X
تبلیغات
رایتل

سفرنامه ی طراوت (قسمت چهارم)

شنبه 2 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 02:46 ب.ظ

سلام سلام سلام 

 

خوبین ایشالا؟ منم خوبم.  یه کم سردمه یه زیاد خوابم میاد :) دیروز از نمایشگاه یه کتاب خریدم. می خوام برم بخوابم کتاب بخونم. هورااا خدایا شکرت. خدا کنه کتابش خیلی جالب باشه. 

 

طراوت با عصبانیت بالا رفت و چمدانش را تا انتهای مینی بوس کشید. روی نیمکت آخر کنار پنجره نشست و چمدان را جلوی پایش گذاشت. مسافران دیگر هم کم کم سوار می شدند تا تقریباً مینی بوس پر شد. درست وقتی که می خواست راه بیفتد، در دوباره باز شد و آخرین نفر هم بالا آمد. طراوت سر بلند کرد، با دیدن نگاه شیطنت آمیز رضا جا خورد! همان قدر که خیالش راحت شده بود، از این شوخی بیجا هم ناراحت بود. با حرص رو گرداند و از شیشه ی خاک گرفته به بیرون چشم دوخت.

بالاخره مینی بوس راه افتاد و بعد از نیم ساعت به شهر فردوس رسید. پیاده شدند. رضا آن طرفتر منتظر ایستاده بود. ولی طراوت خلاف جهتی که او ایستاده بود شروع به رفتن کرد.

_: رها وایسا. معلوم هست با این عجله کجا میری؟

_: آره دارم میرم ترمینال رو پیدا کنم. هیچ احتیاجی هم به کمک تو ندارم.

_: پس مسیرمون یکیه. اجباراً باهم باید بریم.

_: این شوخی مسخره چی بود رضا؟

_: شوخی؟ رها تو که احتیاجی به کمک من نداری! خب... رفتم.

_: ولی نرفتی.

_: دیوونه هستم رها. ولی اونقدرا کله خراب نیستم که امانت مردم رو تو یه ده غریب ول کنم.

_: پس اون یادداشت لعنتی چی بود؟

_: تلافی دیشب رهاخانم! تا صبح گوشه ی حیاط از سرما لرزیدم که سرکار خانم راحت باشن! حداقل می تونستی مودبانه تر بیرونم کنی. یا بهتر از اون تعارف کنی اون طرف اتاق بخوابم.

_: می خواستم این کارو بکنم، ولی تو اینقدر بی ادب بودی که حقت بود تو سرما بلرزی!

_: باشه. تو هم حقت بود امروز یه کمی از ترس بلرزی.

_: من نترسیدم!

_: مشخصه!

_: فقط به حد مرگ عصبانی بودم.

_: اعتراف کن که ترسیده بودی دیگه! والا اینقدر عصبانی نمیشدی.

_: دست از سرم بردار رضا. خسته شدم. بذار یه دقه بشینم.

_: تا هروقت دلت می خواد بشین. من میرم با تاکسی بین شهری برم. از اتوبوس راحتتره.

_: رضا!!!

_: تو اعتراف بکن، من تا آخر دنیا باهات می مونم.

_: باشه اعتراف می کنم که می ترسم. ولی لازم نیست تا آخر دنیا بمونی. منو برسون به هتلی که بابا اینا هستن، برو دنبال زندگیت.

رضا لبخندی زد. طراوت با خستگی لب جدول نشست و چمدانش را کنار پایش گذاشت. سرش گیج می رفت. رضا هم چمدانش را کنار چمدان او گذاشت و نشست. موبایلش زنگ زد. طراوت بی اراده سر برداشت. تصویر زن زیبایی روی گوشیش بود. طراوت دوباره به آسفالت خیابان چشم دوخت و فکر کرد: نامرد زنم داره و سربسر من میذاره. بیچاره زنش!

رضا برخاست. در حالی که مسافت پنج متر را جلوی طراوت می رفت و برمیگشت، جواب داد: جونم مَرضی؟ سلام!... خوب. تو خوبی؟ بچه ها خوبن؟.... نه بابا هنوز فردوسم. اتوبوس خراب شد دیشب تو راه موندیم. حالا دارم میام. .... نه بابا خوبم. چیزی نشده! مرضیه به مامان که نگفتی تو راهم؟ آره ندونه بهتره. حالا سه چهار ساعت دیگه می رسم ایشالا.... نیایی هم خودم میام! خیال کردی!... ای قربونش بشم. گوشی رو بده بهش... ای جاااان! جون دایی سلام...

طراوت آهی کشید و گرداند. پس خواهرش بود. رضا همینطور داشت قربان صدقه می رفت. ظاهراً دو تا بچه بودند. رعنا و رویا. سر گرفتن گوشی دعوایشان شده بود. رضا همینطور راه می رفت و گاهی با این و گاهی با آن حرف میزد.

موبایل طراوت زنگ زد. سهیلا بود. بعد از سلام و احوالپرسی، پرسید: رسیدین؟

طراوت نگاهی به رضا که هی می رفت و برمی گشت انداخت و با کلافگی گفت: نه بابا اتوبوس خراب شد. فردوسیم.

_: خودت خوبی؟ آقای نظری هم باهاته؟

_: آره بابا خوبم. اونم هست. رضا بشین دیگه. دیوونه شدم!

رضا با اخم نشست. حرفش بالاخره تمام شده بود. قطع کرد.

سهیلا پرسید: رضا کیه؟

طراوت با حرص نگاهی به رضا انداخت که داشت با موبایلش بازی می کرد. به سهیلا گفت: رضا نظری دیگه! کی؟ دوست بابات!

