X
تبلیغات
رایتل

سفرنامه ی طراوت (قسمت سوم)

جمعه 1 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:28 ب.ظ

سلام 

اینم قسمت سوم! 

 

 طراوت رو گرداند. سرش را به شیشه تکیه داد و به بیرون چشم دوخت. بعد از چند دقیقه که به نظر هر دوشان بسیار طولانی آمد، بدون این سرش را از روی شیشه بردارد یا نگاهش را از بیرون برگیرد، نالید: رضا... تو فکر می کنی چقدر طول میکشه که مامانم دوباره مثل قبل بشه؟

رضا با خوشرویی به طرفش برگشت. بازویش را روی پشتی صندلی طراوت گذاشت و گفت: خیلی طول نمی کشه رهاخانم. به خاطر تو هم شده، خیلی زود سرحال میاد. راستی چند تا خواهر برادر داری؟

طراوت سرش را به پشتی تکیه داد و درحالی که زانوهایش را محکمتر در آغوش می فشرد، با لحن دلخور بچگانه ای گفت: من خواهر برادر ندارم. تنهام. یه دونه بچه اونم سر پیری.

_: یکی یه دونه، عزیز دردونه.

_: نه. یعنی نمی دونم. مامان بابام هیچ وقت اون قدر فرصت نداشتن که بخوان لوسم کنن. رو پاهای خودم بزرگ شدم.

_: ولی تو خیلی لوسی!

طراوات رو گرداند، از زیر دست رضا که بالای سرش خیمه زده بود، رنجیده نگاهش کرد. رضا لبخندی زد و گفت: شوخی کردم.

طراوت دوباره سر به زیر انداخت. پیشانیش را روی زانوهایش گذاشت. رضا دستش را از روی پشتیش برداشت. زانوهایش را بالا آورد و به پشتی صندلی روبرو تکیه داد. کمی روی صندلی لم داد و در سکوت به او چشم دوخت. طراوت سر بلند کرد. بدون این که به او نگاه کند، طوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت: سه چهار ساله بودم که مامان تصمیم گرفت تخصص بگیره. صبحا می رفتم مهد تا بعدازظهر. وقتی هم می اومدم باید پیش کلفتمون می موندم. مامان تا دیروقت درس می خوند. فقط گهگاه که برای استراحت چند دقیقه ای از اتاق بیرون می اومد، می تونستم ببینمش. آخرشبا که برای بوسه و شب بخیر به اتاقم می اومد، چشماش اینقدر سرخ بود که می ترسیدم. موهاشم همیشه سفید بود. به رنگ مو حساسیت داره، رنگ نمی کنه. به نظرم هم مامان هم بابا خیلی پیر میومدن. تمام کابوس بچگیام این بود که یه روز می میرن و من کاملاً تنها میشم.

رضا کمی به طرفش خم شد و با محبت گفت: و خدا رو شکر این اتفاق نیفتاد. نتیجه این که موی سفید همیشه نشونه ی پیری نیست. پیری هم همیشه نشونه ی مرگ نیست. مرگ هم دست خداست و سن و سال دلیل قطعیش نیست. الانم مامانت خوب میشه. خودتم می دونی. این کودک درونته که به خاطر کابوسای بچگی نگرانه.

_: می دونی هیچ وقت سیر ندیدمشون. وقتی مامان بالاخره تخصص قبول شد، تازه گرفتاری شروع شد. بابا برای اون دوره تونست خودشو منتقل کنه مشهد. مامان اونجا درس خوند و منم دبستان رو رفتم. بعد برگشتیم و برای طرح مامان مجبور شدیم بریم به یکی از شهرای اطراف. بابا نتونست بیاد. موند تو شهر خودمون. آخر هفته ها برمی گشتیم خونه می دیدیمش. یا این که اون میومد پیش ما. تابستون که مدرسه نداشتم، گاهی منو با خودش میاورد که طول هفته رو باهم باشیم. باهم که نه. صبح تا شب سر کار بود، منم خونه ی خاله و دایی و دوست و آشنا... از این حیرونی، از این حس سربار بودن متنفر بودم. حتی الانم حاضر نیستن تنهام بذارن. هرچی گفتم بابا آپارتمانه، مادر من خطری نداره. بذارین واسه خودم باشم این چند روزه، مزاحم زن دایی نباشم رضایت ندادن. نمی دونن، نمی فهمن چه حسیه... بچگیم فکر می کردم همشون بهم ترحم می کنن. به چشم یه بچه ی تنهای محتاج توجه نگام می کنن. خیلی بد بود خیلی...

