X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱)

یکشنبه 17 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:12 ب.ظ

سلام سلام سلامممم 

 

خوبین؟ خوشین؟ انشااله که خوب خوب باشین. منم بد نیستم. کمی زکام که این روزا اگه نباشه عجیبه :) 

 

اینم از قصه ی جدید. خدا رو چه دیدین؟ شایدم جالب شد! 

 

 

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم...

در خانه را که باز کردم، بابابزرگ گفت: تویی پرستو؟

لبخندی زدم. تو قاب در هال ایستادم و گفتم: بله. سلام.

_: علیک سلام. خوش اومدی.

برگشتم. کفشهای ورزشی ام را درآوردم و با دقت کنار دیوار راهرو گذاشتم. مقنعه ام را درآوردم و تو آینه ی راهرو موهای صاف ولی بهم ریخته ام را مرتب کردم. کشم را باز کردم و دوباره دم اسبی کردم. لپهایم را باد کردم و به تصویر توی آینه خندیدم. چشمهای عسلیم اما نمی خندید. دوباره کولی ام را سر شانه ام گرفتم و پیش بابابزرگ رفتم. غرغرکنان گفت: صد بار بهت گفتم کولی رو یه وری نگیر. این شونه رو از کار میندازی.

با خوش خلقی گفتم: چشم.

دستم را پایین آوردم. کولی را به اتاقی که در آن می خوابیدم بردم و روی تخت انداختم. مقنعه هم روی آن آوار شد و بعد هم مانتو فرود آمد. دست و رویم را شستم و به آشپزخانه رفتم. از همانجا صدا زدم: نهار خوردین؟

_: ها باباجون. نگفته بودی میای. تو یخچال غذا هست. وردار گرم کن.

در حالی که توی یخچال را بررسی می کردم پرسیدم: شما چی خوردین؟ این غذاها که از دیشب دست نخورده.

_: یه لیوان شیر با نون خوردم. سنگینم. میلم نمی رسه.

_: ای بابا! اینجوری که نمیشه. ظهر میلم نمی رسه، شب سیرم. صبحم دو تا لقمه بسه. الان گرم می کنم باهم می خوریم.

_: خودت بخور. من خوردم.

_: یه لیوان شیر نشد غذا! والا من اگه اینجوری بخورم، سر ماه بیست کیلو کم می کنم!

_: لازم نکرده اینجوری بخوری. تو هنوز جوونی. حرکت می کنی انرژی می خوای. برای من همین یه لقمه بسه. چاقی برام بده.

_: حالا نه این که خیلی چاقین! کاش من یه کم رژیم می گرفتم.

_: نمی خواد رژیم بگیری. یک لقمه از غذات کم کن و یه ساعتم در روز راه برو.

_: نه ولی جدی می خوام رژیم بگیرم. یه رژیم خوبی یلدا بهم داده... می خوام از شنبه شروع کنم. یه هفته ایه.

_: این رژیما رو نگیر باباجون. از من به تو نصیحت!

_: آخه با یه لقمه کم کردن هزار سال طول می کشه تا لاغر بشم.

_: شما جوونا برای همه کار عجله دارین. آخرشم هزار جور بلا سر خودتون میارین. تازه تو خیلیم چاق نیستی. من که ترجیح میدم به جای اون رژیمای نوظهور که هزار تا عارضه داره، همینجوری تپل و خوشحال بمونی.

فکر کردم: خوشحال؟!

خیلی وقت بود که به معنای واقعی خوشحال نبودم. پدر و مادرم دائم دعوا داشتند. روزهای خوب خانه، روزهایی بود که قهر بودند و باهم حرف نمی زدند! گاهی ته دلم آرزو می کردم جدا بشوند و از این جنگ اعصاب نجات پیدا کنم؛ اما خیال جدایی هم نداشتند. مامان منتش را سر ما می گذاشت و میگفت به خاطر شماها مانده ام. به خاطر این که پس فردا این مرتیکه نامادری بالا سرتون نیاره.

نمی دانستم چی بگویم. برادرم پرهام صبح تا دیر وقت شب سر کار بود؛ یا اینطور می گفت تا کمتر خانه باشد. من هم هروقت می توانستم به خانه پدربزرگ پناه می آوردم. اما بابا خیلی خوشش نمی آمد. می گفت: وظیفه ی پرستاری از پدربزرگت فقط به عهده ی تو نیست. خوشم نمیاد شبانه روز اونجا باشی.

پدربزرگ پدر مادرم بود. شش سال بود مادربزرگم فوت کرده بود و تنها زندگی می کرد. به نوبت شبها پیشش می ماندیم که بیشتر من داوطلب بودم تا بقیه.

عصر بابابزرگ گفت: پاشو زنگ بزن ببین میتونی خاله داییهات رو جمع کنی بیان اینجا؟ می خوام شام دور هم باشیم. به مادر و پدرتم بگو.

متعجب پرسیدم: خبریه؟

_: شاید.

_: مشکوک می زنین!

_: نه بابا چه شکی؟ کار ما از سورپریز بازی گذشته. می خوام یه شامی سفارش بدم بعد عمری همه بیان. امشب نشد یه شب دیگه. ببین کی همه می تونن بیان.

_: اگه خبری نیست پس چرا گفتین شاید؟!

_: ای بابا بچه تو هم گیری دادی. می خوام تکلیف بعضی چیزا رو معلوم کنم. باید همه باشن.

آن شب نتوانستم همه را جمع کنم. قرار را برای فردا شب گذاشتیم. ولی تا شب بعد هر کار کردم نتوانستم از زبان پدربزرگ حرفی بکشم!

 

 

 

پ.ن دلم برای این شعر تنگ شده بود. رفتم اینجا خوندمش. دوسش دارم :) کسی می دونه شاعرش کیه؟ 

 

پ.ن۲ می خوام اسممو عوض کنم. آیلا یه اسم ترکیه به معنی هاله ی دور ماه شبیه اسم واقعیم. البته اسم وبلاگم همین می مونه. دوسش دارم.