نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۹) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۹)

سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:48 ب.ظ

سلام 

بی هیچ صحبتی میریم سر قسمت بعدی: 

 

پریسا خانم به آشپزخانه آمد و گفت: وای عزیزم چرا تو؟ بچه ها می کنن.

_: چه اشکالی داره؟ منم یه کم کمک میکنم.

جعبه ی کفشی را برداشتم و پرسیدم: این چیه؟

و در همان حال درش را باز کردم. پر از سی دی فیلم بود که روی همه نوشته شده بود: آزاد

پریسا خانم گفت: قربون دستت ببر بده بهش وسط این شلوغیا خراب نشن.

از در آشپزخانه بیرون رفتم. عرض حیاط خلوت را پیمودم و دم اتاق آزاد ایستادم. ضربه ای به در باز راهرو زدم. از توی اتاق گفت: بیا تو.

صدایش از اتاق سمت راست می آمد. وارد شدم. از پشت کوهی جعبه و خرت و پرت برخاست و گفت: اِه تویی؟ داشتم فکر می کردم شقایق از کی تا حالا مودب شده؟!

لبخندی زدم و پرسیدم: دائم باید بهم بپرین؟

دستهایش را بهم زد و خاکش را تکاند و گفت: نه همیشه. اون چیه؟

_: فیلمات.

جعبه را به طرفش گرفتم. به زحمت راهی را باز کرد و جلو آمد. نگاهی توی جعبه انداخت و با سر انگشت فیلمها را زیر و رو کرد.

_: اوممم فکر نمی کنم بخوامشون. اونایی که می خواستم رو هارد سیوشون کردم، بقیه رو هم که خوشم نمیاد. باشن مال تو. نخواستی هم بده به شقایق.

_: آزاد حالت خوبه؟ این همه فیلم داری میدی به من؟

نگاهی به من انداخت و متفکرانه گفت: فکر کنم خوبم.

رو گرداند و به طرف وسایلی رفت که مشغول مرتب کردن بود. دسته ای تیشرت تا شده برداشت و توی کشوی بازی گذاشت. با سر زانویش کشو را بست. بدون این که برگردد از من که همچنان حیران ایستاده بودم، پرسید: کار دیگه ای هم داری؟

_: نه... ولی هنوز باورم نمیشه.

_: ببین اگه به درد هیچ کدومتون نمی خوره بنداز تو سطل! باورت شد یا واضحتر توضیح بدم؟

_: نه نه گرفتم! یه دنیا ممنون.

با لحنی بی تفاوت گفت: خواهش می کنم.

مکثی کردم. بعد خوش و خندان بیرون آمدم و به اتاق برگشتم. جعبه را توی کوله پشتی ام گذاشتم و به مهمانخانه رفتم. هایده داشت ظرفهای چینی را توی بوفه می چید. کنارش نشستم و مشغول کمک کردن شدم.

سر شب کارها تقریباً تمام شد. آزاد هنوز توی اتاقش بود. شقایق هم توی اتاق من خوابیده بود و یکی از رمانهای مرا که از توی کتابخانه پیدا کرده بود، می خواند. هایده رفته بود.

توی هال نشستم. کمی احساس زیادی بودن می کردم. نمی خواستم خلوت زوج عاشق را بهم بزنم. اما پریسا خانم با خوشرویی پذیرایم شد و از درس و برنامه هایم پرسید. توضیحات مختصری دادم. او هم از زندگی اش گفت. از نوجوانی پر حسرتی که با درس خواندن خلا دوری از بابابزرگ را پر کرده بود و بعد هم باز درس و دانشگاه. بعد از دانشگاه هم سر کار رفته بود. نزدیک سی سالگی آن هم به اصرار اطرافیان ازدواج کرده بود. سه تا بچه داشت. فرهاد و هایده و آزاد. و سه نوه. شهریار و شقایق بچه های فرهاد بودند و آرش هم پسرک هایده. خودش شصت و چهار سالش بود، اما کمتر نشان میداد.

بعد از شام پریسا خانم و آزاد و شقایق رفتند. داشتم از خستگی بیهوش می شدم. بلافاصله به اتاقم رفتم و خوابیدم.

صبح روز بعد سر میز صبحانه بابابزرگ داشت برنامه ی عقد و مهمانی را توضیح میداد. هنوز گیج و خواب آلود بودم. با لبخند پرسیدم: نامزدیتون چقدر طول می کشه؟

بابابزرگ خندید. جرعه ای چای نوشید و گفت: تا الان که بیست روز شده. تا عقدم که سه چهار روز مونده.

_: به سلامتی.