_: تو بهش میگی رضا؟!!

_: بگم اصغر؟

رضا موبایل را از دست طراوت قاپید و قطع کرد. با عصبانیت گفت: آبرو واسه من نذاشتی! داییت رو من حساب کرده که تو رو سپرده دستم. این چه طرز حرف زدنه با دخترش؟

_: چرا همچین می کنی رضا؟ تقصیر خودته! هی جلو دماغ من رژه میره. سرم گیج رفت.

_: می تونستی یه کم مودبانه بگی.

_: نه این که تو خیلی مودبی!

_: داییت فکر می کنه هستم.

_: خب که چی؟

_: برای خودت بد شد خره! حالا دوستی من و داییت به درک! هرچند که واقعاً دوسش دارم و نمی خوام ازم برنجه. ولی اونی که باهاش چشم تو چشم میشه تویی نه من!

موبایل طراوت دوباره زنگ زد. سهیلا بود. طراوت با درماندگی گوشی را برداشت.

_: الو طراوت؟ الو؟ قطع شد یهو؟ اونجایی؟ حالت خوبه؟

_: آره بابا. چه خبرته. خوبم. ببین الان باید برم. رسیدم بهت زنگ می زنم.

_: باشه. خداحافظ.

قطع کرد. زیر لب گفت: می کشمت رضا.

رضا بعد از مدتها کمی مهربان شد و با ملایمت گفت: حالا شاید به باباش نگه. اگه دیگه خسته نیستی بیا بریم.

_: بریم.

بعد از کمی پرس و جو ایستگاه تاکسیها را پیدا کردند و سوار شدند. چهار مسافر و راننده که همه غیر از طراوت مرد بودند. طراوت با غمی سنگین کنار شیشه نشست و چشم به بیرون دوخت. رضا که وسط نشسته بود، سرش را عقب داد و خوابید.

طراوت دلش نمی خواست راهش اینطور به آخر برسد. گاهی از گوشه ی چشم نگاهی به رضا می انداخت. می خواست مثل اول راه باهم حرف بزنند. ساده و صمیمی. اما رضا تا مقصد خوابید. بعد هم پیاده شدند و تاکسی دیگری گرفت و طراوت را به هتل رساند. جلوی در هتل رضا هم پیاده شد. راننده چمدان طراوت را پایین گذاشت و رضا آن را تا نزدیک در هتل آورد.

_: خیلی ممنون. می برمش دیگه. فقط لطف کن و حساب اتاق و شام و تاکسی منو بکن. خیلی به زحمت افتادی.

رضا نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت: میذارم به حسابتون رها خانم.

_: من جدی گفتم رضا. خیلی خرج کردی. حساب کن دیگه. پول بلیطم که نگرفتی.

_: دست بردار رها. خداحافظ.

طراوت با دستپاچگی کیف پولش را درآورد و گفت: اینجوری نمیشه.

همان موقع در باز شد و پدر طراوت از هتل بیرون آمد. با تعجب پرسید: طراوت تو اینجا چکار می کنی؟

_: سلام بابا. نگران بودم نتونستم تا فردا صبر کنم. آقای نظری دوست دایی لطف کردن و بلیط اضافشون رو به من دادن.

رضا مودبانه گفت: سلام کردم. خیلی از آشنایی تون خوشوقتم.

و واقعاً هم وقتی می خواست ادب به خرج بدهد غلط انداز می شد! بابا به گرمی با او احوالپرسی کرد و گفت: باعث زحمت شما شدیم.

_: نخیر خواهش می کنم. باعث افتخار بود. اگه اجازه بدین رفع زحمت می کنم.

_: بفرمایین یه چایی در خدمت باشیم.

_: نه ممنون. خونه منتظرمن. باید برم.

سریع و مودبانه خداحافظی کرد و رفت. بابا هم همراه طراوت به هتل برگشت و با او به اتاق رفت. طراوت دوش گرفت و لباس عوض کرد و همراه بابا برای دیدن مادرش به بیمارستان رفت.

تا صبح روز بعد توی بیمارستان ماند. بابا به هتل برگشته بود. صبح آمد و شیفت را تحویل گرفت. طراوت هم برگشت. لباسی عوض کرد و به حرم رفت. رضا راست می گفت. بعد از زیارت حالش خیلی بهتر بود. سبک شده بود. اما گم کرده ای داشت. کلافه بود. به بیمارستان برگشت. مامان مرخص شده بود و بابا مشغول کارهای ترخیص بود. طراوت وسایل را جمع کرد و توی ساک مامان گذاشت.

مامان پرسید: طراوت چی شده؟

_: هیچی. چیزی نشده.

_: ولی یه چیزیت هست. از وقتی اومدی خیلی ساکتی. دیروز گفتم حتماً از راه رسیدی خسته ای.

طراوت به تندی گفت: آره هنوزم خسته ام. دیشب خوب نخوابیدم.

_: طفلکی. اومدی اینجا اسیر شدی.

_: این حرفا چیه مامان؟ وظیفمه.

_: خدا خیرت بده.

طراوت رو گرداند و دوباره در سکوت به کارش ادامه داد. نمی خواست اعتراف کند، اما دلش تنگ بود. نگاه خندان رضا توی خواب و بیداری از جلوی چشمش کنار نمی رفت. صدای او را که میگفت "رهاخانم" هر لحظه می شنید. از این که اینقدر خود را بی اراده می دید عصبانی بود. از این که هیچ آدرس و شماره تلفنی از او نداشت ناراحت بود. ولی به خودش می گفت: نه ناراحت نیستم. بهتر! اینجوری زودتر فراموشش می کنم.