نمی دانست چرا این حرفها را برای رضا می گوید. اینها درد دلهایی بود که همیشه توی دلش نگه داشته بود. نه مادرش می دانست و نه سهیلا و سمیرا که بهترین دوستانش بودند.

رضا دوباره دست روی پشتی اش گذاشت. کمی بیشتر به طرفش خم شد. طراوت سرش پایین بود، گرمی نفسش را حس می کرد.

_: آروم باش رهاخانوم. گذشته ها گذشته. حال و آیندتو با این دلگیریها خراب نکن. من بلد نیستم، ولی با کمک یه مشاور می تونی حلش کنی. تو باید زندگی کنی. با زندگیت همونجوری که هست روبرو بشی.

_: این همون کاریه که نمی تونم بکنم. همیشه تو رویاهای بچگیم بابا مامانم خیلی جوون بودن با یه عالمه خواهر برادر... با یه حیاط که زمینش چمن بود. مامان کار نمی کرد. بابا هم مثل خیلی از بابا یک و نیم دوی بعدازظهر خونه بود. اون وقت همه سر میز آشپزخونه می نشستن نهار خوشمزه ی مامان رو می خوردن. شوخی می کردن و خوش بودن. عصر هم وقت چمن زدن بود و توپ بازی با بابا... دلم تنگه رضا. خیلی دلم تنگه!

_: می دونم. الان شبه. خسته ای. نگرانی کلافه ای. ولی بهت قول میدم فردا همه چی بهتر بشه. می رسیم مشهد. میری مادرتو می بینی. بعدم یه دوش می گیری و میری زیارت. یه دل سیر تو حرم گریه می کنی تا حالت جا بیاد. مطمئن باش اونجا مشکلات لاینحل دنیا هم حل میشه چه برسه یه دلگرفتگی ساده...

طراوت رو گرداند و نگاهی به او انداخت. رضا از بالای سرش با محبت لبخند زد. طراوت سرش را به پشتی تکیه داد. چقدر دلش می خواست سر بر سینه ی رضا بگذارد و بخوابد.

هنوز خوابش نبرده بود که اتوبوس ایستاد. راننده داد زد: شام نماز 20دقیقه. 20 دقیقه دیگه راه میفتیم.

طراوت پیاده شد. این بار خیلی سرد بود. دندانهایش از سرما بهم می خورد. لرزان گفت: دیدی چی شد؟ خوراکیای زن دایی موند تو ماشین!!

_: آره ما که گرم صحبت بودیم. فکر کردم تو برمی داری.

_: نه بابا... من؟ حواس نداشتم. خدا کنه غذاش خوب باشه. خیلی گرسنمه.

اما همین که وارد شدند، از بوی بد فضا حال طراوت بهم خورد. به ناچار به طرف سرویس بهداشتی که فاصله ی زیادی تا رستوران داشت دوید. آنجا هم با یک صف طویل و فضای خیلی کثیف مواجه شد. کم مانده بود دل و روده اش را هم بالا بیاورد. داشت یخ می زد. از ضعف و سرما می لرزید و دست و صورتی هم که شسته بود، خشک نمیشد. رضا هم نبود. وسط بیابان خسته و کلافه ایستاده بود و می لرزید. بالاخره رضا برگشت. با یک جعبه دستمال کاغذی که دست و صورتش را خشک کرد و کمی آرام گرفت؛ و یک بطر نوشابه دو سه بسته کیک و پفک.

_: رها خانم یه کم نوشابه بخور. برای حال تهوع خوبه. متاسفم. غذای بدرد بخوری نداشت.

_: ممنونم.

جرعه ای نوشید و گفت: بگیرش. دارم یخ می زنم. نمی تونم.

_: یه لحظه نگهش دار. این کیسه رو هم بگیر. نیفته رها!

کتش را درآورد. یک جلیقه بافتنی ظریف روی پیراهنش داشت. کت را روی شانه ی طراوت انداخت. کیسه و نوشابه را گرفت و گفت: بپوشش.

_: خودت چی؟ سرما می خوری.

