نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲)

دوشنبه 18 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 03:59 ب.ظ

السلام علیکم! 

و هذه قسمت بعدی! 

 

 

صبح روز بعد کمی زودتر از معمول از رختخواب نازنین دل کندم و برخاستم. بعد از صبحانه اتاقها را گردگیری کردم و اسباب پذیرایی را چیدم.

_: تو برو به درس و مشقت برس باباجون. خودم می چینم. هنوز تا شب کلی فرصته.

_: بعله تا شب فرصته. شما برین قدمی تو پارک بزنین، بعدم یه سری به آقای میرحسینی برای سفارش شام بزنین. تا گپتونو باهم بزنین و چایی تون رو بخورین، میشه ظهر. تشریف میارین خونه کتلت از تو فریزر درآوردم تو یخچاله، برای نهار می خورین. فقط سه تا دونه گذاشتم، بی زحمت تمومش کنین. بعدم یه استراحت می کنین. من تا عصر کلاس دارم نزدیک غروب برمی گردم خدمتتون انشااله...

_: از این که وظایفم رو یادآوری کردین متشکرم. امر دیگه ای نیست؟ نون بگیرم؟

_: عرضی نیست. نونم داریم. ممنون. قربان شما.

گونه اش را بوسیدم. کولی ام را روی یک شانه گرفتم که غرید: اینو بنداز رو دو تا شونت.

_: باباجون میشم مثل بچه دبستانیا!

_: پُری بیشتر از اونام نیستی. این باکلاس بازیا شونتو از کار میندازه. ارزش نداره دختر، نداره.

_: چشم. خداحافظ.

_:  به سلامت.

_: کاری داشتین زنگ بزنین.

_:  لازم نکرده. موبایلتو سر کلاس خاموش کن. به جای موبایل بازی درستو بخون!

_: اینم چشم.

در را بستم. لبخندی زدم و هوای تازه و خنک پاییزی را به جان کشیدم. عاشق این آرامش خانه ی بابابزرگ بودم. عالی بود!

از فرط سرخوشی کولی را مثل بچه دبستانی ها روی دو شانه ام انداختم و سوت زنان از در بیرون رفتم. اما هنوز به سر کوچه نرسیده، از هیکل گنده ام و نگاه های مردم خجالت کشیدم. کولی را از شانه هایم جدا کردم و دسته اش را به دست گرفتم. تا ایستگاه اتوبوس متین و موقر راه رفتم و بالاخره به مقصد دانشگاه سوار شدم.

تو ایستگاه بعدی مهسا هم سوار شد و به طرفم آمد. خیلی باهم صمیمی نبودیم. سلام و علیکی کردم و دوباره به بیرون خیره شدم. ایستگاه بعد کناریم پیاده شد و مهسا به جای او نشست. من باب آشنایی نگاهی به او کردم و بعد دوباره سربزیر انداختم.

مهسا پرسید: خوبی پرستو؟ چه خبر؟

_: ممنون. تازه ای نیست.

_: میگم این پسره شفقی... می دونی اسمش چیه؟

_: خب شفقیه دیگه!

_: نه اسم کوچیکش...

_: آزاد.

_: می خوام آمارشو دربیارم.

_: بیخیال. از این بابا چیزی به تو نمی رسه.

_: چطور؟ صاحب داره؟

_: نه بابا سنگین تر از این حرفاست. یعنی اگه دوست و رفیقی هم داشته باشه به من و تو لو نمیده.

_: هم ورودی توئه؟

_: آره.

_: خب پس خوب می شناسیش.

_: نه. تو این دو سال یک کلمه هم باهاش حرف نزدم.

_: دهه. مگه میشه؟ دو سال همکلاسی باشین و حرف نزده باشین؟ دیگه در حد سلام و علیک که باهم حرف زدین.

_: نه در حد سلام و علیکم حرف نزدیم. تازه به فرض که این طور باشه، مگه آدم با یه کلمه سلام و علیک کل آمار طرف دستش میاد؟

_: خب خیلی چیزا می تونه ازش دربیاره. اولا که لهجه اش کجاییه، بعد این که فرهنگ خونوادگیش در چه حده؟ ادب و آداب سرش میشه یا نه؟ دلش می خواد رفیق بشه باهات یا کلا می خواد فرار کنه و خیلی چیزای دیگه. دقیق نیستی جانم!

