X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (4)

چهارشنبه 20 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 01:46 ب.ظ

سلام


اینم از این قسمت. امیدوارم خوشتون بیاد.


بعد از ظهر برای کمک به بابابزرگ به خانه اش رفتم. هرجور بلد بودم خودم را لوس کردم تا بگوید موضوع چیست اما نگفت. بالاخره هم بیخیال شدم. فقط گهگاه یاد دانشگاه میفتادم و از حرص دندان قروچه می رفتم.

شب بچه های بابابزرگ کم کم آمدند و بالاخره همه جمع شدند. شام هم از رستوران رسید و دور هم خوردیم. وقتی سفره جمع شد و همه روی مبلهای هال لمیدیم، بابابزرگ گفت: خب... امشب همه تونو اینجا جمع کردم تا در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم.

همه به طرف او برگشتند. زمزمه هایی در مورد این که چی می تواند باشد به گوش می رسید. بابابزرگ به تک تک ما چند لحظه ای نگاه کرد و بعد ادامه داد: مراقبت از من برای شما سخته.

دایی سهراب گفت: سخت که نیست باباجون. ولی من میگم اگه یه زن دلسوز داشته باشین خب...

دایی همیشه می گفت بابابزرگ باید زن بگیرد. مامان هم همیشه مخالف بود. این بار هم صدایش درآمد و گفت: یعنی چی داداش! دلت میاد یه عفریته رو جای مادرت ببینی؟ خودمون با جون و دل مراقبش هستیم. پدرمونه... وظیفه مونه.

بابا بزرگ گفت: اجازه بدین. نگفتم جمع شین که دعوا کنین. مطمئن باش من یه عفریته رو به جای مادرت نمیارم. و تو هم بدون که تنها چاره ی من زن گرفتن نیست. اگه محتاج بشم ترجیح میدم به خرج خودم و با پای خودم برم خانه ی سالمندان. هیچ دلم نمی خواد مزاحم زندگی شما بشم.

خاله سمانه گفت: این چه حرفیه باباجون؟ مگه ما مردیم که شما برین خانه ی سالمندان؟

دایی سهراب گفت: بفرما! تحویل بگیرین! خب بذارین زن بگیره دیگه! قرار نیست که به زنش بگیم مامان!

بابابزرگ گفت: آروم باش سهراب. شماهام همینطور. آره من می خوام زن بگیرم، ولی نه هر زنی. نمی دونم تاب شنیدنشو دارین یا نه... ولی... سالها پیش وقتی فرانسه بودم با یه دختر ایرونی آشنا شدم که بسیار زیبا و مهربان بود. به خاطر درس پدرش آمده بودن. وقتی از خونوادم خواستم تا ازش خواستگاری کنن خیلی عصبانی شدن. از بچگی دخترعموم به اسم من بود و طبق رسم اون دوره اگر با یکی دیگه ازدواج می کردم آبروش می رفت. طفلک ملوک گناهی نداشت. البته به سادگی راضی نشدم. اما بالاخره گذشتم و برگشتم. تمام سالهای زندگی با ملوکم با جان و دل بهش وفادار بودم و هیچ خبری هم از عشق قدیمیم نداشتم. تا چند روز پیش که رفیقم سرهنگ احمدی رو دیدم. مدتی بود که یه طلب سنگین از یه بنده خدایی داشت. حالا داشت میرفت محضر، گفت منم باهاش برم. مادر اون بدهکار می خواست خونه ی خودشو به جای بدهی پسرش بده. وقتی دیدمش باورم نمیشد اون باشه. خیلی شکسته شده بود. منو نشناخت. منم خودمو به آشنایی ندادم. کمی با پسرش حال و احوال کردم. شریکش بهش نارو زده بود. پولاشو بالا کشیده بود و رفته بود. خونه ی خودشو فروخته بود، حالا هم خونه ی مادرش. قرار شد مادرشو ببره تو آپارتمان اجاره ایش پیش خودش زندگی کنن. مادرشم فقط خوشحال بود که پسرش نمیفته زندون. شوهرش ده سال پیش مرده. نمی دونم با عروسش و نوه هاش می سازه یا نه... نمی تونم اصلاً می تونه قبول کنه که با من زندگی کنه یا نه... ولی هرچی پیش بیاد... شماها دیگه برای من دنبال زن نگردین. تا وقتی بتونم از عهده ی خودم بربیام اینجا می مونم، وقتی هم نتونستم...

_: نگین باباجون... خودم کنیزیتو می کنم...

بابابزرگ تبسمی کرد و چیزی نگفت. همه می خواستند در مورد آن زن بیشتر بدانند که بابابزرگ توضیح زیادی نداد. گفت احتیاجی به کمک کسی ندارد. خودش خواستگاری می کند و اگر همه چیز جور شد او را به ما معرفی می کند.

آرام و قرار نداشتم. اگر بابابزرگ زن می گرفت مامنم را از دست می دادم. بعید بود زنش خوش داشته باشد که من هفته ای سه چهار روز مهمانش باشم. از آن طرف به بابابزرگ حق میدادم. من هم اگر هفتادوپنج سال به میل بقیه زندگی کرده بودم به خودم حق میدادم که باقیمانده ی عمرم را در کنار عشق قدیمیم بگذرانم. فقط به این دلیل بود که در آخر از ته دل آرزو کردم آن زن هرکه هست درخواست بابابزرگ را بی قید و شرط بپذیرد.

هنوز همه مشغول بحث بودند که برخاستم و آرام به آشپزخانه خزیدم. ظرفها را خالی کردم و توی ماشین ظرفشویی قدیمی چیدم و مشغول مرتب کردن دور و برم شدم. کلافه بودم. دوباره یاد دانشگاه افتادم. چشمان مهربان و مطمئن آزاد... اه مهسا خدا لعنتت کنه...