_: من بیست سی کیلو از تو بیشترم. فکر می کنم برای گرم کردن بدنم کافی باشه! می پوشی یا تنت کنم؟

_: می پوشم.

آستینهای کاپشنش را از توی آستینهای کت مخمل رد کرد و دکمه ها را بست. کمی بهتر شد. اینقدر که تا باز شدن در اتوبوس طاقت بیاورد.

وقتی سوار شدند، کت رضا را درآورد، با کاپشن خودش گوشه ی صندلی کز کرد و خیلی زود خوابش برد. رضا یک وری به پشتی تکیه داد و به او چشم دوخت. مژگان بلندش روی گونه های سرخ شده از سرمایش خوابیده بودند. بینی کوچک و لبهای سرخش دوست داشتنی بودند. پوست گندمگون و صورتی به شکل قلب داشت. بدنش خیلی لاغر و استخوانی با قدی متوسط بود.

رضا آهی کشید و نگاهش کرد. شُل شده بود، داشت میفتاد. رضا کتش را تا کرد و روی شانه و بازوی خودش گذاشت تا نرم باشد. قبل از آن که کاملاً جا بگیرد، دخترک روی بازویش افتاد.

ساعت دو بعد از نیمه شب بود که اتوبوس با تکانی ناگهانی ایستاد. طراوت از خواب پرید و با ترس و تعجب به رضا چشم دوخت. چشهای سیاهش توی تاریکی می درخشید. رضا خندید و گفت: چرا اینجوری منو نگاه می کنی؟ من که ترمز نکردم!

_: ولی سرم رو شونه ات بود!

_: بنده بی تقصیرم. خودت نمی تونی گردنتو نگه داری. من چکار کنم رها خانم؟

طراوت کلافه و ناراحت رو گرداند. بیرون شب مثل قیر سیاه بود. هیچ چیز جز انعکاس کم رنگی از تصویر خودش توی شیشه دیده نمیشد.

_: رها؟

لحظه ای نگاهش کرد. دوباره خواب آلود سر بزیر انداخت. کفشهایش را درآورد و زانوهایش را محکم بغل گرفت.

_: سردمه. کاش درو می بستن.

_: هوم.

_: الان بزرگترین آرزوم یه اتاق گرمه، یه شام گرم و خوشمزه، یه رختخواب گرم و نرم... وای خدا...

رضا آهی کشید و از جا برخاست. کتش را پوشید و بیرون رفت. اتوبوس خراب شده بود. راننده و کمک و شاگردش مشغول تعمیر موتور بودند. چند نفری از مسافران پیاده شده بودند. بیابان بدجور سرد بود. رضا با این و آن حرف می زد و بحث می کرد. رها کم کم دوباره خوابش برد.

_: رها خانم پاشو. رها؟

رضا خم شد و بار دیگر با ملایمت صدایش زد. رها چشم بسته پرسید: کجاییم؟

_: همون جایی که بودیم. وسط بیابون. پیاده شو. اتوبوس حالا حالاها درست نمیشه.

رها کش و قوسی رفت و دوباره خودش را جمع کرد. حالا بیدار شده بود.

_: پیاده شم که چی؟ دارم همینجا یخ می زنم. وایسم وسط بیابون تاکسی بگیرم؟!

_: بیا چمدونتو گرفتم. یه چیز گرمتر بپوش.

_: لباس گرمم کجا بوده؟ گرمترین لباسم همینه که تنمه.

_: تو آبان با این لباس داری میری مشهد؟

_: نه می خواستم برم از خونه لباس گرم بردارم، ولی فرصت نشد.

_: خیلی خب. باشه. پیاده شو رها. دندم نرم. پالتوی منو بپوش.

پالتوی کرمی که تنش بود در آورد و به طرف او گرفت.

_: مرسی. می پوشمش! ولی پیاده نمیشم.

_: یه ساعته دارم روضه می خونم بنده ی خدا!! تو مگه اتاق و شام و رختخواب گرم نمی خوای؟

_: اینا رو وسط بیابون پیدا کردی؟

_: بعله. به سختی. فقط به خاطر تو! پیاده میشی یا کولت کنم ببرمت؟

_: نه میام. میگم از اتوبوس جا نمونیم ها.

_: رها خانم کدوم اتوبوس؟ این که فعلاً درست نمیشه. زنگ زدن یه اتوبوس دیگه بفرستن که اونم تا سه چهار ساعت دیگه نمی رسه. تو بیا فعلاً یه استراحتی بکنیم. بمونی تو اتوبوس با این هیکل رشید شام نخوردت تا صبح دووم نمیاری.

