نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۸) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۸)

دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 03:04 ب.ظ

سلام سلام سلام 

خوب باشین! منم خوبم 

 

این قسمت یه کم کوتاهه. نزنین بابا کار دارم. دارم هال خونه رو رنگ می کنم. از آنجایی که سابقه ی دست درد قشنگی دارم، خیلی یواش یواش کار می کنم. ولی خب امیدش به خدا. امیدوارم طی یکی دو هفته ی آینده تموم شه و خوبم بشه! (چه توقعا!!!) 

 

 

وارد خانه ی بابابزرگ شدم. حیاط پر از وسیله های خانه بود. با کمی زحمت از بینشان گذشتم و وارد اتاق شدم. آزاد وسط هال توی یک جعبه خم شده بود. نگاهش کردم. خبر نداشتم مشغول اسباب کشی هستند. سلام کردم. سر برداشت. دستی به کمرش زد و گفت: تویی؟ سلام.

سرش را خاراند و با نارضایتی به محتویات جعبه نگاه کرد. پرسیدم: بابابزرگ کجاست؟

_: هوم؟ نمی دونم. نیست. مامان پریسااااا؟

صدای پریسا خانم از توی آشپزخانه آمد: جونم مامان؟

_: من این عتیقه ها رو چیکار کنم؟

زیر لب غرغر کرد: اگه به من بود همه شونو می ریختم بیرون!

_: چی میگی آزاد؟

پریسا خانم آمد. با لبخند سلام کردم. با خوشرویی گفت: سلام عزیزم. خوش اومدی.

بعد رو به آزاد کرد و گفت: کدوم عتیقه ها؟ بچینشون تو ویترین.

_: ویترینتون همین الانم پره! اصلاً اینا ربطی به کریستال ندارن که بچینین کنار اونا. مادر من بازار شام شده اینجا.

_: خیلی خب دیگه توام... ببرشون تو زیر زمین. سر راه نذاری بشکنن.

_: چشم.

در جعبه را بست و با احتیاط برش داشت. از سر راهش کنار رفتم. هنوز وسط هال حیران ایستاده بودم که آزاد در حالی که پسر بچه ی دو سه ساله ای بین دستهایش به شدت تقلا می کرد به اتاق برگشت. کلافه صدا زد: هایده... بیا این بچتو بگیر.

زن جوانی از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید: چی شده؟ خب ولش کن.

نگاه پرسش آمیزی به من انداخت. با لبخند سلام کردم و گفتم: من پرستو ام.

آزاد توضیح داد: همکلاسی منه.

هایده با حیرت پرسید: همکلاسیتو آوردی تو این آشوب؟!!

_: نخیر ایشون خودشون کلید داشتن. تو رو خدا این بچه رو بگیر. تو زیر زمین بود.

هایده هنوز متحیر بود و کمی هم عصبانی به نظر می رسید. فکر کردم دارد به چشم دوست دختر صمیمی آزاد به من نگاه می کند. با نگاهی اخم آلود بچه را از آزاد گرفت و سعی کرد با چشم و ابرو ته و توی داستان را دربیاورد. آزاد هم زمزمه کرد: خب همکلاسیمه. نمی تونم بگم برو بیرون!

خنده ام گرفت و گفتم: دست بردار آزاد. خسته اس اذیتش نکن!

هایده به طرف من برگشت. آزاد شباهت غیر قابل انکاری به او داشت. ظاهراً هر دو به پدرشان رفته بودند و هیچ کدام زیبایی خیره کننده ی مادرشان را نداشتند. اما همان موقع دخترکی دوازده سیزده ساله وارد هال شد که به نظرم تا اندازه ای شبیه پریسا خانم بود. اصلاً متوجه ی من نشد. رو به آزاد کرد و گفت: عمو کتاباتو به زور جا دادم. لباسات با خودت!

با دیدن نگرانی هایده، رد نگاه او را گرفت و به من رسید. خندیدم و گفتم: سلام.