میز را جمع کردم. ظرفها را شستم و به خانه رفتم. وسایلم را مرتب کردم و رفتم دانشگاه. آزاد را که دیدم مثل یک غریبه از کنارش رد شدم. مثل قبلاً که حرف نمی زدیم. او هم چیزی نگفت. مشغول صحبت با دوستانش بود. بعد هم سه تایی وارد کلاس شدند و کنار هم نشستند. آزاد با همان ژستی که عاشقش بودم، راحت نشست. پاها را دراز کرد و موبایلش را برای ضبط صدا روشن کرد. بعد نوک انگشتانش را زیر چانه زد و با لبهای جمع شده به استاد چشم دوخت. خیلی دلم می خواست توی این حالت عکسی از او بگیرم.

استاد درس را شروع کرد. رو گرداندم و مشغول نت برداری شدم.

تا عصر کلاس داشتم. وقتی به خانه رسیدم خیلی خسته بودم. ولی فرصتی برای استراحت نبود. کلی درس داشتم. امتحانهای میدترم شروع شده بود و برای روز بعد دو تا امتحان داشتم. اما همین که قدم به راهرو گذاشتم صدای داد زدن بابا رفت روی اعصابم! در پی آن جیغ تیز مامان و گلایه های تکراری اش به گوش رسید. بدون این که منتظر بقیه اش بشوم بی صدا برگشتم و از خانه بیرون رفتم. نای پیاده روی نداشتم. سر کوچه تاکسی گرفتم و به خانه ی بابابزرگ رفتم.

_: سلام باباجون.

_: سلام عزیزم. چطوری؟ باز اوضاع قمر در عقربه؟

لبهایش می خندید، اما دلش خون بود. هرچند در ازدواج مادرم نقش چندانی نداشت. مامان عاشق بابا شده بود. بابابزرگ سعی کرده بود تفاوتهای دو خانواده را توضیح بدهد، اما مانع ازدواجش نشده بود تا ناکامی خودش را در سرنوشت دخترش تکرار نکند. اما این خوشبختی فقط چند ماه طول کشیده بود.

خندیدم. سعی کردم برویش نیاورم. به آرامی گفتم: نه. خبری نیست. امتحان دارم. اینجا تمرکزم بیشتره. اگه مزاحمم میرم خونه.

_: نه باباجون چه زحمتی؟ فقط زنگ بزن آرمان نیاد.

_: باشه.

زنگ زدم. بعد هم به آشپزخانه رفتم و برای خودم یک لیوان چای ریختم.

بابابزرگ صدا زد: میوه و شیرینی تو یخچال هست. بردار بخور.

_: چشم. شمام می خورین بیارم؟

_: نه باباجون. نمی خوام.

با این حال ظرفهای میوه و شیرینی را آوردم و روی میز جلوی بابابزرگ گذاشتم. درس و مشق خودم را هم روی میز غذاخوری پهن کردم و نشستم. هنوز گرم نشده بودم که دم در زنگ زدند. با بیمیلی برخاستم. آزاد بود. با یک جعبه وارد شد و توضیح داد: کمی خرت و پرت مال مامانمه.

بابابزرگ با خوشرویی گفت: بذار تو اتاق باباجون.

جعبه را گذاشت و برگشت. بالای سر من ایستاد و پرسید: جزوت تکمیله؟

سرم را خاراندم و بدون این که نگاهم را از کتابم برگیرم گفتم: ای تقریباً! تو چی؟ نوشتی؟

_: نه. اصلاً فرصت نکردم.

نگاهی به جزوه ی من انداخت و آن را ورق زد. بابابزرگ پرسید: تو هم امتحان داری؟

سر بلند کرد و گفت: بله.

_: چرا نمیشینی باهم بخونین؟

_: کتابام همرام نیست ولی... اگه مزاحم نیستم...

_: نه بابا خونه ی خودته.

آزاد سری تکان داد. مشکوک بود لبخند بزند یا نه. صندلی را پیش کشید و نشست. جزوه را ورق زدم و متفکرانه پرسیدم: این چیه؟

_: تو نوشتی. من بدونم؟

با این حال آن را به طرف خودش چرخاند و مشغول خواندن شد.

_: تاریخشو می دونی؟

_: بذار ببینم. اینجا نوشتم. 23 مهر...

موبایلش را درآورد. فایل صوتی کلاس را پیدا کرد و دوتایی مشغول تطبیق حرفهای استاد با نتهای من شدیم. بالاخره مشکل حل شد. هر دو از سر آسودگی خندیدیم.

اینقدر گرم خواندن و بحث کردن بودیم که نفهمیدم بابابزرگ کی شام را گرم کرد و میز آشپزخانه را چید. وقتی متوجه شدم که بیرون آمد و گفت: یه آنتراکت بدین بیاین شام بخورین.

خیلی شرمنده شدم. به هر حال رفتیم و سه تایی شام خوردیم. آزاد تا دو ساعتی بعد از شام هم بود و درس می خواندیم. بالاخره رفت. من هم رفتم ظرفهای شام را شستم. از خستگی سر پا بند نبودم. به زحمت لباس عوض کردم و خوابیدم.