X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (6)

شنبه 23 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:37 ب.ظ
سلام
خوبین؟ چند بار باز کردین آپ نبود حرص خوردین؟ خب عزیز من نمیشد وسط دعوا ولش کنم! حسش تموم میشد یخ می کرد. حالا یه دعوای داغ شیش صفحه ای تقدیم حضور گرامیتون :)

زن بدون پلک زدن به بابابزرگ خیره شد. آزاد بریده بریده گفت: مامان جون... آقای... حقانی... هستن.

زن لرزان گفت: می دونستم اشتباه نکردم. همتون گفتین خیالاتی شدم.

بابابزرگ گفت: نه... خیالاتی نشدی. خودمم. برگشتم به قولم وفا کنم.

پریسا خانم داشت میفتاد. آزاد زیر بازویش را گرفت و او را به اتاق برد و نشاند. بعد هم به آشپزخانه رفت و با عجله مشغول درست کردن آب قند شد. از همان جا با کج خلقی صدا زد: بفرمایین تو.

آشپزخانه اپن بود و او را می دیدم. اگر احترام بزرگترها نبود حسابی با او درگیر می شدم!

وارد هال کوچک و شلوغ شدیم. بیشتر اثاثیه ی دو خانه را آنجا جا داده بودند و شبیه بازار شام شده بود! دلم گرفت.

کنار بابابزرگ نشستم. آزد با لیوان شربت برگشت و جلوی مادرش خم شد.

_: نه مادرجون شربت نمی خوام. آب خالی بیار. دو تا چایی هم بریز.

آزاد بدون حرف رفت. بابابزرگ گفت: هرچی من پیر شدم، شما ماشالا بزنم به تخته خوب موندین.

پریسا خانم تبسمی کرد و گفت: نقل این حرفا نیست. 50 سال گذشته. منم پیر شدم. چی مثل سابقه که ظاهر من و شما باشه؟

_: حرف من... دلم... شما رو نمی دونم.

آزاد لبهایش را بهم فشرد و با ناراحتی جلوی مادرش خم شد. مادرش اشاره کرد که اول چای را جلوی بابابزرگ بگیرد. او هم با بی میلی چرخید.

پریسا خانم آهی کشید و گفت: آره فرقی نکرده. جوانبشم خیلی فرقی نکرده. اون روزا مادر و پدرمون بودن، این روزا بچه هامون. فکر می کنی راضی کردنشون آسونه؟

_: من با بچه هام حرف زدم. حرفی ندارن. از خداشونم هست من تنها نباشم دیگه نگرانم نباشن.

آه کوتاهی کشیدم. نگران؟ من نگران بابابزرگ نبودم. آرزو داشتم که خوشحال باشد، اما این خوشحالی به معنای از خودگذشتگی بود.چیزی نگفتم. سر به زیر انداختم و چایم را هم زدم.

پریسا خانم گفت: ولی در مورد من به این سادگیا نیست. مورد اولیش آزاده. هنوز مجرده و جایی رو نداره.

بابابزرگ نگاهی متبسم به آزاد انداخت و گفت: قدم ایشونم روی چشم.

آزاد رو گرداند. برخاست و به آشپزخانه رفت. دو سه تا ظرف را جابجا کرد و برگشت. خودش را سرگرم می کرد و حرص می خورد. نگاهی به بابابزرگ انداختم. به نظر نمی آمد دیگر احتیاجی به حضور من داشته باشد.

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: باباجون اگه اجازه بدین من برم دانشگاه. الان یادم اومد یه کلاس مهم دارم.

_: برو باباجون. مزاحمت نباشم. دستت درد نکنه.

_: اختیار دارین چه زحمتی؟

پریسا خانم با لبخند پرسید: داری میری؟ دختر گلتو معرفی نکردی آقای...

انگار از بردن اسمش شرم داشت. بابابزرگ لبخندی زد و گفت: پرستو نوه ی دختریم. همدم و مونس منه. میگم جوون موندی. من نوه ام اینقدیه تو پسرت.

آزاد با حرص رو گرداند. کارد می زدی خونش در نمی آمد. قدمی به طرفش برداشتم و گفتم: آقای شفقی می تونیم باهم بریم. از این کلاس غیبت بخوریم بد میشه ها!