_:  می خوام صد سال سیاه نباشم. تو هم دست از سر این بنده خدا بردار. از خوش تیپ تر و جالبتر فراوونه.

_: اهه شیطون! نکنه خودت زیر سرش بلند شدی؟

_: مزخرفه! دارم بهت میگم تو عمرم باهاش حرف نزدم.

_: خیلی خب. خیلی خب. تو فقط بگو چی ازش می دونی؟

با کلافگی نگاهش کردم و گفتم: هیچی.

_: بابا دو سال باهم نشست و برخاست کردین. یه چیزایی می دونی دیگه. کم نمیاد ازت. بگو. اصلاً راستشو میگم. امر خیره. از یکی خواستگاری کرده می خوام بدونم چه جور آدمیه.

جا خوردم. آب دهانم را قورت دادم و در حالی که می کوشیدم که لحنم بی تفاوت باشد، پرسیدم: خواستگاری کرده؟ از کی؟

_: چه فرقی می کنه؟ فرض کن من! فعلاً نمی خوام اسمشو ببرم. اگه قبول کرد خودت می فهمی. نکردم که پخش نشه بهتره. اینقد بدم میاد از این شایعات!

نگاهش کردم. در دل پرسیدم: تو بدت میاد از شایعات؟ منبع شایعات دانشگاه خود تویی! اون پسره بدبخت باید چه احمقی باشه که از تو خواستگاری کرده باشه!!

با بی صبری پرسید: بگو دیگه. چی می دونی؟

_: چیز زیادی نمی دونم. همونی که بقیه هم می دونن. درسش نسبتاً خوبه. معاشرتش معمولیه. دو سه تا دوست صمیمی داره. سربزیر و آرومه. تیپش معمولیه. وضع مالیشم تا جایی که ظاهرش نشون میده معمولیه. کلاً کیس خاصی نیست.

_: پس تو چرا از شنیدن خبرش اینطور تکون خوردی؟ غلط نکنم خبراییه!

_: مهسا سرت درد می کنه ها! این مزخرفات چیه که میگی؟

_: تو دوسش داری. من مطمئنم. بیچاره دوست من...

_: من دوسش ندارم.

_: دوسش داری که تعریفشو نمی کنی. این چند روز از هرکی پرسیدم کلی تعریف و تمجید تحویلم داده، ولی تو فقط میگی معمولیه. می ترسی از دستش بدی دیگه!

با حرص نگاهش کردم. شاید راست می گفت. البته هیچ وقت فکر نکرده بودم که عاشقش باشم، اما از ته دل تحسینش می کردم. نظم و اراده و جدیتش را، خونسردی و ملایمت همراه با قدرتی که توی نگاهش بود را دوست داشتم. گرچه هیچ وقت با هیچ پسری دوست نشده بودم، اما توی ذهنم اگر قرار بر انتخاب بود، قطعاً او اولین گزینه بود.

هنوز داشتم فکر می کردم، چطور جوابش را بدهم که گفت: همینه دیگه. راستشو بگو. دلت گیره. آره؟ نگی هم مهم نیست. چشمات داد می زنه.

_: چشمای من فقط وقاحت تو رو داد می زنه! صاف صاف تو روم نگاه می کنی و قصه می سازی؟ اگر تکون خوردم فقط به این دلیل بود که اونو عاقل تر از این می دونستم که از احمقی مثل تو خوشش بیاد! از اون وحشیایی نیست که تو بپسندی، نه موهاشو تو هوا سیخ می کنه و نه آهنگای کر کننده گوش میده. نه حتی اونقدر پولداره که تو رو سوار ماشین آخرین سیستمش بکنه! اصلاً از وقتی که ماشین معمولیشو به یکی از بچه ها فروخته دیگه ماشین نخریده.

_: خیلی خب بابا جوش نیار. من که چیزی نگفتم. شوخی کردم. هی... پرستو...

قهر کردم و تا خود دانشگاه بدون این که چیزی ببینم از شیشه به بیرون خیره شدم.