X
تبلیغات
رایتل

میراشکی!

شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 12:27 ب.ظ

بچگیام یه فیلم سینمایی بود که تی وی چند بار پخش کرد. اسمش بود هاچیپو. این هاچیپو یه موجود کارتونی بود وسط فیلم که ماجراهایی داشت و اسمشم به خاطر صدای عطسه های مکررش هاچیپو بود. 

غیر از این هاچیپو یه خانواده هم بودن که این هاچیپو تو خونه شون پیداش شده بود. مادر خانواده پیراشکی زیاد میپخت. یکی از بچه ها خیلی دوست نداشت. ظهر که می نشست سر میز می گفت اه بازم پیراشکی  

بچه کوچیکه ی خونه که پنج شیش سال داشت میگفت به این میگن میراشکی! 

 

حالا... غرض از تمام این قصه ها این بود که امروز برای بچه هام که عاشق پیراشکین، پیراشکی پختم. دور از جون شما مُردم  از دیشب که گوشتشو سرخ کردم و خمیرش رو درست کردم، تا امروز که از صبح تا ظهر داشتم پهن می کردم و پر می کردم و می پیچیدم و تو سینی میذاشتم (از خیر سرخ کردنش گذشتم. گرچه می دونم خیلی خوشمزه تر می شد) نتیجه هم چُم! اونی که می خواستم نشد.  

کلی فکر کردم. فکر کردم دفعه ی بعد مثل خانمه تو هاچیپو خمیر رو کف ظرف نسوز چرب کرده پهن کنم و مایه رو روش بریزم و بقیه ی خمیر رو روش بذارم. بعدم مربع مربع ببرم بذارم تو فر.  

یا یه وقتی درست کنم که بچه ها مدرسه نباشن و کمکم کنن. 

یا این که... کلا این هنر رو ببوسیم و بذاریم همون لای کتاب رزا منتظمی بمونه و خاک بخوره! 

 

البته مورد سوم بسیار عملی تر از دو مورد قبلش به نظر میاد!