راه خاکی تا نزدیکترین روستا، بر اثر باران سر شب، خیس و گل آلود بود. رضا دو تا چمدان را می برد و رها به سختی تلاش می کرد تا کفشهای ساده ی مشکی اش توی گل گیر نکنند.

_: رضا می دونی ساعت چنده؟

_: دو و چل دقه.

_: این ساعت در خونه ی کدوم بدبختی رو زدی که بهمون جا و شام بده؟

_: اسم و رسمشو نمی دونم. ولی به اندازه ی یه هتل پنج ستاره بهش پول دادم. نگرانش نباش. جای دلسوزی نداره.

_: بهشون چی گفتی؟

_: چی باید می گفتم؟ همونایی که تو می خواستی.

_: خب گفتی کی همراهته؟

_: زنم! چیه فکر کردی گفتم خواهرزاده ی دوستم که اتفاقاً یه دختر خانم نازه؟! اون وقت رامون می دادن رها؟

_: نه همین. می خواستم بدونم چی گفتی.

_: گفتم زنم ویار داره و بدحاله. تو راه حالش بهم خورده و از دیروز صبح هیچی نخورده. اگه به دادش نرسین خون بچه ام میفته گردنتون!

_: دیوونه!!! تو اینا رو نگفتی!!!

_: با یه کمی بالا و پایین همینا رو گفتم. باید یه کم پیازداغشو زیاد می کردم. والا کی نصفه شبی می رفت واسه تو کباب درست کنه جون بگیری رهاخانم؟!

_: کوفتم بشه این کباب. من با تو هیچ جا نمیام!

و همان جا وسط راه پر گل و لای ایستاد. رضا چند قدم با چمدانها رفت و بعد برگشت. چمدان طراوت را به طرفش دراز کرد و گفت: راه بازه جاده دراز. پالتوی منو بده، چمدونتو بگیر برگرد.

_: تو... تو با من این کارو نمی کنی!

_: چکار نمی کنم رها؟ می خوای تو رو برسونم، خودم برگردم تو اتوبوس؟ باشه. هرجور تو می خوای. بیا دیگه. اینجا از سرما و گرسنگی تلف میشی.

طراوت آهی کشید و تسلیم زبان نرم و مهربانش شد. نیم ساعتی راه رفتند. دیگر واقعاً داشت از خستگی بیهوش میشد. بالاخره جلوی اولین خانه ی روستا که بالای درش چراغی روشن بود، ایستادند. لای در باز بود. رضا کلون را زد. زنی نسبتاً چاق و میانسال به استقبالشان آمد. چمدانها را از دست رضا گرفت و با کلی تعارف آنها را به بهترین اتاق خانه اش برد. اما طراوت اتاق را ندید. توی درگاه از حال رفت. وقتی بهوش آمد رضا را دید که سعی داشت با یک آب نبات چوبی قند خونش را بالا بیاورد. زن صاحبخانه هم با دستپاچگی سینی نیکلی بزرگی حاوی چلو و کباب و دوغ گوسفندی زمین گذاشت. سفره ی قلمکار گردی وسط اتاق پهن کرد و شام را رویش چید. با لهجه ی مخصوصش گفت: بفرمایین خواهش می کنم. زودتر بخورین سرحال بیاین.

طراوت به سختی خودش را به سفره رساند. رضا برایش غذا کشید و قاشق را دستش داد. چنگال نبود. کباب کمی سفت و برنج خوب دم نکشیده بود. اما به قول معروف در بیابان لنگه کفش هم غنیمت است، چلوکباب نامرغوب آنهم ساعت 3 بعد از نیمه شب که جای خود دارد!

طراوت با اشتهای بی سابقه ای خورد. بالاخره وقتی غذا تمام شد، تازه سر برداشت و نگاهی به دور و بر اتاق انداخت. توی بخاری دیواری آتش مطبوعی شعله ور بود. پشت سرش رختخواب بزرگی پهن شده بود که روی آن را لحاف دو نفره ی ساتن سوزن کاری انداخته بودند. در واقع سنگ تمام گذاشته بودند. اما طراوت عُقش گرفت! رو گرداند و جرعه ای دوغ خورد تا حالش بهتر شود. رضا برخاست و گفت: رخصت می فرمایین رها خانم؟

طراوت با تعجب پرسید: کجا؟

_: میرم کنار اتوبوس. وقتی اتوبوس بعدی اومد میام بیدارت می کنم. تو راحت بخواب.