بدون این که به من نگاه کند، گفت: نخیر بد نمیشه. شما بفرمایین.

بابابزرگ با لبخند توضیح داد: همکلاسن.

پریسا خانم گفت: زنده باشن.

دوباره اصرار کردم: باید بیاین. این استاد حضور غیاب می کنه! اگه مثل ترم قبل بیفتین مشروط میشین.

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و پرسید: من ترم قبل افتادم؟!

_: خب آره باید جبران کنین دیگه!

با چشم و ابرو التماس کردم که بلند شود. داشتم دنبال بهانه ی قانع کننده تری می گشتم که برخاست. کلاسورش را از روی میز برداشت و گفت: مامان جون اگه کاری داشتین زنگ بزنین.

پریسا خانم سر به زیر انداخت و آرام گفت: باشه مادرجون. حتماً. برو به سلامت.

بالاخره خداحافظی کردیم و به هر ضربی بود او را بیرون کشیدم. همین که در بسته شد با عصبانیت پرسید: این چرندیات چیه میگی؟ آبرو واسه من نذاشتی!

پشت به او از پله پایین رفتم و گفتم: چرا بابا، یک کلمه شم باور نکردن. من دروغگوی خوبی نیستم.

آهی کشید. جلو آمد و هم قدمم شروع به پایین آمدن کرد.

_: دلم نمی خواست تنهاشون بذارم. به تو چه ربطی داشت؟

_: بابابزرگ من یه پسر هیجده ساله نیست که بخوای نگرانش باشی. مادر محترمتونم احتیاج به مراقبت نداره.

با حرص رو گرداندم. ای خدا!! دو سال دنبال بهانه می گشتم تا چهار کلمه با این بشر صحبت کنم، حالا ببین به کجا رسیدم!

_: ببین اگه نمی تونی حس منو درک کنی، حداقل برام تصمیم نگیر!

_: ببین اگه نمی تونی حس مادرتو درک کنی، حداقل براش تصمیم نگیر!

_: حرف منو به خودم تحویل نده!

_: به چه زبونی بگم که بفهمین؟ اون مادرته. حق به گردنت داره. حق نداری براش تصمیم بگیری. اگر دوست داره ازدواج کنه، بذار بکنه. خلاف شرع که نمی خواد بکنه.

_: قبول کردنش به این سادگیا نیست... بفهم اینو. من شوکه شدم.

_: قبوله. شوکه شدین. ولی به جای غر و لند تشریف بیارین بیرون با خودتون خلوت کنین تا به این فکر عادت کنین. نه این که با اون قیافه ی برج زهرمار جلوی پدربزرگ من که بزرگترین گناهش دوست داشتنه، جبهه بگیرین.

_: هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر پررو باشی!

_: منم فکر نمی کردم اینقدر بی رحم باشی! مادرت به خاطر تو از عشق و آرزوهاش گذشته. کوچکترین حقش اینه که از حالا به بعد اجازه بدی زندگیشو بکنه.

_: ببخشید، وقتی مادر من مشغول جانفشانی به خاطر من بود، عشقی نداشت که ازش گذشته باشه.

_: بعله. ولی آرزو داشت. ساده ترین آرزوش یه خواب راحت بود وقتی بچه بودین و تا صبح نمی ذاشتین بخوابه! یه آرامش خیال بود وقتی که تب می کردین و اون می مرد و زنده میشد. وقتی که تو راه مدرسه با بچه ها خوش می گذشت و اون دلش هزار راه می رفت. وقتی که نوک انگشتتون زخم میشد و اون جگرش ریش میشد و خیلی چیزای که نه قابل شمارشن نه قابل ارزش گذاری... بهش حق نمیدین که بعد از پنجاه سال فداکاری و به میل بقیه زندگی کردن، بالاخره بره سراغ دل خودش؟

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: باشه تو بردی! من دیگه حرف نمی زنم.

_: موضوع برد و باخت نیست آقای محترم. منم به دلایل خودم خوش ندارم بابابزرگم زن بگیره. خونه ی بابابزرگ مامن و ماوای منه. اگه سه روز در هفته اونجا نباشم افسردگی میگیرم. ولی موضوع اینه که اونو بیشتر از خودم دوست دارم، چون همیشه منو بیشتر از خودش دوست داشته و من هیچ وقت نتونستم جبران کنم.

