نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۷) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۷)

یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 02:21 ب.ظ

سلاممم 

خوبین؟  منم خوبم خدا رو شکر :) 

 

و حالا صلح و دوستی برقرار می شود! 

 

 

آخر هفته نه به آن بدی که فکر می کردم، اما خوش هم نگذشت. پنج شنبه شب مهمان داشتیم و عجالتاً جنگ و جدلی نبود. جمعه هم از صبح تا شب با عموهایم رفتیم بیرون شهر به گشت و گذار. سعی می کردم خوش باشم. والیبال و بدمینتون بازی کردم. تمام تلاشم را کردم که لبخند بزنم. عصر بابابزرگ زنگ زد و با یک دنیا شور و شوق گقت پریسا خانم موافقت کرده است و در اولین ساعت سعد او را عقد می کند. غم عالم به دلم ریخت. ولی کوشیدم صدایم نلرزد. با خوشرویی و سر و صدا تبریک گفتم و قطع کردم. فکر می کردم تنهایم، اما پرهام همان نزدیکی بود.

_: چی شده؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی.

چرخیدم که بروم. راهم را سد کرد و پرسید: بابابزرگ بود؟

_: هوم. پریسا خانم قبول کرده.

_: چرا ناراحت شدی؟

_: ناراحت؟ ناراحت نشدم.

_: یعنی تو الان خیلی خوشحالی! داری با دمت گردو می شکنی.

_: پرهام من دیگه خسته شدم. چرا مامان اینا جدا نمیشن؟ کاش میشد من و تو یه خونه بگیریم بریم واسه خودمون.

پرهام آهی کشید و سر به زیر انداخت. بعد آرام گفت: هیچ وقت فکر کردی که بابا هنوزم عاشق مامانه؟

_: مزه نریز پرهام که اعصاب ندارم.

_: نه شوخی نمی کنم.

متعجب نگاهش کردم. آرام گفت: بابا خیلی سعی کرده، اما هیچ وقت نتونسته توقعات مامان رو برآورده کنه. مامان از این که نتونه مثل خاله ستاره هر سال بره کیش و دبی و اروپا و خاور دور، خیلی اذیت میشه و مدام سرکوفت می زنه.

_: اینو که خودمم می دونم. ولی بابام بی تقصیر نیست. سر همین زن گرفتنش، اون جنجالی که مامان به پا کرد من بهش حق دادم.

_: قضیه ی اون زن گرفتن از بیخ دروغ بود.

_: نه بابا...

_: آره. من مطمئنم.

_: پس اون کارا چی بود؟ مامان با کلی کارآگاه بازی فهمید.

_: مامان همیشه بابا رو کنترل میکنه. کلاً بدبینه. فکر می کنه بابا یه عالمه درآمد داره که خرج یکی دیگه می کنه. بابا هم به اینجاش رسید. می خواست بهش بگه آره می تونم این کارو بکنم. دروغ گفت. به همین سادگی. بابا سروصدا می کنه آره... ولی این کارم نکنه چی کار کنه؟

_: پس یعنی...

_: مامان مریضه. بابا هم همینو میگه. ولی هیچ وقت نتونسته راضیش کنه بره دکتر. منم یه بار خواستم باهاش حرف بزنم، اما کلی سروصدا کرد که همینم مونده بود به من انگ دیوونگی بزنی. اصلاً حاضر نشد حرفمو تا آخر بشنوه. بعدم همون حرفای همیشگی که شماها قدر منو نمی دونین و به خاطر این موندم که پس فردا رفتی خواستگاری نگن پدر و مادرش جدا شدن، پس حتماً اینم بداخلاقه.

پرهام آهی کشید و رو گرداند.

_: چرا اینا رو زودتر به من نگفتی؟

دستهایش را توی جیبهایش فرو برد. با نوک کفشش به ریگی زد و گفت: شما هیچ وقت خونه تشریف دارین که بشه چار کلمه باهاتون حرف زد؟ اصلاً می خوای بشنوی؟ اگر احیاناً خونه باشی که دو تا گوشی تو گوشته و صدای آهنگت اینقد بلنده که از پشت گوشی هم شنیده میشه.

_: خب نمی خوام صدای دعواها رو بشنوم. ولی اگه تو می خواستی که حاضر بودم گوش کنم. مثل الان...

_: هنوزم دیر نشده. می تونی مامانو راضی کنی؟

_: برای خودم وقت می گیرم. اول خودم با دکتر حرف می زنم، بعد مامانو راضی می کنم مثلاً باهام بیاد دکتر. نمی تونم خودشو ببرم.

_: آره. اینجوری خوبه.

آه بلندی کشیدم و امیدوارانه نگاهش کردم. دخترعمویم گفت: خواهر و برادر خوب خلوت کردین! هی اینجا مجلس عمومیه! تشریف بیارین با بقیه.