طراوت با وجود آن که از این کارش راضی بود، اما وجدانش اجازه نمی داد بعد از این همه زحمتش او را توی سرما راهی کند. دنبال کلمات مناسب می گشت که بگوید می تواند آن طرف اتاق کنار بخاری بخوابد. اما رویش نشد و در عوض پرسید: اگه صابخونه ببینه بپرسه کجا میری...

_: میگم نه این که خانومم ویار داره، از بوی تنم بدش میاد؛ بیرونم کرده. ما هم که خراب خانواده!

طراوت از جا پرید. در حالی که به شدت سعی می کرد فریاد نزند، گفت: می کشمت رضا! خفه شو! برو گمشو! برو بیرون!

_: چشم رفتم. فحش نده خوبیت نداره. خودم دارم میرم!

بعد هم واقعاً پالتویش را پوشید و رفت. طراوت تا نیم ساعت از عصبانیت می لرزید. ولی بالاخره وقتی زیر لحاف گرم و نرم خزید و چند دقیقه ای با اعصابش کلنجار رفت، خوابش برد.

وقتی بیدار شد، آفتاب پاییزی وسط اتاق پهن شده بود. توی رختخواب نشست و با حیرت فکر کرد: ساعت چنده؟!

موبایلش را توی جیب کاپشنش پیدا کرد. نزدیک یازده بود. وحشتزده فکر کرد: اتوبوس!!!!

نگاهی به چمدانش انداخت. چمدان رضا نبود، اما یک کاغذ یادداشت روی چمدان خودش بود. با قلبی که داشت از حلقش بیرون می زد، یادداشت را خواند:

همسر عزیزتر از جانم

مثل فرشته ها خوابیده ای. دلم نیامد بیدارت کنم. من می روم. تو می توانی با اتوبوس خط واحد به نزدیکترین شهر بروی و از آنجا بلیطی به مقصد مشهد تهیه کنی.

عاشق سینه چاکت

رضا

طراوت ده بار یادداشت را خواند تا باور کرد رضا قالش گذاشته و رفته است! اگر در آن لحظه دستش به او می رسید، حاضر بود با دستهای خودش خفه اش کند. اما حیف که خیلی از او دور بود. حتماً تا الان رسیده بود و خوش و خندان به ریش نداشته ی طراوت می خندید.

طراوت از اتاق بیرون آمد. هیچ کس خانه نبود. دستشویی را توی حیاط پیدا کرد. دست و رویی صفا داد و در حالی که زیر آفتاب بی رمق پاییزی با سر و صورت خیس می لرزید به این فکر می کرد که حالا باید چکار کند. ظاهراً راه پیشنهادی رضا بهترین راه بود.

به اتاق برگشت. با عصبانیت وسایلش را جمع کرد. چمدانش را برداشت و از اتاق بیرون زد. همان موقع زن صاحبخانه با چند قرص نان تازه وارد خانه شد و با خوشرویی داشت توضیح می داد که چون نانشان تازه نبوده است، رفته خانه ی مادرش تا برای طراوت نان بگیرد و الان یک صبحانه ی مقوی برایش حاضر می کند. اما طراوت صبر نکرد تا حرف او به آخر برسد؛ به سرعت از در بیرون زد و گفت: خودت بخور من باید برم.

وقتی به خیابان رسید، با پرس و جو از این و آن ایستگاه خط واحد را پیدا کرد. در حالی که چمدان را به دنبال خود می کشید، چند دقیقه ای راه رفت تا رسید. گوشه ی نیمکتی که پر از مسافر بود به انتظار اتوبوس نشست. همه با کنجکاوی نگاهش می کردند؛ حتی چند نفر هم سعی کردند سر صحبت را با او باز کنند، اما طراوت عصبانی تر از آن بود که توجهی بکند.

بعد از مدتی که به نظر طراوت یک قرن آمد، اتوبوس رسید. اتوبوس که نه... یک مینی بوس کهنه که زمانی رنگش قرمز بود، اما الان زیر قشری از خاک رنگ مشخصی نداشت.