_: باز تو جایی داری که اگه اینجا نشد بری. من چی بگم که آواره میشم؟

با حرص گفتم: مجبور نیستی آواره بشی. همین جایی که هستی بمون!

_: دو وجب جا تو آپارتمان برادرم. تا وقتی مامان باشه، یه بهانه ای برای موندن هست، اما اگه اون بره، من زیادیم. بدون منم با سه تا بچه جاشون تنگه.

_: خب برو خونه ی بابابزرگ. اون که گفت قدمت سر چشم.

_: چرا نمی فهمی؟ من نمی خوام زیر دین کسی باشم. همینجا هم که هستم نصف اجاره رو دارم میدم.

_: ولی اگه اونجا باشی خیال مادرت راحتتره.

_: معلوم نیست. اصلاً میرم خوابگاه.

_: الان؟ وسط ترم خوابگاه از کجا میاری؟

_: اینا که فردا نمی خوان عروسی کنن. این دو سه ماهم میگذره.

_: معلومم نیست اینقدر صبر کنن. جهازبرون و حنابندون و عروسی آنچنانی که نمی خوان بگیرن. نهایتش یه شام مفصله که اونم رستوران میده.

_: ته دل منو خالی می کنی؟

_: نه... ولی سعی کن به این فکرم عادت کنی. جای پدرت، چه اشکالی داره تو خونه اش باشی؟

_: اههه باز برگشتیم سر خونه ی اول...

_: موضوع اینه که تو نمی خوای دوسش داشته باشی. تا وقتی هم که ازش خوشت نیاد، همین آشه و همین کاسه. حتی بدتر از این.

_: نمی تونم اونو جای پدرم ببینم. تو پدر داری نمی فهمی بی پدری چه دردیه.

با غم رو گرداندم. آرام گفتم: آره پدر دارم. ولی اینقدر باهاش مشکل دارم که ترجیح میدم هفت روز هفته پیش بابابزرگم باشم.

_: خیلی ناشکری! خیلی احمقی که قدرشو نمی دونی!

_: به چه حقی به من فحش میدی؟

_: فحش ندادم. حقیقتو گفتم. دردی رو که تو ده سال گذشته لمس کردم و ذره ذره شو چشیدم تو نمی فهمی. من می دونم که حالا دو دستی به مادرم چسبیدم و دلم نمی خواد با کسی قسمتش کنم.

_: بچه نشو! مادرت جزو اموال تو نیست که با کسی قسمتش کنی یا نکنی. اون یه آدمه که حق زندگی و انتخاب داره.

_: می دونم. ولی قبول کردن این موضوع خیلی سخته.

_: ولی غیرممکن نیست. نذار بفهمه که تو دلت چی میگذره. بعد عمری این خوشبختی رو به دلش زهر نکن.

_:  نمی تونم بهش دروغ بگم. مادره. از چشمام می خونه.

_: پس سعی کن تا غروب که برمی گردی دلتو راضی کرده باشی.

_: دلمو... هوم... اصلاً مگه نگفتن از دل برود هرآن که از دیده برفت؟ چند سال دوری لازم بود تا یادش بره؟ شصت سال؟ هفتاد سال؟ صد سال؟ مگه تو این ده سال کم خواستگار داشت؟ می گفت نمی خوام. می گفت می خوام آروم باشم. بشینم بدون فکر و خیال زندگیمو بکنم... تازه داشت بعد از مشکلات داداشم آروم می گرفت. حالا چی شد یه دفعه؟...

_: بذار اینجوری طعم آرامشو بچشه. تو خونه ی خودش، کنار عشقش. بهت قول میدم بهتر از اینه که تو یه آپارتمان کوچیک با اون آشوب زندگی کنه. بذار خرجشو شوهرش بده، تا این که فکر کنه پسراش دارن از دهن خودشون می زنن و به من میدن.

_: دندمون نرم. وظیفمونه.

_: آره وظیفتونه. ولی بذار دلش خوش باشه.

_: ببینم تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟

_: منظورت چیه؟

_: من باید با پدربزرگ جنابعالی که هیچ نسبت خونی و عاطفی باهاش ندارم کنار بیام، در حالی که تو با پدر خودت مشکل داری!