یک بشقاب از دستم افتاد و شکست. از ته دل به مهسا فحش دادم. گریه ام گرفت. از صبح تا حالا این همه حرص خورده بودم، اما اشکم نریخته بود. آرمان پسر دایی سهراب که دو سال از من کوچکتر بود به آشپزخانه آمد. با دیدن من و بشقاب شکسته، حیرت زده پرسید: چی شده؟

به دنبال او برادرم پرهام آمد و گفت: فدای سرت. قضا بلا بوده. چرا گریه می کنی؟

با حرص رو گرداندم. با کف دست اشکهایم را پاک کردم و سعی کردم بغضم را فرو بدهم. پرهام جلو آمد. دست روی شانه ام گذاشت و پرسید: به خاطر بابابزرگه یا بشقاب؟

آرمان هم آمد. سر پا نشست و در حالی که تکه های بشقاب را برمیداشت، گفت: نگران نباش. هیچ کس جای مامان بزرگ رو نمی گیره. ما در واقع فقط می خوایم یه پرستار شبانه روزی بگیریم. اینجوری نگاه کن.

_: اککهی... من اگه دو تا فردین نداشتم چه گورمو می کندم؟ من برای بابابزرگ گریه نمی کنم. برای بشقابم نمی کنم. شوکه شدم اشکم ریخت. شماهام چه گیری دادینا!

پرهام پوزخندی زد و گفت: حالا بیا و خوبی کن! تمام سال طلبکاره که مردم برادر دارن و ما هم برادر داریم! اصلاً منو نمی بینی و احوالی ازم نمی پرسی، حالام که احوالپرسی می کنیم دلخور میشه.

آرمان گفت: این دخترا بمیرنم نمی تونن حرفشونو راست حسینی بزنن. هزار تا چرند میگن غیر از اونی که واقعاً می خوان.

پرهام گفت: نه خوشم اومد. دیپلم نگرفته دخترشناسیت بیسته!

_: ما رو دست کم نگیرین پسرعمه!

با حرص گفتم: جفتتون دیوونه این. برین بیرون می خوام جارو کنم.

پرهام گفت: بیا بریم آرمان جان. همون انگ بی توجهی بهتر از مزاحمته! حداقل به کار خودمون می رسیم.

_: آره والا.

شب کم کم همه می رفتند. نوبت آرمان بود که بماند. اما من با اصرار بابا را راضی کردم که بگذارد بمانم. حس می کردم این روزها دارد از دستم می رود. می خواستم آخرین استفاده ها را بکنم.

بابابزرگ خوابش نمی برد. بی قرار بود. هیچ وقت او را اینطوری ندیده بودم. دور خانه راه می رفت و مشتش را کف دستش می کوبید. گاهی زیر لب با خودش حرف می زد.

شب از نیمه گذشته بود که به من که حیران وسط هال ایستاده بودم، گفت: برو بگیر بخواب بابا. صبح خواب می مونی.

_: ولی باباجون حالتون خوب نیست. می خواین یه آرامبخش بخورین؟ قرص خوابتونو خوردین؟

_: نه نمی خوام. قرص خوابم که هر شب نمی خورم. نمی خوام به اینا معتاد بشم.

_: ولی آخه...

_: چیزیم نیست بابا... فقط شدم این بچه های هیجده ساله که دفعه ی اولشونه دل می بازن. حالا نمی دونم چه جوری بهش بگم. از سرهنگ احمدی آدرس خونه ی پسرشو گرفتم. ولی برم چی بگم؟ بگم من کی هستم؟ از نظر فرمالیته می دونم باید چی بگم. هرچی باشه برای پسرام که خواستگاری رفتم! اما... نمی تونم. نمی دونم.

دوباره رو گرداند و رفت. آرام گفتم: می خواین من باهاتون بیام؟

_: بیای چی بگی؟

_: نمی دونم. ولی شاید دو نفری راحتتر باشه.

_: می خوام فردا صبح برم. تو دانشگاه داری.

_: نه باباجون. کلاس مهمی نیست. نمیرم.

نگفتم که هرچی فکر می کنم می بینم ترجیح میدم یک روز دیگر را هم فرار کنم تا آبها از آسیاب بیفتد.

بابابزرگ فکری کرد و گفت: نمی دونم. شایدم بد نباشه بیای. بالاخره... چه می دونم. حالا برو بخواب. به هر حال الان نمیشه کاری کرد.

خوابم نمی برد. بابابزرگ بالاخره خسته شد و روی کاناپه دراز کشید. اینقدر کانالهای تلویزیون را زیر و رو کرد تا خوابش برد. من هم بالاخره خوابیدم.

صبح ساعت هشت صدایم زد: پرستو بابا؟ بیدار میشی؟ میای بریم؟

خواب آلود ساعت را نگاه کردم و گفتم: باباجون ساعت هشت بریم خواستگاری؟ مردم خوابیدن!

_: تا تو صبحونتو بخوری میشه نه. پاشو.

_: شما خوردین؟

_: میل ندارم. تو بخور.

_: د نشد!

_: باور کن نمی تونم بخورم.

_: اگه نخورین باهاتون نمیام.

_: خب نیا. خودم میرم.

_: ولی باباجون باید جون داشته باشین بتونین حرف بزنین! اینجوری نمیشه.

 

بلند شدم. صبحانه روی میز چیده بود. دو لیوان چای ریختم و بابابزرگ را مجبور کردم با من بخورد. بعد هم جمع کردم و تازه شد ساعت هشت و نیم! با این وجود به اصرار بابابزرگ حاضر شدم و راه افتادم.