدم برای چی دارم گریه می کنم؟! اگر عاشق آزاد نبودم چرا از دست دادنش باید اینطور اذیتم می کرد؟ اگر عاشقش بودم پس چرا اینقدر آرام بودم و صرفاً می خواستم باهم درس بخوانیم و یک دوستی ساده داشته باشیم؟

بدون این که به نتیجه ای برسم، خوابم برد.

صبح روز بعد زودتر از معمول از خانه بیرون زدم. هوا خیلی سرد بود. در حالی که می لرزیدم سوار اتوبوس شدم و به دانشگاه رفتم. وقتی به کلاس رسیدم، آزاد نیامده بود. ولی دو سه تا از دوستانم دور هم نشسته بودند. با دیدن من لبخند زدند و جا باز کردند. اما دستی بلند کردم و با صدایی گرفته گفتم: حالم خوب نیست. می خوام تنها باشم.

یلدا نگاهی کرد و رو به بقیه گفت: من چند روزه دارم بهش میگم یه چیزیش میشه!

تهمینه پیشنهاد کرد: می خوای بری دکتر؟

ردیف آخر نشستم و گفتم: نه بابا چیزیم نیست. خودش خوب میشه. نگران نباشین.

کیفم را روی پایم گذاشتم و دستهایم را روی کیف و دسته ی صندلی رو به جلو دراز کردم. خم شدم و سرم را روی دستهایم گذاشتم. ورود استاد را ندیدم. تنها وقتی اسمم را خواند سر بلند کردم و با صدایی گرفته گفتم: حاضر.

امیدوار بودم صدایم را شنیده باشد و مجبور نباشم بلندتر بگویم. که خوشبختانه شنید و رفت سراغ نفر بعدی.

خواستم دوباره سرم را روی دستم بگذارم که متوجه ی پاهای کشیده ی کناریم با شلوار لی قهوه ای و کفشهای جیر آشنایی به همان رنگ شدم. متحیر رو گرداندم. آزاد همانطور که نوک انگشتانش زیر چانه اش بود و ظاهراً به روبرو نگاه می کرد، زیر لب گفت: سلام.

سر بزیر انداختم و سرگشته گفتم: سلام.

هیچ وقت کنارم ننشسته بود. چرا حالا بعد از آن شایعات این ریسک را کرده بود، نمی فهمیدم.

بدون آن که تغییری در صورتش ایجاد بشود، با همان نگاه خونسرد به روبرویش، پرسید: چطوری؟

با حالتی عصبی مشغول بازی با سگک کولی ام شدم. زیر لب گفتم: خوبم.

_: اگه خوب بودی که هر دومون سر جای معمولمون نشسته بودیم. چی شده؟

جوابی ندادم. سعی کردم عادی باشم. شروع کردم به چیدن دفتر و قلم روی میزم.

_: از من خطایی سر زده؟

_: نه.

_: پس چرا؟

_: چرا چی؟

_: خودت بهتر می دونی. به جای طفره رفتن جوابمو بده.

_: بذار بعد. الان نمیتونم.

_: باشه. پس بعد از دانشگاه بیا همون پارکی که اون روز رفتی.

_: نمیشه. کلی کار دارم.

_: می پیچونی.

_: نه بابا. فردا عروسیه. من هنوز لباس ندارم.

_: اوهوهو... عروسی مادر بنده لباس شبم می خواد؟

آهی کشیدم. قلم را روی کاغذ گذاشتم و جوابش را ندادم. سعی کردم گوش کنم ببینم استاد چه می گوید، ولی افکارم خیلی مغشوش بود، حضور نزدیک آزاد هم بیشتر فکرم را بهم می ریخت. بعد از نیم ساعت دیگر تحمل نداشتم. از جا برخاستم و خیلی آرام از کلاس بیرون رفتم.

مدتی دم در انتظار کشیدم تا اتوبوس رسید و سوار شدم. بعد از دو تا اتوبوس عوض کردن و کلی فکر و خیال کردن، نزدیک مرکز خریدی که در نظر داشتم پیاده شدم.

موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. حوصله نداشتم. ریجکتش کردم. دوباره زنگ زد، جواب ندادم. بار سوم گوشی را برداشتم و با عصبانیت گفتم: فرمایش؟

_: می دونی کیه و جواب نمیدی یا کلاً اعصاب نداری؟

با حرص نگاهی به سقف پاساژ انداختم و گفتم: اعصاب ندارم. شماره ی منو از کجا آوردی؟

_: خودمو به اندازه ی یه حشره کوچیک کردم و از بابابزرگ محترمتون گرفتم.

_: مجبور نبودی.

_: مجبور بودم. کجایی؟ باید ببینمت.

او هم به اندازه ی من عصبانی بود. نگاهم روی لباسهای توی ویترین چرخید. آرام آدرس دادم.

_: همون جا باش تا خودمو برسونم.

قطع کرد. لبم را گزیدم. فکر کردم: بفرما آقا پرهام! همینو می خواستی؟

گوشی را توی جیبم سر دادم و سعی کردم لباسها را ببینم. اما نمی دیدم. مدتی بی فایده چرخیدم و بالاخره لب پله ها نشستم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و سعی کردم آرام بگیرم. نمی خواستم دعوا کنم.

_: پرستو؟

او هم آرام بود. سر بلند کردم. با تردید لبخندی زد و گفت: سلام.

از جا برخاستم. نفس عمیقی کشیدم. سر بزیر انداختم و جوابش را دادم.

قدم زنان از پاساژ بیرون آمدیم. وارد پارکی همان نزدیکی شدیم. ده دقیقه ای بود که داشتیم راه می رفتیم. از کافی شاپ پارک دو لیوان کافی میکس گرفت و بدون نشستن به راهمان ادامه دادیم. بالاخره پرسید: هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟

_: حرفی ندارم که بزنم.

_: مشکلت با من چیه؟

_: من با تو مشکلی ندارم.

ناباورانه نگاهم کرد. جرعه ای قهوه خوردم. به برگهای پاییزی روی زمین ریخته چشم دوختم و آرام گفتم: پرهام باهات مشکل داره. یا در واقع با من مشکل داره.

_: باید می فهمیدم.

_: منم منتظر بودم خودت بفهمی دست از سوال پیچ کردن برداری!

پوزخندی زد و گفت: شرمنده. این روزا حواسم پرته.

_: تو هنوز نمی خوای آروم بگیری؟ چرا نمی خوای قبول کنی که مادرتم حق زندگی و خوشحال بودن داره؟

_: اینو می فهمم. اما دلم از این می سوزه که چرا من نمی تونم با داشتن یه درآمد مناسب و یه خونه زندگی مرتب این رفاه و آسایش رو به مادرم هدیه کنم؟

_: رفاه و آسایش شاید... ولی تو همدمش نمیشی. قبول کن آزاد. تو بابابزرگ من نیستی! تو پسرشی و نگران هم نباش. جات به عنوان پسر کوچولوش تو قلبش محفوظه و هیچ کس از جمله بابابزرگ من نمی تونه اونو غصب کنه.

_: ببینم تو که اینقدر خوب لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟ چرا اینا رو به پرهام نمیگی؟

با گیجی نگاهش کردم. چون جوابی ندادم، گفت: ببین منو بیخیال شو! چون دارم با این موضوع کنار میام. فردام که عقد کنن، دیگه من بمیرم و بمونم فرقی نمی کنه. منم که خیال خودکشی ندارم، پس کم کم آروم می گیرم. ولی داداش محترم تو تا دنیا دنیاست نمی تونه منو به عنوان کسی مثل پسرخاله قبول کنه، سعی کن اونو قانع کنی که خودت ضربه نخوری.

با عصبانیت از جا پریدم و گفتم: ببین من هیچیم نیست. اگه با تو ام حرف نزنم هیچ ضربه ای نمی خورم. نگران نباش من حالم خوبه!

بعد هم بدون خداحافظی از او جدا شدم و به سرعت از پارک بیرون رفتم.