_: مشکل من یه جنگ اعصاب هرروزه اس. تو که می تونی دعوا را نندازی. بابابزرگم که اهلش نیست.

_: خب حتماً یه دلیل و پایه ای داره. ریشه رو اصلاح کن.

_: با من که دعوا نداره. یعنی چرا... وقتی سه روز میرم خونه بابابزرگ اینقدر غر می زنه که دوباره فرار کنم برم.

رو گرداندم. حتی صمیمی ترین دوستانم هم از مشکلات خانوادگیم خبر نداشتند. حالا داشتم همه چیز را می گفتم.

_: فکر نمی کنی حق داره؟ دلش برات تنگ میشه.

_: تحمل دعواهاشونو ندارم. یه لحظه آروم نمی گیرن. اعصاب نمونده برام. خونه ی بابابزرگ که میرم آروم میشم. تازه می تونم نفس بکشم. ولی حتی اونجام شبا کابوس می بینم و صدای شکستن ظرفا رو می شنوم.

آهی کشید و آرام پرسید: چرا جدا نمیشن؟

_: چه میدونم. مامان میگه به خاطر شماها. از ترس یه نامادری بدجنس. نمی دونم بدجنسه یا نه؟ ولی مطمئنم بابا زن داره.

دلم پر بود و حالا یه دفعه این عقده ی قدیمی سر باز کرده بود. می خواستم همه را بگویم.

دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و گفت: خونه ی بابابزرگت خونه ی خودته. من قراره مزاحم باشم که نمیام. مامان پریسا هم کاری با تو نداره.

آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم: نه. نمی خوام مزاحم زندگیش باشم.

_: تو که می فهمی، پس چرا اصرار می کنی که من برم اونجا؟

_: اون مادرته نه مادربزرگت. تو هم جای دیگه ای رو نداری.

_: تو داری؟

بغض کردم و رو گرداندم. دلم نمی خواست گریه کنم. لبم را محکم گاز گرفتم و سعی کردم اشکهایم را پس بزنم.

پرسید: هیچ وقت با یه مشاور مشورت کردی؟ می تونی پدر و مادرتو ببری؟ حداقل یکیشونو.

_: نه بابا راضی نمیشن. خودم برم چی بگم؟ میگه دو تا دستمال بذار تو گوشات نشنوی. چشاتم ببند.

_: نه. شاید راه حل عملی تری هم باشه. یعنی حتماً هست.

_: نمی دونم... فقط دلم می خواد جدا بشن. بیست سال دعوا کردن. بسه دیگه.

_: اینجوری نگو. شاید راه بهتری هم باشه.

_: نیست. تو که ندیدی. پس قضاوت نکن.

_: باشه. من دیگه چیزی نمیگم. ولی اگه کمکی از دستم بربیاد خوشحال میشم.

پوزخندی زدم و گفتم: مثلاً چه کمکی؟ فراموشش کن. همین. نمی دونم چرا اینا رو بهت گفتم. شاید به خاطر این که فکر نکنی تمام مشکلات دنیا رو داری. امیدوارم به گوش بچه های دانشگاه نرسه.

کارت دانشجوییش را به طرفم گرفت و پرسید: ببینم اینجا نوشته مهسا؟

خنده ام گرفت. او هم خندید. سر بزیر انداختم و با شرمندگی گفتم: دختره پررو... نمی دونم چه نفعی می بره از این قصه ها؟

_: فکر کن اینم یه مشکل روانیه. بیخیال. بچه ها همه فهمیدن. دیگه هیچ کس حرفی نمی زنه. راستی تو که کیف و کتابی نداری که می خوای بری دانشگاه!

_: نمی خوام برم. نصف وسایلم خونه بابابزرگه، نصفش خونه ی خودمون. یه ساعتی تا ظهر فرصت دارم برم خونه ی بابابزرگ یه کم جمع و جور کنم. دیشب همه اونجا بودن، بهم ریخته اس. راستی امروز پنج شنبه اس؟

_: آره.

_: بخشکی شانس. آخر هفته ها خونه جهنمه. ولی چون دیشب و پریشب و شب قبلش خونه نبودم باید سر نهار باشم.

_: هوم. متاسفم.

_: فراموشش کن. باید برم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

به سرعت از جوی آب رد شدم. کنار خیابان تاکسی گرفتم و رفتم.