ولی لازم نشد توضیح دیگری بدهم. چون همان موقع بابابزرگ وارد شد و گفت: سلام به همگی! به پرستو خانمم که اینجاست. راه گم کردی بابا؟

_: سلام باباجون. من که پریشب اینجا بودم!

هایده با آرنج به پهلوهای آزاد زد و زیر لب گفت: این چرت و پرتا چیه که میگی؟

آزاد رو به من کرد و پرسید: من یک کلمه دروغ گفتم؟ گفتم همکلاسی هستیم و کلید هم داشت، خودش اومده. حقیقت محضه.

_: آخه این چه طرز معرفی کردنه؟

بابابزرگ یک جعبه شیرینی و یک بطر آبمیوه ی غلیظ دستم داد و گفت: باباجون یه شربتی حاضر کن همه خسته ان، گلویی تازه کنن. دستت درد نکنه.

_: چشم.

_: یه ظرفم پیدا کن شیرینیا رو بچین توش.

_: چشم.

هایده گفت: شقایق دورت بگردم، حواست به این بچه باشه من برم کمک مامان.

_: چشم. به شرطی عموجان خرده فرمایش نفرماین!

آزاد که داشت دنبال کار دیگری می رفت، با اخم برگشت و گفت: این بچه رو بردار ببر خونتون. هردوتاتون مزاحمین.

هایده غرید: آزاد!! زشته. ساکت باش.

آزاد لبهایش را بهم فشرد. دستی تو هوا تکان داد و رفت.

به آشپزخانه رفتم. پارچ بزرگی برداشتم و مشغول آماده کردن آبمیوه شدم. آزاد در جعبه شیرینی را برداشت. جعبه را از زیر دستش کشیدم و پرسیدم: با این دستا می خوای بخوری؟

نگاهی به دستهای سیاهش انداخت و پرسید: مگه چشه؟ حاصل عملگی شرافتمندانه.

_: آقای شرافتمند نصف جعبه مال تو. ولی دستاتو بشور.

_: اه بدم میاد از این همه پاستوریزه بازی! هزار تا کار دارم.

بعد هم بدون توجه به نصایح من، یک شیرینی بزرگ را درسته توی دهانش گذاشت و اولین لیوان آبمیوه ای هم که ریختم برداشت و لاجرعه سر کشید. یک سلام نظامی داد و گفت: زت زیاد.

بیرون رفت. خنده ام گرفت. سری تکان دادم و مشغول پر کردن بقیه ی لیوانها شدم. بعد هم شیرینیها را توی یک دیس کشیدم به اتاق آوردم. پریسا خانم و بابابزرگ توی هال نشسته بودند و گرم صحبت بودند. ظرف شیرینی و سینی شربت را روی میز جلویشان گذاشتم و به آشپزخانه برگشتم. کلی کار بود که می توانستم انجام بدهم. آزاد از وسط هال رد شد. با یک لیوان شربت به آشپزخانه آمد و غرغرکنان طوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت: اه چه گرم صحبت شدن، انگار احدی این دوروبر نیست. یکی نیست بگه مادر من بچه از اینجا رد میشه واسش خوب نیس!

سری توی هال کشیدم. نمی دانم بابابزرگ چی گفت که پریسا خانم غش غش خندید. خنده ی ظریف و زیبایی داشت. چهره ی بابابزرگ از شادی می درخشید.

_: چرا بخیلی آزاد؟ چشم نداری ببینی مادرت بعد عمری خوشحاله؟

لیوانش را خالی کرد و گفت: چرا. ولی حداقل بذارن بعد از عروسی.

_: ببین برو تو اتاقت! آره! هم اتاقت مرتب میشه هم کمتر حرص می خوری. برو دیگه!

آهی کشید و گفت: فکر کنم باید همین کارو بکنم.

لیوان را توی ظرفشویی گذاشت و رفت.