پرهام خندید و به طرف جمع رفت. من هم ناچار با هزار فکر و خیال به دنبالش رفتم.

صبح روز بعد جلوی دانشگاه از اتوبوس پیاده شدم. هنوز چند قدم نرفته بودم، که مهسا خودش را به من رساند و گفت: هی پرستو...

نفس نفس میزد. ایستادم و نگاهش کردم. از وقتی او را دیده بودم انگار قرنی گذشته بود.

_: ببین من مطمئنم تو از شفقی خوشت میاد. کلی مدرک دارم. اون قصه ی خواستگاری و اینا رو هم واسه این گفتم که از زبون خودت بشنوم. حالا این ادا اصولا چیه؟

ابروهایم را بالا بردم و پرسیدم: گیرم که راست بگی، به تو چه ربطی داره؟

در همین آزاد رسید. ظاهراً حرفهای مهسا را شنیده بود. چون با صدایی بلندتر از معمول گفت: پس منبع شایعات دانشگاه شمایین! خانم محترم شما کار دیگه ای غیر از مچ میکینگ ندارین؟ آبرو واسه من نذاشتین. می تونم ازتون شکایت کنم! به خاطر این آبروریزی نزدیک بود نامزدی من بهم بخوره. کلی خسارت مالی و روانی به من زدین!! باید از خودتون خجالت بکشین!!

متحیر فکر کردم: آزاد نامزد داره؟ چرا به من حرفی نزد؟ بهم برخورد.

اینقدر سر و صدای آزاد معقول و مودب عجیب بود که همه دورمان جمع شدند ببینند چی هست که صدای او را درآورده؟ هرکسی چیزی در دفاع از من و آزاد می گفت. مهسای بیچاره زیر آن همه فشار و توهین له شده بود. کمی بعد من و آزاد به آرامی کنار کشیدیم و بدون این که کسی متوجه ی ما بشود وارد دانشگاه شدیم.

آزاد خندید و گفت: حالا اگه ما دست در دست هم وسط دانشگاه پیش روی مهسا قدم بزنیم، روشو برمی گردونه و کلاً منکر میشه که اصلاً همچین صحنه ای دیده!

متفکرانه گفتم: لازم نیست این کارو بکنیم.

_: چته؟ فکر کردم خوشحال میشی.

دهن کجی ای کردم و گفتم: از تصور این که دستمو بگیری؟! خیلی!

متعجب ایستاد و پرسید: چرا پاچه می گیری؟

_: خیلی بی ادبی!

نگاهی به عده ای که وارد دانشگاه می شدند انداخت و گفت: معذرت می خوام. من چی میگم تو چی میگی؟ فقط می خواستم بدونم چرا ناراحتی؟

با اخم های درهم رو گرداندم و گفتم: برو بابا.

دوباره شدیم همان همکلاسی های سابق. بدون حرف دیگری از او جدا شدم و دیگر نگاهش هم نکردم.

عصر از یک روانپزشک وقت گرفتم. مشکل مادرم را برایش شرح دادم. خیلی امیدوارم کرد و گفت مساله قابل درمانیست. قرار شد روز بعد او را ببرم. ولی مامان وقتی شنید چنان قشقرقی به پا کرد که انگار جرم بزرگی مرتکب شده ام!

_: بری دکتر روانپزشک؟ مگه تو دیوونه ای؟ مردم چی میگن؟ تو هیچیت نیست. حق نداری بری دکتر!

حرف و بحث و سروصدا فایده نداشت. پس دوباره سکوت بود و فرار.

خانه ی بابابزرگ بهم ریخته بود. نقاش و لوله کش و بنا هم زمان مشغول کار بودند. بابابزرگ هم با هیجان در کنارشان قدم میزد و دنبال کوچکترین خرابیها می گشت تا همه جا را تعمیر کند. کمی ماندم. ولی حالم خوب نبود. از آنجا هم بیرون زدم. رفتم محل کار پرهام. ماجرا را با ناراحتی شنید. دیگر نمی دانستیم باید چه کنیم. به مامان خبر دادم که پیش پرهامم. تا آخر شب همانجا ماندیم. بالاخره کارش تمام شد و به خانه برگشتیم.

تا صبح فکر کردم و فکر کردم. تنها کسی که ممکن بود روی مامان تاثیر بگذارد خاله ستاره بود. باید به دیدنش می رفتم. عصر همان روز عازم سفر پنج روزه ای به مالزی بود. وقتی وارد خانه اش شدم داشت چمدانها را می بست. کنارش نشستم. حسرت هیچ کدام از لباسهای مارکدار یا سفرهای خارجیش را نداشتم. فقط دلم آسودگی می خواست.

خاله ستاره از مشکلات مامان و بابا کم و بیش خبر داشت، اما نه آنقدر که آن را فاجعه بداند و یا اصلاً بداند که خودش یکی از دلایل مهم قهر و دعوای مامان است. در مورد مامان حرف زدم. خاله منطقی تر بود و قضیه را راحت پذیرفت. با وجود کارهای زیادی که قبل از سفر داشت، همراهم آمد تا با مامان حرف بزند. آن دو را تنها گذاشتم و به دانشگاه رفتم.

آزاد زیر چشمی مراقبم بود، اما به شدت از او دوری می کردم. حوصله نداشتم. تا عصر کلاس داشتم. داشتم برمی گشتم که موبایلم زنگ زد. پرهام بود. بعد از مدتها خبر خوشی شنیدم.

_: پرستو مژده بده! خاله ستاره موفق شد. مامان زنگ زده بیام ببرمش دکتر. حالا رفته لباس بپوشه. آدرس این دکتر چی بود؟

از شوق اشکهایم ریخت. روی نیمکتی نزدیک در دانشگاه نشستم. آدرس را دادم و گفتم به اسم خودم وقت گرفتم.

سر بلند کردم. آزاد همان نزدیکی با دوستانش ایستاده بود و گهگاه نگاه گذرایی به من می انداخت. از جا برخاستم و بیرون رفتم. دلم می خواست از شوق حسابی گریه کنم. سوار اتوبوس شدم. چند ایستگاه بعد، کنار پارک خلوتی پیاده شدم. هوا سرد و پاییزی بود و هیچ کس آن دور و بر نبود. نشستم و تا دلم خواست اشک ریختم. سبک شدم... مثل یک پرنده.

با آخرین دستمالی که داشتم صورتم را خشک کردم و سر برداشتم. آزاد آنجا بود. وحشت زده عقب کشیدم و پرسیدم: تو اینجا چکار می کنی؟

_: چرا می ترسی؟ دیدم حالت خوب نیست، دنبالت اومدم. تا الانم چیزی نگفتم، دیدم دلت می خواد گریه کنی سبک بشی. شاید بعدش راحتتر بتونی حرف بزنی.

داشتم از آن طرف نیمکت میفتادم. دوباره راحت نشستم و نفس عمیقی کشیدم. آزاد یک آبمیوه به طرفم گرفت و گفت: بیا.

تشنه ام بود. گرفتم. جرعه ای خوردم و گفتم: الان خوبم...

بدون این که به او نگاه کنم پرسیدم: آزاد تو نامزد داری؟

_: یعنی من اینقدر خوشبختم که تو از غصه ی این حرف داشتی اینجوری اشک می ریختی؟

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: نه بابا. گریه ی من از غصه نبود. هیچ ربطی هم به تو نداشت. همینجوری پرسیدم.

_: یعنی این اشک شوق بود که نیم ساعت ادامه داشت؟!

_: آره. مامانم راضی شده بره دکتر. قدم بزرگیه. شاید اوضاع خونمون خوب بشه.

_: تبریک میگم.

_: ممنون. تو چکار می کنی؟

_: دارم با جنابعالی حرف می زنم.

_: میری خونه ی بابابزرگ؟

_: نه بابا دست زنمو می گیرم میریم سر خونه زندگی خودمون!

برگشتم. به چشمهای خندان و مهربانش نگاه کردم و گفتم: پس راسته. مبارکه.

_: نه بابا شوخی کردم. نه این که همه چیزم جوره، همینم مونده که زن بگیرم! نه. می خواستم برم خوابگاه، ولی مامان پریسا کلی اصرار کرد که باید با من بیای. بابابزرگتم گفته دو تا اتاق ته حیاط رو برام حاضر می کنه که احساس مزاحمت نکنم. بهش گفتم پس بذار به خرج خودم تعمیرشون کنم، اونم قبول کرد. دیگه حالا مشغولیم. می خوام تو راهرو کنار دستشویی یه کابینت بذارم و یه آشپزخونه ی جمع و جورم درست کنم که مجبور نباشم هر وعده اون طرف برم. البته روزی یه وعده رو مجبورم، ولی حالا اگه خونه بودم، بیشترش واسه خودم باشم. ورود و خروجم هم که از در پشتیه و کاری به کسی ندارم.

لبخندی از سر آسودگی زدم و گفتم: چه خوب. مامانت در چه حاله؟

_: خوبه. عین کک تو تابه! نصف شب یهو از خواب می پره میاد تو هال میشینه فکر و خیال می کنه. منم تو هال می خوابم. هر دفعه از خواب می پرم و منتظر میشم دوباره برگرده سر جاش.

_: از تو این خونه ی شلوغ بری تو دو تا اتاق اختصاصی دور از بقیه، حتماً خیلی بدعادت میشی J

خنده ای کرد و گفت: آره. بعد از مدتها نفسی می کشم. مزاحم تو هم نیستم. امیدوارم مامان بابات آشتی کنن. ولی اتاق تو سرجاشه. می تونی هروقت بخوای بیای.

_: ممنون.